ایلیا داوودی: تاریخ ایران روزهای تلخ و سیاه کم ندیده است؛ از یورش مغول تا اشغال از سوی متفقین اما آنچه اکنون بر ما میگذرد، رونمایی از فصل جدیدی از رذالت مدرن است دقیقاً در ساعاتی که مردم جنوب ایران، در شهر رنجکشیده میناب، بهتزده به آوارهای فروریخته «دبستان دختران دانشآموز شهید» خیره شده بودند و پیکرهای پارهپاره دخترکان بیگناه را از زیر خروارها خاک و آهن بیرون میکشیدند، رضا پهلوی در کمال خونسردی و در حالی که کتوشلواری اتوکشیده بر تن و لبخندی بر لب داشت، حمله موشکی ارتش بیگانه به خاک سرزمینش را «مداخله بشردوستانه» نامید و وعده «پیروزی نهایی» داد. او تجاوز آشکار نظامی که نخستین دشت آن، پرپر شدن دهها دانشآموز بود را «کمک وعده شده» خواند. این یادداشت، سوگنامهای برای کودکان میناب و ادعانامهای علیه کاسبان مرگی است که در آن سوی آبها، ویرانی ایران را به نام آزادی جشن میگیرند.
آنچه دیروز رخ داد، پردهها را کنار زد. سالهاست پهلوی و طیف همراهش، در استودیوهای پرنور تلویزیونی، واژههایی چون مبارزه مدنی، حقوق بشر و دموکراسی را تکرار میکنند اما حقیقت پنهان در پسِ این واژههای شیک، دیروز در میناب برهنه شد. حقیقت این جریان، موشکها و بمبهایی است که بر سر مردم عادی فرود میآید. وقاحت بیانتهایی لازم است تا بتوان در چشمان ملتی که فرزندانش همین لحظه زیر بمباران تکهتکه شدهاند نگاه کرد و گفت: «این جنگ علیه شما نیست، علیه رژیم است».
کدام عقل سلیمی میپذیرد دانشآموزان دبستانی، مستحق چنین نابودی هولناکی باشند؟ موشکها هوشمندند اما نه آنقدر که فرق میان یک پادگان و کلاس درس را بفهمند، یا شاید هم اپراتورهای اربابان جدید ربع پهلوی، اصلا نیازی نمیبینند فرقی قائل شوند. در نقشههای جنگی پنتاگون که پهلوی مشوق اجرای آنهاست، جان ایرانی تنها یک آمار است؛ هزینهای جانبی برای رسیدن به هدف بزرگتر که همانا نصب دوباره یک تخت پادشاهی در تهران است.
این فاجعه زمانی دردناکتر میشود که بدانیم این شخص، سالها برای وقوع همین لحظه لابی کرده است. او در راهروهای کنگره، در کنفرانسهای امنیتی مونیخ و در دیدار با سناتورهای جنگطلب، همواره یک درخواست داشته: فشار حداکثری و تغییر رژیم به هر قیمت. امروز ما معنای آن «هر قیمت» را در میناب فهمیدیم. قیمت آن، کیفهای صورتیِ خونآلود، کفشهای جامانده در حیاط مدرسه و مادرانی است که دیگر هرگز صدای خنده دخترانشان را نخواهند شنید. رضا پهلوی امروز نمیتواند ادعای بیخبری کند یا ژست مخالفت با خشونت بگیرد؛ او معمارِ این حمله و شریک جرم قطعی خلبانانی است که دکمه شلیک را فشار دادند. دستهای او، علاوه بر تمام جانهایی که در آشوبها گرفته شد، تا آرنج به خون این فرشتههای بیگناه و تمام شهیدان تجاوز دیروز آلوده است.
شاهکار خیانت اما آنجاست که او همزمان با بارش موشکها، از حافظان امنیت کشور میخواهد اسلحه را زمین بگذارند! تصور کنید کشوری مورد حمله هوایی بیگانه قرار گرفته، مدارسی ویران شده و مدعی میهنپرستی(!) به ارتش و نیروهای نظامی میگوید مقاومت نکنید! این درخواست در هیچ جای تاریخ و در فرهنگ هیچ ملتی، نامی جز ستون پنجم ندارد.
در تمام دنیا، حتی سرسختترین مخالفان سیاسی یک حکومت، هنگام تجاوز خارجی، اختلافات را کنار میگذارند و پشت سر مدافعان مرزها میایستند اما پهلوی، درست در لحظه هجوم گرگها از چوپان میخواهد گله را رها کند. او از نیروهای مسلح میخواهد چشمانشان را بر خون دختران مینابی ببندند و اجازه دهند هواپیماهای آمریکایی بدون مزاحمت، کار را تمام کنند. این دعوت به تسلیم، آن هم وسط معرکه جنگ، نشان میدهد برای او تمامیت ارضی و ناموس وطن شعاری بیش نیست؛ هدف او تنها و تنها قدرت است، حتی اگر مسیر رسیدن به آن، از میان دریایی از خون هموطنانش بگذرد.
دعوت او به خانهنشینی مردم نیز تکه پازل دیگری از این سناریوی شوم است. این استراتژی، نگاه ابزاری و تحقیرآمیز او به ملت ایران را برملا میکند. در نگاه پست او، مردم ایران رعیتهایی هستند که باید در زیرزمینها پناه بگیرند تا اربابان غربی، کشور را شخم بزنند و سپس او، سوار بر تانکهای بیگانه، برای حکمرانی بیاید. او جرأت ندارد به مردم بگوید از کشور دفاع کنید، چون میداند دفاع از کشور یعنی دفاع در برابر دوستان آمریکایی او پس نسخه انفعال و ترس را برای ملتی میپیچد که تاریخ ثابت کرده زیر بار زور نمیرود.
ادبیات او در خطاب به ترامپ، تهوعآور است. درخواست احتیاط از کسی که همین حالا دستور شلیک را صادر کرده، بیشتر به یک شوخی تلخ میماند آقای پهلوی! جنازه مثلهشده دانشآموز کلاس اولی، با خواهش شما برای احتیاط زنده نمیشود. این ژستهای بشردوستانه و این دلسوزیهای نمایشی، نمیتواند ماهیت خونین این ائتلاف را پنهان کند. شما راه را نشان دادید، شما تشویق کردید و شما به دشمن گرا دادید که ایران ضعیف شده است. اکنون، هر بمبی که در ایران منفجر میشود، امضای خاندان پهلوی را پای خود دارد.
جنایت میناب، نقطه پایان تمام ادعاهای ملیگرایانه رضا پهلوی بود. خون آن دخترکان عزیز، خط قرمزی است که دیگر پاک نخواهد شد. تا پیش از دیروز، شاید عدهای هنوز در توهم بودند میتوان با کمک خارجی به آزادی رسید اما میناب نشان داد سوغات بیگانه، جز مرگ و نیستی نیست.
دیروز مشخص شد دشمن ایران، تنها آنهایی نیستند که ماشه را میچکانند، بلکه کسانی خطرناکترند که برای دشمن فرش قرمز پهن میکنند و نام تجاوز را «گذار» و نام کشتار را «کمک» میگذارند.
رضا پهلوی در قمار بزرگ خود بر سر ایران، همه چیزش را باخت. او شاید گمان کند به بازگشت نزدیک شده اما حقیقت این است که با خون کودکان میناب، خندقی عظیم از نفرت میان خود و ملت حفر کرد. هیچ ایرانی باشرفی، قاتل فرزندش را به خانه راه نمیدهد. امروز نام پهلوی نه یادآور نوستالژیِ گذشته که مترادف با «گرای بمباران» و «رقص بر خون» است.
تاریخ خواهد نوشت در روزگاری سخت، وقتی گرگها به ایران حمله کردند، فردی که خود را وارث تاج و تخت میخواند، به جای ایستادن در کنار مردمش، ایستادن در کنار خلبانان بمبافکنها را انتخاب کرد و تاریخ، بیرحمتر از آن است که خائنان را ببخشد. میناب امروز عزادار است اما این خونها هدر نخواهد رفت؛ این خونها بیدارگر کسانی خواهد شد که فرق بین «دوست نادان» و «دشمنِ با نقاب دوست» را نمیدانستند. آقای پهلوی! به ویرانههای مدرسه دختران دانشآموز شهید نگاه کن؛ این است آیندهای که برای ایران تدارک دیدهای و بدان در این خاک، جایی برای کسانی که راهبر قاتلان کودکان هستند، وجود ندارد.
برای دختران میناب؛ نجاتدهندهای که با بمبافکن میآید
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها