قولی که امام به من داد...
موقع خداحافظی به امام گفتم: «آقاجان! من میدونم که پیروز میشیم، شما هم تشریف میآرین ایران، ولی میخوام وقتی اومدین ایران باز هم شما رو ببینم.»
امام لبخند ملیحی زدند. فکر کنم هنوز تئاتر من یادشان بود. گفتند: «شما آزادی هر وقت خواستی بیای. وقتی بگی «مشهدی»، من متوجه میشم که شما هستین». به روی پاهایم بند نبودم. با خوشحالی گفتم: «امام! شما رو به خدا یادتون نره این حرفتون. من و شما قرار بستیم که بیام دیدنتون.» امام هم گفتند: «نه. من یادم نمیره.»
اصلاً دلم نمیخواست آن لحظات تمام بشود، ولی امام کار داشتند و باید به کارهایشان میرسیدند. وقتی آمدیم توی حیاط، پسرشان احمدآقا و نوه امام داخل حیاط بودند. من به حاجاحمدآقا گفتم: «من عکس امام رو میخوام.»
احمدآقا با مهربانی لبخندی زد و گفت: «حاجخانم! تو فرودگاه تهران اگه ساواک این عکس و رساله امام رو ازتون بگیره خیلی اذیتتون میکنه.»
سری تکان دادم و گفتم: «الهی قربون امام بشم. اولاً که هیچکس نمیتونه کاری بکنه. بعد هم اگه من رو بگیرن، هر اتفاقی بیفته و هر بلایی سرم بیارن، اصلاً عیب نداره.»
از خانه امام که آمدم بیرون، عکس و رسالهشان دستم بود و تنها چیزی که میدانستم این بود که عاشق امام شدهام. با آن خوابی هم که قبل از آمدنم برای ایشان دیده بودم و این قیافه نورانی، دیگر باورم شده بود که راه امام راه پیغمبر است. خواب دیده بودم در حرم امام رضا علیهالسلام اسامی علما را بر اساس درجهشان زدهاند و اسم آیتالله خمینی از همه بالاتر بود.
آزاده فرزامنیا/ امسال قبول میشویم
[برگی از زندگی عفت نجیبضیاء]
انتشارات راه یار
صفحات 144 و 145
***
نوجوانان و روح هملت!
در هر نوجوان 16 تا 18 ساله اندکی از روح هملت یافت میشود. از او نخواهید که جنگ را درک کند! (این باشد بر شما مردان روزگاردیده!) برای او همین بس که زندگی را درک کند و بتواند خشم خود را از وجود آن فرو خورد. معمولاً او خود را در رؤیا و هنر مدفون میکند تا زمانی فرا رسد که به این زیست جدید خو گرفته باشد - زمانی که نوزاد حشره گذار مرارتبار از کرمینگی به حشره بالدار را طی کرده باشد - و در این روزهای پرآشوب بهار بلوغ، او چه سخت نیازمند آرامش و تعمق است! اما آنها - آن نیروهای کور و حیوانی و کوبنده - در اعماق نقبش به دنبالش میآیند، او را که هنوز در پوسته تازهاش ظریف و آسیبپذیر است مییابند و از تاریکی بیرون میکشند و به میان بشریت بیرحم رها میکنند و از همان آغاز از او انتظار دارند حماقتها و نفرتهای آن را بیآنکه بفهمد بپذیرد و نهتنها بپذیرد، تقاص آنها را هم پس بدهد.
رومن رولان/ پییر و لوسی
مینو مشیری
نشر نو - صفحه ۱۰
***
باب المراد
تقدیم به ساحت مقدس امام جواد(ع)
«تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد»
شنیدهام که گدا موج میزند به درت
سرای جود تو خالی ز مستمند مباد
تو خود مراد منی، پس چه حاجت است به باب!
به جز به سوی تو این نالهها بلند مباد
به آفتاب، مبادا که پیکرت افتد
جمال شمس تو در دست نیشخند مباد
بساط گریه، فراهم برای مَرد غمین
اگر به گریه او خنده میکنند مباد
لب کبود تو ای وارث حسین عزیز!
ز چوبدستی کفار، بندبند مباد
محمد سهرابی
گردآورنده، تقی دژاکام