۳۰/خرداد/۱۴۰۵
|
۱۹:۰۳
گفت‌وگوی «وطن امروز» با هاشم نصیری، نویسنده و از گردآورندگان مجموعه «با وطن»

می‌خواستیم در صحنه باشیم

عرفان خیرخواه: کتاب «با وطن» مجموعه‌ای از ۶۲ روایت است که ۶۲ نویسنده آن را در فرمی ناداستانی درباره جنگ رمضان نگارش کرده‌اند و بعضی بخش‌های آن کاملاً واقعی و بعضی دیگر تخیلی هستند، که البته آنها هم ریشه در تجربیات واقعی همین جنگ دارند. «با وطن» در ایام جنگ نگارش، تدوین و منتشر شد و بکر بودن و بی‌واسطگی روایت‌هایش تا حدود زیادی از همین شرایط برمی‌آید. با هاشم نصیری که یکی از نویسندگان و گردآورندگان این مجموعه ادبی است، گفت‌وگویی انجام داده‌ایم که در ادامه می‌خوانید.

در شرایط جنگی، زیستن خودبه‌خود از قالب و چارچوب همیشگی خارج می‌شود. در مقدمه کتاب «با وطن» می‌خوانیم که «متن‌های‌مان نه عادی‌اند و نه قالب و چارچوب مشخصی دارند»؛ شرایط جنگ چه مختصاتی به وجود می‌آورد که منجر به آفرینش متن‌های خارج از فرم معمول می‌شود؟
ببینید! نکته‌ای که هست این است که شرایط جنگی باعث می‌شود نویسنده‌ای که در حال کار بوده، کمی دست نگه می‌دارد. خب، عملاً نویسندگان در این شرایط درگیر اخبار می‌شوند، تمرکزشان منحرف می‌شود از آنچه داشتند می‌نوشتند، یا از آنچه دنبالش بودند اجتناب می‌کنند و همه به این فکر می‌افتند که «خب، یک کاری بکنیم در این جنگ». مثلاً این را دیدیم که غالب مردم هیجان‌زده می‌شوند، می‌گویند «کاش ما نیروی موشکی بودیم»، یا وقتی شهید احمدی‌روشن ترور شد، همه گفتند «کاش ما دانشجوی او بودیم». همه دوست دارند کمکی کنند یا یک اثری بگذارند. بنابراین از آن حالت عادی‌ای که دارند خارج می‌شوند و دوست دارند کاری کنند؛ مثلاً حتی ما در این مجموعه، نویسنده‌ای داریم که تاکنون برای جنگ اصلاً چیزی ننوشته بود یا مثلاً خود من تا حالا کار کوتاه ننوشته بودم اما فرد می‌آید مختصات را عوض می‌کند برای اینکه کاری برای کشور و شرایط و مردمش کرده باشد. بنابراین حرکتی می‌زند و این حرکت قطعاً جدید است.

در این کتاب ما هم صدای کسانی را می‌شنویم که از اول پای کار بودند و هم کسانی که تردید داشتند و بعداً پیوستند؛ این تردیدها در مسیر «با وطن بودن» چگونه به یقین تبدیل شد؟
اتفاقی که می‌افتد این است که جنگ مورد تأیید هیچ‌کس نیست. یعنی هیچ‌کس از جنگ خوشش نمی‌آید، هیچ‌کس جنگ را تأیید نمی‌کند؛ نه طرف متجاوز، مردمش جنگ را تأیید می‌کنند، نه طرف مدافع یعنی کسی که به او حمله شده است. این وسط یک سری با توجه به ‌شناختی که از قبل داشتند یا درگیری‌هایی که داشتند و یا پیش‌بینی‌هایی که داشتند، خیلی مبهوت جنگ نمی‌شوند؛ یعنی با اینکه مخالفند اما می‌گویند این روند طبیعی بوده که باید پیش می‌آمد. منتها یک سری هم باورشان نمی‌شود که روزی جنگ شود، آن هم مثلاً با یک ابرقدرت به طور رسمی و مستقیم. خیلی‌ها این در تصورشان نبوده و خیلی‌ها هم باورشان نمی‌شده کشوری مثل آمریکا بیاید خانه‌های عادی مردم را بزند، یا مثلاً مدرسه یا یک ناو جنگی بدون سلاح را بزند، چون اصولاً ابرقدرت در ظاهر نیازی به این کارها ندارد. خیلی‌ها هم از این ‌طرف اصلاً تصوری ندارند که کشور ما تنگه هرمز را ببندد و با این جدیت وارد شود که بیاید کشورهای عربی همسایه را بزند. به خاطر همین بهت و حیرتی که جنگ ایجاد می‌کند، افراد دست ‌نگه می‌دارند و برای دیده‌بانی اوضاع و برای اینکه ببینند چه خبر است و چی به چیست، صبر می‌کنند تا بتوانند درست تصمیم بگیرند و طرف درست را انتخاب کنند. این وسط بعضی‌ها بعد از شهادت رهبر کشور تصمیم می‌گیرند، بعضی‌ها بعد از اینکه یک مدرسه در شهر دیگر موشک خورده و بعضی‌ها بعد از اینکه یک سالن ورزشی یا خانواده‌شان آسیب دیده تصمیم می‌گیرند. این تأخیر در زمان به همین خاطر است.

ما در کتاب روایت «محله» را داریم؛ مادری که سال‌ها پیش از محله قدیمی رفته اما همچنان آن را خانه خودش می‌داند و پرچم را برمی‌دارد؛ این تعلق مکانی به محله و خانه، حتی پس از سال‌ها کوچ چه نسبتی با دفاع از وطن برقرار می‌کند؟
نسبت خانه و محله‌مان با ما جایی است که به آن تعلق و با آن خاطره داریم. یعنی آنجا هر روز رفتیم، آمدیم و بودیم و خاطرات تلخ و شیرین‌مان آنجا رقم خورده است؛ محل زندگی‌مان و خانه‌مان. وقتی در جغرافیا مقیاس نقشه را کوچک‌تر می‌کنی یا نقشه را هی بزرگ‌تر می‌کنی، هر چه می‌آیی بیرون مثلاً محله تبدیل می‌شود به شهر، بعد استان‌مان، بعد یواش یواش می‌آید می‌شود کشور ما. شاید وابستگی خاصی دارد؛ مثلاً من ساکن و اهل قم هستم، تهران جای دیگر است اما وقتی در مختصات جنگ کامل قرار می‌گیریم تمام وطن آسیب می‌بینند، عزیز جایی مثل میناب با محله‌مان و خانه‌مان فرقی ندارد. کمااینکه نه‌تنها در دوستان نویسنده، در عموم مردم هم دیدیم مثلاً مردم تهران خیلی آسیب‌ها دیدند اما دل‌ها به سمت میناب هم بود. می‌خواهم بگویم این‌طور نبود که کسی بگوید «تهران را نزنید و بروید میناب را بزنید». از رنج جای‌جای این خاک، عموم مردم ناراحت می‌شدند و دل‌شان می‌شکست. این نسبتی که ما هر چه می‌آییم فاصله می‌گیریم حتی تا قاره هم برقرار است؛ یعنی ما به قاره آسیا و غرب آسیا خیلی بیشتر از اروپا به آن تعلق خاطر داریم. در احساس تعلق داشتن ما به خانه و محله‌مان در مقیاس وطن هم وجود دارد.

