۳۰/خرداد/۱۴۰۵
|
۱۹:۲۴

به عبارت دیگران

حاج قاسم شهادت می‌دهد...

مردم! از من قبول کنید، من عضو هیچ حزب و جناحی نیستم و به هیچ طرفی جز کسی که خدمت می‌کند به اسلام و انقلاب تمایل ندارم. اما این را بدانید؛ والله! علمای شیعه را تماماً و از نزدیک می‌شناسم. الان ۱۴ سال شغل من همین است. علمای لبنان را می‌شناسم، علمای پاکستان را می‌شناسم، علمای حوزه خلیج فارس را می‌شناسم. چه شیعه و چه سنی، والله! اشهد بالله! سرآمد همه این روحانیت، این علما از مراجع ایران و مراجع غیر ایران، این مرد بزرگ تاریخ یعنی «آیت‌الله العظمی خامنه‌ای» است.
حاج قاسم 
[جستارهایی در خاطرات حاج‌قاسم سلیمانی]
علی اکبری‌مزدآبادی - صفحه ۱۵۵

***
رباعیات نیما در مدح امیرالمؤمنین علیه‌السلام

محمود، علی، عابد و معبود، علی است
وز جمله آفریده، مقصود علی است
گفتی که علی که بود؟ فاشت گویم:
بودی به میان نبود و گر بود، علی است
*
صدبار شکست و بست و درهم پیوست
تا نام علی مرا در آیینه ببست
من بگسلم از تو با جفای تو، ولیک
از مهر علی دلم نخواهد بگسست
*
آن‌ کس که نه با علی، دل خویش بباخت
چیزی نشناخت، اگرچه بس چیز شناخت
درساخت دلم به هر بدی، لیک دلم
با آن که بد علی به لب داشت، نساخت
نیما یوشیج

***
مردی که دوربین بود...

نام: ارمیا معمر/ سن: 19 سال
مدت حضور در جبهه: 6 ماه
ناراحتی کلی: جراحی ترکش در کمر
شغل: دانشجو (دکتر بی‌اختیار از زیر عینک نگاهی به ارمیا کرد. می‌توانست دانشجو هم باشد)
توضیحات: بیمار از هفته گذشته بهترین و شاید تنها دوستش در جبهه را جلو چشمش از دست داده. بعد از 2 روز دوستانش وجود ترکش در کمر و خونریزی خفیف او را متوجه شدند اما خودش هیچ نگفته بود معاینه شود. احتمال موج‌گرفتگی و اندوه شدید یا افسردگی.
پزشک گردان ۲۴ لشکر امیرالمؤمنین(ع) 
 دکتر معتمدی
دکتر پرونده را بست به ارمیا نگاه کرد.
- آقای ارمیا! درست گفتم؟ حال‌تان چطور است؟
 - این وظیفه شماست که بفرمایید حالم چطور است و گرنه من همان‌جا هم گفتم: نه بد، نه خوب.
- خب شما دوستی را از دست دادید. خیلی به‌تان نزدیک بود. نه؟
- مصطفا! نه! اصلاً به من نزدیک نبود. اگر نزدیک بود که من الان اینجا نبودم من هم شهید شده بودم. مصطفا کجا و من کجا؟! او یک مرد بود بزرگ بود. البته من هم بزرگ می‌شوم...
- ببخشید وسط حرف تان می‌آیم اما خود این بزرگ ‌شدن خیلی خوب است. ما به این حالت امیدوارکننده می‌گوییم...
- شما هم ببخشید وسط حرف‌تان می‌آیم. من بزرگ می‌شدم اما مثل ناخن. من را کند و رفت...
دکتر بغضش را نیمه‌کاره خورد.
- پس بنویسیم شهید خیلی هم به شما نزدیک نبود.
- نه ننویسید! بنویسید نزدیک بود. خیلی هم نزدیک بود. یک متر بیشتر فاصله نداشت. بنویسید سعادت نداشته. بنویسید شانس نبوده. مساله، یک مساله ساده احتمال نیست وگرنه هم او باید می‌رفت و هم من، یک متر که فاصله‌ای نیست. بنویسید ارمیا معمر آدم نیست. ناخن است. باید گرفتش، باید کوتاهش کرد. بنویسید هنوز هم آدم نشده اگرنه من که تازه نمازم تمام شده بود بنویسید...
- می‌نویسم. می‌نویسم همه‌اش را...
ارمیا خیلی حرف زده بود، این را از حرف‌های دکتر فهمید. دستش را در جیبش برد انگشتانش با چیزی درون جیبش بازی می‌کردند.
- ببخشید! طبق وظیفه باید یک نوار مغز از شما بگیرم اما دستگاه خراب است چون...
- خوب نوار مغز هم خیلی لازم نیست؛ من مشکل بینایی دارم یعنی با بخش چشم‌ پزشکی کار دارم.
- با بخش چشم ‌پزشکی! کارتان چیست؟!
ارمیا دستش را از جیبش درآورد.
- می‌خواستم شماره این را برایم تعیین کنند.
شیشه عینک مصطفا بود؛ همان که در تاریکی  پیدا کرده بود. با لکه قهوه‌ای از خون خشک شده مصطفا.
دکتر شیشه را گرفت: این شیشه مال یه آدم دوربین است با دیوپتری حدود...
ارمیا آرام تکرار می‌کرد:  «دوربین، یک آدم دوربین»
بعد اشکش بود که روی ریش‌هایش برق زد. گفت:
- خیلی دوربین بود. جاهایی را می‌دید که من نمی‌دیدم. کمتر کسی آنجاها را می‌دید، مطمئنم از داخل سنگر انتهای بهشت را می‌دید، ولی نه از آنهایی که شیر و عسل و حوری‌ها را دید بزنند. مصطفا می‌توانست طول وجودت را اندازه بگیرد؛ می‌توانست بیاید داخل بدنت نه مثل رادیولوژی است. می‌توانست سنگ قلب را بشکند، قلبت را دیالیز می‌کرد...
دکتر شیشه عینک را روی میز گذاشت. صورتش را میان دست‌هایش پنهان کرد. از اتاق بیرون رفت. ارمیا آرام از اتاق بیرون آمد. سرباز وظیفه مبهوت کنار در ایستاده بود...
رضا امیرخانی/ ارمیا
نشر افق - صفحه ۲۲

گردآورنده، تقی دژاکام

ارسال نظر
captcha