۱۹/تير/۱۴۰۵
|
۲۰:۱۳
گفت‌و‌گوی «وطن‌امروز» با ابراهیم فیاض درباره شکل‌گیری یک انقلاب پارادایمی پس از شهادت حاج‌قاسم سلیمانی

حکمت سلیمانی

ابراهیم فیاض، عضو هیات علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران از نخستین کسانی بود که بعد از شهادت سپهبد حاج‌قاسم سلیمانی در گفت‌و‌گویی تحلیلی تلاش کرد پدیده سلیمانی را مورد تأمل نظری قرار دهد و در این سال‌ها در سالگرد شهادت سردار مقاومت این گفت‌و‌گو را تبدیل به یک سنت سالانه کرده است. فیاض در نخستین گفت‌و‌گو سردار را «شهید امت اسلام» دانست، چرا که افقی که او ترسیم می‌کرد، منحصر به شیعه نبود. به باور فیاض او برای اسطوره شدن فقط شهادت را کم داشت و اکنون این اسطوره می‌تواند شکاف تجربه‌های تاریخی بین‌نسلی را پر کند و به بازتولید فرهنگ شهادت در نسل جوان منتهی شود. 
شاید مهم‌ترین کلام آن گفت‌و‌گو این بود که «شهادت حاج‌‌قاسم واقعیتی است که تئوری خواهد ساخت». در مصاحبه‌ای که پیش‌ روی شماست، عضو هیات علمی دانشگاه تهران به تفسیر همین کلام می‌پردازد و شهادت سردار را به عنوان یک «واقعیت تئوری‌ساز»، موجب ایجاد یک «انقلاب پارادایمی» می‌داند. به اعتقاد او، پارادایم قدیمی‌تری که مبتنی بر محافظه‌کاری افراطی، ترس از درگیری، اولویت دادن به مذاکره محض و مماشات با غرب بود، در برابر امواج خروشان مردمی که پس از شهادت حاج‌قاسم برخاست، عملاً فروپاشید و پارادایم جدید که مبتنی بر مقاومت فعال، نفی سلطه، اعتماد به توان داخلی و استکبارستیزی عملی بود، با قدرت و شفافیت بی‌سابقه‌ای سر برآورد.
* اساساً فلسفه و معنای برگزاری سالگرد برای یک شخصیت تاریخی چیست و چرا برای همه اینگونه مراسمی برگزار نمی‌شود؟
حقیقت این است که سالگرد گرفتن، یک اقدام معمولی و مرسوم برای همگان نیست. سالگرد را برای کسانی می‌گیرند که از سطح یک فرد عادی یا حتی یک شخصیت برجسته زمانه خود فراتر رفته و در یک «فرآیند تاریخی معناساز» قرار گرفته‌اند. تفاوت اینجاست که بسیاری از افراد در تاریخ حضور دارند اما تنها معدودی «تاریخی» می‌شوند. «تاریخی شدن» به این معناست که وجود، اقدام و بویژه شهادت یک شخص، تبدیل به یک گفتمان زنده، یک منبع تولید معنا و یک موتور محرکه برای تاریخ پس از خود شود. ویژگی این شخصیت‌ها این است که با گذشت زمان، ابعاد وجودی، پیام و تأثیرشان نه‌تنها کمرنگ نمی‌شود، بلکه پررنگ‌تر، چندبعدی‌تر و گاه جهانی‌تر می‌شود. گویی تاریخ، خود در خدمت بازخوانی و بازتولید معنای آنان قرار می‌گیرد. بنابراین سالگرد حاج‌قاسم تنها یک مراسم یادبود نیست، بلکه یک «بازخوانی جمعی» و یک تجدید میثاق با یک جریان زنده تاریخی است. اگر این ویژگی‌ها نباشد، هرگونه مراسمی در نهایت تصنعی و گذرا خواهد بود و حتی حاکمیت‌ها نیز نمی‌توانند به زور آن را تداوم بخشند اما هنگامی که یک پدیده، ذاتاً معناساز باشد، جامعه خود به استقبال آن می‌رود و تاریخ آن را تکرار می‌کند.
