بوی سیب در شکنجهگاه کمیته مشترک
چند روز گذشت. حال دانشجوی مسلمان بر اثر آزار و اذیتهای روانی رو به وخامت گرایید. پزشکیار کمیته وقتی به بالین او آمد تا تجدید پانسمان کند، گفت: «تو هنوز نمُردی؟ مثل سگ 7 جان داری، نمیشد حرف بزنی هم خودت را و هم ما را راحت کنی؟...»
نمیدانم که چه فکر و چه هوسی در مغز و نفس او حلول کرد که یکدفعه گفت: «آقا! من یک خواهشی دارم!» پزشکیار گفت: «چی؟ بگو!» وی که آن همه مقاومت و ایستادگی کرده و حماسهای درخور ستایش رقم زده بود، گفت: «سیب؛ به من یک سیب بده!» تعجب کردم. پزشکیار با تمسخر گفت: «مگر اینجا خانه خاله است؟ خوب است والله، پروار بستهاند اینجا. من سیبم کجا بود که به تو بدهم؟» جوان مستأصل گفت: «11-10 تومان در جیبم دارم، آن را از زندانبان بگیر و برایم یک سیب بخر.» پزشکیار که عصبانی شده بود، غرولندکنان کار پانسمانش را تمام کرد و بدون توجه به خواسته این جوان از سلول خارج شد.
سر جوان دانشجو را روی زانویم گذاشتم تا بخوابد. آرام به او گفتم: «پسر! این چه خواهشی بود کردی؟ تو که اسطوره مقاومت هستی. این همه شکنجه را تحمل کردی و خودت را برای آنها نشکستی. اگر کوه بود در برابر این شکنجهها آب میشد ولی تو صبر کردی. آخر این چه کاری و درخواستی بود؟!»
دوباره زد زیر گریه و گفت: «میخواهم دیگر!» احساس عجیبوغریبی داشتم. شنیده بودم که انسانهای در حال احتضار و رو به موت که چیزی از عمرشان باقی نمانده، در لحظههای آخر، امیال مورد علاقهشان را طلب میکنند که گاهی غیرمنطقی به نظر میرسد. با این فکر خیلی ترسیدم. احساس کردم که این جوان معصوم نیز در حال احتضار است. دلم برایش سوخت و از اینکه کاری برای او نمیتوانستم بکنم ناراحت بودم.
وقتی که سرش روی زانویم بود، دیدم که از تب میسوزد. با کمک آن روحانی، او را جای مناسبی گذاشته و قرص و دارو به او دادیم، ولی فایدهای نداشت. گویا بدنش از درون در حال سوختن بود. شروع به پاشویه کردم و بر سرش دستمال خیس میگذاشتم. تا سحر بر بالین او نشستم و به پرستاری و مراقبت از او پرداختم. او از درد و تب به خود میپیچید. سحر که شد، سحری را خوردم و بعد از اذان، نماز خواندم و دوباره بر بالین این جوان رنجکشیده نشستم. نمیدانم که چطور شد که در همانجا خوابم برد.
ساعت حدود 9 صبح، در حالی که خسته و کوفته در کف سلول بیاختیار به خواب رفته بودم، با صدای باز شدن در سلول، از خواب جستم. مردی بلندقد در حالی که یک گونی دستش بود وارد شد. در گونی را باز کرد. بوی سیب تمام سلول را فرا گرفت. مرد، دستش را داخل گونی برد و 3 عدد سیب قرمز، درشت و معطر بیرون کشید و به طرف دانشجو گرفت. جوان که عطر سیب به مشامش خورد، چشمش باز شد و با ولع سیبها را برداشت و شروع به بوسیدن و بوییدن کرد و روی چشمهایش گذاشت. صحنهای دیدنی و وصفنشدنی بود. سیبها را به آغوش میگرفت، میبوسید، روی صورتش میکشید و بعد میبویید...
آن مرد غریب، به هر یک از ما (من و روحانی) هم 3 سیب داد و بدون حرف و سخنی از سلول خارج شد. جوان توجهی به خروج آن مرد نکرد و به کار خود مشغول بود.
نمیدانستم که چه اتفاقی روی داد. حال جوان زیرورو شد. به او گفتم که مگر سیب نمیخواستی؟ پس بخور! او در فاصله 10صبح تا عصر، هر 3 سیبش را خورد. من سیبهایم را به او دادم، و او هم گرفت. هر یک را ابتدا میبویید، بعد میخورد. نمیدانم که چه پیش آمد. با خوردن این سیبها به طرز شگفتانگیزی حالش رو به بهبود رفت و حیاتی دیگر گرفت. در تحیر بودم از اینکه شب قبل هیچ امیدی به زنده ماندن او نداشتم، ولی اکنون اثری از مرگ در او دیده نمیشد. راحت صحبت میکرد، راحت مینشست و...
بعدها برای کسانی که در کمیته مشترک بودند، ماجرای سیب و خوب شدن دانشجو را تعریف کردم. دیدم آنها با تعجب مرا نگاه میکنند. پرسیدم: «مگر برای شما نیاوردند و نخوردید؟» جواب منفی توأم با تعجب دادند. تأکید کردم که یک گونی سیب بود و به همه میرسید. ولی آنها گفتند که چنین کسی پیش آنها نرفته است. در همان روزها از مأمورین کمیته هم درباره توزیع سیب سؤال کردم. با خنده و تمسخر جواب دادند: «مگر خانه خاله است که سیب برایتان بیاورند؟» میگفتند که اصلاً کسی وارد کمیته نشده، اصلاً در کمیته سیب نمیدهند. هرچه جستوجو کردم، کمتر یافتم و به نتیجه نرسیدم. هیچکس جز آن دانشجو و روحانی حرفم را باور نمیکردند.
احمد احمد
خاطرات
انتشارات حوزه هنری
صفحات 292 تا 294
گردآورنده، تقی دژاکام