در روایت «کشور همسایه» سناریوی از دست رفتن حرم امام رضا مطرح می‌شود؛ این احساس خطر چگونه در وجدان ملی ما در دوران جنگ تبلور یافت؟
عرض کردم. تصور خیلی‌ها این بود – یعنی قبل از شروع جنگ - که این درگیری اولاً ایجاد نمی‌شود، ثانیاً اگر ایجاد شود خیلی محدود خواهد بود؛ هم به لحاظ زمانی محدود خواهد بود، هم به لحاظ مکانی. مثلاً می‌گفتند شاید شهرهای جنوبی اگر قرار باشد دریایی باشد، یا اگر قرار باشد هوایی باشد مثلاً تهران یا بعضی نقاط مهم که تأسیسات خاصی داخلش است هدف قرار گیرد اما از یک جایی به بعد نگاه کردیم و دیدیم که طرف متخاصم خط قرمزی ندارد. یعنی کلیسا، مسجد و آثار باستانی فرقی برایش ندارد. اینها جاهایی هستند که ما در جنگ جهانی نظیرش را دیده بودیم که طرف وقتی از کوره درمی‌رفت و دیگر حریف نمی‌شد، مثلاً می‌آمد بیمارستان را می‌زد ولی این بار دیدیم از همان روز اول و دوم جنگ شروع شد، یعنی زدن مدرسه و سالن ورزشی. این نکته را هم باید در نظر داشت که مجموعه ورزشی آزادی تهران یک مجموعه بود که به هر حال بازی‌های تیم‌‌های ملی والیبال، بسکتبال و  فوتسال ما آنجا برگزار می‌شد و حالت ملی برای ما داشت. زدن این مجموعه - که خب ورزشگاه آزادی فوتبال هم کنارش قرار دارد- خاطرات همه کسانی که بازی‌ تیم‌‌‌های ملی والیبال و بسکتبال را در آنجا دنبال کرده بودند تداعی کرد. وقتی نمادهای ملی ما آسیب دید، آثار باستانی ما دیگر دور از ذهن نبود و دور از ذهن نیست که مثلاً برای من اهل قم، حرم حضرت معصومه هم ضربه بخورد یا حرم امام رضا. این یک چیز طبیعی شد. بعد از گذشت چند روز، عموم مردم پذیرفتند که دشمن در همه مختصات ممکن است حمله کند و هر نقطه‌ای از این مملکت را بدون خط قرمز مورد اصابت قرار بدهد.

آیا در مجموعه روایت‌های کتاب اشاره‌ای یا الهامی از شهیدان مدرسه دخترانه میناب برای نگارش انجام شده است؟
ببینید! با توجه به اینکه زمان خیلی کمی از شروع جنگ گذشته بود و ما این مجموعه را 28 اسفند منتشر کردیم، اولاً به دلیل خود جنگ که درونش بودیم و ثانیاً زمان کم و بعد هم حالت احساسی که به دوستان دست داده بود، خیلی فرصت تحقیق و تفحص دقیق و پژوهش کامل و حتی رفتن به آن محله و دیدنش را نداشتیم اما الهام را روی جلد کتاب می‌توانید ببینید. می‌توانم بگویم این مجموعه اصلاً الهام‌گرفته از موضوع میناب است که کاملاً هم واقعی و طبیعی است. در بعضی متن‌ها هم رگه‌هایی از آن هست و دیده می‌شود. بعضی متن‌ها کاری مستقیم به میناب ندارند اما اشاره دارند که «آقا از میناب دل‌مون خون بود». کمااینکه یکی از متن‌ها به ناو دنا هم به طور مستقیم اشاره دارد؛ کار خانم عترت اسماعیلی به نام «آخرین مغروق». 

در «پدافند مربای به» نوشته خانم مریم چهارقانی، مادری در بحران جنگ مشغول درست کردن مرباست؛ تداوم جریان زندگی روزمره چه کارکردی در مقاومت روانی ما دارد؟
هر جنگی - حالا در هر مختصاتی و در هر جایی- فارغ از  عوارض جنگ مستقیم، یکی از شاخصه‌هایش این است که زندگی طبیعی‌ات به هم می‌خورد. یعنی اقتصاد در رکود و بلاتکلیفی می‌رود و مردها عمدتاً یا کارشان را از دست می‌دهند یا بیکار و بلاتکلیف می‌شوند. خانم‌ها هم به همین طریق. به هر حال یا خانواده‌های دیگر می‌آیند به خانه‌شان و خانه شلوغ می‌شود یا مجبورند خانه را ترک کنند. به نظر من یکی از مهم‌ترین شئونات بانوان در هر جنگی و در هر جایی، زنده نگه داشتن روند نرمال و عادی زندگی برای افراد آن خانواده است. ما نمونه‌اش را در فیلم «وضعیت سفید» دیده بودیم که آقای نعمت‌الله کار کرده بودند؛ اینکه این زندگی بالاخره باید جریان پیدا کند. از دوستان نویسنده ما کسی شهید و تلفات نداده بود ولی حتی یک قدم اگر برویم جلوتر که فرض کنیم تلفات هم داده باشند، ضرورت است روند عادی خودشان را بازیابی کنند. هر چقدر این کار انجام شود، باعث می‌شود بچه‌ها و خانواده ترس‌شان کمتر شود و انسجام داشته باشند و روحیه خودشان را بتوانند حفظ کنند. ما جنگ 8 سال را داشتیم، حالا که این جنگ 40 روز بیشتر نبود. در جنگ 8 ساله آدم باید ازدواج کند، آدم باید تولید نفت داشته باشد، خرید کند، کار کند، سرمایه‌گذاری کند، خانه بخرد. حالا در این 40 روز مثلاً می‌گوییم صبر می‌کند، بعد انجام می‌دهد. چه جنگ به نفع‌مان باشد چه به ضررمان، چه جنگ را شروع کرده باشیم چه علیه ما آغاز کرده باشند، محکومیم به اینکه تا جایی که می‌شود روند عادی را حداقل برای بچه‌ها و اعضای ضعیف‌تر خانواده حفظ کنیم.

در یکی از روایت‌های آخر کتاب با عنوان «دخترم بعد از خواندن این متن گفت تو خودخواهی» با نوشته خانم سمیه جمالی مواجه هستیم؛ این گزاره ناظر به چه چیزی بود؟
نکته‌ای هست و آن اینکه در جنگ آدم‌ها باید انتخاب کنند. خب! مثلاً بین رفت و آمدهای‌شان. همین حالا ما در این جنگ تجربه جدیدی داشتیم که مردم شب‌ها به خیابان‌ها می‌رفتند. در این انتخاب‌ها و اتفاق‌ها، آدم بعضی وقت‌ها بین دوراهی می‌ماند. خود من برایم پیش آمد که «امشب برادرم را ببرم با خودم؟ تنها دوست دارم بروم؟ خودم بروم؟ همسرم را ببرم؟ نبرم؟ مادر را چه کار کنم؟ همسایه‌ها اگر من با آنها نروم می‌آیند یا نه؟ موکب را چه کار کنیم؟ با بچه‌ها چه کنیم؟». این وسط می‌خواهد شروع کند به گزینش که بالاخره چه کار کند. این گزینش‌ها وقتی به ضرر کسی باشد، حالا به لحاظ عاطفی یا به لحاظ کاری، شاید نگاهی به خودش کند و بگوید خب تو چقدر واقعاً خودخواه شدی که من و این ترس را رها کردی و رفتی کار دیگری کردی. ما نمودش را یک جور خاصی در این مجموعه با خانم جمالی داریم که نوشته: «از همه خواستم بیایند بنویسند، حالا خودم ول کنم بروم و هیچی ننویسم؟». این دقیقاً مصداق آن انتخاب است. اگر 62 نویسنده را ایشان توصیه کرده بنویسند، بعد از او می‌پرسی «متن خودت کو؟». اگر کار شخصی خود را ول کند و بنویسد، خانواده می‌گویند خب چی شد؟ ول کردی؟ چرا مثلاً چسبیدی به یک لپ‌تاپ؟ نکته این است که بعضی خودخواهی‌های شیرین را در ایام جنگ ما مجبوریم داشته باشیم.

