08/بهمن/1404
|
23:18
لمپنیسم سلطنت‌طلبی چگونه به ابزار دشمنان برای ضربه زدن به ایران تبدیل می‌شود

شاه شعبان بی‌مخ‌ها

شاه شعبان بی‌مخ‌ها

میلاد جلیل‌زاده: هر کس اخبار مربوط به دی‌ماه ۱۴۰۴ ایران را مرور کرده باشد، می‌داند در برافروخته شدن آتشی که لابه‌لای شراره‌هایش وحشیانه‌ترین قتل‌ها و جنایات صورت گرفت و از اموال مردم گرفته تا مقدسات‌شان، خیلی چیزها مورد هتک حرمت واقع شد، ردپایی از انواع گروه‌های معاند با جمهوری اسلامی دیده می‌شد؛ گروه‌هایی که بسیاری‌شان باهم ستیزه‌ای قدیمی و خونین دارند اما حالا همگی ذیل رهبری آمریکا و رژیم صهیونیستی در ضربه زدن به کیان ایران همدست شده بودند؛ از بهاییان گرفته تا گروه‌های تجزیه‌طلب، از مجاهدین (منافقین) خلق تا فرقه پهلوی و حتی فرقه‌های تازه‌تأسیس شبه‌مذهبی. لیدر تمام اینها پسر محمدرضا پهلوی معرفی شده بود؛ هرچند خود او و افراد دور و برش به تنهایی توان انجام چنین آشوبی را نداشتند. پهلوی یک اسم رمز بود که باید مطرح می‌شد تا بخش‌هایی از فریب‌خوردگان جامعه ایران را دور خودش جمع کند و به میانه اغتشاشات بکشد و کار نیروهای امنیتی را در دفع فتنه سخت‌تر کند. 
سؤال اصلی اما این است: اختلاط مردم عادی با آشوبگران‌ تروریست چرا در روزهای اول غائله توانست اتفاق بیفتد؟ چطور ممکن است که کسی، هر قدر هم از شرایط کشور یا حتی نظام سیاسی ناراضی باشد، جایگزین قضیه را پسر شاه مخلوعی بداند که در نوجوانی از ایران رفته و در تمام عمرش یک‌ روز کار نکرده و می‌گوید اگر هم شاه ایران شود در آمریکا می‌ماند و مملکت را به ‌صورت دورکاری اداره می‌کند؟ قضیه اصلاً منطقی نیست و باید توجه کرد که با ارائه منطق و دلیل هم نمی‌توان آن را حل کرد. هر کس که امروز از پهلوی هواداری می‌کند، حتماً یکی از گزاره‌های کاملاً بدیهی که این هواداری را صد‌درصد زیر سؤال می‌برند، به گوشش خورده است اما ذهن او و فضای روحی‌اش در برابر استدلال‌های منطقی، عایق‌‌بندی شده و غیرقابل نفوذ است. اینجاست که به اصلی‌ترین گزاره مرتبط با مسائل تبلیغاتی، فرهنگی و اجتماعی که مرحله دوم از جنگ مستقیم ما با اسرائیل و آمریکا را رقم می‌زنند، می‌رسیم. 
روش برخورد با چنین افرادی نه صرفاً سخت و در کف میدان است، نه بمباران استدلالی اذهان جامعه. ما با قشری از جامعه ایران طرفیم که در هر جامعه‌ای نظیر آن وجود دارد و معمولاً در حاشیه سیاست و اجتماع می‌ایستد و خود را غیرسیاسی معرفی می‌کند اما درباره ما تفاوت اصلی این است که چنین گروه‌هایی با برنامه‌ریزی و حمایت بیگانگان به‌عنوان پتانسیلی برای ضربه زدن به ساختار کلی جامعه ایران، از حاشیه به متن کشیده شده‌اند و به صدای‌شان ضریب و طنین داده شده و اصطلاحاً سیاسی شده‌اند. جماعتی که به آنها «لمپن» می‌گویند و شاخصه‌های اصلی‌شان غیرطبقاتی است؛ یعنی از طبقات فرودست تا برخوردارترین لایه‌های اجتماع می‌توان آنها را یافت. ما ابتدائا باید چنین جماعتی را بشناسیم، سپس نسبت نمادین و روانشناختی آنها با پهلوی را بفهمیم و در نهایت روش‌های فعال‌سازی آنها توسط بیگانگان را دربیابیم.