بارزترین، عمیق‌ترین و کامل‌ترین نمونه، «واقعه عاشورا» و شخصیت امام حسین(ع) است. این واقعه، الگویی تمام‌نما از یک حادثه‌ای است که با گذشت قرن‌ها هر روز بر عظمت، ژرفا و تأثیرگذاری آن افزوده می‌شود. در مقایسه تطبیقی می‌توان به روایتی تاریخی اشاره کرد که پس از شهادت، اسرای کربلا را از کنار پیکرهای مطهر شهدا عبور دادند. در آن صحنه هولناک و در عین حال مقدس، گزارش شده همگان به زمین افتادند تا پیکرهای افتاده را ببینند و زیارت کنند. در آن لحظه حضرت زینب(س) به سوی پیکر برادرشان امام حسین(ع) حرکت می‌کنند. امام سجاد(ع) که در بند بودند و پاهای‌شان بسته بود، نمی‌توانستند از محمل پایین بیایند. حضرت زینب(س) پس از زیارت بازمی‌گردند اما حال روحی و عاطفی امام سجاد(ع) را بسیار پریشان و دگرگون می‌بینند. ایشان بازمی‌گردند و با حالتی آمیخته از عاطفه عمیق و در عین حال حامل پیامی غیبی و امیدبخش، خطاب به امام سجاد(ع) می‌فرمایند: «اینگونه نگاه نکن، به خدا سوگند که در آینده اینجا آباد خواهد شد و این مکان برجسته و مرکزی برای تجمع عاشقان و پیروان خواهد شد». امروز پس از گذشت بیش از هزار و ۳۰۰ سال، ما شاهد تحقق عینی و باشکوه این سخن هستیم. کربلای امروز، با حرمی عظیم و شهرتی جهانی، قلب تپنده تشیع و یکی از کانون‌های معنوی جهان اسلام است اما نکته اینجاست که این عظمت، یک‌شبه ایجاد نشده است. اگر به تاریخ نگاه کنیم، می‌بینیم حرم امام حسین(ع) حتی تا دوره قاجار و زمان ناصرالدین‌شاه نیز بنایی نسبتاً محدود و کوچک بود. حرم مطهر حضرت ابوالفضل(ع) نیز ساختمانی ساده داشت اما هرچه زمان گذشته، بر شکوه، وسعت و مرکزیت این مکان افزوده شده است. پدیده «اربعین» در دهه‌های اخیر به گونه‌ای نمادین و عملی این رشد تصاعدی را نشان می‌دهد؛ جمعیتی که هر سال افزایش می‌یابد و جغرافیایی که هر سال گسترده‌تر می‌شود. این دقیقاً همان «تاریخی شدن» است؛ یعنی حادثه‌ای که انرژی معنوی آن با گذر زمان رو به افول نمی‌گذارد، بلکه فزونی می‌گیرد و تاریخ‌ساز می‌ماند. این قانون تاریخ است که حوادث و شخصیت‌های اصیل و معناساز، با گذر زمان نه‌تنها فراموش نمی‌شوند، بلکه به کانون‌های تولید معنا تبدیل می‌شوند. هر دورانی، به فراخور نیازها و پرسش‌های خود به سراغ آنان می‌رود و پاسخ می‌جوید. این ویژگی، مختص شخصیت‌های الهی و حرکت‌های اصیل توحیدی است.
* با این الگو آیا می‌توان گفت شهید حاج‌قاسم سلیمانی نیز در مسیر «تاریخی شدن» به معنایی که فرمودید قرار گرفته است؟
حاج‌قاسم سلیمانی از همان جنس شخصیت‌های تاریخ‌ساز است. او تنها یک فرمانده نظامی موفق نبود. او یک فرد معناساز بود. تفاوت این دو بسیار مهم است. اگر او تنها یک سردار کارآمد بود، با شهادتش، داستان به پایان می‌رسید و یاد او در حد یک خاطره محترم باقی می‌ماند اما هنگامی که یک شخصیت به مکتب تبدیل می‌شود، قضیه اساساً متفاوت است. به همین دلیل است که یکی از تعابیر دقیق و عمیقی که درباره ایشان مطرح شده، این جمله است: «شهید سلیمانی اثرش از سردار سلیمانی بیشتر است». این جمله، کلید فهم ماجراست؛ یعنی بعد از شهادت، آن باطن، آن عمق معنوی، آن رسالت تاریخی و آن جایگاه حقیقی ایشان بیش از پیش آشکار شد و تأثیرش فزونی گرفت. شهادت مانند پرده‌برداری از یک تابلوی عظیم بود. این ویژگی مختص شخصیت‌های ملکوتی است. در طول تاریخ، انسان‌های بزرگی بوده‌اند که در زمان حیات خود تأثیرگذار بودند اما پس از مرگ، تأثیرشان بتدریج کاهش یافته اما در مقابل، شخصیت‌هایی مانند انبیا، اولیا و شهدای حقیقی، با مرگ جسمانی، تازه آغاز یک فصل جدید از تأثیرگذاری هستند. شهادت حاج‌قاسم نیز از این قاعده مستثنا نبود. او در دوران حیات، یک فرمانده محبوب و مؤثر بود اما پس از شهادت، تبدیل به یک نماد، یک الگو و یک مکتب شد که فراتر از مرزها و زمان خاص خودش عمل می‌کند. این تحول، ناشی از عمق ایمان، خلوص نیت و اصالت حرکتی است که او در طول زندگی خود داشت. او نه برای نام و نشان، بلکه برای خدا و برای دفاع از مظلومان جنگید و این روحیه، پس از شهادت او تجلی بیشتری یافت.
