تکرار مسخره تاریخ!
هگل در جایـــــی مینویسد تمام حوادث و شخصیتهای بزرگ تاریخ جهان، به اصطلاح 2 بار ظهور میکنند. ولی او فراموش کرد بیفزاید که بار اول به صورت تراژدی و بار دوم به صورت کمدی مسخره.
کارل مارکس/ هجدهم برومر لوئیس بناپارت
محمد پورهرمزان
(چاپ چهارم، برلین: ۱۳۸۶) - صفحه ۲۸
***
جامعه رو به توسعه شاهنشاهی!
سواری زیبایی بود. آرزو كردم ای كاش تنها نبودم. دو كامیون در جاده فرحآباد تصادف كرده بودند و ترافیك را حسابی بند آورده بودند. صبر كردم و در این فاصله نگاهی به زندگانی مردم این بخش تهران انداختم. تمام خیابانهایی كه به بزرگراه میخورند كثیف و خاكی هستند... صبح زود بود و پلیس راهنمایی هنوز سر كار نیامده بود، ولی یك پلیس تنها كه پیدرپی سیگار میكشید باد در غبغب انداخته بود و چنان با مردم رفتار میكرد كه گویی پادشاهی است در حضور رعایایش. چند مرد و زن چادری با بغچههای زیر بغل از حمام عازم خانه بودند ... گروهی بچه دور هم جمع بودند. دخترها همگی چادر بر سر داشتند. طبقات بالای جامعه ما هرگز چنین ساعتی از خواب بیدار نمیشوند، دخترهایشان هم چادر سرشان نمیكنند. مردم دور چرخ لبوفروشی ازدحام كرده بودند. در گوشه خیابان چند سگ ولگرد و چند بچه لختوعور لابهلای زبالهها میلولیدند...سربازان وظیفه با سرهای تراشیده، شلوارهای بدقواره و پوتینهای بیریخت در كنار خیابان قدم میزدند و ظاهراً از تعطیل صبح جمعهشان لذت میبردند... هم كسالتآور بود و هم غمانگیز؛ صحنهای از جامعه رو به توسعه... هیچ مقدار خوشبینی، زندگی را در این خیابانها تغییر نمیدهد.
اسدالله علم/ گفتوگوهای من و شاه
۵ دی ماه ۱۳۴۸- جلد یک، صفحه ۵۲
***
شوخی احمدیروشن با مقام مسؤول!
یکی از مسؤولان آمده بود دانشگاه سخنرانی کند. برنامه که تمام شد، دورهاش کردیم و آوردیمش توی دفتر بسیج. میخواستیم بودجه و امکانات بگیریم برای کارهای فرهنگی. مدام طفره میرفت. میگفت بودجه نداریم. یکی از بچهها گفت: «شما که رئیسید، یه کار واسه ما بکنید دیگه.»
بنده خدا از دهانش درآمد و گفت: «من اونجا رئیس نیستم، جارو میزنم!»
حالا مگر مصطفی ول میکرد؟ رفت از گوشه اتاق جارو را برداشت، بلند با خنده گفت: «حاجی! پول که بهمون نمیدی، بیا اینجا رو یه جارو بکش ببینیم بلدی؟» شانس آوردیم صدای بچهها بلند بود و آقای رئیس نفهمید. 3-2 نفری با چشم و ابرو به مصطفی رساندیم که: «تو رو خدا بیخیال شو!»
جلویش را نگرفته بودیم، جارو را داده بود دستش. با کسی تعارف نداشت.
يادگاران/ کتاب شهيد مصطفی احمدیروشن
جلد ۲۲، ص ۲۹
***
با این جواهرات قرآن خدا را زندانی میکنید!
آغامحمدخان قاجار، قرآنى به خط میرزاى تبریزى كه خطاط معروفى بود با جلدى كه به یاقوت و الماس و زبرجد و سایر سنگهاى گرانبها تزئین شده بود به رسم هدیه براى بحرالعلوم ارسال كرد. وقتى قرآن را آوردند كه به ایشان برسانند، درب منزل را زدند. با كوبیدن حلقه در، بحرالعلوم خود پشت در منزل آمد و در را باز کرد، در حالى كه دست مبارك آن بزرگمرد بالا و قلم به دستشان بود. خطاب به آنان فرمود: چه كار دارید؟ گفتند: حضرت سلطان قرآنى براى شما فرستادهاند. استاد نگاهى به جانب قرآن نمود و گفت: این زینتها و دانهها چیست كه بر جلد آن نصب شده است؟ عرض شد: اینها سنگهایى گرانبهاست كه جلد قرآن را با آنها تزئین کردهاند. گفت: چرا بر كلام خدا چیزى آویختهاید كه باعث زندانى شدن و تعطیل آن مىشود؟ آنها را از جلد قرآن جدا كنید و بفروشید و قیمت آن را میان مساكین قسمت كنید. عرض كردند: قرآن را كه با خط خطاطى معروف است و ارزش زیادى دارد قبول فرمایید. گفت: قرآن را هر كس آورده نزد او باشد و آن را تلاوت کند. این را فرمود و در منزل را بست.
عباس قمی/ فوائد الرضویه
صفحه ۴۰۶
***
کلمات ضیایی در ریکاوری!
گروه خون من و اکثر بچهها مثبت بود و نمیتوانستیم به ضیایی کمک کنیم. ضیایی عمل شد و ساعت ۱۰ شب او را به ریکاوری بردیم. او در حال بیهوشی شروع به خواندن دعای کمیل کرد. دعای کمیل را از اول تا آخر از حفظ و با صوتی حزین خواند. پرستار ریکاوری ما را صدا کرد. همه دور ضیایی جمع شدیم و اشک ریختیم. چهره ضیایی سفید و بیرنگ بود و حالت محتضر را داشت اما صدایش جوان و رسا بود. تا آخرین لحظه دعا و قرآن خواند. فشار خونش پایین بود. خون زیادی از دست داده بود، ضیایی نزدیک اذان صبح به شهادت رسید. من و 3 نفر از پرستاران، برانکارد ضیایی را تا سردخانه بدرقه کردیم و پشت سرش اللهاکبر گفتیم.
معصومه رامهرمزی/ یکشنبه آخر
انتشارات سوره مهر - صفحه ۱۲۳
گردآورنده، تقی دژاکام