۳۰/خرداد/۱۴۰۵
|
۱۹:۰۳
چگونه آمریکا و انگلیس از امپراتوری به بحران مشروعیت رسیدند

ائتلاف فرسوده

ماشاءالله ذراتی: امروز رابطه آمریکا و انگلیس دیگر نه نشانه «اقتدار» که نمایش عریان فرسایش قدرت ۲ امپراتوری سابق است؛ یکی امپراتوری از‌ دست ‌رفته‌ای که هنوز در خیال شکوه گذشته زندگی می‌کند و دیگری امپراتوری زامبی‌واری که با وجود برتری ظاهری، درون خود از هم‌گسیخته، بدهکار و گرفتار بحران مشروعیت است. سفر شاه چارلز سوم به واشنگتن، اگرچه با تشریفات، لبخندهای رسمی و ادبیات دیپلماتیک آراسته شد اما در عمق خود چیزی را پنهان نکرد: اتحاد آتلانتیکی‌ای که زمانی ستون نظم غربی به شمار می‌رفت، اکنون بیش از هر زمان دیگری بر پایه همدستی، اضطرار و افول مشترک سرپا مانده است.
آنچه در این رابطه بیش از همه جلب توجه می‌کند، شکاف میان ظاهر و واقعیت است. در سطح رسمی، لندن و واشنگتن هنوز از «رابطه ویژه» سخن می‌گویند؛ رابطه‌ای که ریشه‌های آن به جنگ دوم جهانی و دوران جنگ سرد بازمی‌گردد اما در واقعیت، این پیوند بیش از آنکه رابطه‌ای مبتنی بر اعتماد و شکوه باشد، به ائتلافی برای مدیریت زوال تبدیل شده است. بریتانیا دیگر امپراتوری‌ای نیست که بتواند بر پهنه جهان فرمان براند؛ اقتصادش ضعیف، ظرفیت صنعتی‌اش محدود و وزن ژئوپلیتیکی‌اش به‌شدت کاهش یافته است. آمریکا نیز اگرچه هنوز بزرگ‌ترین قدرت نظامی و مالی جهان است اما درون خود با بحران‌های عمیق اجتماعی، قطبی‌سازی سیاسی، فرسایش سرمایه نهادی و کاهش اعتبار بین‌المللی دست‌وپنجه نرم می‌کند. نتیجه آن است که ۲ بازیگر فرسوده، به‌ جای بازآفرینی قدرت، یکدیگر را به ‌عنوان عصاهای موقت بقای سیاسی حمل می‌کنند.
از منظر تاریخی، این رابطه از آغاز نیز رابطه‌ای برابر نبود. انگلیس پس از افول امپراتوری‌اش، دریافت برای حفظ نفوذ جهانی باید خود را به قدرت نوظهور آمریکا متصل کند. این تغییر جهت، بویژه پس از جنگ دوم جهانی، صورت‌بندی شد: لندن پذیرفت دیگر قدرت اصلی نیست اما در عوض در جایگاه شریک کوچک‌تر، مشاور امنیتی و کارگزار نزدیک نظم آتلانتیکی باقی بماند. در عمل، این یعنی لندن به جای آنکه مرکز قدرت باشد، به بازوی کمکی واشنگتن تبدیل شد. این نقش در دهه‌های بعد در عملیات‌های اطلاعاتی، مداخلات برون‌مرزی و مهندسی سیاسی در نقاط مختلف جهان تکرار شد؛ از ایران تا شیلی و از عراق تا دیگر پرونده‌های مداخله‌گرانه.
اکنون اما خود این الگو به بحران رسیده است. آمریکا دیگر مانند گذشته قادر نیست روایت «رهبری اخلاقی» یا «نظم‌سازی جهانی» را به‌سادگی تحمیل کند. جنگ‌های طولانی، شکست‌های پی‌درپی، شکاف میان طبقات اجتماعی و خستگی عمومی از مداخله‌گری خارجی، تصویر یک قدرت خسته و بی‌ثبات را ساخته است. در این میان، بریتانیا نیز نه‌تنها سودی از نزدیکی به آمریکا نمی‌برد، بلکه هرچه بیشتر به دنباله‌رو بی‌اثر و گاه تحقیرشده‌ای تبدیل می‌شود که از یک‌ سو می‌خواهد خود را مستقل نشان دهد و از سوی دیگر قادر نیست از دام وابستگی تاریخی‌اش رها شود.
سفر چارلز به واشنگتن از همین زاویه معنادار است. این سفر نه برای احیای اقتدار، بلکه برای ترمیم شکاف‌هایی انجام شد که در سال‌های اخیر آشکارتر شده‌اند. روابط شخصی و سیاسی لندن و واشنگتن، بویژه در دوره ترامپ، در فضایی از بی‌اعتمادی و تحقیر متقابل قرار گرفته است. نخست‌وزیر انگلیس ناچار است مدام از «منافع ملی» سخن بگوید تا نشان دهد هنوز تصمیم‌گیر مستقل است اما هر بار بیشتر معلوم می‌شود وزن واقعی بریتانیا در برابر آمریکا بسیار کمتر از چیزی است که در زبان رسمی ادعا می‌شود. از سوی دیگر، در آمریکا نیز نگاه بخشی از جریان‌های راست‌گرای افراطی به بریتانیا آمیخته با تمسخر و بدبینی است؛ انگار لندن دیگر نه شریک ویژه، بلکه بازمانده‌ای از نظمی کهنه و بی‌فایده است.
در این میان، مساله رژیم صهیونیستی یکی از نقاط مهم همپوشانی و در عین حال رسوایی مشترک ۲ طرف است. یکی از معدود حوزه‌های همگرایی واقعی لندن و واشنگتن، حمایت بی‌قید و شرط از تل‌آویو است؛ حمایتی که نه فقط بر منافع ژئوپلیتیک، بلکه بر شبکه‌ای از لابی‌ها، محافل قدرت و همدستی‌های اخلاقاً فاسد استوار است. اینجا دیگر بحث صرفاً حمایت سیاسی نیست، بحث از زنجیره‌ای از تصمیم‌ها، سکوت‌ها و همکاری‌هاست که منافع ملی هر ۲ کشور را تضعیف کرده و آنها را بیش از پیش در افکار عمومی دنیا بی‌اعتبار ساخته است.
همزمان اشاره به رسوایی‌های اخلاقی و پرونده‌هایی مانند اپستین، لایه دیگری از این افول را روشن می‌کند: بحران فساد در قلب نخبگان. وقتی بخش‌هایی از طبقه حاکم در لندن و واشنگتن درگیر چنین پرونده‌هایی‌اند، مساله فقط رسوایی فردی نیست، این نشانه‌ای است از فرسودگی ساختاری طبقه‌ای که دیگر نه از نظر اخلاقی، نه از نظر سیاسی و نه از نظر نهادی قادر به بازتولید مشروعیت خود نیست. در چنین وضعی، قدرت خارجی نیز به ابزاری برای پوشاندن فساد داخلی بدل می‌شود. هرچه بحران مشروعیت داخلی بیشتر شود، نیاز به نمایش اتحاد خارجی و دشمن‌سازی بیرونی هم بیشتر می‌شود.
از این‌ رو، اتحاد آمریکا و انگلیس را باید نه صرفاً به ‌عنوان یک ائتلاف ژئوپلیتیک، بلکه به‌مثابه رابطه‌ای میان ۲ نظام فرسوده تحلیل کرد. یکی از آنها هنوز می‌خواهد وانمود کند مرکز جهان است و دیگری هنوز خیال می‌کند با پیوستن به قدرت اول می‌تواند شکوه از دست‌ رفته‌اش را حفظ کند اما واقعیت این است که چنین پیوندی دیگر نیرویی مولد ندارد، بلکه بیشتر شبیه همپیمانی ۲ بدنه رو به زوال است که برای جلوگیری از سقوط، یکدیگر را نگه داشته‌اند.
در سطح راهبردی، این افول را می‌توان در چند نشانه دید: کاهش اعتماد عمومی به نخبگان، فرسایش انسجام ملی، تشدید شکاف‌های هویتی، افت اعتبار بین‌المللی و ناتوانی در تولید اجماع پایدار برای سیاست خارجی. آمریکا و انگلیس هر دو بیش از پیش بر ابزارهای تبلیغاتی، شبکه‌های امنیتی و مداخله بیرونی تکیه کرده‌اند اما این ابزارها دیگر مانند گذشته پاسخ نمی‌دهد. جهان امروز نسبت به ادعاهای اخلاقی غرب بدبین‌تر شده و بسیاری از کشورها، بویژه در جنوب جهانی، رفتار ۲ قدرت را نه نشانه رهبری، بلکه نشانه استیصال می‌بینند.
بنابراین آنچه در ظاهر یک دیدار سلطنتی یا دیپلماتیک است، در عمق خود به صحنه‌ای برای مشاهده افول ۲ قدرت بدل می‌شود: آمریکا به ‌عنوان قدرتی که از درون زخم خورده و در خارج بیش از توانش دخالت می‌کند و انگلیس به ‌عنوان کشوری که هنوز در سایه گذشته امپراتوری‌اش نفس می‌کشد اما دیگر ابزار تبدیل آن به نفوذ واقعی را در اختیار ندارد. «رابطه ویژه» اکنون بیش از آنکه ویژه باشد، حامل بوی فساد، تناقض و زوال است؛ رابطه‌ای که نه از شکوه می‌گوید و نه از آینده، بلکه از فرسودگی ۲ سیستمی خبر می‌دهد که هنوز خود را مرکز جهان می‌پندارند، در حالی که جهان پیرامون‌شان در حال عبور از آنهاست.

ارسال نظر
captcha