* این بحث به مفاهیم بسیار عمیق فلسفی و اعتقادی نیز اشاره دارد؛ مانند رابطه دنیا و آخرت یا ملکوت و ناسوت. چگونه این مفاهیم در تحلیل پدیده‌ای مانند شهادت حاج‌قاسم قابل طرح است؟
اینجا وارد عرصه‌ای می‌شویم که تنها با نگاه مادی و سکولار قابل فهم نیست. پرسش بنیادین این است که چرا برخی رخدادها یا شخصیت‌ها «تاریخی» می‌شوند و برخی دیگر، با اهمیتی که در زمان خود داشته‌اند، به مرور به حاشیه تاریخ می‌روند؟ پاسخ در این است که تاریخی شدنِ پایدار، ریشه در «بعد ملکوتی» و «حقیقت وجودی» آن شخص یا واقعه دارد. از منظر اسلامی، شهادت، یک نقطه گذار و یک «رستاخیز» برای شهید است. شهید از عالم ناسوت و محدودیت‌های مادی می‌گذرد و به عالم ملکوت و برزخ متعالی قدم می‌گذارد. در آنجا پرده‌ها کنار می‌روند و حقیقت نورانی وجود او - که ممکن است در دنیا حتی برای نزدیکانش هم کاملاً آشکار نباشد - به تمامی ظاهر می‌شود. این ظهور ملکوتی، تأثیری قهری و اجتناب‌ناپذیر بر عالم ناسوت و تاریخ مادی می‌گذارد. این همان چیزی است که در آیات و روایات به آن اشاره شده، مانند آیه «سَیَجعَلَ‌لَهُمُ الرَّحمَنُ وُدّا» (پس [خدا] محبتی [در دل‌ها] قرار داد). این «وُدّ» و محبت، یک جاذبه عاطفی ساده نیست؛ یک جاذبه رحمانی، تکوینی و معنوی است که از سوی خداوند در دل‌های مؤمنان قرار می‌گیرد. این عشق، عامل استمرار، تداوم و زنده ماندن یاد و خاطره می‌شود. بنابراین آنچه ما پس از شهادت حاج‌قاسم شاهدش هستیم، تنها یک حرکت سیاسی یا اجتماعی نیست، بلکه تجلی یک «تحول تکوینی» است که از عالم بالا به عالم پایین سرازیر شده است. دشمنان با محاسبات مادی و امنیتی خود گمان می‌کردند با حذف فیزیکی او، کار تمام است اما غافل بودند که با این اقدام، در واقع ژنراتور معناساز وجود او را به طور کامل روشن کردند و او را از محدوده یک فرد، به عرصه یک اسطوره زنده و یک جریان تاریخ‌ساز ارتقا دادند. این یک قانون الهی است که هرگاه دشمنان بخواهند نور خدا را خاموش کنند، خداوند نور خود را کامل می‌کند. شهادت حاج‌قاسم نیز مصداقی از این قانون بود.
شهادت حاج‌قاسم یک «واقعیت تاریخ‌ساز» بود که بلافاصله «تئوری» و «مکتب» آفرید. اجازه دهید توضیح دهم. در منطق علوم اجتماعی و تاریخی معمولاً ۲ رابطه داریم؛ یا یک سلسله وقایع عینی و واقعیات هستند که به مرور زمان منجر به تولد تئوری‌ها و نظریه‌ها می‌شوند، یا یکسری تئوری‌ها و ایدئولوژی‌ها هستند که سعی می‌کنند واقعیت‌ها را بر اساس خود بسازند و شکل دهند. شهادت حاج‌قاسم آشکارا از جنس اول بود. این یک «واقعه» بود که چنان انفجار معنایی ایجاد کرد که بلافاصله نیاز به تئوری‌پردازی حول آن احساس شد.
به یاد دارم در همان ساعات اولیه پس از شهادت، زمانی که پیکر مطهر ایشان هنوز در عراق بود و اخبار اولیه می‌رسید، در یک مصاحبه گفتم: «این، شهادتی است که تئوری‌ها خواهد ساخت». یعنی این واقعه آنقدر بزرگ، عمیق و چندلایه است که خود به خود زمینه‌ساز تولید چارچوب‌های فکری، مکتب‌های عملی و نظریه‌های جدید خواهد شد. پیش‌بینی چندان دشواری نبود. پس از آن بود که مقام معظم رهبری با درک عمیق از این ماجرا بحث راهبردی و جامع «مکتب حاج‌قاسم» را مطرح کردند. این تعبیر، یک برچسب یا یک عنوان تشریفاتی نیست، بلکه اشاره به یک منظومه فکری - عملی منسجم دارد که دارای اصول، مبانی، روش‌ها و غایاتی مشخص است. در همان فضای اولیه، بنده نیز از تعبیر «حکمت سلیمانی» استفاده کردم که بر بعد فرابخشی، خردمندانه و الهامبخش این مکتب تأکید دارد. نکته مهم این است که شهادت حاج‌قاسم یک «واقعیت تئوری‌ساز» بود، نه یک «تئوری واقعیت‌ساز». یعنی این واقعیت عینی بود که منجر به تولید اندیشه شد، نه اینکه یک اندیشه از پیش موجود، واقعیت را رقم ‌زده باشد. این تمایز، بسیار مهم است و نشان می‌دهد شهادت او یک نقطه عطف تکوینی بود.
* یکی از نخستین و شاید نمایشی‌ترین جلوه‌های تأثیر این واقعه در عالم ناسوت، تشییع‌ بی‌سابقه و غیرمنتظره در عراق و سپس ایران بود؛ تحلیل شما از این صحنه‌های شگفت‌انگیز چیست؟ آیا این تشییع‌ها خود بخشی از همان فرآیند تاریخ‌سازی بود؟
تشییع‌ پیکر حاج‌قاسم در عراق و ایران، تنها یک مراسم سوگواری نبود، بلکه خود به یک «رویداد تاریخی مستقل» و یک «صحنه انقلاب‌آفرین» تبدیل شد. برای درک عمق این موضوع، باید بافت سیاسی - اجتماعی عراق در آن مقطع را به خاطر بیاوریم. عراق، کشوری است با تنوع قومی و مذهبی پیچیده که سال‌ها تحت اشغال آمریکا بود و در آن زمان نیز تحت تأثیر تبلیغات گسترده برخی جریان‌ها و کشورهای منطقه علیه ایران بویژه علیه نقش سپاه قدس و شخص حاج‌قاسم قرار داشت. در خود عراق، سنت تشییع‌ پیکرهای میلیونی و خودجوش آنگونه که در ایران مرسوم است، چندان رایج نیست. حتی برای مراجع بزرگ تقلید، تشییع معمولاً باشکوه اما در دایره‌ای مشخص و عمدتاً متشکل از علما، طلاب و اقشار مذهبی انجام  می‌شود. برنامه اولیه مقامات، پس از شناسایی و تفکیک پیکرها (که به دلیل شرایط خاص شهادت، کار دشواری بود)، انتقال سریع پیکر شهید سلیمانی و همراهان به ایران بود اما هنگامی که پیکرها برای انجام یک طواف نمادین به حرم امام کاظم(ع) در کاظمین برده شد، ناگهان موجی شکل گرفت. این موج، یک حرکت برنامه‌ریزی شده از بالا نبود، یک جوشش خودجوش، عمیق و سراسری از پایین جامعه بود. میلیون‌ها نفر از شهرهای مختلف، خود را به مسیر رساندند. این صحنه، تمام معادلات و محاسبات سیاسی را در هم ریخت. جالب این است که حتی برنامه‌ریزان و مقامات عراقی حاضر در صحنه نیز باور نمی‌کردند چنین نمایش عظیمی از محبت و عظمت نسبت به یک فرمانده ایرانی ممکن باشد. همین غیرمنتظره بودن، خود گواه اصالت و عمق این حرکت بود. تشییع از کاظمین آغاز شد و آتشی برافروخت که محاسبات بسیاری را سوزاند. این نشان داد حاج‌قاسم در دل‌های مردم عراق، نه یک «خارجی» که یک پدر، یک برادر و یک مدافع حقیقی است. حتی پیکر همراهان عراقی ایشان نیز به نمادی تبدیل شد و در نهایت به ایران انتقال یافت تا حماسه‌ای دیگر بیافریند.
* در ایران این روند چگونه ادامه یافت و چه تأثیری بر جامعه گذاشت؟
در ایران آنچه رخ داد، تأییدی قدرتمند بر همان نظریه معناسازی و تاریخی شدن بود. همان روزهای اول به برخی دوستان اصحاب رسانه گفتم منتظر باشید و ببینید اگر پیکر به ایران بیاید، چه صحنه‌های بی‌نظیری خلق خواهد شد و دقیقاً چنین شد اما اهمیت این تشییع‌ها فراتر از شمارش جمعیت بود. این مراسم، یک «انقلاب ساختاری در روان جمعی» و «بازتعریف هویت‌های سیاسی - اجتماعی» در هر دو کشور بود. تشییع حاج‌قاسم نشان داد او از یک فرمانده محبوب، به یک «اسطوره زنده» تبدیل شده است. اسطوره شدن در اینجا به معنای افسانه نیست، بلکه به معنای تبدیل شدن به یک «الگوی آرمانی»، یک «نماد تجسم‌یافته ارزش‌ها» و یک «منبع وحدت‌بخش» است. اسطوره‌های حقیقی، نیروهای تاریخ‌ساز هستند. تاریخ نمی‌تواند آنان را بپوشاند یا محو کند، بلکه آنان هستند که سوار بر تاریخ می‌شوند و مسیر آن را تغییر می‌دهند. این تشییع، ضربه‌ای سهمگین به پروژه ایجاد شکاف میان مردم ایران و عراق بود. رهبران برخی کشورهای منطقه، مانند رئیس‌جمهور ترکیه، به صراحت به شوک ناشی از این صحنه‌ها اعتراف کردند.
آنها دریافتند محاسبات‌شان درباره نفوذ و محبوبیت ایران در منطقه، اشتباه بنیادین بوده است. تأثیر این رویداد بر جهت‌گیری‌های سیاسی داخلی کشورها، بر مواضع احزاب و حتی بر فضای اقتصادی غیرقابل انکار بود و تا امروز نیز ادامه دارد. آن تشییع، تنها یک مراسم نبود، یک «اعلامیه سیاسی» بود که موازنه قدرت در منطقه را به نفع محور مقاومت تغییر داد. این همان چیزی است که در علوم اجتماعی از آن به عنوان «رویدادهای برسازنده» یاد می‌کنند؛ رویدادهایی که هویت‌ها، مرزها و روابط اجتماعی را از نو تعریف می‌کنند. تشییع حاج‌قاسم دقیقاً یک رویداد برسازنده بود.
