ماه مبارکی که خاطره شد...
خيلی عصبانی بود. سرباز بود و مسؤول آشپزخانه كرده بودندش. ماه رمضان آمده بود و او گفته بود هر كس بخواهد روزه بگيرد، سحری بهش میرساند. ولی يك هفته نشده، خبر سحری دادنها به گوش سرلشكر ناجی رسيده بود. او هم سرضرب خودش را رسانده بود و دستور داده بود همه سربازها به خط شوند و بعد، يكی يك ليوان آب به خوردشان داده بود كه «سربازها را چه به روزه گرفتن!»
و حالا ابراهيم بعد از 24 ساعت بازداشت، برگشته بود آشپزخانه. ابراهيم با چند نفر ديگر، كف آشپزخانه را تميز شستند و با روغن موزاييكها را برق انداختند و منتظر شدند. براي اولين بار خدا خدا میكردند سرلشكر ناجی سر برسد.
ناجی در درگاه آشپزخانه ايستاد. نگاه مشكوكی به اطراف كرد و وارد شد. ولی اولين قدم را كه گذاشته بود، تا ته آشپزخانه چنان كشيده شده بود كه كارش به بيمارستان كشيد. پای سرلشكر شكسته بود و میبايست چند صباحی در بيمارستان بماند. تا آخر ماه رمضان، بچهها با خيال راحت روزه گرفتند.
مریم برادران
يادگاران
[شهيد محمدابراهيم همت]
انتشارات روایت فتح
صفحه ۱۱
***
اولین قول برای کار بد نکردن
هنگامی که برای دومینبار به زیرزمین رفتیم تا کمی دیگر کاشی برداریم، با جعبههای تقریباً خالی روبهرو شدیم و با فریاد 2 کارگر که از پشت دیوار بیرون پریدند، پا گذاشتیم به فرار. نرفتم طرف خانه خودمان؛ اگر پدرم میفهمید، کارم زار بود. دررفتم طرف خانه عزیز که بغل خانه حمید حدیدچی بود. حمید رفت داخل خانه خودشان. من و حسین و محمد هم به خانه عزیز پناه بردیم. کارگرها آمدند دم در و زنگ را زدند. ما که بدجوری ترسیده بودیم، جرأت نمیکردیم در را باز کنیم. خاله عزت که رفت دم در، کارگر شروع کرد به داد و فریاد. عزت که خیلی هم زباندار بود، شروع کرد سر کارگرها داد زدن. بیچارهها کم آوردند و شروع کردند به التماس. به خدا صاحب کار پدر ما رو درآورده... همه کاشیهایی رو که واسه نمای خونه آورده بودند، این بچهها دزدیدهاند...
عزت ما را صدا کرد دم در و با عصبانیت، اصل ماجرا را از ما پرسید. گفتیم: به خدا این فقط دومین باری بود که به اونجا میرفتیم و دفعه قبل هم زیاد کاشی برنداشتیم. کارگر داد زد: بفرما. دیدی خودشون دزدیدن؟ عزت با عصبانیت گفت: دزد خودتی مرتیکه، این بچهها اگه چیزی هم برداشتن، حالیشون نبوده. خودشون که دارن میگن فقط یه دفعه ورداشتند... هر چقدر هم پولش باشه میدیم. کارگرها سرشان را انداختند پایین و رفتند، ولی عزت گوشمان را پیچاند و گفت: حالا دیگه میرید کاشی مردم رو میدزدید؟ که با ناله گفتم: نه به خدا خاله... ما دزدی نکردیم... فقط چند تا کاشی همینجوری ورداشتیم. عزت خندید که: آخه بچه جون... دزدی که شاخ و دم نداره.... همین که مال مردم رو ورداری، بهش میگن دزدی. دیگه نبینم از این کارا بکنیدها.
به خاله عزت قول دادم که دیگر مال کسی را بدون اجازه برندارم. این نخستین قولم برای انجام ندادن کار بد بود..
حمید داوودآبادی/ از معراج برگشتگان
نشر کتاب یوسف - صفحه ۲۳
***
برای حضرت خدیجه(س)
در روزگاران غریبی، آشنا بودی
تنها تو با قرآنِ ناطق همصدا بودی
هر شب کنار خانه با یعقوبِ چشمانت
چشمانتظار یوسف غار حرا بودی
آیات کوثر روی دامان تو نازل شد
چون آیه تطهیر بودی، انّما بودی
وقتی امینِ مکه را مردم رها کردند
تنها امان جان ختمالانبیا بودی
با عشق، با لبخند، با احساس، با اشکت
بر جای زخم سنگبارانها دوا بودی
مادربزرگ بیکفنها! لحظه آخر
جای کفن دنبال یک تکه عبا بودی
شعب ابیطالب کجا و طف کجا بانو
ای کاش تو همراه زینب، کربلا بودی
فاطمه بیرامی
***
تحمل پذیرش حق بده!
اللهُمَّ مَا عَرَّفْتَنا مِنَ الْحَقِّ فَحَمِّلْناهُ، وَمَا قَصُرْنا عَنْهُ فَبَلِّغْناهُ.
خدایا! آنچه از حق به ما شناساندی، تاب تحملش را نیز عنایت کن. و آنچه در رسیدن به حق کوتاهی کردیم، ما را به آن برسان.
دعای افتتاح/ مفاتیح الجنان
گردآورنده، تقی دژاکام