عرفان خیرخواه: «دی» در گویش جنوبی یعنی مادر و کتاب «روی ماه دی»، داستانی مستند است از زندگی مرضیه خلیفه، مادر شهیدان نادر و صادق گنجی؛ داستانی که شخصیت دی را در مرکز روایت خود قرار داده است و تمام ماجرا را از قاب نگاه او روایت میکند. این کتاب تصویر زندگی مادری پر از رنج و فراق است. مادر از کودکی مسؤولیتهای خانواده خود را به عنوان فرزند ارشد بر عهده داشته و از خواهران قدونیمقد کوچکش مراقبت میکند، بعدتر یتیمهای خودش و بعد یتیمهای پسرش. این زن 3 نسل یتیمداری میکند. داغ میبیند؛ داغ پدر... ، داغ همسر جوان... ، داغ 2 پسر جوان و در آخر هم داغ نوه. او زنی است که صبر دارد، تدبیر دارد، شجاع است، هنرمند است و بهشدت به بچههایش حساس. سیده مریم گلچمن این کتاب را پس از پژوهشهای فراوان و ۱۲۰ ساعت گفتوگو با مرضیه خلیفه نگارش کرده است. با او که خود اهل جنوب است و آشناییاش با فرهنگ آن منطقه در نگارش کتابش موثر بوده، گفتوگویی انجام دادهایم که در ادامه میخوانید.
***
* انگیزه اصلی شما برای نوشتن این کتاب چه بود؟ چگونه با زندگی مادر شهیدان گنجی آشنا شدید و چرا تصمیم گرفتید این داستان را به شکل «مستند داستان» روایت کنید؟
ما در تاریخ شفاهی به جهت امانتداری بالایی که باید برای بیان راوی داشته باشیم از پرداختن و خلق صحنه و جزئیات عقب میمانیم و مستند داستانی قابلیتی دارد که این خلأ را در تاریخ شفاهی پر میکند و قدرت پرداخت بیشتر و همراهی و همزادپنداری مخاطب با شخصیت اصلی داستان را به نویسنده میدهد که در فضاسازی دستش بازتر باشد. اصل ماجرا و داستان چیزی نیست که نویسنده تخیل کند. نویسنده فقط در پرداخت صحنهها، فضاها، احساسات و حوادث ورود میکند و با قلم خود صحنهها را جالبتر پردازش میکند.
بعد از شنیدن سخنان رهبری در دیدارشان با دستاندرکاران کنگره شهدا سال ۱۳۹۸ و فرمایششان درباره 4 شهید استان (شهیدان رئیسعلی دلواری، نادر مهدوی، صادق گنجی و ابوتراب عاشوری) و همینطور زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا و اینکه کاری کنیم در ذهن نسلهای جدید ماندگار شوند، حجت بر من تمام شد. فرمان حضرت آقا تصمیمم را قوی کرد که با جدیت در این حوزه کار کنم. به همین خاطر دیدم با نوشتن و ثبت و ضبط خاطرات است که یاد شهدا در ذهنها ماندگار و به نسلهای بعدی منتقل میشود، پس تعلل نکردم. تابستان ۱۴۰۲ آقای محمد عمرانی پیشنهاد این کار را دادند و بنده پذیرفتم. معتقدم کار برای شهدا برکت دارد.
* در مقدمه کتاب، خودتان را یک سال «مرضیه» نامیدهاید و گفتهاید با خواندن مصاحبهها خون در دلتان میچکید؛ این همزادپنداری عمیق از کجا آمد و چگونه بر سبک نوشتاری شما تأثیر گذاشت؟
قبل از اینکه شروع به نوشتن کتاب کنم تحقیق مفصلی درباره بوم زندگی مادر داشتم؛ آداب و رسوم فولکلور، پوشش گیاهی و همینطور لهجه آن منطقه. حتی راهی که مادر برای رفتن به چاهخانی از دره چیتو طی میکرده تا برسد به قهوهخانه بانو. این راه فرعی و خاکی است. بارها در گرمای قلبالاسد بوشهر پیاده در آن مسیر قدم برداشتم و بخشی از آن را طی کردم تا بتوانم حس و حال مادر در آن زمان را خوب روایت کنم بویژه موقعی که از سختیهای زندگی بعد از فوت پدر میگوید؛ موقعی که خشت در برداله میگذاشته و بار الاغ میکرده و در آن مسیر و گرمای گداخته به ساختن خانه مشغول بوده است. چندین بار به محل زندگی ایشان رفتم و 2 الی 3 روز آنجا ماندم. معنی واژگان محلی که مادر به کار میبرد را از مردم همان بوم پرسیدم و از کاربردشان اطلاع پیدا کردم. این پژوهش باعث شد خودم را جزئی از مردم آنجا بدانم. زمانی که کتاب مادر شهیدان گنجی را مینوشتم، زندگیام به 3 تا 8 ساعت تقسیم شده بود. 8 ساعت دانشگاه بودم، 8 ساعت در خدمت خانواده و 8 ساعت دیگر یعنی ساعت 10 شب تا 6 صبح مشغول نوشتن کتاب مادر بودم. خط به خط کتاب را با وضو نوشتم. در واقع من غرق در نقش مرضیه بودم و در قالب ایشان زندگی میکردم. به خاطر همین هر چه را که نوشته بودم موقع خواب بازی میکردم. البته من در کل شبانهروز فقط 3 ساعت میخوابیدم. همین 3 ساعت کافی بود تا در بوم مادر به نقشم ادامه دهم.
* بیش از ۱۲۰ ساعت مصاحبه با مادر انجام شده؛ سختترین لحظههای این مصاحبهها برای شما چه بود و چگونه توانستید همراهی ایشان را در روایت زندگیشان جلب کنید؟
وقتی از لحظه آخر خداحافظی حرف میزد. نه! آنجا که شهادت را تعریف میکرد، بلکه آن چند ثانیه ساده و روزمره: بستن در، نگاه آخر، یک جمله معمولی. اینجا من باید مراقب میبودم تا «زخم را دوباره باز نکنم»، در عین حال نمیتوانستم از کنارش ساده بگذرم. جایی که مکث میکرد. آن سکوتهای کوتاه، آن وقتی که نگاهش روی زمین میماند یا دستش روی روسری میلرزید. اینها سختتر از گریه است، چون نمیدانی ادامه بدهی یا نه، سؤال بعدی را بپرسی یا اجازه بدهی سکوت حرف بزند. وقتی از سالهای بعد از شهادت میگفت، نه از خود شهادت، تنهاییها، جای خالی سر سفره، عروسی نرفتن، یا وقتی میگفت: «بهش عادت نمیکنی، فقط یاد میگیری تحمل کنی». اینجا درد ماندگار است، نه لحظهای. وقتی از افتخار حرف میزد اما صدایش میلرزید. این دوگانه عجیب مادر شهید: هم افتخار، هم داغ. و سختترین بخش مصاحبه همین است؛ اینکه مبادا روایت را فقط حماسی کنی یا فقط سوگنامه. باید هر دو را همزمان نگه داری. وقتی خودش نگرانم میشد، خیلی وقتها مادر شهید وسط روایت میگفت: «ببخشید اذیت شدی» یا «نکنه دلت گرفت؟» آنجا نقشها عوض میشد؛ مادر داغدیده، دلداری من را میداد و این، از سختترین لحظات بود. اگر بخواهم خلاصه بگویم: سختترین بخش مصاحبه با مادر شهید، جایی است که میفهمی تو مهمان اندوهی هستی که سالهاست صاحبخانهاش شدهاند و باید با نهایت احترام، آرام، بیادعا و صبور واردش شوی.
