۱۳/تير/۱۴۰۵
|
۲۳:۲۴
شهادت آیت‌الله خامنه‌ای نه پایان یک رهبری، بلکه آغاز هرمنوتیک تاریخی و امتداد حیات سیاسی و معنوی انقلاب اسلامی است

وداعی که آغاز است

علی کاکادزفولی: گاهِ تشییع پیکر رهبر بزرگ ایران، شهید آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای فرارسیده است؛ واقعه‌ای چنان عظیم که صاحبنظران علوم رایج، اگر بخواهند تنها با مفاهیم متعارف سیاست، قدرت، جامعه و تاریخ به آن نزدیک شوند، ناگزیر، از فهم ابعاد عمیق آن بازمی‌مانند. در این روزها بخش بزرگی از حافظه تاریخی ملت ایران در پیش روی ما قرار گرفته است. در ظاهر، مردم با رهبر شهیدشان وداع می‌کنند اما نسبت جامعه با شخصیتی که سال‌ها در مرکز تصمیم، زبان، منازعه و معنا حضور داشته، با فقدانش به پایان نمی‌رسد. 
ما اکنون از سطح واکنش‌های روزمره جدا می‌شویم و به ژرفای تبار وجودی خویش سفر می‌کنیم تا جایگاهی را که رهبر شهید در ادراک ایرانیان از «خویشتن» و از مقولات بنیادینی چون انقلاب، قدرت، دین، مقاومت و آینده داشته، عمیق‌تر بکاویم. 
در سنت سیاسی انقلاب اسلامی، آیین تشییع، عالی‌ترین ساحت ظهور وحدت ملی و میعادگاه تجدید عهد امت با آرمان‌های مکتب است. این مراسم به ظاهر ساده، گاه چنان قدرتی دارد که پیکره تاریخ را به لرزه درمی‌آورد. 
در این لحظه، پیوند میان مردم و حقیقت انقلاب در ساحت خیابان چنان شهودی به دست داده که بی‌نیاز از هیچ قیل و قال و استدلالی می‌تواند به پرسش‌های وجودی ملت ایران پاسخ عملی ‌دهد. گویی تمام پرسش‌های مهمی که چرخ زمان را در این اقلیم به حرکت درآورده‌اند، به پاسخی یگانه و بی‌بدیل رسیده‌اند. 
در این میعادگاه، زمان از مدار خطی و تقویمی خویش خارج شده و متراکم می‌شود؛ زمانی که در آن گذشته، حال و آینده در افقی واحد به هم می‌رسند تا هویت جمعی ملت را در مواجهه با این فقدان سترگ، دوباره پی‌ریزی کنند. پیکر آن سید فرزانه، متن سیال تمدن است که در  ساحت اراده هزاره‌ساز ایرانیان می‌درخشد. 
در منظومه فکری انقلاب اسلامی، مرگ با تعاریف سکولار آن تفاوت ماهوی دارد. در آیین‌های معمول بشری، مرگ بر محور پایان می‌چرخد و بازماندگان خود را ناگزیر از وداع می‌یابند اما شهادت در گفتمان شیعی، آغاز حیات جاودانه است که اتفاقاً حیاتی است بس عمیق‌تر، مهم‌تر و موثرتر. درک ما از رخداد، واقعه در توالی عادی ایام است اما جان‌مایه فلسفی این کلمه، آستانه‌ای است که در آن، عادت‌واره‌های حاکم در هم می‌شکند و افق‌های وجودی تازه‌ای گشوده می‌شود. 
اگر وقایع روزمره، تنها زمان را در سطح تقویمی خود پر می‌کنند، لحظه رخداد با گسست از انقیاد تقویم، زمان را بارور کرده و با زایش معنایی متعالی، آن را به جوهری تاریخ‌ساز بدل می‌کند؛ چنانکه اگر نیک بنگریم، تاریخ، نه حاصل انباشت وقایع، بلکه محصول همین لحظات نادری است که حقیقت از دل لحظات سرنوشت‎ساز برآمده و صیرورت جمع زیادی از انسان‌ها را معنا می‌بخشد. مردم ایران را حالا می‌توان «ملت صاحب عهد» دانست. به گمان من، رهبر و مردم هر دو به شهادت رسیده‌اند؛ او که به مقام شاهد مطلق نائل آمده و مردم که شاهدان تمام یک تاریخ ‌زنده‌اند و بر آن شهادت می‌دهند. گزافه نیست اگر بگوییم رهبر و مردمش هر دو به حیات جاودانه رسیده‌اند.  
