آمریکاییها در ایران چه میکردند؟
دوره اول ســلطنت محمدرضا با اشغال ایران توســــــط ارتشهای سهگانه متفقین آغاز میشود، که اواخر شهریور ۱۳۲۰ نیروهای خود را وارد تهران کردند...
به هر حال، پس از این رژه (شورویها) هیچ سرباز و درجهدار و افسر شوروی در شهر دیده نمیشد. از یک منبع مطمئن شنیدم که فرمانده کل نیروهای شوروی دستور داده هر کس از افراد او در ملأ عام ظاهر شود به شدیدترین وجه، حتی اعدام مجازات خواهد شد. انگلیسیها نیز کمتر دیده میشدند و غالباً در باشگاههای خود بودند.
وضع آمریکاییها بهکلی متفاوت بود. آنها در خیابان امیرآباد یک باشگاه داشتند که مخصوص افسران و درجهدارانشان بود. روزانه به هر کدام یک بسته به عنوان جیره غذایی میدادند، که هر بسته برای مصرف 6-5 نفر کافی بود. در هر یک از بستهها انواع و اقسام کنسروها، انواع نان، ویتامینی که باید روزانه مصرف میکردند، 2 بطری ویسکی و 2 بسته سیگار خوب بود.
آمریکاییها بسرعت باشگاه امیرآباد را به مرکز فحشا تبدیل کردند. کامیونهای آمریکایی به مرکز شهر میآمدند و دخترها را جمع میکردند و به باشگاه میبردند. دخترهایی که به این اوضاع تمایل داشتند، صف میکشیدند و منتظر میماندند؛ مثل اینکه در صف اتوبوس هستند. کامیونهای روباز ارتش آمریکا میآمد و 300-200 دختر را سوار میکرد و میبرد. آمریکاییها هر چند پول نداشتند ولی با همین بستهها دخترها را راضی میکردند.
من با یکی از کسانی که به باشگاه میرفت آشنایی داشتم و دیدم که در انبار خانه او تا زیر سقف از این بستهها چیده است. هر روز که میرفتند یکی دو بسته میگرفتند. این بستهها قیمت گرانی داشت و خرید و فروش میشد.
یکی از کسانی با آمریکاییها میرفت، خاله محمدرضا بود، که اکنون شاه ایران شده بود.
فرد دیگر که میشناختم، یک دختر ارمنی بود و پدرش یک کارگر زحمتکش بود. من با این 2 نفر بارها صحبت کردم و گفتم که این کار صحیح نیست و عمل شما در شأن فاحشههای کنار خیابان است. خاله محمدرضا خیلی رک و صریح میگفت: خیر، افرادی که در باشگاه هستند همتیپ ما هستند و هیچ اشکالی ندارد.
حسین فردوست
ظهور و سقوط سلطنت پهلوی
مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
جلد ۱، صفحات ۱۲۳ و ۱۲۴
***
زندگی و راههای مختلف آن
به یک راه میماند. به یک راه که باید رفت؛ زندگیمان را میگویم. شاید راههای مختلفی باشند که از همهشان بشود رفت و رسید. همهشان بخورند به همان بزرگراه، به همان صراط مستقیم اما توی همه این راهها یک نفر هست که هی جلوی پایمان مانع بگذارد و جادههای انحرافی بکشد؛ راههای خاکی که تا بجنبیم، کیلومترها از مقصد دورمان کرده است. به یک راه میماند.
به یک راه که باید رفت؛ زندگیمان را میگویم. اما پیش از آنکه راه بیفتیم، یکی از ما عهد گرفته بود که پشت سر شیطان راه نیفتیم. بنده شیطان نشویم. یادتان هست؟
بِسمِاللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم
أَلَم أعهَد إِلَیکُم یا بَنی آدَمَ أَن لَّا تَعبُدُوا الشَّیطانَ إِنَّهُ لَکُم عَدُوٌّ مُبینٌ؟ (سوره یس، آیه ۶۰)
مریم روستا
برای خاطر آیهها
نشر معارف
صفحه ۱۲
***
آنچه باید به فرزندانمان بیاموزیم...
تا آنجا که مربوط به تربیت بچهها میشود، فکر میکنم که به آنها نباید فضیلتهای ناچیز، بلکه فضیلتهای بزرگ را آموخت. نه صرفهجویی را، که سخاوت را و بیتفاوتی نسبت به پول را؛ نه احتیاط را که شهامت و حقیر شمردن خطر را. نه زیرکی را که صراحت و عشق به واقعیت را. نه سیاستبازی را که عشق به همنوع و فداکاری را. نه آرزوی توفیق را که آرزوی بودن و دانستن را.
ناتالیا گینزبورگ
فضیلتهای ناچیز
محسن ابراهیم
نشر هرمس
صفحه ۱۰۷
گردآورنده، تقی دژاکام