* ما از یک سو شاهد عظمت و محبوبیت کم‌نظیر حاج‌قاسم پس از شهادت هستیم و از سوی دیگر، روایت‌ها و خاطراتی منتشر شده که نشان می‌دهد ایشان در سال‌های منتهی به شهادت، تحت فشارهای قابل توجهی از سوی برخی جریان‌های داخلی نیز قرار داشته‌اند؛ چگونه می‌توان این دوگانگی را تحلیل کرد؟
این پارادوکس، در واقع یکی از کلیدی‌ترین نکات برای فهم «مکتب حاج‌قاسم» و فرآیند «تاریخی شدن» او است. تعبیر دقیقی که در این باره مطرح شده این است که حاج‌قاسم در اوج محرومیت، به اوج محبوبیت رسید. این جمله، ظرافت عمیقی دارد. منابع مختلف از جمله روایت آقای قالیباف از زبان یکی از یاران قدیمی حاج‌قاسم، حاکی از آن است ایشان بویژه در دوره پس از شکست داعش و تثبیت نسبی شرایط منطقه، با فشارها و محدودیت‌های فزاینده‌ای مواجه بودند. گاه این فشارها به حدی بود که بر اساس همان روایات، ایشان به طنز یا جدی گفته بودند «ای کاش یک ماشین به من بزند و از این فشارها راحت شوم». این سطح از تنش، نشان از یک شکاف، یک دوگانگی و یک ناسازگاری عمیق بین گفتمان مقاومت و استکبارستیزی که حاج‌قاسم نماد آن بود، با گفتمان سازش و عادی‌سازی رابطه با غرب داشت که در بخش‌هایی از بدنه حاکمیت هوادارانی داشت. حاج‌قاسم مانع بزرگی بر سر راه تحقق بی‌قید و شرط پروژه‌هایی مانند برجام به معنای نهایی آن (یعنی تن دادن به سلطه نظامی - امنیتی غرب) بود اما نکته شگفت‌انگیز تاریخ‌ساز این است که لحظه شهادت، همان اسطوره‌ای شد که تمام آن ساختارهای کهنه، محدودکننده و فشارآور را در هم شکست. شهادت ایشان باعث یک انقلاب پارادایمی شد. پارادایم قدیمی‌تر که مبتنی بر محافظه‌کاری افراطی، ترس از درگیری، اولویت دادن به مذاکره محض و مماشات با غرب بود - یا دست‌کم گرایشاتی قوی در این جهت داشت - در برابر امواج خروشان مردمی که پس از شهادت حاج‌قاسم برخاست، عملاً فروپاشید. پارادایم جدید که مبتنی بر مقاومت فعال، نفی سلطه، اعتماد به توان داخلی و استکبارستیزی عملی بود، با قدرت و شفافیت بی‌سابقه‌ای سربرآورد. جریان‌هایی که مذاکره را به هر قیمت راه‌حل نهایی می‌دانستند و هرگونه مقاومت و توسعه توان دفاعی را هزینه‌زا و خطرآفرین قلمداد می‌کردند، ناگهان مشروعیت، هویت و قدرت مانور خود را بشدت از دست دادند.  میدان نبرد و قدرت بازدارندگی به عنوان پشتوانه مذاکره به گفتمان مسلط تبدیل شد. شهادت حاج‌قاسم همچون یک زلزله بزرگ سیاسی - اجتماعی، لایه‌های سطحی و مصلحت‌جویانه را کنار زد و حقیقت عمیق‌تر اراده ملت ایران را آشکار کرد. این دقیقاً همان فرآیندی است که در تاریخ بارها رخ داده است؛ فشار بر شخصیت‌های اصیل در زمان حیات و سپس شکوفایی کامل آنان پس از شهادت. این یک آزمون الهی و یک سنت تاریخ‌ساز است.
* این «پارادایم جدید» یا «مکتب حاج‌قاسم» که اشاره کردید، به طور مشخص بر چه اصول، مبانی و شالوده‌های فکری استوار است؟ ریشه‌های این مکتب را در کدام سیر تاریخی و گفتمانی باید جست‌وجو کرد؟
مکتب حاج‌قاسم، یک منظومه یکپارچه و منسجم است که ریشه‌های آن را باید در ۳ لایه تاریخی-فکری جست‌وجو کرد.
1- لایه اعتقادی ناب شیعی: در عمیق‌ترین لایه، این مکتب بر مبانی توحید، عدالت، امر به معروف و نهی از منکر، ولایت‌پذیری و فرهنگ عاشورایی و انتظار استوار است. حاج‌قاسم سرباز بی‌تکلف ولی فقیه و مجری منویات رهبری بود و این را نه یک تاکتیک، بلکه یک اصل اعتقادی می‌دانست.
2- لایه گفتمان انقلاب اسلامی: این مکتب، فرزند خلف انقلاب اسلامی سال ۵۷ است. انقلابی که خود بر پایه استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی و نفی سلطه شرق و غرب بنا شد. روح حاکم بر این انقلاب، روحیه استکبارستیزی و خوداتکایی بود.
3- لایه فرهنگ دفاع مقدس: اما مهم‌ترین بستر عینی و تجربی شکل‌گیری مکتب حاج‌قاسم، ۸ سال دفاع ‌مقدس است. حاج‌قاسم، محصول و پرورده‌ همان خط مقدم جهادی است که در جنگ تحمیلی شکل گرفت. جنگ، دانشگاهی بود که مفاهیمی مانند ایثار، اخلاص، برادری، عبادت در میدان نبرد، اتکا به نیروی داخلی و پیروزی با ایمان را از حالت شعار به عمل درآورد.
* آیا می‌توان نمونه‌ای عینی از تبلور این فرهنگ دفاع‌ مقدس را نام برد که حاج‌قاسم شخصاً بر آن تأکید داشته و خود نیز ادامه‌دهنده آن بود؟
بهترین نمونه، تاکید مکرر حاج‌قاسم بر شهید یوسف ‌الهی است. در سخنرانی بسیار مهم و به تعبیری مانیفست ایشان در رشت - که متنی کلیدی برای فهم اندیشه حاج‌قاسم است - ایشان با حالتی خاص و آکنده از عاطفه و اشک، از این شهید بزرگ یاد می‌کنند. یوسف‌ الهی، جوانی از خطه کرمان است که نماد ناب همان اخلاص و فداکاری بی‌آلایش رزمندگان دفاع ‌مقدس است. جالب اینکه حاج‌قاسم پیش از آن دوران، چندان نامی از او به میان نیاورده بود اما در آن سخنرانی پایانی، گویی می‌خواست نماد حقیقی آن مکتب را معرفی کند. این انتخاب، اتفاقی نیست. حتی محل دفن حاج‌قاسم نیز گویاست که ایشان در بهشت زهرای کرمان، در کنار یوسف‌ الهی و دیگر شهدای گمنام به خاک سپرده شد. این یک نماد قدرتمند است. او براحتی می‌توانست در حرم امام رضا(ع) یا حضرت معصومه(س) دفن شود  که جایگاهی شایسته بود اما او و خانواده‌اش انتخاب کردند در کنار همان سربازان گمنامی بخوابد که قلب مکتبش را تشکیل می‌دادند؛ فروتنی، ایثار، پیوند ناگسستنی با مردم و دوری از هرگونه مرکزیت‌جویی فردی. این عمل، بخشی از مکتب او است. او نشان داد بزرگ‌ترین افتخارش، همرنگی با مردم و همراهی با شهداست. این نگرش، ریشه در همان فرهنگ دفاع ‌مقدس دارد که در آن، فرماندهان در کنار سربازان و در خط مقدم می‌جنگیدند و پس از شهادت نیز در کنار آنان دفن می‌شدند. این، تجسم عینی مساوات و برادری در مکتب اسلام است.
