۰۱/تير/۱۴۰۵
|
۱۴:۴۹
تحلیل رفتار رژیم صهیونیستی در فضای پساسقوط سوریه

اشغالگری نوین و معماری آشوب در منطقه

ماشاءالله ذراتی: در نخستین سال پس از فروپاشی نظم گذشته در سوریه، آنچه بیش از هر چیز خودنمایی می‌کند، نه صرفاً دشواری‌های گذار سیاسی یا زخم‌های باز یک جنگ طولانی، بلکه رفتار بازیگری است که همواره کوشیده از بی‌ثباتی ساختاری در محیط پیرامونی خود، با ظلم و خونریزی، به ظاهر فرصت‌های راهبردی بسازد. رژیم موقت صهیونیستی در این بزنگاه تاریخی، به‌ جای پذیرش منطق ثبات منطقه‌ای، بار دیگر نشان داده امنیت را نه به ‌مثابه یک «کالای جمعی»، بلکه ابزاری انحصاری برای بازتولید هژمونی می‌فهمد.
* سوریه پس از فروپاشی؛ گذار شکننده در خلأ نظم
سقوط حکومت پیشین در دمشق، اگرچه برای بخش‌های کوچکی از جامعه سوریه حامل امید، رهایی و امکان بازتعریف آینده بود اما در سطح ساختاری به معنای ورود این کشور به مرحله‌ای از «گذار نهادی فاقد تضمین» نیز تلقی می‌شد. در ادبیات روابط بین‌الملل، چنین وضعیتی اغلب با ضعف دولت مرکزی، واگرایی اجتماعی و تشدید نقش بازیگران خارجی همراه است. فقدان ظرفیت کافی برای عدالت انتقالی، بازسازی اقتصادی و انحصار مشروع خشونت، سبب شده سوریه پساجنگ به میدان رقابت روایت‌ها، مداخلات و پروژه‌های امنیتی تبدیل شود.
در چنین فضایی، هر کنش خارجی حتی اگر در ظاهر با ادعای «حفاظت» یا «پیشگیری» انجام شود، می‌تواند پیامدهای ساختارشکنانه‌ای بر فرآیند ملت‌سازی و آشتی ملی بر جا گذارد. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که عملکرد رژیم صهیونیستی از یک موضوع نظامی به یک مسأله عمیقاً سیاسی - ‌شناختی تبدیل می‌شود.
* امنیت‌سازی یا تهدیدزایی مزمن؟
رفتار تل‌آویو در جنوب سوریه را نمی‌توان صرفاً واکنشی کوتاه‌مدت به تحولات امنیتی توصیف کرد. آنچه شاهد آن هستیم، الگویی تکرارشونده از «امنیت‌سازی تهاجمی» است؛ الگویی که در آن با بازتعریف گزینشی تهدید؛ اشغال، حملات پیش‌دستانه و مداخله مستقیم مشروع جلوه داده می‌شود. در این چارچوب هرگونه خلأ قدرت در همسایگی، نه فرصتی برای راه‌حل‌های جمعی، بلکه ابزاری برای تعمیق کنترل سرزمینی تلقی می‌شود.
تغییر مکرر خطوط مناطق حائل، حضور نظامی خزنده، ایجاد واقعیت‌های جدید میدانی و نادیده‌ انگاشتن سازوکار‌های سازمان ملل، همگی نشانه‌هایی از راهبرد «تثبیت از طریق بی‌ثباتی» است. این رویکرد نه‌تنها ناقض اصول بنیادین حقوق بین‌الملل و حاکمیت دولت‌هاست، بلکه به طور نظام‌مند، امکان بازسازی اعتماد اجتماعی در سوریه را تضعیف می‌کند.
* جنگ شناختی؛ روایت «حفاظت از اقلیت‌ها»
یکی از پیچیده‌ترین ابعاد مداخله رژیم صهیونیستی، بهره‌گیری هدفمند از جنگ ‌شناختی است. در این میدان، تانک و جنگنده تنها ابزار نیست، بلکه روایت، تصویر و ادراک عمومی نقش محوری دارد. برجسته‌سازی گزینشی رنج برخی اقلیت‌ها و ارائه خود به عنوان «حامی» آنان، بخشی از این عملیات ادراکی است.
مسأله این است که چنین روایتی، نه به کاهش خشونت، بلکه به نهادینه‌ شدن شکاف‌های هویتی دامن می‌زند. وقتی یک بازیگر خارجی خود را حامی یک گروه خاص جا می‌زند، نتیجه طبیعی آن، تقویت بی‌اعتمادی میان گروه‌های داخلی و مشروعیت‌بخشی به منطق شبه‌نظامی‌گری است. این فرآیند، عملاً مسیر سوریه به ‌سوی یک دولت فراگیر و شهروند‌محور را مسدود و آن کشور را در چرخه‌ای از «امنیت‌های رقیب» گرفتار می‌کند.
