رضا رحمتی: در عرصه پیچیده روابط بینالملل، دیپلماسی و امنیت، ۲ بال همپوشان یک سیاست خارجی هستند اما تاریخ نشان داده گاهی اوقات، این ۲ بال از هم گسسته و یکی به ابزاری برای پوشاندن شکستهای دیگری تبدیل میشود. درباره رئیسجمهور آمریکا، شرایط کنونی نظام بینالملل و وضعیت پیرامونش را باید یکی از استراتژیکترین و در عین حال خطرناکترین تاکتیکهای سیاسی او با ورود به پروژه «بحرانهای امنیتی» یا «رویدادهای ناگهانی» برای انحراف توجه افکار عمومی از ناکامیهای دیپلماتیک یا شکستهای میدانی قلمداد کرد. این پدیده که گاهی در ادبیات سیاسی به آن «توطئهسازی برای تغییر روایت» یا «سیاست شوک» گفته میشود، بویژه در تنگناهای حساس ژئوپلیتیک و پس از شکستهای استراتژیک، کارکردی فراتر از یک واکنش دفاعی دارد و به ابزاری برای بازتعریف واقعیتها تبدیل میشود.
مکانیسم انحراف؛ از شکست دیپلماتیک تا بحران امنیتی
وقتی یک شخصیت سیاسی در ساختار یک قدرت بزرگ یا یک دولت مسلط در مسیرهای دیپلماتیک خود به بنبست میخورد یا وقتی در یک درگیری نظامی با شکستهای متوالی مواجه میشود، هزینه سیاسی ادامه همان مسیر به شدت افزایش مییابد. در چنین شرایطی، رهبران سیاسی با چالش «بیکفایتی» و «از دست دادن اعتبار» روبهرو میشوند. برای فرار از این بحران داخلی و بینالمللی، ایجاد یک «دشمن مشترک» یا یک «تهدید وجودی» و البته ترجیحا ملی و گاهی شخصی جدید، راهکاری سریع برای بازگرداندن تمرکز افکار عمومی است. بحرانهای امنیتی، بویژه اگر با برچسب «ترور»، «جاسوسی» یا «تهاجم» همراه باشند، پتانسیل بالایی برای ایجاد هیجان جمعی و ترس دارند. این هیجان، ذهنیت عمومی را از پرسشهای منطقی درباره کارآمدی سیاستهای قبل منحرف کرده و آنها را در حالتی از «همبستگی تودهای در برابر تهدید» قرار میدهد. در این حالت، انتقاد از سیاستمداران به عنوان «خیانت به امنیت ملی» تعبیر میشود و هرگونه بحث درباره شکستهای دیپلماتیک گذشته، به عنوان تضعیف روحیه ملی در برابر دشمن جدید، طرد میشود. خاصه که در اینجا ترامپ به دنبال مقصرسازی احتمالی دشمن خود یعنی ایران نیز باشد. در آن صورت هم میتواند افکار عمومی را معطوف به یک تهدید ملی برای آمریکاییها کند که بیش از 50 درصدشان با مداخله در امور ایران مخالفند و هم زمینههای مداخله نظامی مجدد برای تامین اهداف ناکام خود در دور اول جنگ را تامین کند.
نقش تنگناهای ژئوپلیتیک و نقاط عطف استراتژیک
تنگناهای ژئوپلیتیک ترامپ با موضوع انسداد تنگه هرمز توسط ایران و ناکامی در رسیدن به اهداف و شکست در جنگ به همراه انهدام پایگاههای نظامی کلیدیاش در منطقه، عملیات مفتضحانه اصفهان و... ترامپ را در محدودیت شخصی و ملی بسیار بزرگی قرار داده است. بنابراین هرگونه حادثه امنیتی میتواند به سرعت به یک بحران تمامعیار تبدیل شود. بازیگران سیاسی آگاهند کنترل روایت در این نقاط، کنترل سرنوشت منطقه را به معنای خود دارد.
اگر یک قدرت در یک درگیری طولانیمدت (مانند جنگهای نیابتی یا اشغالهای نظامی) دچار فرسایش و شکستهای پیاپی شود، ممکن است دست به اقداماتی بزند که ظاهراً واکنشی به یک تهدید امنیتی باشد اما در باطن، تلاشی برای تغییر محور بحث از «شکست در جنگ» به «دفاع از مرزها» یا «پاسخ به ترور» باشد. این همان چیزی است که در جریان ترور نخست نیز ترامپ با استفاده از آن، انتخابات را از یک وضعیت باخت، تبدیل به وضعیت منجیگرایانهای کرد که بعد از آن خود را مسیح زمان تلقی کرده و افکار عمومی و ترامپیستها را جهتدهی کرده بود. به نظر میرسد این بار نیز با تکرار همان سناریو و در تلاش برای برونرفت از تنگناهای ژئوپلیتیک که خود ایجاد کرده، با نسبت دادن یک رویداد امنیتی حساس (ترور) و اتهام به رقیب ژئوپلیتیک، افکار عمومی داخلی آمریکا و حتی متحدان بینالمللی را متقاعد میکند ادامه سیاستهای قبلی نهتنها ضروری، بلکه حیاتی است. این کار باعث میشود شکستهای دیپلماتیک و نظامیای که در برابر ایران داشته است، در سایه «دفاع از جان و مال» پنهان شود.
جنگ ایران؛ ابزار مشروعیتبخشی مجدد
شکست ناباورانه (از نظر ترامپ) در جنگ علیه ایران، چه نظامی و چه دیپلماتیک، یکی از بزرگترین تهدیدها برای مشروعیت وی بود. با شکست آمریکا چه در میدان نبرد و چه شکست میز مذاکره، اعتماد عمومی سست شده و فشار برای تغییر او در جهان و حتی آمریکا افزایش یافته است. در چنین شرایطی، ایجاد یک بحران امنیتی جدید میتواند مانند یک «ریاستارت» عمل کند.
با ورود آمریکا به بحران و بنبست در مذاکرات با ایران، همچنین در درگیری نظامی 40 روزه و هزینههای اقتصادی و انسانی آن، ترامپ با تحریک و حتی ساختن یک بحران امنیتی، افکار عمومی را به سمت «جنگ تمامعیار» یا «مقابله سخت» سوق میدهد. تلاش برای تغییر ناگهانی در روایت، باعث میشود شکستهای گذشته به عنوان «فداکاریهای لازم برای آمادهسازی برای تهدید جدید» توجیه شود. در این سناریو، ترور یا تهدید امنیتی، احتمالا نه به عنوان یک فاجعه، بلکه به عنوان «بهانهای برای بیداری ملی» و «پایان دادن به سیاستهای ضعیف گذشته» بازنمایی میشود.
نقش رسانهها و روانشناسی تودهها
ترامپ ثابت کرده شناخت دقیقی از افکار عمومی بینالمللی دارد، به همین دلیل این استراتژی بدون حمایت رسانهها و روانشناسی تودهها کارایی ندارد. رسانههای همسو یا تحت کنترل، با تمرکز بر جزئیات احساسی بحران امنیتی (مانند تصاویر قربانیان ترور یا هشدارهای فوری)، فضای عمومی را با ترس و خشم پر میکنند؛ همانطور که در 24 ساعت اخیر چنین کردهاند. در چنین فضایی، تفکر انتقادی جای خود را به واکنشهای هیجانی میدهد. ترامپ به دنبال این است که به جای پرسیدن «چرا در جنگ قبل شکست خوردیم؟» یا «چرا دیپلماسی ما ناکام ماند؟»، پرسیده شود «چرا به ما حمله شد؟»، «چرا رئیسجمهور هدف ترور قرار گرفت» و «چگونه باید پاسخ دهیم؟» این تغییر سوال، کلید اصلی انحراف افکار عمومی است. به این موضوع باید انحراف مداوم افکار عمومی از قضیه پرونده اپستین را نیز اضافه کرد. علاوه بر این، نسبت دادن این بحرانها به رقبای ژئوپلیتیک (مانند ایران، روسیه یا چین)، باعث ایجاد یک «دشمن خارجی» میشود که میتواند تمام ناکامیهای داخلی و بینالمللی را به گردن او انداخت. این مکانیسم که در روانشناسی سیاسی به آن «قربانیسازی دشمن» میگویند، هم در ترور قبلی و هم احتمالا در این ترور به وی اجازه میدهد مسؤولیت شکستها را از دوش خود برداشته و آن را به «توطئه دشمن» نسبت دهد.
خطر بازی با آتش امنیت
استفاده ترامپ از بحرانهای امنیتی برای انحراف افکار عمومی از شکستهای دیپلماتیک و نظامی برابر ایران، یک استراتژی پرخطر است. اگرچه ممکن است در کوتاهمدت، اعتبار از دست رفته را بازگرداند و افکار عمومی را متحد کند اما در بلندمدت، منجر به فروپاشی آمریکاییهای بحرانزده و افزایش تنشهای بینالمللی و احتمالاً درگیریهای بزرگتری میشود که هزینههای آن بسیار فراتر از سودهای سیاسی کوتاهمدت شخصی ترامپ است.
امنیتیسازی ترامپ؛ از تئاتر ترور تا منجینمایی!
ارسال نظر
پربیننده