۳۰/خرداد/۱۴۰۵
|
۱۹:۰۴

افتضاح آتش‌بس ‌طرفه

رضا رحمتی: پس از سروصداهای ترامپ، اعلام آتش‌بس یک‌طرفه از سوی وی نه به معنای پیروزی‌، بلکه نمونه‌ای کلاسیک از «مدیریت شکست» در سیاست خارجی آمریکاست. این تصمیم را البته نمی‌توان پایانی بر یک ماجراجویی نظامی بی‌پشتوانه قلمداد کرد. با این حال یک اقرار کلیدی است به اینکه جنگ ۴۰ روزه از همان آغاز، بر پایه‌ محاسبات نادرست استراتژیک و غفلت از واقعیت‌های میدانی و داخلی سیاست خارجی آمریکا در تله رفتارهای هیستریک رئیس‌جمهور آن کشور شکل گرفت.

قمار شکست‌خورده پدوفیل
جنگ علیه ایران بدون مجوز کنگره آغاز شد؛ نقطه‌ ضعفی ساختاری که مانند شمشیری دولبه بر فراز گردن طراحان جنگ آویزان بود. ایده‌ اولیه، مبتنی بر این فرض ساده‌انگارانه بود: عملیات محدود و سریع (طرح ۳ روزه) می‌تواند بدون نیاز به بسیج منابع فراوان یا عبور از فرآیندهای پیچیده‌ سیاسی، به نتیجه برسد اما این محاسبه ساده‌لوحانه، ۲ عامل را نادیده گرفت: «توان دفاعی و پاسخگویی حساب‌شده ایران» و «محدودیت‌های ذاتی نظام سیاسی آمریکا». در نگاه اول، عدم اخذ مجوز کنگره شاید تاکتیکی برای فرار از بروکراسی دموکراتیک به نظر می‌رسید اما در عمل، تبدیل به دامی شد که ادامه را ناممکن کرد. جنگ، بر خلاف تصور، به سرعت به بن‌بست رسید. عملیات نظامی آمریکا با مقاومت سازمان‌یافته و غیرمنتظره‌ای مواجه شد که هزینه‌های روزافزون اقتصادی و انسانی به همراه داشت. از سوی دیگر، ایران با پرهیز از تشدید تمام‌عیار و در عین حال تداوم فشارهای موثر، معادله را به سمتی برد که ادامه رویارویی مستقیم برای واشنگتن فاقد توجیه منطقی باشد.

فشار دوگانه: میدان نبرد و صحن کنگره
حالا بحران ۲ بعد پیدا کرده بود: جبهه خارجی و داخلی. 
1- جبهه خارجی
در جبهه خارجی، عملیات نظامی به جای دستیابی به اهداف تعیین‌شده، در باتلاقی از هزینه‌های فزاینده و عدم قطعیت فرورفته است تا جایی که گفته می‌شود هزینه‌های آمریکا در جنگ رمضان نزدیک به 50 میلیارد دلار تخمین‌ زده شده است. این در حالی است که تا قبل از جنگ نیز ترامپ تحت فشار بسیار زیادی از ناحیه مالیات‌دهندگان آمریکایی بود و با افت شدید پایگاه رای خود و جمهوری‌خواهان مواجه بود. افزایش هزینه‌های جنگ به سبب هوشمندی نظامی ایران سبب شد هر حرکت تهاجمی جدیدی از ناحیه ترامپ، با پاسخ متناسب و اغلب غیرمتعارف مواجه شود که بر پیچیدگی اوضاع بودجه جنگ ترامپ شدیدا افزود. در همین مسیر، جنگی که قرار بود ۳ روزه تمام شود، 40 روزه هم تمام نشد و تنها یک آتش‌بس شکننده ایجاد کرد. محور مقاومت نه‌تنها متلاشی نشد، بلکه یکپارچگی خود را در عمل به نمایش گذاشت.
2- جبهه داخلی آمریکا 
اما نقطه تعیین‌کننده، «جبهه داخلی» بود. با نزدیک شدن به پایان آتش‌بس اولیه ۱۵ روزه، نیاز به تمدید عملیات و تزریق منابع جدید اجتناب‌ناپذیر شد. اینجا بود که ضربه نهایی وارد آمد: پیشنهاد تخصیص ۲۰۰ میلیارد دلار اضافه برای ادامه جنگ علیه ایران، در سنا شکست خورد. این رای، تنها یک شکست عددی نبود، بلکه نشان‌دهنده بی‌میلی عمیق نهاد قانون‌گذار و افکار عمومی آمریکا به سرمایه‌گذاری بیشتر در این ماجراجویی بود. سناتورها از هر ۲ حزب، با در نظر گرفتن هزینه‌های سیاسی و اقتصادی، حاضر به امضای چک سفید برای رئیس‌جمهور دیوانه‌شان نشدند. بدین ترتیب، ترامپ در میان ۲ سنگ آسیاب گیر کرد: از یک سو، ادامه جنگ بدون بودجه جدید ناممکن بود و از سوی دیگر، اعلام شکست آشکار و عقب‌نشینی یک‌جانبه می‌توانست تبعات سیاسی سنگینی برای دولت و حزب متبوعش داشته باشد؛ یک وضعیت اره‌گونه که عقب‌نشینی شکست قلمداد می‌شود و ادامه جنگ امری ناممکن خواهد بود. راه‌حل ظاهری چه بود؟ تمدید آتش‌بس یک‌طرفه.

آتش‌بس: راه فرار یا تاکتیک نو؟
سوال مهم را دوباره بازنویسی می‌کنم: چرا آتش‌بس «یک‌طرفه»؟ ادعای رسمی واشنگتن مبنی بر «نبود تصمیم یکپارچه در ایران در مقابل آمریکا» بیش از آنکه تحلیلی واقع‌بینانه باشد، روایتی برای مصرف داخلی و تلاشی برای حفظ چهره یکدست آمریکاست. ایران از ابتدا مواضع خود را به وضوح اعلام کرده بود. بنابراین تمدید یک‌طرفه آتش‌بس را باید ابزاری برای خروج کم‌هزینه دانست. این اقدام چند هدف را دنبال می‌کند.
الف- فرار از بن‌بست فوری: تمدید آتش‌بس می‌تواند باتلاق جنگ را برای ترامپ عملاً متوقف کند، بدون اینکه نیاز به اعلام رسمی شکست یا پیروزی طرف مقابل وجود داشته باشد. البته طبیعی است توقف جنگ با توجه به نیازهای ترامپ و فشار نتانیاهو بسته به عوامل متعدد دارد. 
ب- مدیریت افکار عمومی: ترامپ در ظاهر با اعلام آتش‌بس یکجانبه، تصویری از «مسؤولیت‌پذیری» و «تمایل به صلح» ارائه می‌دهد، در حالی که علت واقعی تداوم توقف نبرد و اعلام آتش‌بس، عدم توانایی ادامه جنگ است؛ موضوعی که افکار عمومی بین‌المللی نیز بخوبی بدان پی برده.
پ- کسب فرصت: آتش‌بس یک‌طرفه را باید فضایی برای بازسازی مواضع، تجدید ارزیابی و شاید تغییر گفتمان نیز قلمداد کرد. 
اما در تحلیل نهایی، این موضوع پیش از آنکه یک پیروزی تاکتیکی برای ایران باشد، یک شکست راهبردی برای محاسبه اولیه آمریکاست. جنگ‌افروزی‌ای که قرار بود ظرف ۳-۲ روز نتیجه دهد، به بن‌بستی ‌طولانی تبدیل شده که تنها راه خروج از آن، پذیرش شرایطی است که متجاوز باید به آن تن دهد.

پیامدها و آینده: فروریختن هیبت و بازتعریف بازدارندگی
این رویداد پیامدهایی فراتر از یک درگیری محدود دارد. اولاً هژمونی سنتی نظامی آمریکا به عنوان قدرتی که می‌تواند با عملیات سریع و قاطع به اهدافش برسد، خدشه‌دار شد. سال‌ها سرمایه‌گذاری در نمایش قدرت از طریق ناوهای هواپیمابر و مانورهای بزرگ، این بار در برابر استراتژی صبر و پاسخگویی حساب‌شده ایران و حالا عدم حضور در مذاکرات که خود به اندازه چندین حمله کارکرد داشت، به چالش کشیده شد. ثانیاً نقش کنگره به عنوان یک بازیگر کنترل‌کننده، مجدداً برجسته شد. 
این موضوع نشان داد حتی در عصر افزایش اختیارات اجرایی در امور خارجی، نظام چک ‌‌اند بالانس آمریکا هنوز می‌تواند در مواقع بحرانی، از تبدیل یک درگیری محدود به جنگی تمام‌عیار جلوگیری کند. ثالثاً معادله بازدارندگی در منطقه بازتعریف می‌شود؛ رویارویی مستقیم با یکی از بازیگران منطقه، حتی برای ابرقدرتی مانند آمریکا می‌تواند هزینه‌هایی غیرقابل قبول در پی داشته باشد. این احتمالاً بر محاسبات آینده واشنگتن و متحدانش در قبال دیگر بحران‌های غرب آسیا تأثیر خواهد گذاشت.
آتش‌بس یک‌طرفه ترامپ فصل‌ پایان ماجراجویی است که بر اساس «سوءمحاسبه راهبردی» آغاز شد. این سوءمحاسبه ۳ بعد داشت: بیش‌برآورد اثر ضربه اولیه، کم‌برآورد ظرفیت مقاومت طرف مقابل و غفلت از محدودیت‌های نهادهای داخلی خود. هنگامی که واقعیت، این ۳ خطا را آشکار کرد، تنها گزینه باقیمانده، خروجی بود که شکست را در پوشش «مدیریت بحران» عرضه کند. این تحولات بار دیگر این بینش کلاسیک را تأیید می‌کند که در سیاست بین‌الملل، شناخت دقیق طرف مقابل و درک واقعی از توازن قوای داخلی خود، از انباشت صرف تسلیحات، حیاتی‌تر است. ترامپ عجالتا نه با موشک و جنگنده، بلکه با اراده‌ مقاومت و دیوار قانون اساسی خود آمریکا متوقف شده است. آینده نشان خواهد داد آیا این درس در محاسبات آینده او و دیگر سیاست‌گذاران آمریکایی جایی خواهد یافت یا خیر.

ارسال نظر
captcha