در جغرافیای کتاب، ما از میناب تا سردشت، از تهران تا کرمانشاه را داریم؛ چقدر پوشش این تنوع مکانی برای شما در روایت جنگ اهمیت داشت؟
ما پوشش جغرافیایی نویسندگان‌مان، تهران، قم، کرمانشاه، استان خراسان، بوشهر، خوزستان، تبریز، اصفهان، گیلان، مازندران، کردستان و شیراز بود. خلاصه از همه استان‌ها نویسنده داشتیم و طبیعتاً خیلی از نویسنده‌ها سعی کردند محدوده خودشان را پوشش دهند. خیلی‌ها هم مثل من سعی کردند از محله خودشان آشنایی‌زدایی کنند و محله دیگری را پوشش دهند. مثلاً خانم افخمی رویدادی در خوزستان را نوشتند که برای من خیلی جالب است. یا مثلاً خانم ذاکری رویدادی را در استان بوشهر نوشتند که چسبیده به درگیری‌ها بود و عملاً مستقیم از زمین، هوا و دریا در نبرد بود. از استان‌های مختلف نویسنده داشتیم. اصلاً تأکیدمان این بود. مثلاً می‌توانستیم 60 نفر از بچه‌های تهران یا قم را جمع کنیم اما دوست داشتیم از کل کشور باشند. عنوانش را هم گذاشتیم «با وطن»، چون «با» 2 حالت دارد: «با وطن» مثل «آدم با‌شرف» - کسی که شرف دارد - ما به عنوان کسی که وطن داریم و همچنین «با وطن» به عنوان کسی که همراه و همدل و همسو با وطن است. عنوان را هم هوشمندانه انتخاب کردیم که یک پکیج ملی باشد و سعی کردیم مطالب را هم پوشش ملی دهیم.

در کتاب به نقش زنان در جنگ هم پرداخته شده. مثلاً در «سرفه‌های بی‌امان» نوشته خانم زینب ذاکری، از زبان یک امدادگر زن روایت می‌شود برای نجات کودک زیر آوار، سلامت خودش را به خطر می‌اندازد؛ به نظرتان زنان تا چه اندازه در این دفاع میهنی نقش داشتند؟
خیلی بدون تعارف بخواهم بگویم نقش زنان در این جنگ بیش از مردان بود. به گفته خود نیروهای مسلح، مهم‌تر از نبردی که در دریا و با موشک‌ها داشتیم، این بود که «حضور» در خیابان‌ها حفظ شود؛ نیروهای مسلح ما با توجه به حوادث تلخ دی‌ماه، یکی از نگرانی‌های‌شان و همچنین یکی از امیدهای دشمن همین بحث خیابان‌ها و میدان‌ها بود. اصلاً به امید حضور مردم در خیابان‌ها بود که به نظر من نیروهای مسلح جنگ را شروع کردند و واقعاً اگر قرار بود خیابان‌های ما آن‌طور به سمت خشونت کشیده شود، کار نیروی انتظامی نبود که جمعش کند. این حضور بانوان از قشرهای مختلف، باعث شد خیال نیروهای مسلح، خیال نیروهای انتظامی و خیال عموم مردم از خیابان راحت شود. امنیت خیابان‌ها خودبه‌خود حفظ شد. حفظ این میدان مهم را عمدتاً بانوان انجام دادند و تعدادشان هم در همه شهرها بیش از آقایان بوده و خیلی از آقایان هم اصلاً به پُشت خانم‌ها آمدند.

در «حنا دختری از بهشت» نوشته حمیده فاضل، دختر شهیدی که به نوعی از اصول پیشین و مذهب فاصله گرفته بود، در بحران جنگ دوباره به مسیر پدرش برمی‌گردد؛ این بازگشت چه پیامی را منتقل می‌کند؟
این بازگشت برای خیلی‌ها اتفاق افتاد. یعنی با توجه به ضعف گسترده در اطلاع رسانه‌ای و تبیین توسط نهادهای دولتی و حاکمیتی ، یک فاصله ‌ای بین افکار عمومی و دولتمردان ایجاد شده بود. این چیزی است که بدون تعارف آدم باید بپذیرد و حوادث دی‌ماه هم یکی از وجوهش همین فاصله افکار عمومی بود. یک سری اتفاقات در این جنگ افتاد که افکار عمومی را به دولتمردان نزدیک کرد که یکی شهادت رهبری عزیز بود؛ تهمت‌ها و دروغ‌هایی‌ زده می‌شد، مثلاً «200 متر زیر زمین بوده»، «کسی با ایشان کاری ندارد»، «ایشان دنبال این است که با اینها صلح کند»، همه این شبهات خودبه‌خود از بین رفت. وقتی موشک به مدرسه میناب خورد، این شبهه که «دشمن با کسی جز نیروهای نظامی کار ندارد» از بین رفت. وقتی کشتی دنا را زدند، این شبهه که «دشمن با ارتش ما کاری ندارد و فقط با سپاه پاسداران کار دارد» از بین رفت. وقتی به خانه‌های معمولی بمب خورد و در این خانه‌ها پرچم حکومت پهلوی یا طرفداران پهلوی پیدا شد، این شبهه از بین رفت که دشمن این جنگ را برای «نجات عموم مردم ایران» راه انداخته است. همه این اتفاقات باعث شد همدلی معجزه‌آسایی بین عموم مردم به وجود بیاید. این برگشتن‌ها به خاطر این بود؛ افراد معاند که نیستند. عمدتاً به خاطر عدم اطلاع دقیق، به خاطر ناراحتی از وضع رسانه‌ها یا وضع موجود، به خاطر فرافکنی رسانه‌های خارجی، به خاطر تهمت به بزرگان و مسؤولان و مردم و سپاه و بسیج، یک فاصله‌ای گرفته بودند. وقتی این فاصله به طور حقیقی از بین رفت و دیدیم همه با هم هستیم، طبیعتاً خیلی‌ها برگشتند و تغییر عقیده دادند.

در «زاویه بکر» نوشته مهناز میرزایی- یکی از تلخ‌ترین روایت‌های کتاب- فردی برای پول به دشمن کمک می‌کند و در نهایت خانواده خودش را از دست می‌دهد؛ این داستان چه چیزی را درباره خیانت و پشت کردن به وطن می‌خواهد بگوید؟
این داستانی است که خیلی عبرت‌آموز است. اینکه اولاً اگر شما یا من - خدایی‌نکرده - خیانتی به وطن کنیم، علاوه بر اینکه متنبه می‌شویم و ضربه می‌خوریم، همان خیانت به خودمان برمی‌گردد. یکی از تلخ‌ترین قسمت‌های داستان «زاویه بکر» آخرش است که راوی در اوج درگیری‌ها خانواده‌اش را از دست می‌دهد و می‌بیند یکی دیگر دارد عکس می‌گیرد. دقیقاً کاری که خودش قبلاً انجام می‌داد. این خیلی عجیب است و اصلاً اسم داستان هم به خاطر همین گذاشته شده «زاویه بکر»؛ زاویه‌ای که این بنده خدا درگیرش می‌شود، یک زاویه بکر است برای یک مزدور که بتواند تصویرش را بفروشد و طبیعتاً آدمی که وطن ندارد، هویت ندارد و آدم بی‌هویت هر کاری می‌کند و هر بلایی هم سرش می‌آید.

در بخش دیگری از کتاب می‌خوانیم: «آمریکا با پیام کمک و آزادی از راه دور آمده و خسته و تشنه است، تشنه نفت. اما کسی تعارفی هم به او نمی‌زند که بفرمایید بشکه نفتى هست». در «جنگ رمضان» تاریخ ۲۸ مرداد و کودتا با جنگ امروز مقایسه شده؛ چرا این قیاس تاریخی را برای مخاطب ضروری دانستید؟
نکته‌اش این است که علناً ترامپ یک هفته بعدش دارد می‌گوید «ما نفت می‌خواهیم». نفت اینها را می‌خواهیم. کشور ما علاوه بر نفت، خیلی چیزهای دیگر هم دارد که به درد اینها می‌خورد. همین دریا، همین خلیج ‌فارس، دریای خزر یا مرز ما با روسیه، همه اینها برای‌شان مهم است. در جنگ‌های اول و دوم جهانی دشمنان نشان دادند که نیاز دارند به این ظرفیت‌ها و این امکانات را می‌خواهند. 2 حالت برای‌شان متصور است و یک حالت سوم هم ما برای خودمان متصوریم. آن 2 حالتی که آنها برای خودشان متصور هستند این است: یا باید به زور گرفت، یا باید با اینها به توافق رسید. آن توافقی که دولت آمریکا می‌گوید باید با اینها کنیم، توافقی که مردم ما فکر می‌کنند نیست. آن توافق یعنی اینکه «نفت را می‌بریم، درصد تو را می‌دهیم، امکانات تو را استفاده می‌کنیم، سود تو را می‌دهیم». آن حالت سومی که ما متصوریم این است که ما مستقل هستیم، خودمانیم و خودمان از امکانات خودمان استفاده می‌کنیم. در کودتای ۲۸ مرداد، آنها موفق شدند حکومتی را برگردانند که مطلوب خودشان بود، صنعت ملی شدن نفت را زیر سؤال ببرند، تحت حاشیه قرار دهند، آن را دور بزنند اما الان تا این لحظه به لطف خدا موفق نشده‌اند و فکر نمی‌کنم با این روند مردم ما هم موفق شوند.

به عنوان سوال پایانی، اگر بخواهید به کسانی که هنوز کتاب «با وطن» را نخوانده‌اند بگویید چرا باید آن را بخوانند، چه می‌گویید؟
«با وطن» را ما با حس خیلی خوبی نوشتیم. نه اینکه خوشحال بوده باشیم. حس خوب یعنی اینکه خوشحال بودیم که برای کشورمان و برای مردم‌مان یک کاری می‌کنیم. هر کسی هم در حد توان خودش. ببینید! فیلم ساختن در جنگ کار خیلی راحتی است، ولی نوشتن در جنگ کار خیلی سختی است. شعر گفتن در جنگ خیلی کار راحتی است اما نوشتن هزار کلمه، 2 هزار کلمه یا متمرکز، یک روایت، خیلی کار سختی است. چون ما داستان‌نویس‌ها همیشه سؤال اصلی‌مان این است: از کجا شروع کنیم، کجا برسانیمش. در حالت عادی هم سخت می‌توانیم به این سوال خودمان پاسخ بدهیم چه رسد به اینکه وقتی جنگ باشد، آن هم جنگی که نمی‌دانی پایانش چیست؛ جنگی که بدون تعارف ممکن است شکست بخوری، ممکن است شماتت شوی. بعضی دوستان ما شماتت شدند که «چرا متن نوشتی؟ اصلاً وقتی نمی‌دانی جنگ را می‌بری یا می‌بازی...». اینها بیشتر دلنوشته‌های دوستان نویسنده است که آدم‌های درست و حسابی‌اند. یک مدل دلنوشته‌ای است که آنها سبک خودشان را برای وطن داشتند؛ نه ما می‌خواستیم جایزه از کسی بگیریم، نه پول به کسی دادیم و نه از کسی پول گرفتیم، فقط دنبال این بودیم حس و حال خودمان را به مردم انتقال دهیم و این اتفاق افتاده است. بنابراین دوست دارم و همه دوست داریم مردم این مجموعه را بخوانند و حس ما را دریافت کنند.

اگر نکته‌ای است که نپرسیدم و می‌خواهید بگویید می‌شنویم.
فقط یک نکته در پایان بگویم: ما رهبری در این کشور داشتیم که خیلی هزینه‌ها و تاوان‌ها را پرداخته بود و لازم نبود ما خیلی کارها را انجام دهیم. ببینید! مردم آنقدر بلوغ داشتند که روزهای اول موکب برپا کردند، روزهای اول خودشان تجمع کردند. سازمان تبلیغات هیچ کاری نکرد چون لازم نبود. این رهبری آنقدر بزرگ بود که ما نویسنده‌ها بدون اینکه ارگانی، سازمانی یا وزارتخانه‌ای سفارشی به ما بدهد یا از ما بخواهد یا توصیه‌ای کند، از درون خودمان جوشیدیم و این کار خودجوش با تبعات شخصی به بهترین نحو ممکن انجام شد. این را ما مرهون آن بزرگوار هستیم که ما را به این بلوغ رساند تا در نبودشان، خودمان بایستیم.

ارسال نظر
captcha