29/بهمن/1404
|
11:56

تمدن و سایه‌اش: اپستین به‌مثابه آینه تاریک مدرنیته

اپستین نه یک انحراف از مدرنیته، بلکه محصول اجتناب‌ناپذیر تبدیل قدرت و واقعیت خودبنیاد در جهان مدرن غرب است.

تمدن و سایه‌اش: اپستین به‌مثابه آینه تاریک مدرنیته

برخی رخدادها صرفاً در قلمرو جرم باقی نمی‌مانند، بلکه به سطحی فراتر ارتقا می‌یابند و به پرسشی درباره ماهیت تمدنی بدل می‌شوند که امکان وقوع آن‌ها را فراهم کرده است و ماجرای جفری اپستین از همین جنس است، اهمیت آن نه در خود جنایت، بلکه در شرایط امکان آن نهفته است؛ در این واقعیت که چگونه فردی توانست در قلب ساختارهای قدرت، ثروت و اعتبار، شبکه‌ای از بهره‌کشی را شکل دهد، سال‌ها از نظارت عمومی مصون بماند و تنها زمانی به مسئله‌ای جهانی بدل شود که ترک‌هایی در دیوارهای محافظ پیرامونش پدیدار شد، از این منظر، پرسش اصلی این نیست که اپستین چه کرد، بلکه این است که چه‌نوع نظمی این امکان را فراهم کرد که او آنچه را کرد، انجام دهد.

تمدن مدرن غربی خود را بر بنیانی اخلاقی تعریف می‌کند که در آن، انسان نه ابزار، بلکه غایت تلقی می‌شود و مفاهیمی چون کرامت انسانی، آزادی فردی و حقوق بشر، نه‌تنها اصولی نظری، بلکه ستون‌های هویتی این تمدن به‌شمار می‌آیند و این خودتعریف‌گری، مدرنیته را از بسیاری از نظم‌های پیشامدرن متمایز می‌کند، زیرا برای نخستین‌بار در تاریخ، تمدنی شکل گرفت که مشروعیت خود را نه از سنت یا امر قدسی، بلکه از ادعای پاسداری از شأن انسان اخذ می‌کرد، اما در پس این خودتعریف‌گری اخلاقی، نوعی عقلانیت دیگر نیز فعال است؛ عقلانیتی که جهان را نه به‌مثابه عرصه‌ای از ارزش‌ها، بلکه به‌مثابه میدان محاسبه، کنترل و بهره‌برداری می‌نگرد و این عقلانیت، که می‌توان آن را عقلانیت ابزاری نامید، بر این فرض استوار است که هر آنچه وجود دارد، در نهایت می‌تواند به وسیله‌ای برای تحقق هدفی دیگر تبدیل شود.

تنش میان این دو سطح «اخلاق اعلامی و عقلانیت ابزاری» در تمام ساحت‌های مدرنیته حضور دارد. تمدن مدرن از یک‌سو انسان را غایت می‌داند و از سوی دیگر، سازوکارهایی تولید می‌کند که در آن‌ها انسان به‌طور ضمنی به ابزار تقلیل می‌یابد و این تقلیل نه لزوماً از طریق نقض صریح اصول اخلاقی، بلکه از طریق شبکه‌ای از روابط قدرت، نفوذ و مبادله صورت می‌گیرد که در آن، ارزش انسان نه در خود او، بلکه در جایگاهش در ساختار تعریف می‌شود و در چنین بستری، مسئله اپستین معنایی فراتر از یک انحراف فردی پیدا می‌کند و او نه بیرون از ساختار، بلکه در درون آن عمل می‌کرد؛ نه در حاشیه، بلکه در نزدیکی مرکز است. نکته تعیین‌کننده در اینجا، نه صرفاً وقوع جنایت، بلکه امکان استمرار آن است. هر تمدنی ممکن است شاهد ظهور افراد منحرف باشد، اما آنچه یک رخداد را به مسئله‌ای تمدنی بدل می‌کند، توانایی ساختار در جذب، تحمل و حتی محافظت ضمنی از آن است. اپستین تنها به‌دلیل تمایلات شخصی خود به یک چهره قدرتمند بدل نشد، بلکه به این دلیل که در شبکه‌ای از مناسبات قرار داشت که در آن، قدرت و مصونیت به‌طور متقابل یکدیگر را تقویت می‌کردند. این شبکه، نه لزوماً محصول توطئه‌ای آگاهانه، بلکه نتیجه منطقی نظمی بود که در آن، نزدیکی به قدرت، امکان فاصله گرفتن از پاسخگویی را فراهم می‌کند، از این منظر، اپستین را نمی‌توان به‌سادگی استثنایی بر قاعده دانست، زیرا استثنا زمانی معنا دارد که ساختار، ذاتاً در برابر آن مقاوم باشد اما در اینجا، آنچه آشکار شد، نه مقاومت ساختار، بلکه انعطاف آن در برابر قدرت بود و در عین حال، تقلیل این رخداد به قاعده تمدن غرب نیز خطاست، زیرا چنین برداشتی، پیچیدگی مسئله را به یک حکم کلی فرو می‌کاهد و «اپستین نه قاعده است و نه استثنا، بلکه نشانه است»؛ نشانه‌ای از شکافی که در قلب عقلانیت مدرن وجود دارد.