* مسیر تداوم این مکتب پس از جنگ چگونه بود و چگونه از مرزهای ایران گذر کرد و به یک نماد منطقه‌ای و جهانی تبدیل شد؟
مسیر حاج‌قاسم پس از جنگ، ادامه منطقی و طبیعی همان پارادایم بود. این مسیر را می‌توان به مراحل زیر تقسیم کرد. 
1- تثبیت داخلی: ابتدا در مأموریت‌های امنیتی داخل کشور، مانند مقابله با تروریسم در جنوب شرق ایران
۲- ورود به سپاه قدس و مأموریت فراملی: این مرحله، نقطه عطف بود. حضور او در عراق، سوریه، لبنان و... تنها یک مأموریت نظامی نبود، بلکه یک «ماموریت تمدنی» بود. او به نماد مقاومت در برابر وحشی‌ترین گروه تکفیری، یعنی داعش، تبدیل شد.
۳- فرامذهبی و فراقومی شدن: این مرحله بسیار مهم است. دفاع حاج‌قاسم، تنها دفاع از شیعیان نبود. هنگامی که داعش قصد نسل‌کشی مسیحیان، ایزدی‌ها و دیگر اقلیت‌ها را داشت، حاج‌قاسم و نیروهای تحت امرش به دفاع از آنان برخاستند. این اقدام، محبوبیت او را از دایره تشیع فراتر برد و او را به یک «قهرمان انسانی» در چشم بسیاری از مردم منطقه تبدیل کرد. این همان «مکتب» در عمل است؛ دفاع از مظلوم، فارغ از دین و نژاد.
4- جهانی شدن پس از شهادت: شهادت، این روند را تکمیل و تشدید کرد. امروز تصویر حاج‌قاسم بر دیوارهای کاراکاس، پایتخت ونزوئلا، نمادی از مقاومت ضداستکباری در آمریکای لاتین است. دشمنی آمریکا با ونزوئلا تنها به بهانه نفت یا دموکراسی نیست، آنان صراحتاً اعلام کرده‌اند نگران نفوذ «مدل ایران» و «سایه حاج‌قاسم» در حیاط خلوت خود هستند. 
تشییع سیدحسن نصرالله در لبنان نیز نمونه‌ای از همین واقعیت است؛ مراسمی که  زیر آتش جنگ برگزار شد و پیش از آن گفته می‌شد ممکن است بمباران شود اما پیکر او به مدت مدیدی امانت نگه داشته شد تا زمان مناسب برای دفن فرابرسد. در نهایت، تشییع عظیم در لبنان انجام شد که سابقه‌ای مشابه در تاریخ این کشور نداشت. سنی و شیعه و مسیحی، همه در این مراسم حضور داشتند. تشییع سیدحسن نصرالله به‌خودی‌خود به یک رویداد تاریخی تبدیل شد؛ رویدادی که پس از شهادت حاج‌قاسم، دوره‌ای تازه از تحولات ساختاری در خاورمیانه را رقم زد؛ تحولی که در برابر آن، اسرائیل عملاً کاری از پیش نمی‌برد. خود تشییع سیدحسن نصرالله به یک فرآیند تاریخی بدل شد تا جهان ببیند خاورمیانه بیدار شده است. خاورمیانه در حال دستیابی به نوعی خودآگاهی تاریخی است؛ خودآگاهی تاریخی‌ای که در برابر جنگ‌های صلیبی؛ چه در شکل قدیم و چه در شکل جدید آن، همچنین در برابر جنگ‌های صهیونیستی ایستاده است. این مقاومت با شدت ادامه دارد و همه‌چیز در مسیر آگاهی‌یافتن قرار گرفته است. روزبه‌روز، این روند به سود جهان اسلام و به زیان غرب پیش می‌رود. نشانه‌های فروپاشی غرب آشکار است. چه کسی تصور می‌کرد پیش از شهادت حاج‌قاسم، حتی خود اروپایی‌ها نیز به این نتیجه برسند آنچه در حال وقوع است، بازگشت به دوره‌ای شبیه پیش از دوره نخست ریاست‌جمهوری ترامپ است؛ دوره‌ای که یک ساختار جدید شکل گرفت و امروز با نگاهی به وضعیت موجود، شکاف‌های عمیق و آغاز فروپاشی تمدن غرب به‌روشنی دیده می‌شود. 
