
ماشاءالله ذراتی: نتیجه جنگهای مدرن را دیگر فقط تعداد جنگندهها، ناوها و بودجههای نظامی تعیین نمیکند. آنچه امروز سرنوشت نبردهای فرسایشی را مشخص میسازد، «توان دوام»، «ظرفیت جذب ضربه» و «قابلیت ادامه نبرد در شرایط فشار بلندمدت» است. در همین چارچوب، گزارشهای اخیر درباره بحران فزاینده نیروی دریایی آمریکا در ادامه عملیات پیرامون ایران، صرفاً یک هشدار مالی یا لجستیکی نیست، بلکه نشانهای از تغییر عمیقتر موازنه قدرت و فرسایش تدریجی توان هژمونیک آمریکاست؛ تغییری که در مرکز آن، قدرت دوام ایران قرار گرفته است.
اعتراف صریح دریادار داریل کادل، فرمانده عملیات دریایی آمریکا مبنی بر اینکه بودجه سال ۲۰۲۶ این کشور اساساً برای جنگ با ایران طراحی نشده و نیروی دریایی آمریکا ناچار شده برای تأمین هزینههای نبرد، از آموزش، عملیات روزمره، نگهداری تجهیزات و حتی نیروی انسانی خود بکاهد، حامل معنایی فراتر از یک مشکل اداری است. این سخنان در واقع اعتراف به این واقعیت است که واشنگتن، با وجود برخورداری از بزرگترین ماشین نظامی جهان، در برابر یک جنگ فرسایشی با ایران با بحران پایداری مواجه شده است.
این مساله زمانی مهمتر میشود که بدانیم آمریکا آغازگر درگیری بود و انتظار داشت با تکیه بر فناوری برتر، حملات گسترده و برتری هوایی، ظرف مدت کوتاهی ایران را وادار به عقبنشینی کند اما برخلاف این تصور، پس از 40 روز نبرد شدید و ادامه درگیریها در سطحی پایینتر، اکنون این واشنگتن است که از بحران ذخایر، فرسودگی تجهیزات، کاهش توان عملیاتی و فشار بر پرسنل سخن میگوید در حالی که گزارشها نشان میدهد ایران همچنان بخش اعظم ظرفیت موشکی و زیرساختهای راهبردی خود را حفظ کرده است.
بر اساس ارزیابیهای منتشرشده، ایران ۷۰ درصد زرادخانه موشکی خود را همچنان در اختیار دارد و توانسته نزدیک ۹۱ درصد تأسیسات موشکی خود در امتداد تنگه هرمز و ۹۰ درصد انبارها و سکوهای زیرزمینی را دوباره عملیاتی کند. این ارقام صرفاً دادههای نظامی نیست، بلکه نشانهای از معماری متفاوت قدرت در ایران است. در واقع، ساختار دفاعی ایران طی دههها بر مبنای اصل «بقا در شرایط جنگ بلندمدت» طراحی شده است، نه صرفاً پیروزی سریع در یک نبرد کوتاه.
در مقابل، آمریکا برای حفظ برتری خود ناچار به مصرف انبوه تسلیحات فوقپیشرفته و بسیار پرهزینه شده است. بخش عمدهای از موشکهای بالستیک PrSM، بمبهای سنگرشکن GBU-57 و ذخایر موشکهای پاتریوت و تاد مصرف شدهاند؛ سامانههایی که تولید مجدد آنها زمانبر، پیچیده و فوقالعاده پرهزینه است. تنها در ۱۰ روز نخست حملات، بیش از ۶ هزار هدف در ایران مورد حمله قرار گرفت؛ حملاتی که تقریباً همگی متکی بر تسلیحات دورایستا و فناوریمحور بودند. علاوه بر آن، آمریکا برای مقابله با پاسخهای موشکی ایران، بیش از ۲ هزار موشک پدافندی شلیک کرد. این یعنی واشنگتن برای حفظ برتری دفاعی خود ناچار به مصرف شتابزده ذخایر راهبردیاش شد.
در این میان، یکی از مهمترین ابعاد قدرت ایران، تحمیل «هزینه نامتقارن» به آمریکاست. ایران برخلاف آمریکا، برای ادامه نبرد نیازمند استقرار ناوهای هواپیمابر در هزاران کیلومتر دورتر، زنجیره عظیم تأمین جهانی یا مصرف روزانه تسلیحات میلیارد دلاری نیست. جغرافیا، عمق سرزمینی، شبکه زیرزمینی، تولید بومی موشکها و تجربه چنددههای مقابله با تحریم، به ایران نوعی مزیت فرسایشی داده است که در جنگهای کلاسیک کمتر دیده میشود. به بیان دیگر، ایران جنگ را به زمینی کشانده که هزینه ماندن در آن برای آمریکا بسیار بیشتر از هزینه مقاومت برای تهران است.
گزارشها درباره وضعیت نیروی دریایی آمریکا نیز همین مساله را تأیید میکند. تمدید چندماهه مأموریت ناوها، مشکلات لجستیکی، کمبود غذا در برخی شناورها، اختلالات فنی و افت روحیه نیروها، همگی نشانههای یک فرسایش تدریجی است. این وضعیت زمانی معنادارتر میشود که بدانیم آمریکا دههها جنگهای خود را بر مبنای «ضربه سریع - پایان سریع» طراحی کرده بود، نه جنگی که در آن طرف مقابل بتواند ضربه را جذب کرده و همچنان توان پاسخگویی خود را حفظ کند.
از منظر راهبردی، مهمترین شوک برای آمریکا احتمالاً نه صرفاً دوام ایران، بلکه توانایی تهران در انجام حملات عمقی است. گزارشها درباره نفوذ حملات ایران به عمق مواضع دشمن و حتی هدف قرار دادن پایگاههای آمریکا، بخشی از تصویری را فروریخت که سالها درباره «مصونیت زیرساختهای آمریکایی» ساخته شده بود. این مساله فقط یک شکست نظامی محدود نیست، بلکه شکافی در بازدارندگی روانی آمریکاست. هژمونی، صرفاً بر قدرت سخت بنا نمیشود، بلکه بر این تصور استوار است که آمریکا میتواند بدون تحمل هزینه سنگین، اراده خود را تحمیل کند. اکنون همین تصور در حال فرسایش است. از سوی دیگر، بحران جاری برای آمریکا صرفاً یک بحران نظامی نیست، بلکه بحرانی سیاسی و اجتماعی نیز هست. تعویق جابهجایی ۱۲ تا ۱۵ هزار ملوان، کاهش پاداشهای استخدامی و فشار بر نیروهای انسانی میتواند بهتدریج بر افکار عمومی و روحیه ارتش تروریست آمریکا اثر بگذارد. تجربه عراق و افغانستان نشان داد جامعه آمریکا نسبت به جنگهای طولانی و پرهزینه حساس است، بویژه زمانی که دستاورد روشنی در برابر هزینهها دیده نشود. در چنین فضایی، ایران دقیقاً روی همان نقطهای فشار وارد میکند که آسیبپذیری اصلی آمریکا همانجاست؛ فرسایش اراده سیاسی برای ادامه جنگ.
درنهایت، آنچه امروز پیرامون ایران رخ میدهد، فقط یک رویارویی نظامی نیست، بلکه نشانهای از تحول در منطق قدرت جهانی است. آمریکا همچنان از نظر فناوری و توان نظامی، قدرت محسوب میشود اما تجربه اخیر نشان داد این برتری لزوماً به معنای توان تحمل جنگهای فرسایشی نیست. در مقابل، ایران با تکیه بر جغرافیا، شبکه دفاعی چندلایه، تولید بومی، ساختار زیرزمینی و فرهنگ مقاومت توانست خود را به بازیگری تبدیل کند که شکست دادنش نه سریع، نه ارزان و نه آسان است.
شاید مهمترین نتیجه این نبرد همین باشد؛ قدرت، فقط توان آغاز جنگ نیست، بلکه توان ادامه دادن، دوام آوردن و فرسوده کردن حریف نیز بخشی از قدرت است. در این میدان، ایران نشان داد برخلاف بسیاری از تصورات اولیه، نهتنها توان ایستادگی دارد، بلکه میتواند هزینههای سنگینی را به بزرگترین قدرت نظامی جهان تحمیل کند؛ هزینههایی که هر روز ادامه جنگ را برای واشنگتن دشوارتر، پرخرجتر و از نظر سیاسی پیچیدهتر میکند.