۳۰/خرداد/۱۴۰۵
|
۱۹:۲۴

به عبارت دیگران

این هنر زن‌هاست...

این مادر که شماها را با این زحمت بزرگ کرده، از همه شماها، اجرش پیش خدای متعال بیشتر است. انسان این‌طور 4 تا، 5 تا بچه را - 5 تا بچه را که پدر جوان‌شان را از دست داده‌اند - آرام کند، تسلی بدهد، خرج‌شان را تأمین کند، زندگی‌شان را، روح و جسم‌شان را رو به‌ راه کند، این خیلی هنر می‌خواهد؛ خیلی! این اگر دست مردها بود، مردها همچین هنرهایی نداشتند، این هنر زن‌هاست.
سیدعلی حسینی‌خامنه‌ای
 کریمانه
[روایت حضور رهبر معظم انقلاب در منازل شهدای کرمان در سال ۱۳۸۴]
مؤسسه جهادی صهبا - صفحه ۶۹

***
چه کسی دانشجویان را باحجاب کرد؟

استاد محمدرضا حکیمی می‌گوید: «اینجانب از سال ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷ در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران تدریس می‌کردم و دانشجویانی بسیار، حتی از دانشگاه‌های دیگر به صورت مستمع آزاد در آن کلاس (درس نهج‌البلاغه) حاضر می‌شدند؛ تا آنجا که تعدادشان به سیصد نفر می‌رسید. نیمی از حاضران خانم‌ها بودند و همه باحجاب. آن خانم‌ها از کسانی بودند که تحت تأثیر شریعتی و مطالعه آثارش، حجاب را انتخاب کرده بودند.» 
محمد رجبی از دانشجویان آن دوره نیز می‌گوید: «اینجانب در سال ۱۳۴۷ که به دانشگاه رفتم، فقط یک خانم چادری در آنجا بود. از این رو برای تشکیل انجمن اسلامی دانشجویان که حضور خانم‌های باحجاب در آن ضروری بود، دچار مشکل بودیم. پس از گذشت چند سال من به زندان افتادم و هنگامی که در سال ۱۳۵۵ آزاد شدم و به دانشگاه رفتم، بسیاری از خانم‌ها را با حجاب دیدم که همه متأثر از شریعتی و کتاب‌های او بودند.»
محمد اسفندیاری
شعله بی‌قرار
(گفته‌ها و ناگفته‌هایی درباره دکتر علی شریعتی)
شرکت سهامی انتشار - صفحه ۵۶

***
توزیع اعلامیه امام بدون چادر و روسری!

16 آبان گاردی‌ها جلوی تظاهرات را گرفتند. ما فرار کردیم. چند نفر دنبال‌مان کردند. چادر و روسری را از سر من کشیدند و با باتوم می‌زدند به کمرم. یک لحظه موتورسواری که از آنجا رد می‌شد، دستم را از آرنج گرفت و من را کشید روی موتورش. پاهایم می‌کشید روی زمین. کفشم داشت درمی‌آمد. چند کوچه آن‌طرف‌تر نگه داشت. لباسم از اعلامیه باد کرده بود و یک طرفش از شلوارم ‌زده بود بیرون. پرسید: «اعلامیه داری؟» کلاه سرش بود. صورتش را نمی‌دیدم. گفتم: «آره.»
گفت: «عضو کدام گروهی؟»
گفتم: «گروه چیه؟ اینها اعلامیه امام است.»
کلاهش را بالا زد.
-  تو اعلامیه امام پخش می‌کنی؟
بهم برخورد. مگر من چه‌م بود؟ چرا نمی‌توانستم این کار را بکنم؟ گفت: «وقتی حرف‌های امام روی خودت اثر نداشته، چرا این ‌کار را می‌کنی؟ این وضع است آمده‌ای تظاهرات؟» و رویش را برگرداند. من به خودم نگاه کردم. چیزی سرم نبود. خب، آن‌ موقع که عیب نبود. تازه، عرف بود. لباس‌هایم هم نامرتب بود. دستش را دراز کرد و اعلامیه‌ها را خواست. بهش ندادم. گاز موتور را گرفت و گفت: «الان می‌برم تحویلت می‌دهم.»
از ترس، اعلامیه‌ها را دادم دستش. یکی‌اش را داد به خودم. گفت: «برو بخوان! هر وقت فهمیدی توی اینها چی نوشته، بیا دنبال این کارها.»
نتوانستم ساکت بمانم تا او هر چه دلش می‌خواهد بگوید. گفتم: «شما که پیرو خط امامید، امام به شما نگفته زود قضاوت نکنید؟ اول ببینید موضوع چیه، بعد این حرف‌ها را بزنید. من، هم چادر داشتم هم روسری. آنها از سرم کشیدند.»
گفت: «راست می‌گویی؟»
گفتم: «دروغم چیه؟ اصلاً شما کی هستید که من به شما دروغ بگویم؟»
اعلامیه‌ها را داد دستم و گفت بمانم تا برگردد، ولی دنبالش رفتم ببینم کجا می‌رود و چه کار می‌خواهد بکند. با 3-2 تا موتورسوار دیگر رفت همان‌جا که من درگیر شده بودم. حساب 3-2 تا از مأمورها را رسیدند و شیشه ماشین‌شان را خرد کردند. بعد او چادر و روسریم را که همان گوشه افتاده بود، برداشت و برگشت. نمی‌خواستم بداند دنبالش آمده‌ام. دویدم بروم همان‌جایی که قرار بود منتظر بمانم اما زودتر رسید. چادر و روسری را داد و گفت: «باید می‌فهمیدند چادر زن مسلمان را نباید از سرش بکشند.»
اعلامیه‌ها را گرفت و گفت: «این راهی که می‌آیی، خطرناک است. مواظب خودت باش خانم کوچولو!» و رفت...
«خانم کوچولو!» بعد از آن‌ همه رجزخوانی، تازه به او گفته بود «خانم کوچولو». به دختر نازپرورده‌ای که کسی بهش نگفته بود بالای چشمش ابرو است. چادرش را تکاند و گره روسری‌اش را محکم کرد. نمی‌دانست چرا، ولی از او خوشش آمده بود. در خانه کسی به او نمی‌گفت چطور بپوشد، با چه کسی راه برود، چه بخواند و چه ببیند اما او به خاطر حجاب، مؤاخذه‌اش کرده بود. حرف‌هایش تند بود اما به دلش نشسته بود.
مریم برادران
منوچهر مُدق به روایت همسر شهید
اینک شوکران، جلد اول
انتشارات روایت فتح -  صفحات ۱۳ تا ۱۵

گردآورنده، تقی دژاکام

ارسال نظر
captcha