* شخصیت مرضیه خلیفه را چگونه میبینید؟ کدام ویژگی او بیشتر از همه شما را تحت تأثیر قرار داد: صبر، ایستادگی، یا مادرانگیاش؟
دی در این روایت از ابتدا قهرمانی شجاع و مادری صبور نیست؛ انسانی است با ترس و ایمان کنار هم. او به صراحت از ناامیدیها، خستگیها و گلههای درونیاش میگوید؛ از لحظهای که در نوجوانی زخمزبانهای دخترزا بودن مادرش به گوشش میرسد، تا دیدن پیکر صادقش روی سنگ غسالخانه و خلوتهایی که در آنها با خدا و ائمه رازونیاز میکند و حتی چانه میزند! او فرزند، خواهر، همسر، مادر و مادربزرگی است که گاهی میترسد، میشکند اما در نهایت قامتش را راست و محکم نگه میدارد و در لحظه به خود نهیب میزند: «نکنه یه وقت با گلایه و گریه اجرت رو ضایع کنی!»
اتفاقات دردناک و تلخی که در زندگی دی پشت هم ردیف میشوند، هر یک رشتهای هستند که تاروپود شخصیت او را میسازند، بنابراین وقتی در فصلهای پایانی با زنی روبهرو میشویم که در اوج مصیبت هنوز تصمیم میگیرد، میایستد و دیگران را هم سرپا نگه میدارد، میفهمیم این صلابت ناگهان از آسمان نیفتاده است، بلکه مسیرش را از ابتدا دیدهایم. انقلاب، جنگ، حتی شهادت فرزندان، هیچ یک مرکز ثقل روایت را از دی نمیربایند.
* در کتاب، زندگی روستایی و فرهنگ بوشهر و دشتستان خیلی زنده توصیف شده؛ چقدر تلاش کردید اصالت لهجه، آداب و فضای روستای دره چیتو را حفظ کنید؟
3 ماه قبل از شروع کتاب تحقیق مفصلی درباره بوم مادر داشتم. آگاهانه و به پشتوانه پژوهشی تجربی، سراغ روایتی بومی رفتم. جنوب و بوشهر فقط پسزمینه روایت نیستند؛ بافت نثرند. کوچهها و حیاطهای گلی، مجلسهای زنانه، شبهای شرجی همراه با قلیان و شروهخوانی و شعرهای فایز... همه را طوری کنار هم قرار دادم که انگار همانجا نفس میکشی! مهمتر از همه، صدا و لحن است: گفتوگوها و واگویههای دی، همه با همان لهجه شیرین جنوبیاش آمدهاند.
کتاب در بازنمایی سنتها و فرهنگ جنوب هم خساست ندارد: از رسمهای عزا و بدرقه جوانها تا فشار نگاهها و نظام پیچیده روابطی که بارش بر دوش زنی مثل دی سنگینی میکند. هیچیک از این زمینهها اطلاعات جانبی نیستند؛ حلقههاییاند که فضای داستان و شخصیت دی را میسازند.
* مادر شهیدان گنجی در برابر فشارهای اجتماعی برای داشتن فرزند پسر ایستادگی کرد؛ به نظر شما این ایستادگی چقدر ریشه در فرهنگ مقاومتی بوشهر دارد که در پیشگفتار به آن اشاره شده؟
به نظر من ایستادگی مادر شهیدان گنجی را نمیشود جدا از بافت فرهنگی بوشهر فهمید؛ بوشهری که در پیشگفتار هم به آن اشاره شده، فقط یک جغرافیا نیست، بلکه یک منش است. فرهنگ بوشهر تاریخی طولانی از مقاومت دارد؛ از ایستادن در برابر استعمار و تجاوز بیگانه گرفته تا زیستن در اقلیمی سخت که زن و مرد را ناچار کرده قوی، مستقل و مسؤول باشند.
