
علی کاکادزفولی: با برگزیده شدن حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای به عنوان رهبر جدید از درون یک فرآیند نهادی به دنبال شهادت رهبر پیشین انقلاب اسلامی، یک مساله مهم پیش روی ما قرار میگیرد: انتقال ساختاری و گفتمانی قدرت در جمهوری اسلامی چگونه صورت میگیرد و برای فهم دقیق و بنیادین پدیده، باید به چه ابعادی توجه کرد. به نظر میرسد در مواجهه با این مساله، باید در گام نخست، خود را از سیطره چارچوبهای معرفتشناختی و جامعهشناختی غرب که مبتنی بر فهم ترجمهای و مکانیکی از قدرت است، رها سازیم. آنچه در اینجا روی داده است، یک انتقال خطی در مناسبات قدرت نیست؛ چنانکه در هر کشور دیگری ممکن است صورت گیرد؛ بلکه تجلی کامل نظریه سیاست وجودی در ترازوی اندیشه سیاسی اسلام است که در آن ساختار، عاملیت نهادی، اراده نخبگانی و حضور تودهها در یک انسجام ارگانیک با مفهوم اصیل بیعت مفصلبندی میشود. در این چارچوب نظری، بیعت به مثابه نقطه تلاقی نهادگرایی عقلانی و پدیدارشناسی حضور، تفسیر میشود.
️بحران معنا؛ خصلت ذاتی نظامهای سیاسی قراردادبنیان
پارادایم رقیب، یعنی لیبرال-دمکراسی غربی، بر پایه انسانشناسی مادی و مفهوم قرارداد اجتماعی تکوین یافته است. در آن هندسه معرفتی، شهروند یک موجود کاملا اتمیزه، منفرد و منفعتمحور است که پیوندش با نظام حاکم، پیوندی خارجی و ابزاری است. فرایند دمکراتیک در آن نگاه، سازوکاری مهندسیشده برای تقلیل منازعات و تجمیع عددی آراست که در آن، انسان هویت ذاتی خود را به عنوان یک سوژه دارای حقیقت از دست میدهد و صرفا به یک کمیت ریاضی یعنی یک عدد در صندوق رای تقلیل مییابد. سیاست در آن الگو، به مثابه اداره تکنیکال حیات زیستی تلقی و از ساحت غایات تهی شده است. به همین دلیل بحران معنا و بیگانگی سیاسی، خصلت ذاتی این نظامهای قراردادبنیان محسوب میشود.
در نقطه مقابل، سیاست در گفتمان انقلاب اسلامی ماهیتی وجودی و انتولوژیک دارد که در چشماندازش، سیاست به عنوان فضایی تعریف میشود برای فعلیت یافتن کمالات بالقوه فرد و جامعه که با حقیقت متعالی در هم تنیده است. در این نگاه، حکومت و حکمرانی برخلاف آنچه در دمکراسی متعارف پیش میرود، ماشین تولید نظم امنیتی یا اقتصادی نیست که کارگزار حرکت تکاملی تاریخ است. بر اساس همین مبنا، پدیدارشناسی رویداد اخیر و فرآیند انتخاب آیتالله سیدمجتبی خامنهای و بیعت گروههای مختلف مردم، جریانات سیاسی، نخبگان و مراجع دینی با ایشان را میتوان بر پایه نظریه پیوستاری از عقلانیت ساختاری و علقه وجودی تبیین کرد.