* بهره‌برداری از خلأ دولت و اقتصاد ویران
اقتصاد سوریه پس از سال‌ها جنگ و تحریم، بشدت آسیب دیده است. میلیون‌ها نفر با ناامنی غذایی، زیرساخت‌های فرسوده و فقدان خدمات پایه دست‌و‌پنجه نرم می‌کنند. در چنین شرایطی، هر مداخله خارجی می‌تواند اثرات چندلایه داشته باشد: نظامی، اجتماعی و اقتصادی. حملات مکرر، نااطمینانی امنیتی و انسداد مسیرهای بازسازی، عملاً هزینه گذار را افزایش داده و نارضایتی اجتماعی را بازتولید می‌کند.
از منظر آینده‌پژوهی، این وضعیت می‌تواند به «تله بازسازی» منجر شود؛ حالتی که در آن کشور نه به جنگ بازمی‌گردد و نه می‌تواند به صلح پایدار برسد. استمرار نااطمینانی در جنوب سوریه، یکی از عوامل کلیدی چنین آینده‌ای است؛ آینده‌ای که در آن، بازسازی اقتصادی گروگان ملاحظات ژئوپلیتیک باقی می‌ماند.
* عادی‌سازی تدریجی اشغال
یکی از خطرناک‌ترین ابعاد وضعیت کنونی، روند آرام و خزنده عادی‌سازی حضور نظامی در خاک سوریه است. سکوت یا واکنش‌های حداقلی نهادهای بین‌المللی، این پیام را مخابره می‌کند که تغییر مرزها با زور، اگر بتدریج و در سایه بحران‌های دیگر انجام شود، قابل تحمل است. این منطق، اگر تثبیت شود، نه‌تنها سوریه، بلکه کل نظم امنیتی منطقه را با بحران مواجه خواهد کرد.
از منظر حقوق بین‌الملل، اشغال حتی اگر موقت و با ادعای امنیتی باشد، همچنان اشغال است اما در منطق قدرت، تکرار، زمان و فرسایش حساسیت افکار عمومی، آن را به «وضعیت عادی» تبدیل می‌کند. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که نقد سیاست‌های رژیم صهیونیستی از سطح اخلاقی فراتر رفته و به یک ضرورت راهبردی بدل می‌شود.
* معماری هژمونی از طریق اشغال نوین
اشغال جنوب سوریه را باید در چارچوب گسترده‌تر «معماری هژمونیک» رژیم صهیونیستی در منطقه تحلیل کرد. این اقدام، صرفاً الحاق خاک نیست، بلکه ایجاد یک «نفوذ حاکمیتی» (Governance Penetration) است. این نفوذ از طریق کنترل نظامی مستقیم، حمایت و ایجاد وابستگی در میان گروه‌های محلی و ممانعت از احیای اقتدار دولت مرکزی اعمال می‌شود. این الگو مشابهت‌های عمدی با مدل‌های ایجادشده در جنوب لبنان (پس از خروج سال ۲۰۰۰) همچنین کرانه باختری دارد. هدف نهایی، ایجاد یک کمربند از مناطق «نیمه‌حکومتی» (Semi Governed) یا فاقد حکومت مؤثر در اطراف این رژیم است که به آن امکان می‌دهد عمق استراتژیک خود را گسترش دهد، تهدیدات را در خاک دیگران مدیریت کند و قدرت چانه‌زنی خود را در هرگونه مذاکره آتی به حداکثر برساند. این استراتژی نمونه‌ای از «امپریالیسم شبکه‌ای» (Networked Imperialism) است که در آن کنترل از طریق اتحادهای محلی و ایجاد وابستگی‌های امنیتی - اقتصادی اعمال می‌شود، نه لزوماً اداره مستقیم تمام شئون زندگی.
* امنیت بدون ثبات، آینده بدون افق
سوریه امروز در مفصل تاریخ ایستاده است؛ کشوری که می‌تواند با حمایت واقعی از بازسازی، آشتی ملی و حاکمیت قانون، به سوی ثبات حرکت کند یا در دام چرخه‌های جدید خشونت گرفتار شود. نقش بازیگران خارجی در تعیین این مسیر انکارناپذیر است. در این میان، سیاست‌های رژیم نه‌تنها کمکی به امنیت منطقه‌ای نمی‌کند، بلکه با تعمیق شکاف‌ها، نقض حاکمیت و بهره‌گیری از جنگ شناختی، آینده سوریه را با ابهام بیشتری مواجه می‌کند.
امنیت پایدار، محصول اشغال، حمله پیش‌دستانه و روایت‌سازی یک‌جانبه نیست، بلکه نتیجه پذیرش مسؤولیت جمعی، احترام به اراده ملت‌ها و پرهیز از تبدیل بحران‌ها به فرصت‌های ژئوپلیتیک است. تا زمانی که این حقیقت ساده نادیده گرفته شود، نه سوریه به آرامش خواهد رسید و نه منطقه از سایه بی‌ثباتی رها خواهد شد.
در امتداد آنچه درباره منطق «ثبات‌ستیزی ساختاری» و بهره‌برداری رژیم صهیونیستی از خلأ قدرت در سوریه گفته شد، اکنون باید به یک متغیر مغفول اما تعیین‌کننده پرداخت؛ جامعه سوری بویژه نسل جوانی که با هزینه‌های مستقیم این مهندسی ناامنی زندگی می‌کند. هیچ پروژه ژئوپلیتیکی، هر قدر هم متکی بر برتری نظامی و حمایت خارجی باشد، نمی‌تواند برای مدت طولانی در برابر اراده اجتماعی مردمی که فروپاشی وطن خود را می‌بینند و تجربه می‌کنند، دوام بیاورد. حس وطن‌دوستی در سوریه بر خلاف برخی تصویرسازی‌های رسانه‌ای، نه از میان رفته و نه خنثی شده، بلکه در لایه‌های زیرین جامعه در حال انباشت و بازتولید است.
از منظر جامعه‌شناسی سیاسی و مطالعات مقاومت، مردمی که امنیت زیستی، اقتصادی و هویتی‌شان به طور همزمان تهدید می‌شود، دیر یا زود وارد مرحله «کنش دفاعی فعال» می‌شوند. در چنین شرایطی، جوانان به بازیگران اصلی میدان تبدیل می‌شوند؛ نسلی که چیزی برای از دست دادن ندارد و دقیقاً به همین دلیل، بیشترین ظرفیت را برای ایستادگی و بازتعریف معادله قدرت داراست. این منطق، ریشه در یک قانون نانوشته در تحولات سیاسی غرب آسیا دارد: ناامنی طراحی‌شده، الزاماً به انفعال پایدار منجر نمی‌شود، بلکه اغلب مقاومت‌های پیش‌بینی‌نشده را زایش می‌دهد.
بر همین اساس می‌توان گفت خروش اجتماعی در سوریه نه یک شعار احساسی، بلکه یک روند قابل انتظار است؛ روندی که حداقل بر ۵ پیشران اصلی استوار است و هر یک از آنها پیوند مستقیم با رفتار مداخله‌گرانه بازیگران خارجی، بویژه رژیم صهیونیستی دارد.
۱- تبدیل سوریه به میدان رهاشده تروریسم سازمان‌یافته
هیچ جامعه‌ای نمی‌پذیرد امنیت روزمره‌اش قربانی پروژه‌های نیابتی شود. گروه‌های تکفیری مسلح، فارغ از تلاش‌های نمایشی برای بازسازی چهره خود، حامل منطقی هستند که با نظم اجتماعی، زندگی مدنی و حتی حداقل‌های همزیستی در تعارض است. تداوم اعدام‌های میدانی، تسویه‌حساب‌های شخصی و بازتولید فضای رعب و وحشت، نه نشانه اقتدار، بلکه علامت فروپاشی حکمرانی است.
وقتی شیوخ محلی، بزرگان اجتماعی و نهادهای غیررسمی به این جمع‌بندی می‌رسند که دولت یا نظم مسلط، توان تأمین امنیت را ندارد، مقدمات شکل‌گیری نظم‌های خودیار و مقاومت‌محور فراهم می‌شود. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که پروژه «بی‌دولتی کنترل‌شده» به ضد خود تبدیل می‌شود و جوانان، نه از سر ایدئولوژی، بلکه از سر ضرورت زیستی، به میدان می‌آیند.
۲- تحمیل حاکمیت تکفیری‌های فراملی بر جامعه‌ای با هویت تاریخی مشخص
یکی از خطاهای محاسباتی جدی در سوریه، نادیده گرفتن حساسیت جامعه سوری نسبت به «غیرسوری شدن قدرت» است. حضور آشکار عناصر مسلح از ملیت‌های مختلف، ولو در پوشش حکمرانی جدید، در بلندمدت فاقد مقبولیت اجتماعی است. سوری‌ها ممکن است در مقاطع بحرانی، ناگزیر به تحمل نیروهای تحمیلی شوند اما پذیرش دائم حاکمیت بیگانه، نه در تاریخ این کشور سابقه دارد و نه در حافظه جمعی آن جا می‌گیرد.