این شکاف، شکاف میان آن چیزی است که تمدن مدرن درباره خود می‌گوید و آن چیزی که در سطح سازوکارهای واقعی‌اش انجام می‌دهد. مدرنیته، خود را به‌مثابه نظمی شفاف تعریف می‌کند، اما همین شفافیت، به‌طور متناقض، می‌تواند به پوششی برای اشکال پیچیده‌تری از پنهان‌سازی بدل شود، زیرا در نظمی که مشروعیت خود را از ادعای اخلاقی بودن اخذ می‌کند، خود این ادعا می‌تواند به سپری در برابر تردید بدل شود و به‌بیان دیگر، آنچه پنهان می‌شود، نه در تاریکی مطلق، بلکه در سایه‌روشن مشروعیت پنهان می‌شود،

در این معنا، «اپستین را می‌توان آینه تاریک مدرنیته» دانست؛ آینه‌ای که نه چهره اعلامی آن، بلکه سایه‌اش را بازتاب می‌دهد و این سایه، نه بیرون از تمدن، بلکه در درون آن شکل می‌گیرد. هر تمدنی، کنار آنچه آشکار می‌کند، چیزی را نیز پنهان می‌سازد، و آنچه پنهان می‌شود، لزوماً تصادفی نیست، بلکه اغلب با همان اصولی مرتبط است که تمدن بر اساس آنها خود را تعریف می‌کند. عقلانیتی که جهان را قابل کنترل می‌سازد، در نقطه‌ای می‌تواند انسان را نیز در افق کنترل قرار دهد و این لحظه، لحظه‌ای است که در آن، مرز میان ابزار و غایت تیره می‌شود. اهمیت فلسفی ماجرای اپستین در همین نقطه نهفته است: در آشکار کردن این حقیقت که مدرنیته، نه نظمی کاملاً منسجم، بلکه نظمی دوپاره است؛ نظمی که در آن، اخلاق و ابزارمندی کنار یکدیگر وجود دارند، بی‌آن که تنش میان آن‌ها هرگز به‌طور کامل رفع شود. این تنش، نه یک نقص موقتی، بلکه بخشی از ساختار خود این عقلانیت است زیرا تمدنی که قدرت خود را از توانایی‌اش در سازماندهی جهان اخذ می‌کند، همواره با این خطر مواجه است که آنچه را سازماندهی می‌کند، به ابژه تقلیل دهد. اپستن نه یک خطای سیستم و نه یک استثنا بلکه یکی از پیامدهای منطقی جهان غرب است، زیرا تمدنی که موفقیت را بر اساس انباشت قدرت و ثروت تعریف می‌کند ناگزیر فضاهایی تولید می‌کند که در آن دارندگان این مؤلفه‌ها از سطح عادی پاسخگویی فاصله می‌گیرند و این فاصله نتیجه فساد فردی نیست بلکه نتیجه تمرکز قدرت و مدرنیته در جهان غرب است.

در نهایت باید گفت اپستین نه یک انحراف از مدرنیته، بلکه محصول اجتناب‌ناپذیر تبدیل قدرت و واقعیت خودبنیاد در جهان مدرن غرب است؛ لحظه‌ای که در آن، آنچه معمولاً در سطح سازوکار باقی می‌ماند، به سطح آگاهی عمومی راه می‌یابد، چنین لحظاتی، اگرچه نادرند، اما از نظر فلسفی تعیین‌کننده‌اند، زیرا امکان تأمل تمدن بر خود را فراهم می‌کنند. اپستین، در نهایت، بیش از آنکه نام یک فرد باشد، نام یک آینه است؛ آینه‌ای که در آن، مدرنیته جهان غرب می‌تواند نه آنچه می‌خواهد باشد، بلکه آنچه را هست مشاهده کند.

ارسال نظر