در چنین فرهنگی، زن فقط «مادر پسر» تعریف نمیشود، بلکه ستون خانه و شریک رنج و تصمیم است. ایستادگی این مادر در برابر فشار برای داشتن فرزند پسر، بیش از آنکه واکنشی فردی باشد، ادامه همان فرهنگ مقاومتی است که زن بوشهری را صاحب رأی، صاحب کرامت و صاحب صدا میداند. او یاد گرفته بود که ارزش انسان به «انسان بودن» است، نه به جنسیت. از سوی دیگر، این مقاومت فقط مقابله با یک سنت پسرمحور نیست؛ نوعی ایستادن آرام اما ریشهدار است. نه با شعار، نه با درگیری، بلکه با زیستن همانطور که باور دارد. همان چیزی که در فرهنگ بوشهر زیاد میبینیم: کمحرفی اما عمل محکم. به همین دلیل، وقتی بعدهــا فرزندانـــــش در میدانهای بزرگتر ایستادگی کردند، این اتفاق ناگهانی نبود. آن مقاومت از خانه شروع شده بود؛ از مادری که یاد داده بود «کم نیاوردن»، حتی وقتی نگاهها و زبانها سنگیناند. در واقع میشود گفت فرهنگ مقاومتی بوشهر در این مادر نه به شکل شعار، بلکه به شکل زندگی روزمره متجلی شده و همین است که روایت او را باورپذیر و عمیق میکند.
* کتاب پر از جزئیات حسی است: بوی زمین آبخورده، صدای جیرجیر چرخ چاه، عطر گمنه؛ چگونه این جزئیات را از مصاحبهها استخراج و به تصویر کشیدید؟
چون من خودم بوشهری هستم و فضای قدیم را درک کردهام به راحتی میتوانستم این فضا را برای مخاطب تصویری و قابل لمس کنم.
* در فرآیند نوشتن، با استاد کریم عباسپور صالح مشورت کردید؛ انتخاب قالب «مستند داستان» نتیجه این مشورتها بود؟ مزایای این قالب نسبت به خاطرهنویسی ساده چه بود؟
با یک مثال این سوال را توضیح میدهم: یک بوته گل سرخ وقتی درون خاک قرار دارد در بستر طبیعی خود است و زیبایی آن یک شأن مستندگونه دارد. حالا اگر آن بوته گل چیده شود و داخل یک گلدان و روی میز کنار شمع قرار گیرد، در اینجا انتقال زیبایی از بستر طبیعی به بستر از پیش تعیین شده برای کارکردی مشخص انجام میشود. به دلیل اینکه خود مستند و تاریخ شفاهی خلأ زیادی دارد ما با استفاده از تصویرهای قوی این خلأها را رفع کردهایم. هیچ دخل و تصرفی در روایت نشده است بلکه این شاخه گل همان شاخه گل در درون باغچه است اما ما با تصاویر قویتر آن را زیباتر کردهایم.
* آرزوی مادر برای دیدن چاپ کتاب محقق شد و وقتی کتاب را برایش خواندید، اشک شوق ریخت؛ آن لحظه را چطور توصیف میکنید؟
اولش سکوت کرده بود؛ نه از بیاحساسی، از سنگینی شناختن خود در آیینه کلمات. وقتی جملهای را میشنید که شبیه سالهای جوانیاش بود، یا صبری که بینام و نشان خرج کرده، نگاهش برای لحظهای گم میشد... انگار برمیگشت به زمانی که خودش فراموش کرده بود چقدر بزرگ بوده. لبخند خیلی محوی گوشه لبش مینشست؛ از آن لبخندهایی که نه شادیاند، نه اندوه؛ لبخند «فهمیده شدن»اند. بعضی جاها چشمهایش نمناک میشد، نه برای غصه، برای اینکه بالاخره یکی گفته: «دیدمت... فهمیدمت... نادیده نماندی». آن لحظه، مادر فقط شنونده یک کتاب نبود؛ او شاهد به رسمیت شناخته شدن رنجهای بیصدای خودش بود. انگار سالها زندگی، انتظار، صبر و گذشت بالاخره نام پیدا کرده بودند و من به عنوان نویسنده به ایشان گفتم «زندگیات ارزش روایت داشت و من شنیدمت». قطعا دیگران هم تو را شنیدهاند.