دیدنی بود اگر آنان که سال‌ها نسبت بدن و سیاست را موضوع تفلسف قرار داده‌اند، می‌بودند و این صحنه را می‌دیدند. فوکویی که بحث می‌کرد که قدرت مدرن پیش از آنکه بر اندیشه‌ها حکم براند، بر بدن‌ها کار می‌کند و بدن را به میدان انضباط، مراقبت و تولید اطاعت بدل می‌سازد، حالا با تجسمی مواجه است که دیگر موضوع تصرف قدرت نیست، بلکه خود به حدی از معنا رسیده که مناسبات قدرت و جامعه را رقم می‌زند. پیکر مطهر رهبر شهید و تمام شهدای دیگر، وارونه آن وضعیتند؛ بدن‌هایی که حذف شده‌اند اما به امر حذف‌شدنی تقلیل نیافته‌اند؛ مرگ را پشت سر گذاشته‌اند و بر حیات بلند گواهی می‌دهند. 
آیین وداع و تشییع رهبر شهید، اقتدار فراموش‌شده بدن را در برابر فضای مَجاز بازمی‌گرداند، چون خود به کانون تولید معنا بدل شده است. جودیت باتلر در بحث از سوگ‌پذیری می‌پرسد کدام زندگی‌ها در افق عمومی، شایسته سوگ و به‌رسمیت‌شناخته‌شدن تلقی می‌شوند و کدام مرگ‌ها از قاب ادراک جمعی بیرون می‌مانند.
 در اینجا، حضور میلیونی مردم بر گرد پیکر شهید، پاسخی عینی به همین پرسش است؛ این بدن، بدنی سوگ‌پذیر است، زیرا حامل تاریخی از ایمان، رهبری، مقاومت و هویت جمعی است. آشیل امبمبه نیز در نظریه مرگ سیاست، سیاست مدرن را از منظر قدرتی می‌فهمد که تعیین می‌کند چه کسانی در معرض مرگ قرار گیرند و مرگ چه کسانی بی‌اهمیت شمرده شود اما پیکر شهید ما، این منطق را وارونه می‌کند؛ مرگی که قرار بود حذف باشد، به حضور بدل می‌شود و بدنی که می‌خواستند از میدان تاریخ کنار رود، خود به میعادگاه معنا و اراده عمومی تبدیل می‌شود. از همین رو، پیکر رهبر شهید، رسانه‌ای خاموش و در عین حال فریادی رساست؛ حضوری که به توضیح نیاز ندارد، زیرا خود حضورش دعوی معناست. اندیشه تا در کتاب است تأویل‌پذیر می‌ماند و سیاست تا در قدرت است محل نزاع اما وقتی آرمانی در بدن از جان‌گذشته به نمایش درمی‌آید، به واقعه‌ای بدل می‌شود که امکان انکار را دشوار می‌کند.
پنهان نیست که شهادت سیدعلی خامنه‌ای، هم آرزوی خودش بود و هم آروزی بسیاری از شیفتگانش، چه آنکه چنین رهبر بزرگ و حماسه‌سازی اگر به مرگ طبیعی از دنیا می‌رفت، جای اندوه داشت. 
در میان اهلش مشهور است که شهادت در هر عصر، در جست‌وجوی قامت‌های بلند است تا خود را بر آن بپوشاند و چه کسی لایق‌تر از آن روح بزرگ؟ وداع با خامنه‌ای شهید، آغاز هرمنوتیک تاریخی‌ اوست؛ گشودگی بی‌کران معنایی که باید در لایه‌های هزارتوی تاریخ ما تفسیر شود. 