* تأثیر این مکتب بر گفتمان «امنیت ملی» ایران چیست؟ به نظر می‌رسد 2 نگاه کاملاً متفاوت در این زمینه وجود داشته است.
یکی از اصلی‌ترین میدان‌های نبرد این دو پارادایم، تعریف «امنیت ملی» بود. پارادایم قدیم (گفتمان وابستگی امنیتی) که اوج آن در دوره برجام تبلیغ می‌شد، امنیت ایران را در گرو «تعامل یک‌سویه»، «اعتماد‌سازی» و «نرمش قهرمانانه» در برابر غرب می‌دانست. در این نگاه، توسعه توان موشکی، برنامه صلح‌آمیز هسته‌ای و حضور فعال منطقه‌‌ای، عاملی برای «ناامن‌تر» کردن کشور و هزینه‌زا قلمداد می‌شد. گویی باید برای کسب مشروعیت و امنیت، به دامان غرب پناه برد.
پارادایم جدید، مکتب حاج‌قاسم و گفتمان امنیت مبتنی بر مقاومت بود. این گفتمان که حاج‌قاسم مجسمه آن بود، امنیت را در «قدرت بازدارندگی»، «خوداتکایی»، «نفوذ منطقه‌ای» و «عدم ترس از تهدید» می‌دید. امنیت، نه از طریق زانو زدن، بلکه از طریق ایستادگی و قدرتمند شدن به دست می‌آید.
آزمون قطعی این دو گفتمان، در «جنگ ۱۲ روزه» رخ داد. تحلیل دشمن و همسوهای داخلی آنان این بود که ایران در مواجهه با یک حمله همه‌جانبه و مستقیم یک قدرت منطقه‌ای به پشتیبانی غرب، تاب نمی‌آورد، ساختارش فرومی‌ریزد و ناچار به عقب‌نشینی گسترده می‌شود اما نتیجه، کاملاً برعکس شد. ایران با تکیه بر همان توان بازدارندگی موشکی، روحیه مقاومت و وحدت داخلی - که حاج‌قاسم نماد آن بود - نه‌تنها دوام آورد، بلکه ضربه‌ای مهلک و تحقیرآمیز به دشمن وارد و آتش‌بسی با شرایط خود را تحمیل کرد. این واقعه، عملاً مهر تأیید نهایی بر پیروزی پارادایم مقاومت بود و گفتمان وابستگی امنیتی را برای مدتی طولانی به حاشیه کامل راند. امروز حتی بحث مذاکرات نیز - اگر باشد - از موضع قدرت و برای تأمین منافع ملی است، نه از موضع ضعف و التماس.
* بعد معنوی و اجتماعی این مکتب در بطن جامعه و زندگی روزمره مردم چگونه متجلی شده است؟ آیا نشانه‌های عینی دارد؟
این بعد شاید یکی از جالب‌ترین و ملموس‌ترین جلوه‌های «تاریخی شدن» و «اسطوره‌ای شدن» حاج‌قاسم باشد. وقتی یک شخصیت از سطح یک قهرمان سیاسی - نظامی فراتر می‌رود و به یک «مرجع معنوی» و «مایه انسجام اجتماعی» تبدیل می‌شود، نشانه‌های آن در فرهنگ عمومی پدیدار می‌شود. به طور مثال دعای کمیل حرم حضرت معصومه(س) پدیده‌ای بی‌سابقه است. هر شب جمعه، رأس ساعت ۱:۲۰ بامداد (زمان اعلام شهادت)، هزاران نفر بدون هیچ دعوت رسمی، در حرم حضرت معصومه(س) گرد می‌آیند و دعای کمیل می‌خوانند و برای حاج‌قاسم و تعجیل در فرج امام زمان(عج) دعا می‌کنند. این نشان می‌دهد نام حاج‌قاسم، به یک «وسیله تقرب» و یک «محل تجمع عاطفی و معنوی» تبدیل شده است.
در بسیاری از مجالس دعا، هیات‌ها و حتی دعاهای شخصی مردم، نام حاج‌قاسم در کنار ائمه اطهار(ع) و شهدای بزرگ ذکر می‌شود. او وارد قدسیت جامعه شیعه شده است.
حاج‌قاسم در سخنرانی رشت به وضوح گفت دفاع‌ مقدس، اسلام و ایران را در هم آمیخت. امروز مکتب او مانعی در برابر پروژه‌های شکاف‌افکن، مانند تقابل ساختگی ملی‌گرایی سکولار با معنویت دینی است. یاد او یادآور آن وحدت مقدس و هویت ترکیبی ایران اسلامی است.
فشارهایی در سال‌های قبل از شهادت حاج‌قاسم وجود داشت تا فرهنگ دفاع ‌مقدس و شهادت کمرنگ و گفتمان غرب‌گرایی مسلط شود. شهادت حاج‌قاسم این روند را معکوس و خون تازه‌ای در رگ‌های فرهنگ ایثار و شهادت جاری کرد. امروز جوانان بسیاری خود را به مکتب حاج‌قاسم منتسب می‌کنند و او را الگوی عمل خود قرار می‌دهند. این تأثیر اجتماعی، بسیار عمیق‌تر از تأثیر سیاسی است.
