رضا رحمتی: تحولات پس از جنگ ۴۰ روزه آمریکا و رژیم صهیونی علیه ایران را میتوان نقطه عطفی در معادلات امنیتی غرب آسیا دانست. صرف نظر از روایتهای متفاوت درباره چگونگی آغاز، روند و پایان این جنگ، آنچه بیش از همه اهمیت دارد، شکلگیری قواعد جدیدی است که رفتار بازیگران منطقهای و فرامنطقهای را تحت تأثیر قرار داده است. امضای «تفاهمنامه اسلامآباد» را نیز میتوان تلاشی برای چارچوببندی همین قواعد جدید دانست؛ قواعدی که هر چند هنوز به طور کامل نهادینه نشده اما در میدان عمل آثار خود را نشان داده است.
در روزهای پس از تفاهم نیز اگرچه درگیریهای پراکندهای در جنوب ایران، همچنین پیرامون پایگاههای آمریکا در کشورهای خلیج فارس رخ داده اما این برخوردها تاکنون به جنگی فراگیر تبدیل نشده است. دلیل اصلی این وضعیت را باید در تثبیت تدریجی «قاعده ایران» جستوجو کرد؛ قاعدهای که بر پایه توان پاسخ متقابل، افزایش هزینههای تجاوز و کنترل معادلات در تنگه هرمز شکل گرفته است.
قاعده ایران بیش از آنکه یک توافق مکتوب باشد، محصول تجربه میدانی و تغییر موازنه قدرت است. در گذشته، تصور غالب محافل راهبردی غرب این بود که ایران در صورت ورود به یک جنگ گسترده، ظرف مدت کوتاهی توان نظامی خود را از دست خواهد داد و ناچار به پذیرش شرایط طرف مقابل خواهد شد اما جنگ اخیر، در روایت بسیاری از تحلیلگران، این فرض را با چالش جدی مواجه کرد. اکنون دیگر این تصور که ایران صرفاً یک بازیگر تدافعی است، جای خود را به برداشتی داده که ایران را دارای توان اعمال هزینه مستقیم بر منافع آمریکا و متحدانش معرفی میکند.
در همین چارچوب، اظهارات سرهنگ بازنشسته آمریکایی قابل توجه است. «دنیل دیویس» معتقد است: «ایرانیها نشان دادند میتوانند به هر چیزی که میخواهند ضربه بزنند. کمتر از ۵ درصد موشکهای ایرانی رهگیری شدند، برخلاف ادعاهایی که از رهگیری ۹۰ درصد آنها سخن میگفت. این ایران بود؛ کشوری که در آغاز جنگ یک قدرت منطقهای محسوب میشد اما اکنون ما آن را به چیز دیگری تبدیل کردهایم».
جدا از اینکه درباره آمارهای مطرحشده چه قضاوتی وجود داشته باشد، اصل سخن دیویس بر یک واقعیت راهبردی استوار است؛ اینکه درک طرف آمریکایی از ظرفیت بازدارندگی ایران دستخوش تغییر شده است. در ادبیات راهبردی، بازدارندگی زمانی محقق میشود که طرف مقابل نه به دلیل ناتوانی، بلکه به علت هزینههای سنگین اقدام نظامی، از تشدید درگیری صرف نظر کند. اگر این برداشت در میان تصمیمگیران نظامی آمریکا تقویت شده باشد، میتوان گفت قاعده ایران تا حد زیادی تثبیت شده است.
یکی از مهمترین ابعاد این قاعده، جایگاه تنگه هرمز است. این آبراه صرفاً یک مسیر کشتیرانی نیست، بلکه گرهگاه اصلی انرژی دنیا و شاهراه حیاتی اقتصاد بینالملل محسوب میشود. هرگونه تنش در این منطقه، بلافاصله بر بازارهای نفت، بیمه دریایی، حملونقل، تجارت بینالملل و اقتصاد جهان اثر میگذارد. از این رو، کنترل معادلات امنیتی در هرمز به معنای برخورداری از یک اهرم مهم در سیاست بینالملل است.
در سالهای گذشته، بسیاری از تحلیلگران غربی احتمال میدادند در صورت وقوع جنگ، آمریکا بتواند امنیت کامل تنگه را بدون هزینه جدی حفظ کند اما تجربه جنگ اخیر، بویژه استمرار برخی تنشهای محدود پس از تفاهم اسلامآباد نشان داد هیچ قدرتی قادر نیست امنیت این منطقه را به صورت یکجانبه تضمین کند و هرگونه اقدام نظامی در این محدوده، با واکنش متقابل و افزایش هزینهها همراه خواهد بود.
