۰۱/تير/۱۴۰۵
|
۱۱:۵۵

به عبارت دیگران

نان و کتاب!

یک ‌روز ننه پلوتارک به وی گفت:
 - من پول ندارم ناهار تهیه کنم.
چیزی که ناهار نامیده می‌شد یک گرده نان و چهار یا پنج دانه سیب‌زمینی  بود. مسیو مابوف گفت: نسیه بگیرید.
-  می‌دونین که دیگه نسیه به من نمی‌دن.
مسیو مابوف کتابخانه‌اش را گشود، مدتی کتاب‌هایش را یکی پس از دیگری نگریست، مانندی پدری که ناگزیر از کشتن یکی از فرزندانش باشد پیش از انتخاب یکی، همه را یکی پس از دیگری نگاه کرد، پس به تندی یکی از آنها را برداشت، آن را زیر بغل نهاد و بیرون رفت. 2 ساعت بعد بازگشت و چیزی زیر بغل نداشت اما30 سو روی میز نهاد و گفت:
 - ناهار تهیه کن!
از آن لحظه به بعد ننه پلوتارک مشاهده کرد که بر چهره‌ مصفای پیرمرد نقاب تیره‌ای فرود آمد که دیگر بالا نرفت.
ویکتور هوگو/ بینوایان
حسینقلی مستعان - انتشارات امیرکبیر
جلد ۲، صفحه ۱۲۳۳

***
پولتیک!

ای بابا! برو پی کارت، برو عقلت رو عوض کن؛ مگر هر کسی هر چی گفت باید باور کرد؟ پس این عقل را برای چی توی کله آدم گذاشته‌اند؟ آدمیزاد گفته‌اند که چیز بفهمد، اگر نه می‌گفتند حیوان. مرد حسابی! روزی بیست من برنج آب می‌ریزد، روزی دست‌کم که دیگر از آن کمتر نباشد ده تومن دهشاهی و پنجشاهی مایه می‌رود. اینها برای چیه! برای هیچ و پوچ؟! هی! هی! تو گفتی و من هم باور کردم! این کله را می‌بینی؟ این کله خیلی چیزها توش هست، اگر حالا سر پیری من عقلم رو بدهم دست جاهل ماهل‌ها، من ‌هم که مثل آنها می‌شم. ببین دیروز به من چه می‌گوید. می‌گوید: دولت می‌خواهد این قشون را جمع کند و مجلس را به توپ ببندد. خدا یک عقلی به تو بدهد یک پول زیاد به من. مگه آدم برای یک عمارت پی و پاچین دررفته از پشت دروازه طهران تا آن سر دنیا اردو می‌زند؟ مگه آدم برای خراب کردن یک خانه پوسیده عهد سپهسالاری آنقدر علی‌بلند، علی‌نیزه، لبویی، جگرکی، مشتی، فعله و حمال خبر می‌کند؟ به‌به؟ احمقی گفت و ابلهی باور کرد. خدا پدر صاف و صادق بچه‌های طهران را بیامرزد. یکی دیگر می‌گوید: شاه می‌خواهد اول با این قشون، همه باغشاه را بگیرد. بعد قشون بکشد برود مهرآباد را بگیرد، ینگی امام را بگیرد و بالاخره همه ایران را بگیرد. من می‌گویم مرد! آدم یک چیز را نمی‌داند، خب بگوید نمی‌دانم. دیگر لازم نیست که از خودش حرف دربیاورد. شما را به خدا این را هیچ بچه‌ای باور نمی‌کند که آدم پول خرج کند، قشون قشون‌کشی بکند و لک لک بیفتد توی عالم و دنیا که چه خبر است، می‌روم مملکت خودم را که از پدرم به من ارث رسیده و قانون اساسی در خانواده من ارثی کرده از سر نو بگیرم، این هم شد حرف؟ والله! اینها نیست. اینها پولتیک است که دولت می‌زند، اینها نقشه است، اینها اسرار دولتی است. آخر بابا هر حرفی را که نمی‌شود عالم و آشکارا گفت. من حالا محض خاطر دل قایمی بعضی وکیل‌ها هم شده باشد، می‌گویم اما خواهش می‌کنم، مرگ من! سبیل‌های دخو را تو خون دیدید، این مطلب رو به فرنگی‌ها نگویید که بردارند و زود بنویسند به مملکت‌های‌شان و نقشه دولت ما را به هم بزنند.
علی‌اکبر دهخدا/ چرند و پرند
روزنامه صور اسرافیل - انتشارات نیک‌فرجام
صفحات ۱۲۳ و ۱۲۴

***
نصیحت در مسجد جامع دمشق!

بر بالین تربت یحیای پیغامبر عَلَیْه‌‌السلامُ معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بی‌انصافی منسوب بود، اتفاقاً به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست.
درویش و غنی بنده این خاک درند
و آنان که غنی‌ترند محتاج‌ترند
آنگه مرا گفت: از آنجا که همت درویشان است و صدق معاملت ایشان، خاطری همراه من کنید که از دشمنی صعب، اندیشناکم. گفتمش: بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی.
به بازوان توانا و قوت سر دست
خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست
نترسد آنکه بر افتادگان نبخشاید
که گر ز پای درآید کسش نگیرد دست
هر آنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت
دماغ بیهُده پخت و خیال باطل بست
ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده
وگر تو می‌ندهی داد، روز دادی هست!
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی‌غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
مصلح‌الدین سعدی شیرازی/ گلستان
باب اول، در سیرت پادشاهان - حکایت دهم

گردآورنده، تقی دژاکام

ارسال نظر
captcha
پربیننده