هدف قرار دادن زیرساخت‌های هویتی و اداری، از جمله نهادهای ثبت اطلاعات جمعیتی، معنایی فراتر از یک حمله نظامی دارد. این اقدام را می‌توان تلاشی برای پنهان‌سازی ترکیب واقعی نیروهای مسلط و جلوگیری از افشای ابعاد پروژه‌ای دانست که قرار است با نیروی غیرسوری، آینده سوریه را مهندسی کند. در چنین شرایطی، شکل‌گیری هسته‌های مقاومت بومی، واکنشی طبیعی به اشغال نرم و سخت به ‌صورت توأمان است.
۳- فروپاشی مداوم اقتصاد و مصادره امید معیشتی
هیچ نظم سیاسی‌ای بدون افق اقتصادی، پایدار نمی‌ماند. سوریه‌ای که سال‌ها زیر فشار جنگ و تحریم فرسوده شده، اکنون بیش از هر زمان به ترمیم، اشتغال و بازسازی نیاز دارد؛ امری که نه در توان گروه‌های مسلح است و نه در دستور کار حامیان خارجی آنها. تزریق‌های مالی مقطعی، جایگزین حکمرانی اقتصادی نمی‌شود.
وقتی مردم در زندگی روزمره با فقر عمیق‌تر، خدمات محدودتر و نابرابری فزاینده مواجه شوند و همزمان ببینند منابع ملی در خدمت منافع خارجی یا شبکه‌های محدود قدرت قرار گرفته، کنش اعتراضی دیر یا زود وارد فاز تقابلی می‌شود. جوانان سوری - که بیشترین هزینه این فروپاشی اقتصادی را می‌پردازند - نخستین بازیگران این تقابل خواهند بود.
۴- اشباع جامعه از مداخلات خارجی و اشغال خزنده
کارنامه مداخلات خارجی در سوریه، بویژه در جنوب آن کشور، تصویری عریان از نقض حاکمیت ملی ارائه می‌دهد. اشغال تدریجی اراضی، پیشروی‌های حساب‌شده و تثبیت حضور نظامی، همگی نشانه‌هایی از راهبردی است که سوریه را به منطقه حائل و میدان چانه‌زنی ژئوپلیتیک تقلیل داده است.
در کنار آن، جاه‌طلبی‌های منطقه‌ای دیگر بازیگران و نقش‌آفرینی آشکار ایالات متحده در غارت منابع انرژی، حس تحقیر ملی را تشدید می‌کند. تاریخ نشان داده است چنین وضعیتی، بویژه در جوامع خاورمیانه، اغلب به بسیج اجتماعی علیه اشغال و دخالت می‌انجامد؛ بسیجی که ممکن است در ابتدا پراکنده باشد اما ب تدریج انسجام می‌یابد.
۴- ناامنی زیستی و حمله همزمان به زیرساخت و هویت
تخریب سازمان‌یافته زیرساخت‌های نظامی، علمی و آموزشی، صرفاً اقدامی تاکتیکی نیست، بلکه بخشی از راهبرد «بی‌آینده‌سازی» است. وقتی مدرسه، دانشگاه، خیابان و حتی منزل امن نیست و همزمان ترور نخبگان علمی و فکری رخ می‌دهد، پیام روشنی ارسال می‌شود: این سرزمین نباید امکان بازسازی مستقل داشته باشد.
البته تجربه عراق، لبنان و فلسطین نشان داده چنین سیاستی الزاماً به تسلیم نمی‌انجامد. برعکس، حذف نخبگان و ناامن‌سازی فضا اغلب حافظه تاریخی مقاومت را فعال می‌کند و نسل جدیدی از کنشگران را به میدان می‌کشاند؛ نسلی که دفاع از وطن را نه یک انتخاب سیاسی، بلکه یک ضرورت وجودی می‌بیند.
در مجموع اگر قرار است آینده سوریه را با عینک واقع‌گرایی انتقادی بنگریم، باید بپذیریم استمرار ناامنی، اشغال و تروریسم نیابتی، نه ثبات می‌آفریند و نه نظم پایدار. آنچه در حال شکل‌گیری است، ذخیره‌ای از خشم، آگاهی و هویت ملی است که دیر یا زود خود را در قالب اشکال نوین مقاومت نشان خواهد داد؛ مقاومتی که معادلات طراحی‌شده برای یک سوریه ضعیف و چندپاره را به چالش خواهد کشید و بار دیگر این پرسش را در برابر معماران بی‌ثباتی قرار خواهد داد: تا چه زمانی می‌توان اراده یک ملت را نادیده گرفت؟

ارسال نظر
captcha