* در نهایت، تأثیر کلان و جهانی این پارادایم را چگونه در تحولات بزرگ کنونی جهان، مانند جنگ اوکراین، مقاومت غزه یا تحولات آمریکای لاتین می‌بینید؟ آیا می‌توان ارتباطی برقرار کرد؟
به نظر می‌رسد شهادت حاج‌قاسم، به مثابه یک شتاب‌دهنده تاریخ عمل کرده است. در تحلیلی که بلافاصله پس از شهادت ارائه دادم، گفتم «اگر حاج‌قاسم زنده بود، شاید جنگ اوکراین اصلاً رخ نمی‌داد». منظور این نیست که او به طور مستقیم مانع می‌شد، بلکه منظورم این است که ساختار بازدارندگی و مقاومتی که او نماد آن بود، هزینه اقدام نظامی گسترده غرب را به حدی بالا برده بود که محاسبات آنان را به هم می‌ریخت. با شهادت او، دشمن گمان کرد این ساختار ضعیف شده اما در کمال تعجب دید این ساختار، متحدتر، مصمم‌تر و جهانی‌تر شده است. امروز شاهد شکل‌گیری یک «جبهه جهانی مقاومت در برابر هژمونی تک‌قطبی غرب» هستیم که کشورهایی مانند روسیه، چین و جنبش‌های آزادی‌بخش را دربرمی‌گیرد. جنگ اوکراین تنها یک صحنه از این «نبرد بزرگ‌تر تمدنی» است. مقاومت حماس در غزه و بیداری جدید در جهان اسلام، همه در امتداد و تحت تأثیر آن گفتمان مقاومتی است که حاج‌قاسم یکی از برجسته‌ترین مجریان و نمادهای آن بود. در سوی مقابل، تمدن غرب بویژه در شکل آمریکایی- اروپایی آن، با بحران‌های هویتی، اقتصادی، سیاسی و اخلاقی عمیقی دست‌وپنجه نرم می‌کند که نشانه‌های آشکار از فروپاشی تدریجی آن پارادایم لیبرال - سرمایه‌داری است. در این میان، پارادایمی که حاج‌قاسم نمایندگی می‌کرد – مبتنی بر «عدالت»، «استقلال»، «معنویت» و «مقاومت فعال در برابر ظلم» - روز به روز جایگاه خود را به عنوان یک آلترناتیو جدی، جذاب و کارآمد در اذهان ملت‌های تحت ستم تثبیت می‌کند.
مردم امروز در پی نوعی عدالت مردمی هستند؛ عدالتی که ریشه در ساختار تفکر شیعی دارد و بر پایه «آرای محموده» و «آرای مقبوله» استوار است. این همان دستگاه فکری‌ای است که خواجه نصیرالدین طوسی در «اساس‌الاقتباس» بنیان‌گذاری کرد. مهم‌ترین مؤلفه در این چارچوب، مردم‌سالاری دینی است؛ ساختاری که در آن عدالت‌گرایی مردمی به ‌صورت جدی برجسته و حاضر است. این نگاه در تفکر اصولی شیعه بشدت برجسته و رفیع است و امروز این تفکر در انقلاب اسلامی به ‌صورت عینی تجلی یافته است؛ انقلابی که هم جمهوری اسلامی را بنیان نهاد و هم در سطح جهانی، ایده‌ای از دموکراسی جهانی و حتی نوعی مشارکت جهانی را مطرح کرد.
همین تفکر است که اکنون شاهد تحقق آن هستیم؛ تفکری که در برابر عدالت‌گرایی حزبی و ویرانگری‌های ناشی از ساختارهای حزبی ایستاده و خود را به عنوان یک بدیل جدی برجسته می‌کند. به ‌عبارت دیگر، عدالت‌گرایی حزبی و دموکراسی حزبی امروز با شدت بسیار زیادی در حال فروپاشی‌اند. در این میان، فرانسه یکی از کانون‌های اصلی بحران در همین الگوهای عدالت حزبی به ‌شمار می‌رود. در مقابل، پارادایم جایگزین آن، همان عدالت‌گرایی شیعی است که در انقلاب اسلامی مطرح شده است.
به ‌نوعی، عدالت‌گرایی جهانی در برابر ظلم جهانی در حال طرح و گسترش است. امروز می‌توان همه این تحولات را به ‌روشنی مشاهده کرد، زیرا ساختارهایی که از دل همین شهادت‌ها بویژه در غزه و حماسه غزه شکل گرفته‌اند، به سطح جهانی سرریز شده و همچنان در حال تداومند.
شهادت حاج‌قاسم، تنها پایان یک زندگی نبود، بلکه آغاز یک جنبش فکری و عملی بود که مرزهای جغرافیا و زمان را درنوردیده است. او امروز تنها متعلق به ایران نیست، بلکه به نماد همه مبارزان راه حق در سراسر جهان تبدیل شده است.
سالگرد حاج‌قاسم، تنها یک مراسم یادبود برای یک فرد نیست. این مراسم، یک «نمایش زنده قدرت مکتبی» است که از دل انقلاب اسلامی و دفاع‌مقدس برآمده و داعیه‌دار ارائه یک الگوی بدیل در جهان پرآشوب کنونی شده است. این بزرگداشت، «تجدید بیعت» با آن اصول و «احیای عهد» با آن مسیر است. حاج‌قاسم شهید شد اما «مکتب حاج‌قاسم» و «حکمت سلیمانی» زنده است و تاریخ آینده، بیش از گذشته، شاهد تأثیرگذاری این جریان خواهد بود. او ثابت کرد شهیدان زنده‌اند و چراغ راه و این سنت الهی است که حق همیشه پایدار می‌ماند و باطل نابود می‌شود، اگرچه مدتی به ظاهر قوی‌تر به نظر برسد.

ارسال نظر
captcha