در گفتمان‌های مدرن، فقدان رهبر اغلب به مثابه نقطه بحران، خلأ قدرت و فروپاشی کاریزما تفسیر می‌شود اما در منطق شیعی، وضعیت کاملاً متفاوت است؛ تاریخ تشیع، تاریخ مواجهه با غیبت است و آیینه اعصار در عمل به ما آموخته امتداد ازلی حقیقت اتفاقاً نیرومندتر از حضور لحظه‌ای آن است و مصداق بارز این مساله رهبری آیت‌الله شهید خامنه‌ای است. کم نیستند کسانی که بعد از شهادت رهبر، گویی تازه با حقیقت وجودی و رهبری ایشان آشنا شدند و برخی نیز نادم از شناخت ناصحیحی که به واسطه القائات نسبت به ایشان داشتند. این شهادت، شکست منطق پایان است. فقدانی که در نگاه دشمن، مفهوم گسست دارد، در نگاه شیعی، لحظه ناب امتداد است. شاید باید بیشتر بگذرد تا متفکرانی در این باره بنویسند و بیندیشند که چگونه در سرگذشت تشیع، خون، زمان را قطع نمی‌کند، بلکه آن را تداوم می‌بخشد. آن سان که عاشورا در آن روز محدود نماند و به عرصه‌ای بی‌پایان تبدیل شد، شهادت رهبر نیز برای ایرانیان منبع تولید اراده خواهد بود. اکنون مفهوم مشروعیت، فراتر از بسترهای حقوقی و انتخاباتی، با ساحت سیاست وجودی پیوند یافته است. 
وداع باشکوه با شهید آیت‌الله خامنه‌ای، یک پرسش بنیادین را پیش روی نسل امروز قرار می‌دهد که باید درباره آن به طور جدی اندیشید: انقلاب اسلامی چگونه حقیقتی است که از میان تحولات زمانه راه خود را پیدا می‌کند و بر سینه زمان به پیش می‌رود؟ حقیقتی که ضربه‌های به ظاهر سهمگین به جای آنکه از پایش درآورند، نیرومندترش می‌کنند. 
دستاورد رهبری 37 ساله آیت‌الله خامنه‌ای در گذار انقلاب پرشور اسلامی به استمرار نهادمند نظام جمهوری اسلامی، معماری تمدنی بود که با تکیه بر حکمت عملی، ایدئولوژی انقلابی را از قفس تنگ مرزهای جغرافیایی و سیاسی متعارف رهانید. ایشان با درونی‌سازی ارزش‌های انقلاب در ساختارهای اجتماعی و گره‌زدن آرمان‌های قدسی با واقعیت‌های تاریخی، نهادها را به شریان‌های انتقال حقیقت بدل کردند، به گونه‌ای که این خیزش اجتماعی، از یک حادثه سیاسی ناپایدار به یک جریان تمدنی خودبنیاد بدل شد که در مقیاس جهانی، با تکثیر منطق مقاومت و بسط افق عمق پنهانش، جغرافیا و تاریخ معاصر را در نوردید و الگویی نو از حاکمیت حقیقت را در جهان معاصر تثبیت کرد.
اسلام سیاسی با پرچمداری تشیع تمدنی پا به عصر جدیدی گذاشته و نقطه آغاز بلوغ تمدنی را باید همین مراسم تشییع دانست. شاید در این برهه، این حقیقت عیان‌تر شده باشد که به انقلاب اسلامی باید به مثابه پرسش زنده و راهگشای آینده اندیشید، نه اینکه آن را میراث نوستالژیک پدران خود به حساب آوریم. هر ملتی با فقدان بزرگانش آزموده می‌شود و خود انتخاب می‌کند که با ضایعه‌های عظیم چگونه مواجه شود و تاریخ نشان داده ایرانیان همواره چنین رخدادهایی را به نیروی پیشران تأسیس دوباره بدل می‌کنند. اکنون عرصه پیشتازی به مثابه مسؤولیتی برای ادامه دادن، در برابر ملت ایران گشوده شده است؛ راه رهبر شهید در اراده مردمی که او را بدرقه می‌کنند، حیاتی تازه آغاز کرده است.

ارسال نظر
captcha