* فکر میکنید خواننده امروز بویژه نسل جوان، با خواندن این کتاب چه درسی از صبر و تسلیم نشدن در برابر جبر روزگار میگیرد؟
مهمترین این درسها را میشود در چند محور خلاصه کرد: صبر، فقط تحمل درد نیست؛ انتخاب آگاهانه است. در «روی ماه دی»، صبر به معنای خاموش ماندن یا کنار کشیدن از زندگی نیست. مادر روایت، با آگاهی میماند، میسازد و مسؤولیت میپذیرد. نسل جوان میفهمد که صبر یعنی ایستادن پای انتخابها، حتی وقتی مسیر سخت و طولانی است. ایثار یعنی از خود گذشتن بدون حذف خود. ایثار در این کتاب، نابود کردن آرزوها نیست، بلکه اولویت دادن به حقیقتی بزرگتر است. جوان امروز یاد میگیرد که میشود بخشید، فداکاری کرد و همچنان هویت، عقل و احساس خود را حفظ کرد. قهرمان بودن همیشه در میدان جنگ نیست. «روی ماه دی» نشان میدهد قهرمان واقعی میتواند مادری باشد که سالها بار دلتنگی، ترس و انتظار را به دوش میکشد. این نگاه، تعریف قهرمانی را برای نسل امروز انسانیتر و دستیافتنیتر میکند.
ایمان آرام، نه ایمان پر سر و صدا. ایمان در این کتاب فریاد نمیزند؛ زندگی میکند. جوان امروز میآموزد که باور، الزاماً نمایش بیرونی نیست؛ میتواند در سکوت، مسؤولیتپذیری و اخلاق روزمره معنا پیدا کند.
رنج اگر معنا پیدا کند، انسان را نمیشکند. یکی از مهمترین پیامهای کتاب این است که رنج، وقتی در چارچوب معنا قرار گیرد، ویرانگر نیست. این برای نسلی که با اضطراب، ناامیدی و فشارهای اجتماعی روبهرو است، درسی حیاتی است: درد همیشه پایان راه نیست؛ گاهی آغاز بلوغ روح است.
* برنامه بعدی گروه «راز خون» چیست؟ آیا قصد دارید سراغ دیگر «گنجهای» بوشهر بروید؟
با عنایت خداوند انشاءالله از گروه راز خون آثار بیشتری خلق و منتشر خواهد شد. کتاب بعدی این گــروه پرتلاش و با همت درباره تخریبچیان دشتستان و ناوتیپ ۱۳ امیرالمومنین خواهد بود.
* در بریدهای از کتاب میخوانیم که مرضیه کودک در شب تولد خواهر کوچکش زربانو، پس از شنیدن طعنههای سنگین فامیل و همسایه، تصمیم میگیرد مثل پسر کار کند تا پدر و مادرش سرافراز شوند؛ این تصمیم کودکی چقدر در شکلگیری شخصیت قدرتمند مرضیه مؤثر بود و شما چگونه آن را در روایت کتاب برجسته کردید؟
اگر بخواهم صادقانه پاسخ بدهم، آن تصمیم کودکانه یکی از هستههای اصلی شکلگیری شخصیت مرضیه است؛ نه صرفاً یک واکنش احساسی، بلکه نقطهای که «خودآگاهی زودرس» در او شکل میگیرد. مرضیه در آن شب، فقط با طعنهای چند جمله روبهرو نمیشود؛ او برای نخستینبار با یک واقعیت تلخ اجتماعی مواجه میشود: اینکه ارزشگذاری اطرافیان، میتواند عشق و تولد را هم زخمی کند. تصمیمش برای «مثل پسر کار کردن»، از جنس بازی کودکانه نیست؛ این تصمیم، تلاشی است برای بازپس گرفتن شأن خانواده و در عین حال، بازتعریف خودش. از نظر شخصیتی، این لحظه 3 اثر ماندگار بر مرضیه میگذارد: درونی شدن مسؤولیت؛ مرضیه خیلی زود یاد میگیرد که منتظر تغییر بیرونی نماند. او به جای اعتراض یا انکار، بار جبران را روی شانههای خودش میگذارد و همین، ریشه استقامت و عملگرایی بعدی او است. پیوند رنج با اراده؛ تحقیر در او به عقده تبدیل نمیشود، به موتور حرکت بدل میشود. این همان چیزی است که بعدها از مرضیه زنی مقاوم و مستقل میسازد؛ کسی که سختی را میشناسد اما زیر آن نمیماند. او نمیخواهد «پسر شود»؛ میخواهد توانمند شود. این تمایز ظریف، بعدها در تمام انتخابهایش دیده میشود: مرضیه زنی است که بدون انکار هویت زنانهاش، نقشهای دشوار را میپذیرد اما درباره روایت، من آگاهانه این تصمیم را بیاغراق و بیقهرمانسازی نوشتم. نه مونولوگ بلند دارد، نه شعار. چون قدرتش دقیقاً در سادگی و سکوتش است. یک جمله کوتاه، یک تصمیم خام اما صادقانه، و بعد رها کردن خواننده تا خودش سنگینی آن را حس کند. در واقع، این بخش قرار نبود مرضیه را بزرگ نشان دهد، قرار بود نشان دهد چطور یک کودک زودتر از سنش بزرگ میشود و همین زخم زودهنگام است که بعدها ستون شخصیت قدرتمند او را میسازد.
* در بخشی از کتاب میخوانیم پدر (شعبون) در پاسخ به طعنه عمو که گفته بود «کاش دی و ددت سر زا میمردن»، نام زربانو را انتخاب میکند و میگوید با 7 پسر هم یک تار موی دخترش را عوض نمیکند. این صحنه را چطور میبینید و چرا فکر میکنید این حمایت پدرانه در برابر فرهنگ پسرمحور آن زمان مهم است؟
این صحنه برای شعبون فقط یک پاسخ احساسی یا واکنشی به طعنه عمو نیست؛ یک موضعگیری روشن انسانی و فرهنگی است، آن هم در زمانی که چنین موضعی هزینه داشت. شعبون در آن لحظه فقط از یک نوزاد دفاع نمیکند، او دارد با صدای بلند میگوید: ارزش انسان به جنسیتش نیست. وقتی میگوید با 7 پسر هم یک تار موی دخترش را عوض نمیکند، در واقع خط بطلان میکشد بر منطق نانوشتهای که سالها در ذهنها جا خوش کرده بود؛ منطقی که پسر را سرمایه و دختر را بار میدانست. انتخاب نام «زربانو» هم کاملاً آگاهانه است. «زر» در این نام، فقط به معنای طلا نیست؛ اعلان ارزش است. شعبون با نامگذاری، به دخترش هویت میدهد؛ در لحظهای که جامعه میخواست او را از همان آغاز کمارزش بداند. اهمیت این حمایت پدرانه از چند جهت است: اول، شکستن چرخه تحقیر از درون خانواده در بسیاری از روایتها، نخستین زخم دختران از خانه میآید. اینجا اما خانه، پناه است. همین تفاوت کوچک، سرنوشت را عوض میکند. دوم، الگوی مردانگی متفاوت. شعبون مردی نیست که قدرتش را در سکوت یا زور نشان دهد؛ او با ایستادن کنار دخترش مرد میشود. این تصویر، مردانگی را از سلطه و تعصب جدا میکند و به سمت مسؤولیت و شرافت میبرد. سوم، اثر دومینو بر شخصیت زربانو و اطرافیان دختری که از ابتدا «خواسته شده» و «دفاع شده» بزرگ میشود، جهان را جای امنتری میبیند. این حمایت، مثل یک سپر نامرئی، سالها بعد هم همراه او است. در روایت، تلاش کردم این صحنه را بدون خطابه و توضیح اضافه بیاورم، چون قدرتش در خود کنش پدر است، نه در تفسیر نویسنده. یک جمله، یک نام، یک ایستادن؛ و همینها کافی است تا خواننده بفهمد گاهی یک پدر، میتواند در برابر یک فرهنگ بایستد و آینده یک دختر را نجات بدهد.