تلاش برای آزمودن مرزهای قاعده جدید
از همین منظر، حملات محدود یا زدوخوردهای پراکندهای که پس از تفاهم اسلامآباد در جنوب ایران یا پیرامون پایگاههای آمریکایی رخ داده، بیش از آنکه نشانه شکست توافق باشد، بیانگر تلاش ۲ طرف برای آزمودن مرزهای قاعده جدید است. در واقع، ۲ بازیگر میکوشند بدون عبور از آستانه جنگ فراگیر، میزان تحمل و واکنش طرف مقابل را ارزیابی کنند. این همان وضعیتی است که در ادبیات روابط بینالملل از آن با عنوان «رقابت زیر آستانه جنگ» یاد میشود.
ویژگی دیگر قاعده ایران آن است که امنیت منطقه را به حضور نیروهای فرامنطقهای گره نمیزند، بلکه بر توان بومی و موازنه منطقهای تأکید دارد. از این منظر، هرچه حضور نظامی خارجی افزایش یابد، احتمال اصطکاک و درگیری نیز بیشتر خواهد شد. بنابراین تثبیت این قاعده میتواند در بلندمدت به بازتعریف نقش بازیگران خارجی در خلیج فارس منجر شود. در این میان، کشورهای عرب حوزه خلیج فارس نیز با واقعیتی جدید روبهرو شدند. آنها دریافتند در صورت وقوع هرگونه جنگ گسترده، پایگاههای نظامی مستقر در خاکشان نیز ممکن است در معرض تهدید قرار گیرد.
این مساله باعث شده بسیاری از دولتهای منطقه، همزمان با حفظ روابط امنیتی با آمریکا، به دنبال کاهش تنش با ایران نیز باشند. چنین رویکردی را میتوان بخشی از پیامدهای تثبیت قاعده ایران دانست.
از منظر نظامی نیز جنگ اخیر نشان داد صرف برخورداری از سامانههای پیشرفته پدافندی، تضمینکننده امنیت کامل نیست. تجربه درگیریهای نوین بیانگر آن است ترکیب موشکهای بالستیک، پهپادها، جنگ الکترونیک و حملات اشباعکننده میتواند پیچیدگیهای فراوانی برای سامانههای دفاعی ایجاد کند. به همین دلیل، مفهوم بازدارندگی بیش از گذشته بر توان پاسخ متقابل استوار شده است.
البته تثبیت قاعده ایران به معنای پایان تهدیدها یا حذف احتمال درگیری نیست. بلکه به این معناست که هر تصمیم برای آغاز یک جنگ جدید، اکنون با محاسبات بسیار پیچیدهتر و هزینههای بهمراتب سنگینتری همراه خواهد بود. در چنین شرایطی، سیاستگذاران ناچارند پیش از هر اقدام نظامی، آثار آن را نهتنها در میدان نبرد، بلکه در بازار انرژی، اقتصاد جهان، امنیت متحدان و ثبات منطقه نیز محاسبه کنند.
از سوی دیگر، تفاهم اسلامآباد نیز نه پایان یک بحران، بلکه آغاز مرحلهای جدید از مدیریت رقابت است. موفقیت یا شکست این تفاهم، بیش از هر چیز به میزان پایبندی طرفها به قواعد بازدارندگی وابسته است.
اگر هر ۲ طرف بپذیرند هزینه عبور از خطوط قرمز بسیار بالاست، احتمال حفظ ثبات نسبی افزایش خواهد یافت اما اگر یکی از بازیگران تصور کند میتواند بدون پرداخت هزینه، موازنه را برهم بزند، احتمال بازگشت بحران نیز وجود خواهد داشت.
در مجموع، آنچه امروز بیش از هر چیز اهمیت دارد، تغییر منطق تعاملات امنیتی منطقه است. اگر پیش از این، ابتکار عمل عمدتاً در اختیار قدرتهای فرامنطقهای قرار داشت، اکنون نقش بازیگران منطقهای در تعیین قواعد امنیتی پررنگتر شده است. ایران نیز با اتکا به توان بازدارندگی خود تلاش کرده این پیام را منتقل کند: امنیت خلیج فارس و تنگه هرمز بدون در نظر گرفتن ملاحظات تهران قابل تعریف نیست.
بنابراین «تثبیت قاعده ایران» را باید نه صرفاً یک دستاورد نظامی، بلکه نتیجه تغییر محاسبات راهبردی بازیگران دانست؛ قاعدهای که بر اصل تحمیل هزینه، پاسخ متقابل و جلوگیری از جنگهای کمهزینه برای طرف مقابل استوار است. اگر این روند ادامه یابد، نظم امنیتی جدیدی در خلیج فارس شکل خواهد گرفت که در آن بازدارندگی متقابل، جایگزین تصور برتری یکجانبه خواهد شد و همین امر میتواند مهمترین میراث راهبردی جنگ اخیر باشد.
شکلگیری معادلات جدید امنیتی در خلیج فارس
تثبیت قاعده ایران میراث جنگ ۴۰ روزه
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها