فاطمه یوسفی: رئیسجمهور آمریکا رویارویی نظامی با ایران را دقیقاً با همان ذهنیت و الگویی آغاز کرد که سالها شالوده سیاست داخلی و خارجی و پیش از آن امپراتوری تجاریاش را بر پایه آن بنا نهاده بود: اعمال فشار حداکثری، نمایش خیرهکننده قدرت، تهدیدهای بیپروا و مستقیم، تولید تصویر مردی با ارادهای آهنین و در نهایت، اعلام یک پیروزی بزرگ و دراماتیک. ترامپ ذاتاً سیاست را میدان حلوفصل آرام، تدریجی و دیپلماتیک بحرانهای پیچیده نمیبیند. در جهانبینی او، صحنه سیاست امتداد همان برنامههای تلویزیونی و میزهای مذاکره املاک است؛ جایی که جهان با خطکشیهای پررنگ به ۲ دسته برنده و بازنده، قدرتمند و ضعیف و وفادار و خائن تقسیم میشود.
در منطق رفتاری رئیسجمهور آمریکا، هر بحرانی باید به شکلی مهندسیشده پایان یابد که بتواند در کانون توجه رسانهها روی صحنه برود و با قاطعیت بگوید: «من پیروز شدم». همین الگوی تقلیلگرایانه که در تجارت، برنامههای واقعنمایانه تلویزیونی، کمپینهای انتخاباتی و بحرانهای داخلی برای او بارها سرمایه سیاسی و محبوبیت دستوپا کرده بود، در تقابل با ساختار پیچیده ایران به پاشنه آشیل و بزرگترین نقطه ضعفش مبدل شد. ترامپ سیاست را صرفاً صحنه نمایش قدرت سخت، معاملههای اجبارآمیز و نبرد بر سر ادراکسازی از پیروزی میفهمد، نه عرصه مدیریت پیامدهای چندلایه و بلندمدت. اما جنگ با ایران، از اساس جنگی نبود که بتوان آن را با یک ضربه غافلگیرکننده، یک تیتر درشت در روزنامهها، یک عکس یادگاری در اتاق بیضی یا یک توئیت نمایشی به پایان برد. ایران از همان ساعت نخست جنگ، اجازه نداد ترامپ معماری پایان مطلوب خود را عملی کند. رئیسجمهور آمریکا میخواست این نبرد را به یک روایت خطی و ساده تقلیل دهد: ائتلاف آمریکا و رژیم صهیونی حمله کوبندهای انجام داد، ایران از ترس فروپاشی عقب نشست، شریانهای انرژی باز و امن ماند، متحدان منطقهای واشنگتن نفس راحتی کشیدند و در نهایت، ترامپ بار دیگر در جایگاه ابرقدرتی ایستاد که هیچ کس جرات نگاه چپ به او را ندارد! اما واقعیت سخت میدان، این روایت فانتزی را بیرحمانه پس زد. ایران بحران را نه به یک جنگ تمامعیار، کلاسیک و بیمحاسبه تبدیل کرد که ماشین جنگی آمریکا بتواند آن را با برتری مطلق تسلیحاتی خود در هم بکوبد و نه به عقبنشینی و انفعال تن داد که ترامپ بتواند آن را به عنوان سند تسلیم دشمن به پایگاه رأی خود بفروشد. نقطه آغازین شکست وی دقیقاً در همین فضای خاکستری شکل گرفت؛ ترامپ نتوانست پرونده بحران را با مختصات دلخواه خود ببندد.
شکست در مهندسی پایان
دونالد ترامپ از نظر روانی و سیاسی به پایانهای نمایشی و شکوهمند معتاد است. او حتی زمانی که در یک توافق یا سیاست مجبور به عقبنشینی میشود، ماشین تبلیغاتیاش باید آن را در زرورق یک پیروزی استراتژیک بستهبندی کند اما در رویارویی با ایران، ابتکار عمل برای تعیین نقطه پایان از دست او خارج شد. آتش حملات ائتلاف آمریکایی- صهیونیستی، برخلاف برآوردهای خوشبینانه اتاقهای فکر واشنگتن و تلآویو، به تسلیم سیاسی یا فروپاشی اراده ایران منجر نشد. در مقابل، تهران با هوشمندی توانست صورت مساله را در سطح کلان تغییر دهد: مساله از «چگونه ایران را وادار به عقبنشینی و تسلیم کنیم؟» به «چگونه بحران امنیت در هرمز، التهاب در بازار جهانی انرژی و خطر خروج جنگ از کنترل را مدیریت کنیم؟» تغییر یافت. این جابهجایی پارادایم، یک شکست راهبردی تمامعیار برای ترامپ بود. او ماشه را برای بازگرداندن هژمونی و هیبت خدشهدارشده آمریکا کشید اما صحنه نبرد به باتلاقی تبدیل شد که در آن هیبت نظامی و سیاسی آمریکا هر روز و هر ساعت باید دوباره آزموده میشد و هزینه میداد.
وقتی پنتاگون مجبور شد مأموریتی انفعالی با عنوان «کمک به کشتیهای گرفتار در تنگه هرمز» را اعلام کند، معنای میدانی و ژئوپلیتیک آن برای ناظران جهانی روشن بود: واشنگتن دیگر در موضع آفندی و دیکته کردن شرایط قرار ندارد، بلکه در موضع دفاعی برای باز کردن گره کوری قرار گرفته که ایران آن را ایجاد کرده یا دستکم توانسته آن را به عنوان قلب تپنده بحران حفظ کند. ترامپ اعلام کرد آمریکا برای حفاظت از خطوط کشتیرانی وارد عمل میشود، در حالی که تهران با صراحت هشدار داد هرگونه ورود نیروهای خارجی به این آبراهها با واکنش سخت نظامی روبهرو میشود.
ترامپ تصور میکرد میتواند ایران را به یک مساله قابل مهار و نقطهای تبدیل کند اما تهران، واشنگتن را در برابر معادلهای چندوجهی قرار داد که نه میشد آن را نادیده گرفت، نه امکان حل سریع آن وجود داشت و نه عبور از آن بدون پرداخت هزینههای گزاف اقتصادی و سیاسی ممکن بود. این یعنی شکست در حیاتیترین سطح استراتژی: شکست در مالکیت نقطه پایان.
هرمز؛ گورستان نمایش قدرت و تولد اقتصاد ریسک
ترامپ با چارچوب ذهنی یک دلال قدرت و یک معاملهگر مبتنی بر اجبار، وارد این کارزار شد. پیشفرض ذهنی او این بود که با اهرم فشار نظامی متراکم و تولید وحشت، طرف مقابل ناچار یا میدان را خالی میکند یا پای میز امتیازدهی مینشیند اما ایران با فعال کردن یک نقطه کانونی، تمام منطق محاسباتی ترامپ را فلج کرد: تنگه هرمز!
هرمز شاهرگی است که در آن، ماشین جنگی به قیمت نفت، قیمت نفت به تورم و فشار اجتماعی، فشار اجتماعی به بحران مشروعیت سیاسی و در نهایت بحران سیاسی به سقوط توان چانهزنی مستأجر کاخ سفید ترجمه میشود. در چنین جغرافیای ملتهبی، آمریکا هرچه ناوگان دریایی و جنگندههای بیشتری اعزام کند، لزوماً به معنای تولید امنیت و اطمینان بیشتر نیست. اگر غولهای کشتیرانی، شرکتهای بزرگ بیمه، بازارهای بورس، دلالان نفت و دولتهای صنعتی وابسته به انرژی همچنان در هراس اختلال در عرضه بمانند، معنایش این است که قدرت سخت و نظامی آمریکا در تبدیل شدن به امنیت اقتصادی ناکام مانده است. در اوج تنشها، زمانی که ایران رسماً اعلام کرد مانع تردد ناوهای آمریکایی در این تنگه شده و رسانههای داخلی از شلیک و برخورد موشکی سخن به میان آوردند، آمریکا فوراً اصابت را تکذیب کرد اما اهمیت راهبردی ماجرا در این نبود که کدام روایت با جزئیات فیزیکی میدان همخوانی بیشتری دارد؛ فاجعه برای واشنگتن آنجا بود که صرف انتشار همین خبر و دستوپا زدن برای تکذیب آن، زلزلهای در بازارهای جهانی به پا کرد. اینجا دقیقاً نقطه فروپاشی استراتژی ترامپ است. او استاد بلامنازع نمایش قدرت در قاب تلویزیون است اما ایران با زیرکی، زمین بازی را از نمایش قدرت نظامی به اقتصاد ریسک و عدم قطعیت منتقل کرد. در اقتصاد ریسک، دیگر کافی نیست رئیسجمهور آمریکا پشت تریبون بایستد و با لحنی تهدیدآمیز خط و نشان بکشد. بازارهای سرمایه از لحن و کلمات نمیترسند و با لفاظی هم آرام نمیشوند، منطق بازار بر اساس «احتمال» کار میکند؛ احتمال بسته شدن شریانها، جهش حق بیمهها، طولانی شدن زنجیره تأمین و ناتوانی در پیشبینی فردای اقتصاد. ایران توانست مفهوم انتزاعی «احتمال» را به یک سلاح موثر اقتصادی تبدیل و ترامپ را در زمینی زمینگیر کند که با بلوف و اغراق قابل مهار نیست.
تله زمان؛ عطش پیروزی سریع در برابر استراتژی فرسایش
دکترین نظامی آمریکا و رژیم اشغالگر قدس، همواره بر پایه جنگهای برقآسا، ضربات فلجکننده، غافلگیری مطلق و تولید روایتهای فوری استوار است. منطق عملیاتی آنان چنین دیکته میکند: حمله کن، ساختار عصبی دشمن را از کار بینداز و روایت فاتحانه خود را پیش از آنکه دشمن بتواند کمر راست کند، به جهان مخابره کن. ترامپ نیز در حیات سیاسی خود از همین جنس سیاستهای فستفودی و زودبازده تغذیه میکند. او عادت دارد با جملات قصار و کوتاه، ادعاهای نجومی و ساختن تصویر یک مرد عمل، افکار عمومی پایگاه رأی خود را در لحظه، هیپنوتیزم کند اما ایران با درک این نقطه ضعف، بازی را به بیرحمترین میدان نبرد کشاند: میدان زمان. زمان، کشندهترین دشمن ترامپ در این بحران بود. هرچه این تنش طولانیتر و فرسایشیتر میشد، او باید بابت هزینههای تصاعدی آن به نهادهای داخلی پاسخ میداد؛ توجیه قیمت سرسامآور بنزین، هزینههای نجومی لجستیک نظامی، ریزش سبد رأیدهندگان نگران، شورش و مخالفت در کنگره، خستگی متحدان اروپایی و عرب و ناتوانی مطلق در ارائه تصویری روشن از روز پایان. گزارشهای رویترز از راهروهای واشنگتن نشان میداد هزینههای سرسامآور این رویارویی و درخواستهای بودجهای پنتاگون، به یک بحران سیاسی داخلی تبدیل شده و حتی ارقام اولیه با مقاومت شدید قانونگذاران مواجه شده است.
ایران با اتخاذ استراتژی بحران نیمهباز و کنترلشده، ترامپ را از منطقه امن خود بیرون کشید. نقطه قوت ترامپ تنها در لحظه صفر بحران است؛ لحظه صدور فرمان اجرایی، شوک اولیه، بمباران تبلیغاتی و گرفتن ژست قاطعیت اما پاشنه آشیل او، مدیریت پیامدهای دومینووار و طولانیمدت است. ایران جنگ را دقیقاً از فاز حمله نظامی به فاز پیامدها شیفت داد. وقتی کلیدواژههای جنگ از حمله به تأسیسات ایران به افزایش هزینه زندگی شهروند آمریکایی، امنیت شکننده کشتیهای تجاری و آیندهای در هالهای از ابهام تغییر یافت، ترامپ متوجه شد دیگر کارگردان این سناریو نیست.
شکست سنگین کسی که سیاست را نمایش پیروزی میدانست!
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها