
هنوز صبح آن روز را از یاد نبردهایم؛ هنوز صدای پراحساس رهبر انقلاب اسلامی بر پیکر شهید سلیمانی از خاطره این ملت پاک نشده است؛ آن لحظه که با سوزی جانسوز این عبارت را خواندند و اشک ریختند: «اللّهمّ انّا لانعلم منه الّا خیراً»، آن روز، این جمله فقط یک فراز از نماز نبود؛ مرثیه یک عمر مجاهدت بود، همان لحظه بود که جگرمان آتش گرفت، اشکها بیاختیار جاری شد و دلمان باور نمیکرد که باید این کلمات را برای حاج قاسم بشنویم.
آن روز میان آن اندوه بزرگ، تهِ دلمان هنوز به وجود شما گرم بود، با خود میگفتیم اگرچه حاج قاسم رفت، اما این کشتی هنوز ناخدایی دارد که دلها به او آرام میگیرد، امیدمان به نگاه شما بود، به صلابت شما، به دعای شما و به حضورتان.
اما امروز صبح ماییم و دست سرنوشت که ما را به آخرین وداع رساند و حالا قرار است همین عبارت را برای خود شما بر زبان بیاوریم؛ «اللّهمّ انّا لانعلم منه الّا خیراً»، چگونه میتوان این جمله را خواند؟ چگونه میتوان باور کرد که باید همان واژههایی را که روزی از زبان شما برای یار دیرینتان شنیدیم، امروز در سوگ خودتان زمزمه کنیم؟
آقای جانفدای ایران؛ این جملات را از عمق وجود میگوییم و به آن باور داریم، اما قلبمان آکنده از بغض است، وداع با تکیهگاهی است که سالها دل یک ملت به او قرص بود. آن روز که قلبمان برای حاج قاسم آتش گرفت، میدانستیم هنوز سایه شما بر سر این ملت است، همین امید، داغ را اندکی قابل تحمل میکرد، اما حالا...
«اللّهمّ انّا لانعلم منه الّا خیراً»؛ شهادتی از زبان مردمی که جز خیر، جز اخلاص، جز ایستادگی و جز خدمت از شما ندیدهاند، اما کاش هیچگاه نوبت گفتن این جمله برای شما نمیرسید؛ کاش این عبارت برای همیشه در کتاب دعا میماند و هرگز بر زبانهای سوگوار این ملت جاری نمیشد، هنوز نمیدانیم چگونه باید این جمله را بخوانیم و قلبمان تکهتکه نشود...