۳۰/خرداد/۱۴۰۵
|
۱۹:۰۴
گفت‌وگو با سمیه جمالی، گردآورنده کتاب «بی‌تاب آسمان» درباره جنگ رمضان

قهرمان خود خواننده است

عرفان خیرخواه: یکی از اتفاقات جالبی که در جنگ رمضان افتاد، واکنش سریع بخشی از فعالان فرهنگی و هنری به آن بود؛ مثلاً فیلمسازانی که زیر موشک‌باران دشمن اقدام به ساخت سریال‌هایی با موضوع همین جنگ کردند یا نغمه‌ها، نوحه‌ها و موزیک‌هایی که در خود همین جنگ تولید شد و درباره آن بود. جالب است اگر بدانیم دامنه این نوع فعالیت‌های فرهنگی به چاپ و نشر کتاب هم می‌رسد. یعنی کتاب‌هایی داشتیم درباره جنگ رمضان که وسط همین جنگ نگارش و تدوین و منتشر شدند و افراد متعددی در تولید هر کدام از آنها نقش داشتند. با سمیه جمالی که مولف و گردآورنده کتاب «بی‌تاب آسمان» با موضوع جنگ رمضان در خود جنگ رمضان بوده و برای مخاطبان نوجوان آماده شده است، گفت‌وگویی انجام داده‌ایم که در ادامه می‌خوانید.

ایده و انگیزه نگارش کتابی با موضوع جنگ و شرایط زیسته فعلی درباره نوجوانان از کجا و چگونه شکل گرفت؟
پیش از اینکه از انتشار این کتاب صحبت کنم، باید کمی عقب‌تر بروم. روزهای تقریباً ابتدایی جنگ بود که ما تصمیم گرفتیم روایت‌ها را جمع کنیم و نگذاریم روایت‌های این روزها نانوشته باقی بماند، بنابراین خیلی فی‌المجلس و همان لحظه تصمیم گرفتم یک گروه درست کنم. اسم گروه را گذاشتم «خانه»؛ برای اینکه همه دوستان، از هر تفکر و عقیده‌ای، اینجا را خانه خود بدانند و روایت‌های خودشان را درباره وطن و درباره این روزها بیایند و بنویسند. خب، این تشکیل گروه شروع شد و امروز تقریباً پانصدوبیست و خرده‌ای عضو دارد و همه در آن در حال نوشتن هستند. کمی که گذشت، تصمیم گرفتیم این روایت‌ها را زودتر به دست مخاطب برسانیم؛ مخاطبی که باید روایت داشته باشد و خودش را ببیند که دیده و نوشته می‌شود، بنابراین نخستین کتابی که ما به صورت الکترونیک منتشر کردیم، کتاب «با وطن» بود. ۶۲ نویسنده در نگارش‌اش شرکت کردند و روایت‌ها و یادداشت‌های خودشان را درباره مفهوم وطن از همین روزها نوشتند که آن را به صورت الکترونیک منتشر کردیم، چون اگر می‌خواستیم صبر کنیم و منتظر چاپ کاغذی شویم، دیگر این روزها را از دست می‌دادیم. بعد از آن خب بازخوردهای خوبی هم گرفتیم خدا را شکر. خود من خیلی دغدغه کودک و نوجوان دارم و احساس می‌کردم کودک و نوجوان الان شاید احساس تنهایی و بی‌پناهی کند. شاید ما به عنوان نویسنده تنها کاری که می‌توانیم انجام دهیم این است که با او حرف بزنیم، در کنارش باشیم و بگوییم هم ما حالت را درک می‌کنیم، هم اینکه می‌بینیم تو هم هستی و در این فعالیت‌ها شرکت می‌کنی. بنابراین تصمیم گرفتیم کتاب کودک و نوجوان منتشر کنیم. بر همین اساس من تماس گرفتم با نویسندگانی که در این حوزه فعالیت می‌کردند و از آنها خواستم هر چه می‌توانند در مجموعه‌ای برای گروه کودک و نوجوان بنویسند؛ یا داستان بنویسند، یا نامه‌ای خطاب به نوجوان - که مخاطب‌شان در این سال‌ها بوده - یا یادداشت و روایت واقعی. این شد که کتاب «بی‌تاب آسمان» برای مخاطب نوجوان شکل گرفت.

عنوان کتاب، «بی‌تاب آسمان»، به چه چیزی اشاره می‌کند و چه مقصودی دارد؟
طرح جلد کتاب یک تصویر واقعی و مستند است؛ تصویری بود از یک فیلم که خیلی دیده شد و فراگیر شد: دختری که سوار تاب است در هرمزگان. خیلی انگار انگیزه‌بخش و امیدآفرین بود. این را هم باید بگویم من از همه نویسندگان خواستم هر متنی که قرار است برای کودک و نوجوان نوشته شود امیدآفرین باشد، زندگی را نشان بدهد و صحنه‌هایی را که به صورت خیلی مستقیم دلخراش و غم‌انگیز است ننویسند چون در کتاب منتشر نمی‌کنیم. بنابراین تصویر جلد به صورت واقعی و رئال، همین تصویری است که می‌بینید: تاب سوار شده و آن تاب اول، چون این تاب خیلی به سمت بالا می‌رفته، احساس می‌کردی تاب آسمان است؛ انگار یک کودکی را دارد به سمت آسمان می‌برد، بنابراین از همین الهام گرفتیم «بی‌تاب آسمان» را. هم اینکه کودکانی که الان اینجا دارند در این عرصه برای وطن تلاش می‌کنند، انگار بی‌تاب به آسمان هستند، ضمن اینکه اشاره هم دارد به شهدای نوجوانی که در جنگ اخیر شهید شدند و بی‌تاب به آسمان بودند.

«بی‌تاب آسمان» در شرایطی منتشر شد که جنگ نه فقط یک واقعه نظامی، بلکه پدیده‌ای اجتماعی برای نوجوانان هم بود. به عنوان گردآورنده، چرا به جای یک فرم و روایت واحد، قالب مجموعه داستان و ناداستان را انتخاب کردید؟
دقیقاً به همین علت که نوجوانان خودشان الان فعالند و بخشی از این اتفاق اجتماعی را دارند رقم می‌زنند. همه افراد به هر حال حتی اگر در این تجمعات یا اتفاق‌های مختلف که به صورت جهادی و مردمی شکل می‌گیرد شرکت نکرده باشند، در گوشه و کنار شهر به شکل اتفاقی هم که از میدان‌ها و جاهای مختلف عبور کرده باشند، نوجوان‌هایی را می‌بینند که دارند فعالیت می‌کنند. نه فقط اینکه بیایند در تجمع‌ها شرکت کنند، پرچم بگردانند یا در موکب‌ها کار کنند، حتی در فعالیت‌های مردمی دیده و شنیده‌ام که این نوجوان‌ها برای اینکه خانه‌هایی که در جنگ آسیب دیده دوباره قابل سکونت باشند، فعالیت‌های خیلی جدی می‌کردند. نوجوانان کم‌سن‌وسال می‌رفتند شیشه می‌انداختند یا خانه‌ها را تمیز می‌کردند. این یعنی اینها واقعاً به یک بلوغ جدید رسیده‌اند که می‌توانند خودشان را در فعالیت‌ها سهیم کنند. رو همین حساب بود که گفتیم ناداستان و روایت واقعی هم باید وجود داشته باشد. عمداً آنها را جدا کردیم. اگرچه بعضی‌هایش، مثلاً روایت آقای عزتی که خودشان داستان‌نویس هستند خیلی شبیه داستان است اما ما اصالت آن روایت و واقعی بودنش را نشان می‌دهیم که نوجوان‌ها کاملاً به صورت واقعی چقدر دارند بلند و بزرگ می‌اندیشند و عمل می‌کنند. این بود که ما دست نویسنده را باز گذاشتیم و گفتیم شما هم می‌توانید برای مخاطبان‌تان نامه بنویسید و هم می‌توانید از روایت‌های واقعی برای‌شان متن‌هایی را بنویسید. برای اینکه ما می‌خواهیم نگاه‌های مختلف، سبک‌ها و قلم‌های مختلف را داشته باشیم، اگرنه اینکه ما بخواهیم فرم را یکدست کنیم، اصلاً کار سختی نبود در فراخوان بگوییم فقط داستان می‌خواهیم.

در این کتاب، نویسندگان از نقاط مختلف ایران و با گویش‌ها و فضاهای متفاوت انگار حضور دارند؛ چقدر این تنوع جغرافیایی و زبانی در مواجهه نوجوانان با جنگ اهمیت داشت؟
همین‌طور که خودتان فرمودید، جنگ به هر حال در همه جای ایران به شکل‌هایی وجود داشت. یعنی درست است که از تهران شروع شد و شاید در تهران نمود بیشتری داشت، ولی به شهرهای دیگر هم سرایت کرد؛ آنجاها هم تخریب شد و بمباران بود، بنابراین آنها هم جنگ را به نوعی تجربه کردند. حتی شهرهایی که شاید مثلاً یک صدای انفجار هم نشنیدند یا خیلی کم شنیدند، ولی نمود جنگ را داشتند؛ مثلاً مسافرپذیر بودند، مثل مشهد. اینها هم به نوعی با جنگ مواجه بودند. جنبه‌های گفتمانیِ قضیه این بود که ما می‌خواستیم روایت‌ها از شکل‌های مختلف روایت‌های متعدد و نگاه‌های مختلف ثبت شود. ضمن اینکه در خود گروه «خانه» هم همین‌طور است؛ یعنی همه اعضا از شهرهای مختلف، دور و نزدیک هستند. ما دوست داشتیم همه عزیزان مشارکت کنند. با همان نگاهی که گفتم، انتخاب کردیم. داستان‌ها یا روایت‌هایی هم بودند که پذیرفته نشدند. حالا بعضی‌های‌شان به این دلیل که زبان‌شان مناسب نوجوان نبود و بعضی‌ها هم به همین دلیل که گفتم – آن نگاهِ مدنظر ما را نداشتند – انتخاب نشدند.

بسیاری از داستان‌ها از زاویه دید یک کودک یا نوجوان روایت شده که ناگهان بزرگ می‌شود؛ به نظر شما جنگ چه تحول و چه دگرگونی‌هایی در نسل دهه هشتادی و نودی ایجاد کرد که شما آن را در این نوشته‌ها منعکس کردید؟
یکی از دغدغه‌های خود من در همان آغاز تشکیل این گروه، همین بود که در جنگ 8 سال دفاع‌مقدس خیلی نوشته شد، ولی باز هم کم بود. با وجود اینکه ما روایت داشتیم، باز هم شاید روایت در لایه‌ها و در بزنگاه‌ها کم داشتیم و کم گفته شد. یعنی هر چه گفته شد باز هم کم بود. الان هم همین است. بعد سؤالاتی وجود دارد. جواب این سؤالات را باید در روایت‌هایی که نوشته شده می‌دادیم؛ با کتاب و با داستان. به خاطر همین بود که اینجا من تمام توصیه‌ام این بود که ما این روایت‌ها را بنویسیم و حفظ کنیم. آن زمان دفاع‌مقدس این اتفاق افتاد؛ یعنی نوجوانان به یک بلوغی رسیدند، خواستند بروند به جنگ. بعدها به آنها می‌گفتند اینها را به زور برده بودند اما الان با خیلی‌های‌شان صحبت می‌کنیم که حتی نویسنده هم بودند. مثلاً داوود امیریان که خودش آن زمان دوران نوجوانی به جنگ رفت و الان نویسنده مطرحی است، خودش تجربیاتش را نوشته و می‌گوید: «ما خودمان خواستیم، اجباری وجود نداشت». الان هم همین اتفاق افتاده است. نوجوان‌ها خودشان به این بلوغ رسیده‌اند و کسی به زور آنها را نمی‌برد که در این برنامه‌ها شرکت کنند. خودشان دل‌شان می‌خواهد در جامعه تأثیر بگذارند. از طرفی دارند شهادت کودکان و هم‌سن‌وسالان خودشان را می‌بینند، تأثیر می‌گیرند و کاملاً بزرگ شده‌اند و این بلوغ اجتماعی‌شان مشهود است.

ما در کتاب، جایگاه خانه و امنیت مکانی را خیلی پررنگ می‌بینیم مثل خانه امن، دهکده جنگلی، پناهگاه زیر پله‌ها و اینها. چرا در جنگ، مفهوم خانه برای نوجوانان انگار بازتعریف می‌شود یا دچار تغییراتی می‌شود؟
خودم در این کتاب تأکیدی روی مفهوم خانه نداشتم اما در کتاب قبلی که عرض کردم (با وطن) گفته بودم - حالا نویسنده‌ها می‌خواستند به آن عمل کنند یا می‌خواستند نکنند، پیشنهاد من بود - که مفهوم وطن و خانه را نشان بدهیم. آن کتاب نویسنده‌هایش البته متفاوت هستند، چرا که برای خودم خیلی تشابهات بین خانه و وطن وجود دارد؛ تشابهات مختلف. یکی‌اش این بود که عرض کردم: در خانواده، افراد خانواده ممکن است هر کدام با سلیقه‌های مختلف  - از نوع پوشش، نوع تفکر، حتی نمی‌دانم سلیقه غذا خوردن و اینها - باشند، ولی همه با هم دارند زیر یک سقف زندگی می‌کنند. وطن هم باید همین‌طور باشد؛ باید همه اینها را در خودش جا دهد. همان‌طور که ما دیدیم، در این جنگ اصلاً خیلی نمود داشت؛ ما دیدیم که چقدر آدم‌های مختلف با سلایق مختلف حاضرند. با همه تفکرات و شکل‌های مختلف سلیقه‌ای فعال هستند. بنابراین این مفهوم خانه را ما در کتاب قبلی در نظر داشتیم اما این نشان می‌دهد این ذهنیت، پَس‌ذهن انگار نویسندگان است و به آن می‌اندیشند که به خودآگاه یا ناخودآگاه در این مجموعه دوم هم نمود پیدا کرده. به هر حال، جای امن می‌تواند به صورت تمثیلی اشاره داشته باشد به وطن، می‌تواند به آغوش مادر و به هر حال به جای امن اشاره کند که ما در وطن، جای امن داریم.

در بعضی داستان‌ها شخصیت‌ها با نمادهایی مثل خورشید کاغذی، فانوس یا درخت اقاقیا امید را بازتولید می‌کنند؛ استفاده از این نمادها چه اثری روی مخاطب نوجوان می‌گذارد؟
نوجوان و بعد از آن کودک خیلی دوست دارد به صورت غیرمستقیم قصه بشنود، داستان بشنود و تأثیر بیشتری روی او  می‌گذارد تا اینکه ما بیاییم مستقیم به او چیزی را بگوییم. بنابراین وقتی که از طریق مثال – اصلاً ما مثلاً مثال می‌زنیم که این درخت در بهار دوباره شکوه می‌دهد – دیگر هر جا دوباره یک درختی ببیند که شکوفه زده، یاد زندگی و یاد دوباره زنده شدن می‌افتد. ما دوست داشتیم این مفهوم‌ها به صورت تمثیلی و حتی با مصداق بیرونی در ذهن نوجوان جا بگیرد و نهادینه شود، طوری که هر جا و هر زمانی دید دوباره برایش یادآوری شود. طریقِ این تمثیل و قصه‌ها من فکر می‌کنم اثرگذارتر باشد.

چند نویسنده از قالب نامه استفاده کردند؛ مثل «نامه از آینده»، «نامه به یک شهید». چرا نامه‌نگاری در شرایط جنگ برای نوجوانان یک نیاز تلقی می‌شود؟ چقدر می‌تواند ابزاری برای بیان هیجانات و تجربیات‌شان باشد؟
نامه نوشتن یک حالتی است که آدم برای مخاطب - حالا یا واقعی یا فرضی - در حالت عادی برای مخاطب واقعی می‌نویسد تا از خودش بگوید و در واقع درونیاتش را تخلیه کند. معمولاً  - به جز نامه‌های اداری- نامه‌های خودمانی و صمیمانه، حالتی است که ‌داری از خودت، از حال و هوایت برای مخاطبت می‌گویی و از او هم می‌خواهی که از حالش باخبر شوی. یعنی احساس دوطرفه ایجاد می‌کند. وقتی نویسنده ما دارد برای مخاطبش نامه می‌نویسد، یعنی می‌گوید من حالا این همه سال کتاب نوشتم تو خواندی، الان هم در کنارت هستم و حال تو را درک می‌کنم و دلم می‌خواهد از حال تو هم باخبر شوم و از آن طرف، نوجوان هم بخواهد نامه‌ای بنویسد - یعنی این حس را دارد که حال خودش را برای دیگران می‌گوید و منتقل می‌کند- یک مقدار شاید باعث تاب‌آوری و آرامش بیشترش بشود.

یکی از داستان‌ها از زبان یک خبرنگار خارجی روایت می‌شود که می‌گوید: «ایرانی‌ها هر پیروزی نظامی را جشن می‌گیرند»؛ چرا بازنمایی جنگ از نگاه یک دیگریِ خارجی برای نوجوان مهم و ضروری است؟
یکی از نویسندگان داستانی نوشتند که اتفاقاً همان اشاره به اتفاقات تنگه هرمز و هرمزگان و اینها داشت. ببینید، ما اگر بتوانیم به طور واقعی اینها را نشان دهیم - چون وجود دارد و می‌دانیم که وجود دارد و خارجی‌ها الان چقدر دارند درباره این موضوع حرف می‌زنند، چقدر بازتاب‌ها و بازخوردهای خوبی دارند می‌دهند - چه دوستان ما که در خارج از کشور هستند هر روز روایت‌های جالبی را تعریف می‌کنند از آنجا، چه حالا افرادی که دسترسی دارند به رسانه‌های مجازی و آنجا می‌بینیم؛ چقدر دارند این افتخارآفرینیِ ما را بزرگ‌تر از خودمان می‌بینند. شاید ما خودمان کمتر از آنها متوجه این قضیه باشیم. به عبارتی ما گفتیم: «خوش‌تر آن باشد که سر دلبران / گفته آید در حدیث دیگران». بیاییم از آن طرف هم روایت کنیم و نوجوان هم ببیند و بداند واقعاً در کل جهان آدم‌های آزاده دارند این قضیه را می‌بینند و برای‌شان چقدر جالب و متفاوت است.

فضای مدرسه و کلاس درس در چند داستان محور اصلی شده است؛ چرا این جنگ این مکان را به یکی از حساس‌ترین میدان‌های معنا‌سازی تبدیل کرده است.
خب اتفاق خیلی عجیب و غم‌انگیزی افتاد و همه می‌دانیم  در روز اول جنگ، حتی قبل از اینکه ما از شهادت رهبر باخبر شویم، از اتفاق مدرسه میناب باخبر شدیم؛ اینکه تعدادی کودک بی‌گناه و بی‌خبر در مدرسه بودند و رفته بودند درس بخوانند، هیچ اطلاعی از مسائل نظامی و سیاسی نداشتند، هیچ سوگیری سیاسی نداشتند، هیچ ‌چیزی نداشتند و شهید شدند. به آن صورت عجیب هی دارد حالا خبرهایش بیشتر هم می‌شود؛ مثلاً پیکری بعد از سی و چند روز پیدا شد، پیکری اصلاً پیدا نشد. این خیلی آدم‌ها را تحت تأثیر قرار داد. بعد از آن هم خب اتفاقاتی برای کودکان و نوجوانان در خانه‌ها افتاد، ولی این مدرسه خواه‌ناخواه در واقع به یک نماد تبدیل شد و این است که این نماد شدنِ این مدرسه – مخصوصاً مدرسه میناب – که البته ما باید به صورت خودآگاهانه روی این قضیه بیشتر کار کنیم صدایش بیشتر به گوش جهان برسد که «آقا، اینها دیگر چه گناهی داشتند؟» اینها که اصلاً خبر نداشتند چه اتفاقی دارد می‌افتد. این قضیه چون وجدان‌ آدم‌ها را، وجدان بیدار آدم‌ها را به درد آورده، یک‌جور ناخودآگاه شاید شکل گرفته است و از طرفی هم ممکن است نویسنده تعمداً خواسته به این قضیه بپردازد. همین‌طور که الان می‌دانم، خیلی از نویسنده‌ها و هنرمندان دیگر سعی دارند نگذارند این قضیه فراموش شود و می‌کوشند نماد مظلومیت ایران در جنگ شناخته شود.

ما در بخشی از کتاب، در یکی از داستان‌ها می‌خوانیم «بابا! ایران توی این جنگ تنهاست؟» و پدر جواب می‌دهد: «نه، ما هم چند خواهر و برادر داریم، یکی از این برادرها اسمش یمن است». چرا از زبان یک پدر و در قالب داستان سراغ تبیین محور مقاومت برای نوجوانان رفتید و این روایت غیرمستقیم چقدر در احساس تنهایی یا امنیت روانی نوجوانان مؤثر است؟
 اتفاقاً این را که می‌فرمایید به قلم آقای دکتر محمدامین پورحسینقلی نوشته شده که خارج از کشور است. خیلی از نویسندگان خوب ما الان خارج از کشور هستند. ایشان آنجاست با دخترشان و به صورت مستقیم – این را که دارم می‌گویم با اطلاع دارم می‌گویم – به هر حال از اخبار ایران باخبر نیست و اخبار را می‌خواند یا از دوستانش می‌شنود و از من هم سؤال می‌کند. بنابراین ایشان به عنوان نویسنده، در پاسخ به دختر خودشان و در پاسخ به خیلی از نوجوانان دیگر، این داستان را نوشتند و تصور کردند که در قالب داستان آدم می‌تواند خیلی حرف‌های جدی را بزند. نیازی نیست ما خیلی مستقیم بنشینیم  - هرچند گاهی هم شاید لازم باشد - در قالب یک داستان که اتفاقاً واقعیت هم دارد، این مساله را می‌توان تبیین کرد. این مساله مهمی است. یعنی ما به هر حال همراهانی در این جنگ داشتیم که قبلاً ما هم به کمک‌شان شتافتیم و حالا آنها هم در این روزها به کمک ما شتافتند. شاید وقت پاسخی برای این نوجوان‌ها و برای بزرگ‌ترهای‌شان باشد که مدام می‌گفتند: «چرا ما باید سراغ گروه مقاومت برویم و چرا باید با آنها در تعامل باشیم؟» خب امروز می‌بینیم که واقعاً این اتحاد و همراهی نیاز است.

به عنوان آخرین سؤال، اگر بخواهید به یک نوجوان 15 ساله که هنوز کتاب را نخوانده، فقط عنوانش را دیده یا فعلاً جلدش را دیده، بگویید چرا «بی‌تاب آسمان» را بخواند، چه چیزی به او می‌گویید؟
 چرا بخواهد این مجموعه را بخواند؟ برای اینکه اولاً خودش را و حال و هوای خودش را در این کتاب وقتی دوباره می‌بیند، احساس خوبی به او دست می‌دهد. آدم وقتی یک متنی می‌خواند، وقتی جلوی آیینه قرار می‌گیرد و خودش را در آن می‌بیند، حس خوبی دارد. وقتی یک نفر یک متن می‌نویسد که با او همزادپنداری می‌کند، احساس می‌کند «یک نفر من را فهمید، یک نفر من را دید». چقدر جالب! در هنگام همزادپنداری چنین حسی دست می‌دهد. این نخستین چیزی بود که ما می‌خواستیم به آن بپردازیم: احساس همراهی با نوجوان. دیگر اینکه می‌خواستیم بگوییم واقعاً همان حسی که شما دارید ما هم داریم و واقعاً ما پیروزیم؛ هم در میدان نشان داده شد با دستاوردهایی که داشتیم، هم با این حس غروری که شماها دارید. در کنار این صحبت‌ها بگویم من شب‌ها زیاد به میدان می‌روم برای جمع‌آوری روایت و پادکست، با آدم‌های مختلف صحبت می‌کنم، با نوجوان‌ها زیاد صحبت کرده‌ام. اینها واقعاً بیشتر از ما احساس پیروزی و شعف و نشاط می‌کنند. خبرنگاران خارجی‌ می‌گویند: «آقا شما درون جنگ هستید، پس چطور اینقدر سرحالید؟ چرا اینقدر خوبید؟» بنابراین می‌خواهم بگویم ما می‌خواستیم به نوعی حس سرزندگی و پیروزی را هم نشان بدهیم. ضمن اینکه اگر نوجوانی هنوز حالش خوب نیست، هنوز افسرده است، هنوز غمگین است، با خواندن این داستان‌ها می‌شود به او کمکی کرد برای اینکه کمی حال خودش را بهتر کند.

ارسال نظر
captcha