فاطمه رایگانی: تازه جاگیر شده بودم گوشه خانه. نگاهم گره خورده بود به عکس شهید روی دیوار با خندهای عمیق وسط بینالحرمین. خاطرهها در سرم میچرخید و روحم را میکشید تا اسفند ۱۴۰۳، در خیابانهای نجف. شبی که به بهانه یک گردش خانوادگی چند ساعتی همقدم خانواده کاملی شده بودیم. از همه آن شب در ذهن من از آقای کاملی یک «تصویر» مانده بود و یک «توصیف»؛ تصویر مردی که هر بار سرم به سمتش چرخید بچههایش دورش را گرفته بودند و حتی لحظهای از فرزندانش فارغ نبود و توصیفی که آخر شب وقتی در صحن حیدری رو به گنبد امیرالمومنین نشسته بودیم، از همسرم دربارهاش شنیدم: امشب به فلانی گفتم این باجناقت خیلی «آدم حسابی» بود و او گفت «من مطمئنم باجناقم آخر شهید میشود. این را به خیلیها گفتهام». پرسیدم چرا؟ توضیح بیشتری نداد. حالا بعد از یک سال و خردهای روبهرویم آن «تصویر» ناقص شده بود، چون بچهها دیگر دور پدرشان نبودند اما در عوض آن «توصیف» به کاملترین شکل خودش قاب شده بود روی دیوار.
همان اول مجلس آقای سرلک گفت: «شهید تحقق ایدههای خداست. ما برای همین جمع میشویم در خانهاش. مثل آقا که میگفتند برای همین من خودم به دیدار خانواده شهدا میروم». این حرفش دلم را سوزاند؛ دل همسر شهید کاملی را انگار بیشتر. از حرفهایش معلوم بود همه بار غم همسرش را داغ آقا چند برابر کرده. میگفت «جای خالی حرفهای آقا خیلی اذیتمان میکند. شما که از دفتر ایشان آمدید به ما بگویید الان تکلیف روی دوش ما چیست؟ آقا از خانواده شهدا چه توقعی دارند؟ به بچههایم بگویید آقا از آنها چه خواستهاند؟» هر جملهاش حیرت به حیرتم اضافه میکرد. میشود مگر؟ شریک ۲۰ سال زندگیاش، پدر ۳ فرزندش، سایه سرش و همپای جهادش را از دست داده اما حالا همه دغدغهاش این است که در این موقعیت جدید ماموریت تازهاش چیست! همه غمش این است که چرا آقا نیست فرمان بدهد... چون خودش و همسرش همیشه همه زندگیشان را با آقا تنظیم میکردند. انصافا هم خوب چیده بودند! نهایت با یک روز فاصله از شهادت آقا، شهید کاملی به رهبرش پیوسته بود و حالا همسرش داشت از رمز و رازهای شهادتش میگفت. از اینکه در ۲۰ سال زندگی به اندازه انگشتهای دستش هم ندیده نماز اول وقت او به تاخیر بیفتد، از اینکه به سبک قدیم هنوز عادت داشته هر شب جمعه به یاد اباعبدالله برای رفقایش پیامکهای امام حسینی بفرستد؛ جوری که خیلیها از نرسیدن پیام آخر نگرانش شدند و پیاش را گرفتند و فهمیدند شهید شده! فکرش را بکن. یک نفر را بیشتر از هر چیز با یاد سیدالشهدا بشناسی؛ جوری که یک بار تاخیرش در ذکر اباعبدالله آنقدر غیرطبیعی باشد که سراغش را بگیری و بفهمی در دنیا نبوده که عهدش را ادا کند.
البته این عهدها فقط محدود به این پیامکها نبود. خانوادهاش میگفتند خیلی مقید بود به زیارت. هر سال عرفه خودش را میرساند کربلا، زیارتش را به جا میآورد و صبح عید راه میافتاد سمت ایران که از کارش عقب نیفتد و هر اربعین... و این اواخر هم که ماه رمضان با تعطیلات عید یکی شده بود، شبهای قدر... نه اینکه راحت برود و راحت برگردد ها! نه! مادر همسرش میگفت او هیچ وقت زیارت راحت نرفت. همیشه با سختی بود! و من در دلم میگفتم پس میرفته که حق امام را ادا کند. زائرها ۲ جورند؛ آنهایی که از زندگی دنیا خسته میشوند، دلشان میخواهد بروند در هوای امام نفسی تازه کنند یا گرهی به کارشان افتاده و به امید رفع حاجت در خانه امام را میزنند و آنهایی که به قول امام رضا علیهالسلام زیارت از نظرشان «حق امام» است بر عهده شیعیانش؛ حقی که باید هرجوری شده ادایش کنی! یعنی به هر جانکندنی خودت را سر موقع برسانی به حرم فقط برای اینکه بگویی من هستم، زیر پرچمت... پای همان عهد قدیمی... این مدلی که باشی، عهدت را که درست به جا بیاوری، امام هم میآید پای کارت، همانجور که آمد پای کار شهید مسلم کاملی، تن ارباً ارباً او را در آغوش کشید و نگذاشت در فراق آقا خیلی
بسوزد.
خردهروایتهای دیدار با خانواده شهید «مسلم کاملی»
او حق امام را به جا میآورد
ارسال نظر
پربیننده