۳۰/خرداد/۱۴۰۵
|
۱۹:۰۴
عصر جدید-1

لحظه بازتنظیم فرا رسیده است

مهرداد احمدی: عصر جدید چیست؟ یا به عبارتی دیگر یک عصر تحت چه شرایطی و چگونه جدید می‌شود؟ برای پاسخ به این  سوال باید بدانیم که عصر جدید به معنای تحول در معنای تقویمی کلمه نیست. در واقع به ‌طور کلی در جدید شدن عصر هر چه بیشتر دنبال معانی زمانی بگردیم کمتر چیزی پیدا می‌کنیم. وقتی عصر جدید می‌شود، بیش از آنکه تحول زمانی رخ دهد، مکان یا جایگاه امور دچار تحول می‌شود. هر عصر یک ساختار و صورت‌بندی مشخص دارد که ماحصل کنار هم قرار گرفتن امور و پدیده‌های مختلف است. تألیف پدیده‌های مختلف در کنار هم همواره حاکی از قبض و بسط هر کدام از آنها نیز است. مثلاً ممکن است در دوره‌ای پدیدار دین محدود شود و در دوره‌ای دیگر برجسته و منبسط. از این‌ رو اگر مساله عصر و زمان را به‌مثابه صورت‌بندی و ساختار کلی کنار هم قرارگیری پدیده‌های مختلف بدانیم، آنگاه می‌توان درباره تحولات رخ‌داده در یک عصر و گذار به دوره جدید  توضیحی به دست داد. پس فهم خود از مساله عصر یا دوره را چنین توضیح می‌دهم: عصر یا دوره پیکربندی کنار هم قرار گیری پدیده‌ها و امور مختلف کنار هم به ‌منظور شکل‌ دادن به یک کلیت است.
سؤال بعدی این است: یک عصر یا دوره چگونه تغییر می‌کند؟ با آنچه درباره معنای عصر توضیح دادم، می‌توانم ادعا کنم تغییر در عصر مستلزم چیزی چون انفجار است؛ انفجاری که پیکربندی قدیمی را متلاشی می‌کند و قطعاتش را دوباره در سامان و پیکر جدیدی به هم گره می‌زند. من اینجا انفجار را به‌ هیچ ‌روی در معنای استعاری کلمه مثلاً به بدل از جنگ به کار نمی‌برم. برای ‌آنکه بدانید چقدر این واژه در معمای سرراست کلمه به ‌کار رفته، کافی است به توصیف امام خمینی از انقلاب توجه کنید: انقلاب ما انفجار نور بود. انفجاری در این معنا همیشه حاکی از بازتنظیم نیز است. جنگ نیز از این ‌جهت انفجاری است که هم می‌گسلد و هم پیوند می‌دهد.
سلسله نوشتارهای عصر جدید توضیح گسست‌ها و پیوستگی‌ها است؛ توضیح این معنا که پس از انفجار، جهان ما اکنون چه سازمانی دارد و امور متفاوت به چه نحو کنار هم بازتنظیم شده‌اند. دانستن بازتنظیم از 2 جهت مهم است. اولاً، بازتنظیم لحظه خودآگاهی ما است. اگر انفجار نتواند ما را نسبت به وضعیت خودمان در جهان و جایگاه ما در میان امور و نسبت‌مان با پدیده‌ها آگاه کند، بعید است رخداد دیگری نیز بتواند چنین کند. حتی اگر قسمی تجاهل یا تغافل نیز در باب نسبت راستین ما با وضعیت جهان پیش از جنگ وجود داشته، دیگر نمی‌توان برای آن پس از جنگ توجیهی تراشید. خودآگاهی به معنای این است که فرد بداند در میان این جهان و در نسبت با دیگر امور عالم چه جایگاهی دارد. خودآگاهی یک مساله هویتی است؛ بدون خودآگاهی، کیستی فرد معنای محصلی ندارد و بدون کیستی، آدمی غباری در دست باد است. جنگ باید مایه خودآگاهی ما شود و اگر غیر از این باشد احتمالاً ما به لحاظ فردی شکست‌خورده‌های بزرگ این جنگیم. شکست جایی روی می‌دهد که آدمی از زمانه عقب بماند و ما اگر نتوانیم با عصر جدید خوی بگیریم، از قطار عصر پیاده خواهیم شد. خودآگاهی مساله‌ای همواره بیرونی است؛ نمی‌توان در خلأ نسبت به خود آگاه شد. وقتی ما در مقام موجود تحت خطر قرار می‌گیریم، وقتی موجودیت ما دچار تهدید می‌شود، به مرزهای هستی خودمان می‌رسیم. این لحظات مرزی هستند که به ما امکان پی ‌بردن به خودمان را می‌دهند. از این ‌رو ما چه در مقام فرد و چه در مقام بخشی از کلیتی بزرگ به نام ایران، پس از تهدیدی که هستی ما را دربر گرفته بود، باید مجدداً به نسبت خودمان با ایران بیندیشیم. این اندیشه، لحظه‌ای سیاسی دارد و در لحظه‌ای دیگر پیشاسیاسی می‌شود. یعنی بسیار پیش از آنکه در مورد علاقه عملی یا نظری خودمان نسبت به این یا آن یا امر سیاسی باشد، درباره همین زمینی است که روی آن زندگی می‌کردیم اما از آن غافل بودیم. از همین‌ جا می‌خواهم بگویم بازتنظیم ثانیاً ناظر بر نحوه رفتار و مواجهه ما با زمین تاریخی‌مان یعنی ایران نیز است. اگر اخلاق به معنای نحوه مواجهه با جهان باشد، پس امروز ایران جدید پساجنگ، اخلاق زیست متفاوتی می‌طلبد. مکان‌ها هر کدام اخلاق اقامت متفاوتی دارند. مسجد، مدرسه و کافه هر کدام نحوه تعامل خاصی با خود را می‌طلبند. وطن نیز تعامل خاصی از ما می‌خواهد؛ این تعامل البته در نسبت با عصر می‌تواند تغییر کند، از همین رو هم اخلاق جزو اعتباریات است. هر موقع اعتبار عصر تفاوت می‌کند نحوه رویکرد ما با عصر یعنی با وضعیت کلی امور، در اینجا مشخصاً وطن نیز تغییر خواهد کرد. اینکه زمان به قبل از هشتم اسفند برنمی‌گردد فقط یک امر مسلم تقویمی نیست؛ ما اخلاقاً نیز به قبل از هشتم اسفند برنمی‌گردیم. نمی‌توانیم هم برگردیم. ما نمی‌توانیم به‌ پیش از انفجار پل کرج، تخریب فولاد مبارکه، از بین‌ رفتن برج مراقبت فرودگاه تبریز و آن صحنه‌های آخرالزمانی در اصفهان برگردیم.
نمی‌توانیم به ‌پیش از میناب برگردیم. البته این مستلزم عمل است: عملی علیه فراموشی و کنشی برای خودآگاهی.
کنش خودآگاهی بخش، مستلزم تولید ادبیات، ساخت روایت و ترسیم افق است. ادبیات و روایت و افق ایران پساجنگ، حکایت ایران فاتح است. فتح نه فقط جنگ، که فتح قلب‌ها. ایران پساجنگ لحظه ظهور ایرانی فرهنگی است؛ از کشمیر تا لبنان و از مادرید تا خیابان‌های نیویورک. ایران پساجنگ لحظه تولد ایرانی است که هم جنگجویانی دلیر در میدان مقاومت دارد و هم هوادارانی در جنوب و شمال جهان؛ ایران پساجنگ لحظه بزرگ «نه» گفتن است. لحظه زل‌ زدن به چشم کدخدا و یک کلمه گفتن: نه! ایران پساجنگ لحظه بازتولید انقلاب است؛ لحظه دود شدن انگاره «ایران خراب شده». ایران پساجنگ لحظه دود شدن ایده‌های جامعه‌شناسان گلخانه‌ای هم بود: لحظه از میان رفتن ایده تقکیک وطن و حکومت. لحظه دود شدن پایان دین. نه‌تنها حجاب مرز تفکیک نبود، که میدان خیابان نه تمرین، که در اصل تمثل مدارا بود. ما یک «ملت» بودیم و عجیب که چه تئوری‌ها که بافته نشد تا بگویند ما ملت نیستیم. عصر جدید زمان بازتنظیم است؛ بازتنظیم دانشگاه و خیابان و رسانه و از همه مهم‌تر بازتنظیم معنای ایرانی بودن.

ارسال نظر
captcha