ماشاءالله ذراتی: اخیر روزنامه آمریکایی «والاستریت ژورنال» با عنوان «پشت آن شجاعتنمایی جنگطلبانه، ترامپ اسیر ترسهای درونی خویش است» را نه صرفاً روایتی از رفتارهای فردی یک رئیسجمهور، بلکه باید نشانهای از یک وضعیت عمیقتر در ساختار تصمیمگیری آمریکا در قبال ایران دانست؛ وضعیتی که میتوان آن را «بنبست راهبردی» نامید. در این چارچوب، مساله اصلی نه پیروزی یا شکست در معنای کلاسیک آن، بلکه ناتوانی واشنگتن در تبدیل برتری تکنولوژی نظامی به دستاورد سیاسی پایدار است. آنچه در این گزارش برجسته میشود، تلاقی ۳ عامل کلیدی است: بازدارندگی چندلایه ایران، هزینهسازی ژئوپلیتیک و ژئواکونومیک و شکاف در اراده و انسجام تصمیمگیری در سطوح عالی آمریکا.
این یادداشت میکوشد با اتکا به تحلیل راهبردی گزارش والاستریت ژورنال، نشان دهد ایران چگونه توانسته معادلهای طراحی کند که در آن، هر گزینه پیش روی آمریکا با هزینههای فزاینده و پیامدهای پیشبینیناپذیر همراه باشد.
الف- شکاف در اراده تصمیمگیری؛ از برتری تکنولوژی نظامی تا تردید عملیاتی
یکی از مهمترین دلالتهای گزارش، برجسته شدن شکاف میان «توان» و «اراده» در سیاست خارجی آمریکاست. واشنگتن همچنان از حیث ظرفیت نظامی، فناوری و شبکه ائتلافها در موقعیت برتر قرار دارد اما این برتری زمانی معنا مییابد که بتواند به تصمیمی منسجم و قابل اجرا تبدیل شود. آنچه در روایت والاستریت ژورنال دیده میشود، دقیقاً تضعیف همین حلقه واسط است. نوسان میان گزینههای حمله گسترده تا پرهیز کامل از درگیری، نشاندهنده فقدان یک راهبرد پایدار است. این وضعیت را نمیتوان صرفاً به ویژگیهای شخصیت یک رئیسجمهور تقلیل داد، بلکه باید آن را بازتاب تضادهای عمیقتر در ساختار سیاستگذاری آمریکا دانست: از یک سو فشار برای نمایش قدرت و بازدارندگی، از سوی دیگر هراس از گرفتار شدن در جنگی پرهزینه و بیپایان. در چنین شرایطی، ایران با تمرکز بر افزایش «هزینه تصمیم» برای طرف مقابل، موفق شده این شکاف را تشدید کند. به بیان دیگر، هدف اصلی نه الزاماً شکست نظامی آمریکا، بلکه پیچیدهسازی محیط تصمیمگیری به گونهای است که هر انتخاب، با عدم قطعیت بالا همراه باشد.
ب- بازدارندگی چندلایه؛ فراتر از میدان نبرد کلاسیک
یکی از نقاط قوت راهبردی ایران، عبور از مفهوم سنتی بازدارندگی و حرکت به سمت یک الگوی چندلایه است.
این بازدارندگی صرفاً به توان موشکی یا پدافندی محدود نمیشود، بلکه ترکیبی از مؤلفههای نظامی، امنیتی، اقتصادی و روانی را در بر میگیرد.
در سطح نظامی، توان هدفگیری داراییهای پیشرفته و ایجاد ریسک برای نیروهای آمریکایی، نقش مهمی در افزایش هزینههای بالقوه درگیری دارد. حتی محدودترین نشانه از آسیبپذیری تجهیزات یا نیروها میتواند به سرعت به یک مساله سیاسی در داخل آمریکا تبدیل شود. اینجاست که میدان نظامی به میدان سیاست داخلی پیوند میخورد.
در سطح روانی و ادراکی، نمایش کنترل و آرامش در مقابل واکنشهای هیجانی طرف مقابل، خود به عنوان یک ابزار بازدارنده عمل میکند. هر چه تصویر تصمیمگیرنده آمریکایی بیثباتتر و واکنشیتر به نظر برسد، طرف مقابل میتواند با هزینه کمتر، فضای مانور بیشتری به دست آورد.
در مجموع، بازدارندگی ایران را نه به عنوان یک «دیوار دفاعی»، بلکه باید به عنوان یک «شبکه پیچیده هزینهسازی» در نظر گرفت؛ شبکهای که تصمیمگیری را برای طرف مقابل دشوار، زمانبر و پرریسک میکند.
پ- تنگه هرمز؛ اهرم ژئواکونومیک در قلب معادله
اگر بازدارندگی نظامی، بعد سخت قدرت ایران را تشکیل میدهد، تنگه هرمز نماد بارز بعد ژئواکونومیک آن است. این آبراه، یکی از حیاتیترین گلوگاههای انرژی جهان محسوب میشود و هرگونه اختلال در آن، پیامدهایی فراتر از منطقه خواهد داشت.
اهمیت این اهرم آن است که تأثیر آن صرفاً متوجه رقبای منطقهای نیست، بلکه مستقیماً اقتصاد جهان بویژه بازار انرژی را تحت تأثیر قرار میدهد. افزایش قیمت نفت، اختلال در زنجیره تأمین و نگرانی شرکتهای بزرگ انرژی، همگی بهسرعت به فشار سیاسی در داخل کشورهای مصرفکننده تبدیل میشود.
در اینجا، ایران از یک مزیت ساختاری برخوردار است: توان تأثیرگذاری بر یک متغیر کلیدی که خارج از کنترل مستقیم آمریکا قرار دارد. به همین دلیل، هرگونه تصمیم نظامی علیه ایران باید هزینههای اقتصادی گستردهتری را نیز در نظر بگیرد؛ هزینههایی که میتواند از کنترل سیاستگذاران خارج شود.
به بیان دقیقتر، تنگه هرمز یک «اهرم نامتقارن» است؛ ابزاری که به یک بازیگر منطقهای اجازه میدهد بر معادلات یک قدرت جهانی اثر بگذارد.
ت- دیپلماسی تحت فشار؛ از ابزار قدرت تا نشانه محدودیت
در شرایطی که ابزارهای سخت به نتیجه قطعی منجر نمیشود، دیپلماسی به میدان اصلی رقابت تبدیل میشود اما گزارش مورد بحث نشان میدهد حتی در این حوزه نیز انسجام لازم در سیاست آمریکا وجود ندارد.
اظهارات ناهماهنگ، پیامهای متناقض و نبود یک خطمشی مشخص، همگی از تضعیف کارکرد دیپلماسی حکایت دارد. در حالی که دیپلماسی مؤثر نیازمند هماهنگی دقیق میان نهادهای مختلف و ارسال سیگنالهای روشن به طرف مقابل است، هرگونه بیثباتی در پیامرسانی میتواند به تضعیف موقعیت مذاکرهکننده منجر شود.
در مقابل، ایران با بهرهگیری از زمان، صبر راهبردی و مدیریت دقیق پیامها، تلاش کرده از این شکافها بهرهبرداری کند. در چنین فضایی، حتی عدم تصمیم نیز میتواند به یک ابزار تبدیل شود؛ ابزاری برای فرسایش تدریجی اراده طرف مقابل.
ث- پیوند سیاست خارجی و سیاست داخلی؛ جنگ به مثابه ریسک انتخاباتی
یکی از مهمترین متغیرهایی که بر رفتار آمریکا تأثیر میگذارد، پیوند عمیق میان سیاست خارجی و ملاحظات داخلی است. هرگونه درگیری نظامی، بویژه در منطقهای مانند غرب آسیا، به سرعت به یک موضوع انتخاباتی تبدیل میشود.
تجربههای گذشته از ویتنام تا عراق و افغانستان نشان داده جنگهای طولانی و پرهزینه میتواند به فرسایش سرمایه سیاسی دولتها منجر شود. در این چارچوب، نگرانی از تکرار چنین سناریوهایی، به عنوان یک عامل بازدارنده در تصمیمگیری عمل میکند.
ایران با آگاهی از این حساسیت، راهبردی را دنبال کرده که هزینههای بالقوه هرگونه درگیری را به سطحی برساند که از نظر سیاسی نیز غیرقابل تحمل باشد. به بیان دیگر، بازدارندگی تنها در میدان نبرد شکل نمیگیرد، بلکه در فضای افکار عمومی و رقابتهای انتخاباتی نیز بازتولید میشود.
نتیجهگیری: مدیریت عدم قطعیت به عنوان راهبرد
برخلاف روایتهای سادهانگارانه، آنچه در این مقطع قابل مشاهده است، نه یک پیروزی قاطع و نه یک شکست کامل، بلکه شکلگیری نوعی «تعادل ناپایدار» است. در این تعادل، ایران توانسته با ترکیب هوشمندانه ابزارهای مختلف، سطحی از عدم قطعیت را بر معادلات تحمیل کند که تصمیمگیری را برای طرف مقابل دشوار میکند.
این وضعیت را میتوان «مدیریت عدم قطعیت» نامید؛ راهبردی که هدف آن نه حذف کامل تهدید، بلکه کنترل و هدایت آن در مسیری است که بیشترین هزینه را برای رقیب ایجاد کند. در چنین چارچوبی، حتی بلاتکلیفی و نبود نتیجه قطعی نیز میتواند به عنوان یک دستاورد تلقی شود.
برای آمریکا، چالش اصلی این است که چگونه میتواند از این بنبست خارج شود، بدون آنکه هزینههای غیرقابل قبول بپردازد و برای ایران، مساله کلیدی حفظ همین موازنه ظریف است؛ موازنهای که بر پایه بازدارندگی، صبر راهبردی و بهرهگیری از مزیتهای ژئوپلیتیک و ژئواکونومیک شکل گرفته است. در نهایت، آنچه این گزارش به طور غیرمستقیم نشان میدهد، تغییر ماهیت رقابت قدرت در غرب آسیاست: از تقابلهای مستقیم و پرهزینه، به بازیهای پیچیدهای که در آن، کنترل ادراک، مدیریت ریسک و طراحی هوشمندانه معادلات، نقش تعیینکنندهتری از برتری صرف نظامی ایفا میکند.
ایران قوی، بازدارندگی هوشمند و بنبست راهبردی واشنگتن
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها