فاطمه یوسفی: باز هم جناب سریعالقلم لب به سخن گشود و از یکی دیگر از نسخههای شیک و اتوکشیده خود برای فهم توسعه رونمایی کرد که خلاصهاش این است: «توسعه هر کشور به دوستانش بستگی دارد؛ اردوغان با ایلان ماسک و بیل گیتس معاشرت کرد، ما با حشدالشعبی و حوثیها؛ اینکه ما با کی معاشرت میکنیم، نشاندهنده سطح فکر ماست». این گزاره برای تحلیل علمی، بیشتر شبیه آن است که کسی کیفیت یک دانشگاه را از روی مدل کت رئیس آن قضاوت کند!
آقای سریعالقلم رابطه را با معاشرت نمادین اشتباه گرفته؛ توسعه از کیفیت نهادها، ظرفیت دولت، آموزش، تولید، نظام حقوقی، ثبات سیاستگذاری، انباشت سرمایه، امنیت، مشروعیت داخلی و موقعیت ژئوپلیتیک میآید، نه از اینکه رئیس جمهور یک کشور با چه کسی عکس یادگاری گرفته است. کشور را با نظام مالیاتی، مدرسه، دادگاه، صنعت، شبکه برق، بروکراسی و ارتش اداره میکنند، نه با فهرست میهمانان شام رسمی. بله! اردوغان در نیویورک با ماسک درباره احتمال تأسیس کارخانه تسلا در ترکیه، همکاریهای فضایی، هوش مصنوعی و استارلینک گفتوگو کرده است؛ بسیار هم خوب! ترکیه حق دارد برای منافع ملی خود با صاحبان فناوری و سرمایه مذاکره کند. هیچ عاقلی نباید از این بابت به ترکیه طعنه بزند اما از این دیدار نتیجه گرفتن که «پس سطح فکر ترکیه بالاست» و سپس مقایسه آن با روابط منطقهای ایران، بیشتر به مجله زرد دیپلماسی شباهت دارد تا نظریه توسعه. دیدار با ماسک ممکن است فرصت اقتصادی باشد، ممکن است نمایش سیاسی باشد، ممکن است هر دو باشد اما به تنهایی نه کشوری را توسعهیافته میکند، نه سطح فکر یک دولت را اثبات!
طنز ماجرا آنجاست که همان ترکیه در دمشق با احمد الشرع یا همان ابومحمد الجولانی سابق دیدار کرد؛ چهرهای که رهبری هیات تحریرالشام را بر عهده دارد و پیشینه داعشی تکفیری و تروریستیاش عیان است. حالا اگر معیار توسعه، معاشرت باشد، اینجا تکلیف چیست؟ آیا دوربین توسعهسنج وقتی به ماسک میرسد، روشن میشود و وقتی به جولانی سابق میرسد، به طرز معجزهآسایی باتری تمام میکند؟! اگر ترکیه با یک میلیاردر فناوری بنشیند، اسمش میشود آیندهنگری؛ اگر با رهبر یک جریان مسلحِ برخاسته از جنگ سوریه مذاکره کند، اسمش میشود پیچیدگی سیاست خارجی؟! البته پاسخ روشن است؛ ترکیه از منظر منافع خود عمل میکند. گاهی با شرکت فناوری مذاکره میکند، گاهی با رئیس جمهور خودخوانده تروریست دمشق، گاهی با روسیه، گاهی با ناتو، گاهی با قطر، گاهی با اروپا. مساله این نیست که همه این روابط درستند یا غلط، مساله این است که سیاست خارجی را باید با منطق منافع، هزینه، دستاورد و توازن قوا سنجید، نه با خوشعکسی طرف ملاقات. همین جا باید درباره حشدالشعبی و حوثیها نیز دقیقتر حرف زد که علیالظاهر این استاد علوم سیاسی کوچکترین شناختی از آنها ندارد. حشدالشعبی محصول وضعیت عراق پس از فروپاشی امنیتی در برابر داعش است؛ شبکهای از نیروهای بسیج مردمی و گروههای مسلح که در واکنش به پیشروی داعش در سال ۲۰۱۴ شکل گرفت و بعداً بخشی از آنها در ساختار رسمی امنیتی عراق جا گرفتند. این پدیده را باید در متن شکست دولت، سقوط موصل، تهدید داعش، رقابتهای داخلی عراق، نقش مرجعیت، نفوذ منطقهای ایران و ضعف ارتش عراق فهمید، نه با این پرسش کودکانه که آیا اعضایش به اندازه مدیران مایکروسافت کراوات دارند یا نه؟
حوثیها نیز یک جنبش سیاسی - نظامی برخاسته از تاریخ خاص یمن هستند؛ دولت ضعیف، شکافهای قبیلهای، مداخله خارجی، جنگ داخلی، بحران انسانی، تنش با عربستان و اکنون پیوند بحران یمن با امنیت دریای سرخ. آنها سال ۲۰۱۴ صنعا را گرفتند و از ۲۰۲۳ به بعد نقش تعیینکنندهای در مسائل جهانی ایفا کردهاند. حوثیها یک پاورقی عجیب در سیاست منطقه نیستند، بلکه بازیگریاند که امنیت انرژی، تجارت، جنگ غزه، نظم دریایی و موازنه منطقهای را تحت تأثیر قرار داده و در آن نقش تعیینکننده دارد.
این ویژگی یک ذهن غربزده واپسگراست که سعی دارد به جای تحلیل علمی پدیدهها، آنها را برحسب ظواهر و نامهایی که دارند، ارزشگذاری کند. این شیوه بیشتر مناسب جدل سیاسی است تا تحلیل؛ در حالی که از یک استاد(!) علوم سیاسی انتظار میرود بحث کند هر کدام چه نوع بازیگریاند، از چه زمینهای برخاستهاند، چه ظرفیت بسیج اجتماعی و نظامیای دارند، با دولت مرکزی چه نسبتی دارند، چه اثری بر امنیت منطقه میگذارند، رابطه با آنها برای ایران چه هزینهها و دستاوردهایی دارد و اینکه این رابطه تا چه اندازه به افزایش قدرت چانهزنی ایران منجر شده است.
برای سنجش پوچی معیاری که وی ارائه میدهد، کافی است چند نمونه تاریخی را به یاد آوریم. آمریکا و انگلیس در جنگ دوم جهانی با ژوزف استالین نشستند و درباره نظم پس از جنگ مذاکره کردند؛ استالینی که نه لیبرال بود، نه دموکرات، نه مدافع جامعه مدنی! اما هیچکس نمیگوید چون روزولت و چرچیل با استالین مذاکره کردند، پس سطح فکر آمریکا و بریتانیا پایین بود.
نیکسون نیز سال ۱۹۷۲ به چین رفت و با مائو دیدار کرد؛ با رهبر همان چین کمونیست که تا پیش از آن دشمن ایدئولوژیک آمریکا بود اما آن دیدار را نه نشانه عقبماندگی آمریکا دانستند، نه نشانه کمونیست شدن واشنگتن، بلکه نقطه عطفی در موازنهسازی علیه شوروی و بازتعریف روابط جهانی بود. در همین منطق، آلمان غربی با شوروی و آلمان شرقی وارد سیاست تنشزدایی شد، فرانسه پس از جنگ الجزایر با جبهه آزادیبخش ملی مذاکره کرد، بریتانیا در روند صلح ایرلند شمالی با واقعیت نیروهای مسلح سیاسی روبهرو شد و خود آمریکا در سال ۲۰۲۰ با طالبان توافق امضا کرد. اگر معیار «طرف معاشرت» باشد، باید نیمی از تاریخ دیپلماسی غرب را به کلاس جبرانی توسعه فرستاد!
این موارد البته به این معنا نیست که هر رابطهای قابل دفاع است؛ ممکن است رابطهای پرهزینه، ایدئولوژیک، بیبازده، فرساینده یا حتی ضدتوسعه باشد. ممکن است رابطه با برخی بازیگران برای برخی کشورها هزینه امنیتی و سیاسی تولید کند اما در هر صورت نقد چنین رابطهای باید از مسیر تحلیل هزینه/ فایده، منافع ملی، امنیت، اقتصاد، مشروعیت و جایگاه بینالمللی عبور کند، نه مقایسههای کارتونی. ذهن مرعوب سریعالقلم مبتلا به همان بیماری خودباختگی روشنفکران عصر مشروطه است با این تفاوت که نسخه بهروزرسانیشدهاش، به جای پاریس و لندن، حالا نام تسلا و مایکروسافت را زمزمه میکند.
اینکه روابطمان را چگونه تحلیل میکنیم، نشاندهنده سطح فکر ماست، نه اینکه با چه کسانی عکس یادگاری میگیریم. سیاست را عکس روی جلد مجله اداره نمیکند. توسعه، میهمانی شام نیست، حسابداری سخت قدرت، نهاد و منفعت است.
نقدی بر اظهارات محمود سریع القلم: اگر عکس با ایلان ماسک توسعه میآورد دیدار با جولانی چه میآورد؟
دلقک توسعه
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها