محسن ردادی: در میانه هیاهوی تجمع پادشاهیخواهان در 25 بهمن در شهر مونیخ، وقتی پیام صوتی «منوچهر بختیاری» از زندان در حمایت از «شاهزاده» طنینانداز شد، فریادهای «باشرف، باشرف» گوش فلک را کر کرد اما در دنیای سیاستهای پوشالی، تاریخ مصرف شرف، گاهی از عمر یک حباب هم کوتاهتر است. کمتر از ۳ ماه زمان برد تا همان قهرمان دربند، صرفاً به جرم طرح چند پرسش بدیهی و انتقاد از پیشوای جریان، به شمایلی منفور تقلیل یابد. ماشین ترور شخصیت پادشاهیخواهان روشن شد و سیل رکیکترین ناسزاها، القابی چون «پاچهورمالیده» را نثار فردی کرد که تا دیروز نماد مقاومتشان بود.
این پردهدری جنونآمیز، حتی اپوزیسیون را به حیرت واداشت. گوهر عشقی، ۱۲ اردیبهشت، با ابراز تنفر از رفتار پادشاهیخواهان گفت: «باید در برابر رفتار زشت و غیرانسانی این افراد ایستاد. اینها هنوز به جایی نرسیده، خدا را بنده نیستند؛ وای به روزی که بر خر مراد سوار شوند؛ آن روز چماقشان را بر سر همه ما خواهند کوبید». اما بهراستی این زندانی پادشاهیخواه چه گناهی مرتکب شده بود که اینچنین در مسلخ توهین همفکرانش ذبح شد؟ اجازه دهید به عنوان یک هموطن، در دادگاه تاریخ، به کیفرخواست منوچهر بختیاری و پاسخهای نهفته در ذات این جریان بپردازیم.
1- انتظار دموکراسی از دیکتاتورزاده
منوچهر بختیاری خطاب به رضا پهلوی میگوید: «شما همان قانونی را که سوگند خوردید نادیده گرفتید و خود را پدر نامیدید... با ملت نمیتوان از دموکراسی سخن گفت اما هر صدای منتقد را با برچسب نفوذی خاموش کرد».
پاسخ به این پرسش نیازمند هیچ فلسفهبافی پیچیدهای نیست؛ اندیشه پهلوی، با دیکتاتوری پیوندی مستحکم دارد. رضاخان، خشنترین دیکتاتور تاریخ معاصر، سوار بر شانههای روشنفکران به قدرت رسید و به محض آنکه پایههای تختش استوار شد، همان روشنفکران را یکییکی به کام مرگ فرستاد: تیمورتاش، نصرتالدوله فیروز، علیاکبر داور، جعفرقلیخان بختیاری، کیخسرو شاهرخ و... .
محمدرضا نیز در سالهای نخست سلطنت، ماسک دموکراتیک بر چهره داشت اما با سفت شدن جای پایش، اژدهای استبداد درونش بیدار شد. چقدر باید دچار سادهلوحی سیاسی باشیم که بپنداریم میوه این درخت تلخ، شیرین خواهد بود و پسر، تافتهای جدابافته از پدر و پدربزرگ است!
2- از شعبان بیمخ تا بهنام زاپاتا
بختیاری در فایل صوتی خود از ربع پهلوی گله میکند: «صدایی که زندان و شکنجه نتواند خاموش کند، اطرافیان شما با بایکوت و حذف رسانهای خاموش کردند».
این رفتار، یک انحراف مقطعی نیست، بلکه راهبرد بنیادین پهلوی در مواجهه با هر رقیب بالقوه است. واکنش عصبی و کینهتوزانه سلطنتطلبان به این فایل صوتی، آنفالو کردن کودکانه منوچهر بختیاری توسط رضا پهلوی و استوری مشحون از فحاشی مبتذل یاسمین پهلوی، تنها نوک این کوه یخ است. به گواه امیر مقدم، از نزدیکان سابق پهلوی، در سخنرانیهای او، ردیفهای جلو همواره به قدارهبندان کلامی و چالهمیدانیها اختصاص دارد؛ کسانی که پس از پایان مراسم، در آغوش «شاهزاده» جا میگیرند تا پاداش وفاداری کورکورانهشان را بگیرند.
اگر دیروز تاج و تخت محمدرضا روی شانههای شعبان بیمخها استوار بود، امروز «بهنام زاپاتا»ها با ظاهری مخوف و همان ادبیات دریده، میداندار این سیرک سیاسیاند؛ اوباشی که حتی پلیس انگلستان نیز او را تحمل نکرد و به زندان انداخت اما پس از آزادی از زندان، همچون قهرمان ملی پادشاهیخواهان مورد استقبال قرار گرفت.
3- آغوش باز برای بمبافکنها
او به خیانت تاریخی پهلوی اشاره میکند و میگوید: «مگر میتوان برای آزادی به بیگانه چشم دوخت؟ به کسانی که یک روز مردم و تمدن ایران را تهدید میکنند و روز دیگر با همان حکومت مذاکره و توافق میکنند؟»
جای بسی خوشحالی است که گرد و غبار جنگ، چشمان بخشهایی از پادشاهیخواهان را به این حقیقت عریان باز کرده است. خاندان پهلوی، از بدو پیدایش، ناف قدرت خود را با قیچی بیگانگان بریده. رضاخان با چکمههای انگلیسی آمد و محمدرضا با کودتای آژاکس آمریکایی به تخت بازگشت. امروز نیز نوه در سودای آن است که با بمبافکنهای اسرائیلی به تهران برسد.
او که حمله به میهن را «کمک» میخواند، در مصاحبه چند روز پیش خود در برلین، با وقاحت، کشته شدن غیرنظامیان ایرانی (از جمله کودکان و زنان) در جنگ را انکار کرد و گفت بیشتر کسانی که در جنگ کشته شدند سپاهی و بسیجی و وابستگان به رژیم بودند. او همچنین در پاسخ به سوالی درباره تهدید ترامپ به نابودی تمدن ایران گفت: «اینها در حد حرف است و من این حرفها را جدی نمیگیرم». این جملات، کشتار غیرنظامیان را توجیه میکند و برای تخریب زیرساختها به دشمن چراغ سبز نشان میدهد.
4- حلقه متملقان
وی در ادامه فایل صوتی میگوید: «متأسفانه شما فقط صدای اطرافیانتان را میشنوید؛ کسانی که دنبال سهمخواهی و قدرتطلبی هستند. کسانی که کوچکترین هزینهای برای آزادی مردم ایران پرداخت نکردهاند».
این همان الگوی کلاسیک و آشنا در مدیریت سیاسی پهلوی است؛ سیستمی که تنفس در آن، تنها با ریههای تملق ممکن است. در این مدار بسته، هیچ انسان مستقل و صاحبرأیی حق حیات ندارد. موج حملات سازمانیافته به چهرههای مستقلتر اپوزیسیون - از کریستین امانپور و گلشیفته فراهانی گرفته تا نسرین ستوده، توماج صالحی و حامد اسماعیلیون- یک رفتار کور لمپنیستی نیست؛ این یک پروژه مهندسیشده برای عقیمسازی فضای سیاسی از رهبران آلترناتیو است. این میراث شوم، مستقیماً از رضاخان به ارث رسیده؛ کسی که با حذف، حبس و اعدام تمام رجال مستقل و توانمند، کشور را چنان به برهوت سیاسی تبدیل کرد که پس از تبعیدش، انگلیسیها برای جانشینی، چارهای جز انتخاب پسر بیتجربهاش نداشتند. نوه، از روی دست پدربزرگ در حال مشق نوشتن است.
5- قربانی کردن مردم برای قدرتطلبی
اما گزندهترین بخش این فایل صوتی، پردهبرداری از بازی پهلوی با جان انسانها بود: «وعده دادید در تدارک آمدن به ایران هستید. رهبر یا وعده نمیدهد یا اگر میدهد آن را عملی میکند. وعده بیپشتوانه و عملیات فریب اطرافیان شما چون اعزام ۱۵۰ هزار نیروی ریزشی رژیم و ارتش جاویدان دروغ، فقط جان مردم را میگیرد».
حقیقت تلخ این است که در ماشین حساب خاندان پهلوی، جان مردم کوچه و بازار، عددی بیارزش است. رضا پهلوی که سالها پیش اعتراف کرده بود علاقهای به بازگشت به ایران ندارد، اکنون به یک کاسب تمامعیار در بازار خون تبدیل شده است. او با اجرای سناریوی خونین ۱۸ و ۱۹ دی، عامدانه مردم را ۳ ساعت پس از غروب آفتاب به خیابانها فراخواند تا تاریکی شب، پوششی بینقص برای فعالیت گروهکهای تروریست مسلح باشد. او گوشت تن جوانان وطن را سپر بلای عملیات کور کرد.
جنایت به همین جا ختم نشد. او ۲۰ دی، برای روزهای ۲۱ و ۲۲ دی فراخوانی مرگبارتر داد و دستور تصرف و حفظ مراکز شهرها را صادر کرد. چرا؟ پاسخ در یک استراتژی شیطانی نهفته است: او به کشتههای بیشتر نیاز داشت. آمار مضحک و متناقض ۴۰، ۵۰ یا ۶۰ هزار کشتهای که او در سخنرانیهایش با ولع به زبان میآورد، گزارش واقعیت نیست، بلکه «جزو آرزوها»ی اوست. او این کوه اجساد را نیاز دارد تا با استناد به آن، حمله نظامی خارجی به ایران را مشروع جلوه دهد.
در دل این وقایع، یک طنز سیاه و گزنده نهفته است: منوچهر بختیاری برای چندمینبار از قلب زندانی در ایران، پیام میفرستد و کسی در ایران مانع او نمیشود اما همان پادشاهیخواهانی که در اروپا و آمریکا فریاد «آزادیخواهی» سر میدهند، برای او خط و نشان کشیده و او را تهدید میکنند. اگر او، به جای سلول زندان در ایران، در خیابانهای آزاد کانادا قدم میزد، هیچ بعید نبود به سرنوشت شوم و رازآلود «محسن احمدیپور» و «مسعود مسجودی» دچار شود؛ منتقدان پهلوی که به طرز مشکوکی به قتل رسیدند و صدایشان برای همیشه خفه شد.
ربع پهلوی با ادعای «رهبری دوره گذار» وارد میدان شد اما کارنامه مشعشع او، از سازماندهی اوباش مجازی تا توجیه بمباران خاک وطن، تنها به یک گذار واقعی منجر شد: گذار هوادارانش از امید به یأس مطلق. این ریزش دومینویی، دیگر به افراد محدود نیست. امروز حتی بازوهای رسانهای سنتی اپوزیسیون همچون بیبیسی، صدای آمریکا، دویچهوله و رادیو فردا نیز از تطهیر این کارنامه سیاه عاجز مانده و زبان به انتقاد گشودهاند.
وقتی بوقهای تبلیغاتی معاند نیز از ناجی پوشالی قطع امید میکنند، پیام آن برای تاریخ روشن است: پهلویگرایی نوین، یک آلترناتیو سیاسی نیست، بلکه یک سیاهچاله اخلاقی است که هرگونه امید به دموکراسی را نابود میکند.
وجدان بیدار جامعه ایرانی، دیگر اجازه نخواهد داد دیکتاتوری، با کراوات و نقاب حقوق بشر، از پنجره به خانهای بازگردد که دههها پیش از در آن بیرون رانده شده است.
چرا پادشاهیخواهان، قهرمان دربندشان را سنگسار میکنند؟
فرزندخواری در دربار اشباح
ارسال نظر
پربیننده