️بیعت همراهی حول معناست پیش از فرمان
نخستین پایه در این چارچوب نظری، تعامل دوسویه و سازنده فرم و محتوا در سازوکار حقوقی مجلس خبرگان است. نهاد در فلسفه سیاسی انقلاب اسلامی بر خلاف برداشتهای «ماکس وبر»ی از بوروکراسی آهنین که به افسونزدایی از عالم منجر میشود، کالبدی برای استمرار یک روح سیال است. در لحظه انتخاب فرزند رهبر پیشین از سوی خبرگان امت، ما با مکانیزم توارث بیولوژیک روبهرو نیستیم که خود واپسگرایی در عقلانیت سیاسی است؛ بلکه با اوج فعلیت یافتن عقلانیت فقهی نهادی مواجهیم که صلاحیتهای سهگانه علم، تقوا و کارآمدی را بر پایه قرابت تام و کمال وجودی رهبر جدید با ذات مکتب پیشین، شناسایی کرده و اتفاقا چشم بر حتی اندک تشابهی که ممکن است تداعی وراثت داشته باشد، بسته است؛ زیرا نفیا و ایجابا از معادلاتش خارج است. ساختار خبرگان در این ساحت، واسطهای برای تقطیر خرد جمعی برگزیدگان ملت است که با یک کشف و انتخاب روشمند، بقای کیفیت ولایت را در بستر زمان و تلاطمهای سیاسی به طور نهادی تضمین کرده است. این کنش ساختاری، البته شرط لازم است، اما آن عنصری که به این ساختار کالبدی روح میدمد و ماشین قدرت را به درختواره طیبه حیاتبخش ارتقا میدهد، «بیعت» است. تئوری بیعت در عصر دولت/ ملتهای مدرن، نیازمند صورتبندی نوینی است تا بتوان ارزش، اصالت و غنای انسانی آن را نشان داد. بیعت یک انفعال سنتگرایانه در برابر فرامین مرکزیت قدرت نیست؛ بلکه در عالیترین سطح، عالیترین تجلی خردورزی قلبی است؛ تمام اجزای جامعه با رهبر برگزیده عهد میبندند و در جریان این بیعت سراسری، با ذات و هویت اصلی خود به صورت آینهگون تجدید پیمان میکنند و به کنش سیاسی، موضوعیتی عمیقا هویتی و وجودی میبخشند. پس دوگانگی کاذب دولت/ جامعه مدنی یا فرمانروا/ فرمانبردار که ساخته جامعهشناسی انتقادی غرب است، از اساس سالبه به انتفای موضوع میگردد، زیرا مرکز قدرت در یک جمعیت وفادار نه در بالا، بلکه در قلبهای گرهخورده با کانون معنا استقرار دارد.
️سیاست وجودی؛ حکمرانی بر مدار قلوب فراتر از آرا
مفهوم اصالت در فردگرایی مدرن از طریق خودمختاری بریده از حقیقت و نوعی رهایی توهمآمیز دنبال میشود که پیامدی جز پوچگرایی و یا در بهترین حالت، بیمعنایی ندارد؛ در حالی که در هندسه گفتمانی بیعت، فردانیت آدمی دقیقا با پیوستن به عهد جمعی ذیل اراده حق است که معنا و جایگاه ویژه پیدا میکند. انسانی که در جمهوری اسلامی رای یا نظر یا توان بازوی خویش را به کار میبندد و با رهبر و ولی خویش بیعت مینماید، هیچ الزام قانونی برای این کار ندارد؛ در عین حال حیات اخلاقی، دینی و ذهنی خود را صورتبندی کرده و مسیر فرارَوی نفس انسانی خود را از عالم ماده به ساحت معنا تداوم میبخشد. او درمییابد منصب و سیاست روزمره، مجاری محدودی برای پاسخ دادن به تکلیف تاریخی در برابر حقیقتی ابدی هستند و این امر او را از غلتیدن به منجلاب «ایسم»هایی که این تکلیف را تحقق نمیبخشند، مصون میدارد.
انسان پیرو در بیعت، انتخابگری تاریخساز است و در این ساحت سیاسی، برخلاف نظامهای سیاسی متعارف، تنها با منافع شخصی محاسبه نمیکند. کنش درونی او بر بستر ادراکات هویتی پیش میرود، ذهنیتی که زیستجهان تاریخی و هویتی خویش را مستلزم ایستادن کنار محوریت ولایی نظام بازتفسیر کرده و حیات عریان زیستشناختی خود را با آرمانی بلند پیوند میدهد. در اینجا سیاست با روان جامعه میآمیزد. شاید پیوند خوردن عرصه سیاست با قلوب آحاد انسانی را در فلسفه سیاسی صدرایی بتوان ذیل انگاره سیاست قلبیه تفسیر نمود. قلوب انسانها جایگاه تصدیق بیواسطه است و اگر نظامی بتواند استدلالها و اقتضائات حقوقی خود را علاوه بر عقل استقرایی بشری به تایید شهود درونی آنها برساند، بر سختترین توفانها مستولی میشود. احتمالا این دستور کار نهادهای فرهنگی-انقلابی نظام در مسیر پیش رو هم هست و در فرآیند به انجام رسیده پس از شهادت حضرت آیتاللهالعظمی سیدعلی خامنهای، بیعت تبدیل به فصل مشترکی میشود تا عواطف جریحهدارشده، استحکامی دوباره یابند. جریان عاطفه آمیخته با یقین که اساس سرمایه اجتماعی انقلاب اسلامی است، در مجرای همین بیعت، روان و جاری میشود.
️سیاست ایرانی؛ در جستوجوی غایات
توسل به مفاهیم جامعهشناسی غرب در برابر فهم این اصالت ناکام است؛ چراکه ذات این رخداد قابل فروکاهش به ابزارهای نظری ماتریالیستی نیست. تئوریهای وارداتی، هر پیوندی جز تبادل کالایی در بازار قدرت را توهم خوانده یا آن را به روانشناسی توده تقلیل میدهند؛ زیرا در ادراک اینکه جامعه انسانی دارای مراتب بالاتر از نیازهای اولیه و دارای یک هویت پیوسته و معناجوست که حول نقطه مرکزی حقیقت گردش دارد، کور و الکن هستند. اندیشمندان مکاتب متعارف غربی که سیاست را عرصهای در بند نیروهای کور قدرت ارزیابی کردهاند، قادر نیستند انسجام معرفتی نظام سیاست قلب و عقل را که توامان هم حقوق قانونی تولید و هم التزام درونی خلق مینماید، صورتبندی نمایند. این، معماری دراماتیک قدرت و تجلی در سازمانی عقلایی است که سیاست ایران را بدل به نمونهای بیهمتا و کاملا درونزا در هندسه روابط جهانی میکند. این نظام بر خلاف نظامهای بسته که ثباتشان ناشی از تسلیح فیزیکی حاکمان است و یا جوامع غرب که ثبات موقت آنها منوط به غلبه ساختار پنهان سرمایهسالارانه و سلطه نرمافزار شرطیساز و تکنیکهای بازاریابی آراست، از مدخلی اصیل ثبات را تولید میکند؛ اصالتی که هم ساختارهای بیرونی و هم نیات درونی فردی را در نقطه استراتژیک رهبری هماهنگ میکند. اگر ذات سیاست ایران چنین رویکرد هستیشناسانه و اصالت وجودیای نمیداشت، در لحظه بروز بحران حاد شهادت شخص رهبری این همگونی و ارگانیسم متصل، امکان بازسازی خویشتن را نداشت. بقای پوینده این موجودیت زنده، محصول ذات یکتاپرست، متفکر و عاشق ملتی است که پیوستگی سیاست با وجود و غایات بشری را پیش از همه نظامات تجربه کرده و بر تبیین نهادهای اصیل متناسب با این باور اصرار میورزد.
جمهوری اسلامی در دل تکوین دائم و مواجههاش با آزمونهای هستیشناختی سخت و بواسطه ابزار قدرتمند قانونی مانند مجلس خبرگان از یک سو و فناوری اجتماعی متعالی بیعت عمومی هویتبخش از سوی دیگر، موفق شده صورتبندی سیاسی جدیدی را ذیل مدل توسعه تمدنی بومی استوار دارد و انسانبودگی و ارزش و منزلت فرد را از عدد خاموش به شریک متعهد در تحقق تکامل تبدیل نماید. در بستر این معماری، اندیشه سیاسی بیعت استوار میگردد و مفهوم قدرت به سوی حقیقت معناداری سمتوسو مییابد که ضامن پیروزی پایدار مکتب حیاتبخش اسلام خواهد بود.