17/دی/1404
|
19:57
گزارش|

ونزوئلا در چنگال امپریالیسم؛ قلدری آمریکا تا چه زمانی ادامه دارد؟!

ونزوئلا هدف حمله آمریکا قرار گرفت؛ رئیس‌جمهور ربوده شد و نظم بین‌الملل با زور و آشوب جایگزین قانون و حاکمیت شد.

ونزوئلا در چنگال امپریالیسم؛ قلدری آمریکا تا چه زمانی ادامه دارد؟!

آنچه در روزهای اخیر در کاراکاس رخ داد، صرفاً یک بحران منطقه‌ای یا یک رویداد محدود به آمریکای لاتین نیست. این اتفاق، نشانه‌ای عریان از تحولی عمیق‌تر در نظام بین‌الملل است؛ تحولی که در آن، مرز میان سیاست و زور، میان نفوذ و تجاوز، و میان نظم و آشوب به‌سرعت در حال محو شدن است. ونزوئلا نه اولین قربانی این روند است و نه احتمالاً آخرین آن، اما شاید نخستین نمونه‌ای باشد که در آن، همه نقاب‌ها یک‌جا فرو افتاده‌اند.   از غزه تا کاراکاس، الگو تکرار می‌شود؛ تنها جغرافیا تغییر کرده است. قدرت‌های بزرگ، هر جا قانون مانع منافعشان شود، آن را کنار می‌زنند؛ هر جا ابزارهای نرم ناکام بماند، خشونت را فرا می‌خوانند؛ و هر جا واقعیت موجود مطابق خواستشان نباشد، واقعیتی جدید را به نام «نظم» تحمیل می‌کنند، حتی اگر بهای آن ویرانی همان نظمی باشد که مدعی دفاع از آن هستند.   افتادن نقاب از چهره مدعیان حقوق بشر   اگر امپریالیسم در گذشته می‌کوشید چهره‌ای اخلاقی از خود ترسیم کند، امروز دیگر نیازی به این زحمت نمی‌بیند. نه از «صدور دموکراسی» سخن می‌گوید، نه چندان به زبان «حقوق بشر» متوسل می‌شود، و نه حتی تلاش جدی برای توجیه حقوقی اقدامات خود دارد. آنچه می‌بینیم، نه یک انحراف مقطعی، بلکه یک تغییر ساختاری است: بازگشت صریح منطق قلدری به مرکز روابط بین‌الملل.   وقتی کشوری دارای حاکمیت هدف حمله نظامی قرار می‌گیرد، رئیس‌جمهورش بدون مجوز سازمان ملل و بدون طی هیچ مسیر حقوقی از خاکش ربوده می‌شود و قدرت مهاجم حتی تلاشی جدی برای ایجاد ظاهری از مشروعیت به خرج نمی‌دهد، دیگر با یک «بحران سیاسی» مواجه نیستیم. این، لحظه‌ای تاریخی است؛ لحظه‌ای که در آن، قانون عقب می‌نشیند و قدرت پیش می‌آید، حاکمیت فرسوده می‌شود و سلطه جای آن را می‌گیرد.   تکرار تاریخ در ونزوئلا   اهمیت ونزوئلا در این نیست که نخستین کشور هدف چنین رفتاری بوده است. تاریخ معاصر پر است از نمونه‌های مشابه؛ از آمریکای لاتین گرفته تا خاورمیانه. اهمیت ونزوئلا در آن است که این‌بار، همه چیز بی‌پرده رخ داد. نه اجماع‌سازی دیپلماتیکی در کار بود، نه قطعنامه‌ای، نه حتی روایت‌سازی پیچیده رسانه‌ای. قدرت، به ساده‌ترین و عریان‌ترین شکل خود اعمال شد.   در چنین وضعیتی، دیگر سخن گفتن از «مشروعیت بین‌المللی» یا «نظام مبتنی بر قواعد» بیش از آنکه واقع‌گرایانه باشد، به طنز تلخ شبیه است. پرسش اساسی این است: آیا هنوز می‌توان از نظمی سخن گفت که قواعدش تنها زمانی معتبرند که منافع قدرتمندان را به خطر نیندازند؟       سابقه تاریک ایالات متحده   مداخله آمریکا در آمریکای لاتین سابقه‌ای طولانی دارد. کودتاها، تحریم‌ها، فشارهای اقتصادی، جنگ‌های نیابتی و عملیات پنهان، همگی بخشی از حافظه تاریخی این منطقه‌اند. اما آنچه امروز تغییر کرده، شیوه مداخله است.   در دهه‌های گذشته، واشنگتن تلاش می‌کرد از ابزارهای غیرمستقیم استفاده کند: تحریم‌های فلج‌کننده، حمایت از اپوزیسیون داخلی، انزوای دیپلماتیک، جنگ روانی و رسانه‌ای. این ابزارها، هرچند مخرب، معمولاً به‌عنوان جایگزین مداخله نظامی مستقیم معرفی می‌شدند.   در پرونده ونزوئلا، این منطق وارونه شد. قدرت نظامی دیگر آخرین گزینه نبود؛ بلکه به ابزار اصلی تبدیل شد. این تغییر، حامل پیامی روشن است: حقوق بین‌الملل دیگر چارچوبی الزام‌آور نیست، بلکه ابزاری انتخابی است؛ هر جا مفید باشد، به کار می‌آید و هر جا مانع شود، کنار گذاشته می‌شود.   حقوق بین‌الملل؛ از اصل الزام‌آور تا ویترین تزئینی   منشور سازمان ملل، دست‌کم روی کاغذ، صریح و شفاف است: استفاده از زور علیه یک کشور مستقل، تنها در دو حالت مجاز است؛ دفاع مشروع یا مجوز شورای امنیت. اما آنچه در عمل می‌بینیم، فاصله‌ای فزاینده میان متن و واقعیت است.   مسئله صرفاً نقض یک ماده حقوقی نیست. خطر اصلی در آن است که خودِ ایده قانون بی‌اعتبار شود. وقتی یک قدرت بزرگ بدون هزینه جدی، قواعد را زیر پا می‌گذارد، پیام آن برای دیگران روشن است: قانون، الزام‌آور نیست؛ توازن قواست که تعیین‌کننده است.   در چنین شرایطی، خطر واقعی نه در یک بار نقض قانون، بلکه در عادی‌سازی آن است؛ جایی که استثنا به قاعده تبدیل می‌شود و قاعده به خاطره‌ای خوش.     برای مردم و دولت‌های آمریکای لاتین، آنچه در ونزوئلا رخ داد، صرفاً یک خبر نیست؛ یادآوری زخمی کهنه است. از گواتمالا و شیلی تا نیکاراگوئه و پاناما، این قاره بارها طعم مداخله خارجی را چشیده است.   به همین دلیل، پیامدهای این رویداد فراتر از مرزهای ونزوئلاست. این اتفاق، احساسی قدیمی را زنده می‌کند: اینکه حاکمیت، نه حقی تضمین‌شده، بلکه امتیازی موقت است که تا زمانی دوام دارد که با منافع قدرت‌های بزرگ در تضاد قرار نگیرد.       چرا تحولات ونزوئلا اهمیت دارد؟   ممکن است در نگاه نخست، ونزوئلا کشوری دور به نظر برسد؛ با فرهنگی متفاوت و در قاره‌ای دیگر. اما این فاصله، صرفاً جغرافیایی است. از منظر منطق قدرت، ونزوئلا بخشی از همان الگوی جهانی است که عراق، سوریه، لیبی، یمن و فلسطین را هدف قرار داد.   این منطق، دولت‌ها را واحدهایی قابل جابه‌جایی می‌بیند و حاکمیت را مفهومی مشروط می‌داند. از این منظر، آنچه در ونزوئلا رخ داد، برای جهان دست‌کم در سه سطح اهمیت دارد:   نخست، نشان می‌دهد منطق زور نه‌تنها شکست نخورده، بلکه بازسازی شده است. وقتی ابزارهای نرم کارایی خود را از دست می‌دهند، قدرت عریان بدون تردید بازمی‌گردد.   دوم، پیامدهای مستقیم اقتصادی دارد. ونزوئلا یکی از بزرگ‌ترین دارندگان ذخایر نفتی جهان است و بی‌ثباتی در آن، بازار انرژی و امنیت اقتصادی بسیاری از کشورها، از جمله کشورهای عربی، را تحت تأثیر قرار می‌دهد.   سوم، فرسایش مفهوم حاکمیت در هر نقطه‌ای از جهان، به تضعیف آن در همه‌جا می‌انجامد. وقتی سلب قدرت یک دولت با زور امکان‌پذیر می‌شود، هیچ کشوری مصون نیست.   نظم بین‌المللی در آزمونی سرنوشت‌ساز   سازمان ملل و به‌ویژه شورای امنیت، امروز با آزمونی وجودی مواجه‌اند. یا باید نشان دهند که قادر به مهار قدرت‌های قانون‌گریز هستند، یا ناخواسته تأیید کنند که نظم بین‌المللی چیزی جز پوششی برای نابرابری قدرت نیست.   در صورت دوم، دیگر با «نظام بین‌الملل» روبه‌رو نیستیم، بلکه با سلسله‌مراتبی عریان از زور مواجه‌ایم که تنها نقاب قانون بر چهره دارد.   آنچه در ونزوئلا رخ داد، نشانه آغاز مرحله‌ای تازه است؛ مرحله‌ای که در آن، قواعد هر زمان که مانع منافع شوند، تعلیق می‌شوند و خشونت به‌عنوان ابزاری عادی وارد میدان می‌شود.   این فقط نقض حاکمیت یک کشور نیست؛ بلکه تضعیف ایده‌ای است که دهه‌ها، هرچند ناقص، مانعی در برابر هرج‌ومرج مطلق ایجاد کرده بود: ایده بازدارندگی حقوقی.   وقتی قدرت جای سیاست را می‌گیرد، خشونت جای مذاکره را، و تحمیل جای اقناع را، جهان وارد مرحله‌ای خطرناک می‌شود؛ مرحله‌ای که در آن، آشوب نه به‌عنوان استثنا، بلکه به‌عنوان قاعده‌ای تازه بازتولید می‌شود.

ارسال نظر
تازه ها