* اراذل شیک‌پوش
لمپنیسم ممکن است شیک‌پوش باشد یا حتی در این زمینه افراطی‌تر از آدم‌های معمولی جامعه رفتار کند و از این جهت باید آن را نسبت به نسخه‌هایی که در فرهنگ سنتی ما تحت عناوینی مثل «لوطی‌گری» می‌شناختند، تمییز داد. لمپن‌ها در شرایط عادی از سیاست دور هستند و اصولاً ذهن‌شان برای فعالیت در این زمینه آماده نیست؛ آنها به‌شدت در جست‌وجوی منافع زیستی و شخصی خود می‌روند و به همین دلیل اکثرشان را تحت عنوان «آمبیسیلیسم» یا «کندذهنی اجتماعی» تعریف می‌کنند.
کسانی که بعضی از آنها حتی ممکن است ندانند امروز رئیس‌جمهور کشورشان کیست یا دقیقاً ندانند کشورشان در کدام قاره دنیا قرار دارد؛ مانند برخی دستگیرشدگان اتفاقات اخیر که شعار حمایت از پهلوی را می‌دادند اما وقتی با تصویر رضاخان مواجه شدند، او را نمی‌شناختند و به اشتباه «محمدرضاشاه» معرفی‌اش می‌کردند و حتی نام پدر محمدرضاشاه را نمی‌دانستند.
عموماً جریان‌های سیاسی در هر کشوری هنگام یارگیری از گروه‌های اجتماعی مختلف، کمتر سراغ این قبیل افراد می‌روند اما اتفاقی که پس از فراگیر شدن استفاده از فضای مجازی رخ داد، این بود که وسوسه‌هایی برای استفاده و تحلیل «بیگ‌دیتا» در جهت فعال کردن این گروه‌های اجتماعی به‌وجود آمد. نخستین نفر ترامپ بود که در دور اول انتخاب شدنش با رفتارهای شاذ و خارج از عرف، همه دنیا را شگفت‌‌زده کرد و ابتدا هیچ‌کس باور نمی‌کرد که رأی بگیرد. پس از انتخاب ترامپ، در دادگاه آنالیتا کمبریج مشخص شد او به داده‌های فیس‌بوک دسترسی داشته و تیم او توانسته‌اند به روانکاوی و هدایت لایه‌های خاموش لمپنیسم در جامعه آمریکا بپردازند. او فهمیده بود که خیلی از آمریکایی‌ها قبول ندارند زمین‌ گرد است یا دور خورشید می‌چرخد یا عقاید عجیب دیگری دارند اما فضای رسمی به آنها صدا نمی‌دهد و منزوی شده‌اند. ترامپ با همان رفتارهای شاذ و ناهنجار، این جماعت را از پستو بیرون کشید و سیاست آمریکا را به دست گرفت؛ کسانی که در روزهای آخر دور اول ریاست‌جمهوری‌اش حاضر شدند به فرمان او برای خلاصی از کرونا وایتکس بخورند و بمیرند و وقتی ترامپ رای نیاورد، به کنگره آمریکا رفتند و به در و دیوارش مدفوع مالیدند. نهایتاً مرگ آن وایتکس‌خورها یا دیدن مدفوعی که بر دیواره‌های یکی از نمادهای آمریکایی بودن مالیده شده بود هم باعث نشد مجدداً چنین جماعتی به او رأی ندهند. در پرونده «بریگزیت» که به جدایی بریتانیا از اتحادیه اروپایی انجامید هم از همین روش استفاده شد و بعدها خود بریتانیایی‌ها فیلمی در این باره تولید کردند. جالب این است که چند ساعت پس از اعلام نتایج رفراندوم برگزیت، ناگهان عبارت «اتحادیه اروپایی چیست؟» به پرجست‌وجوترین عبارت در گوگل بریتانیا تبدیل شد. یعنی لمپن‌ها رأی‌شان را به خروج از اتحادیه دادند و تازه بعد از آن، عده‌ای‌شان کنجکاو شدند بدانند اصلاً این اتحادیه چه بود. به کار بردن چنین روشی، یعنی احضار لمپن‌ها و کودن‌ها به میدان اصلی سیاست، چیزی است که می‌تواند فراتر از برد و باخت در میدان سیاست، هرم تکامل‌یافته هنجاری در هر جامعه‌ای را متلاشی کند یا به چالش جدی بیندازد.
* اعلی‌حضرت بی‌سوادها
وقتی از حربه خارج کردن لمپن‌ها از انزوای سیاسی و اجتماعی، نه فقط برای یک برد انتخاباتی، بلکه برای ویران کردن یک کشور دیگر استفاده شود، نتایج آن می‌تواند بسیار مخرب‌تر باشد و ما مورد چنین حمله‌ای قرار گرفته‌ایم.
حالا می‌توان به این پرسش پاسخ داد: چرا از میان تمام گروه‌های مخالف و معاند با ایران و نظام حاکم بر آن، در این مرحله از جنگ با ایران، «رضا پهلوی» به‌عنوان لیدر اصلی انتخاب شد. واقعیت این است که خاندان پهلوی دارای بالاترین پتانسیل جذب لایه‌های لمپن جامعه ایران به خود است، خصوصاً لمپنیسم شیک‌پوشی که با آراستن ظاهر خود به نمادهای غربی، به این گروه از افراد در برابر بقیه لایه‌های مترقی‌تر جامعه، اعتماد به نفس می‌دهد.
پهلوی با رضاخان شروع شد که تمام عناصر نمادین لمپنیسم را به ‌طور کامل در خود داشت. رضاخان کودکی بی‌سرپرست بود و ریشه‌های خانوادگی اصیل نداشت. او عرق‌خور، تریاکی، بی‌سواد و دارای رفتاری خشن و قلدرانه بود اما خود را نماد نوگرایی در ایران جا می‌زد. رضاخان، کهن‌الگوی لمپنیسم در ایران است و کسی که در جامعه امروز فارسی‌زبان، حتی سواد نگارش یک متن چندخطی را ندارد، طبیعتاً از میان تمام شخصیت‌های خوب و بد سیاسی ایران، تنها در رضاخان است که می‌تواند خودش را ببیند و همزاد‌پنداری کند. در ادامه رژیم پهلوی بر همین منوال، لمپنیسم سیاست‌های فرهنگی و اجتماعی و حتی امنیتی‌اش را پیش می‌برد. محمدرضا پهلوی وقتی در دبیرستان له‌روزه سوئیس تحصیل می‌کرد، در هیچ درسی به ‌جز ورزش نتوانست نمره قبولی کسب کند و به زور پول پدرش بود که دیپلم گرفت اما او این عقب‌ماندگی‌اش از دانش روز دنیا را با انواع کت‌وشلوارهای شیک غربی، عینک‌های دودی گران یا تصاویرش هنگام اسکی روی برف در اروپا یا جت‌اسکی در کیش جبران می‌کرد. چنین شخصیتی به ناخودآگاه لمپن‌های جامعه پیامی نامرئی می‌دهد؛ کوتاه‌قامتان فکری و علمی که واقع‌بینی غریزی‌شان اجازه نمی‌دهد صعود از پلکان دانش و شخصیت اجتماعی را تخیل کنند و از این تخیل انگیزه بگیرند، در محمدرضا پهلوی نسخه جبران‌شده این کمبودها را با چیزهایی مثل لباس، عینک و سایر لوازم لوکس که خریدنی هستند (نه خلاقانه)، می‌توانند ببینند.
به‌رغم تفاوت‌هایی که محمدرضا پهلوی با رضاخان داشت، همین لمپنیسم آراسته به ظواهر غربی، نقطه پیوند اصلی بین او و پدرش به حساب می‌آمد و به فرزندش هم ارث رسید. تنها با رضاخانی شدن است که هر کس می‌تواند یک دست لباس شیک غربی بپوشد و با سواد زیر پنجم ابتدایی، به مترقی‌ترین روشنفکران جامعه بگوید «شپشو» یا حتی آنها را در زمره مرتجعان رنگ‌بندی کند. محمدرضا پهلوی در ابتدای حکومتش مستقیماً از الوات و لمپن‌ها برای پیشبرد کارش استفاده می‌کرد که نمونه‌های مشهوری آن شعبان جعفری معروف به «شعبان بی‌مخ» و ناصر حسن‌خانی معروف به «ناصر جگرکی» و امثال اینها از یک سو، و فاحشه‌های شهر نو به سرکردگی ملکه اعتضادی، پری بلنده و ثریا چهارچشم و امثال آنها بودند. پس از کودتای «آژاکس» در سال ۳۲، نیرویی با نام «ساواک» تشکیل شد که باعث شد گروه‌های نیمه‌رسمی قبلی کنار بروند که این قضیه حتی یک بار باعث خودزنی شعبان جعفری هم شد. ساواک تشکیل شده از اراذلی بود که سطح آنها پایین‌تر از گروه شعبان جعفری و ناصر حسن‌خانی بود اما فرآیند جدید می‌گفت همین اراذل، کت‌وشلوار بپوشند، کراوات بزنند و به سرشان روغن بمالند تا ظاهر همه چیز تغییر کند. حتی خواندن گزارش‌های ساواک و دیدن برخی عبارات بی‌ادبانه و جاهلانه میان آنها نشان می‌دهد که سطح پایین‌ترین لمپن‌های جامعه شاکله اصلی این سازمان را به وجود آورده بودند. در کنار این مسائل، فرهنگ کاباره‌ای و سینمای فیلمفارسی، مکمل فرهنگی و اجتماعی دیگری بود که به رژیم پهلوی کمک می‌کرد تا فرهنگ لمپنی را به عنصر مسلط اجتماعی تبدیل کند. شاه به‌شدت از فیلم «قیصر» که سال ۴۹ اکران شد خشمگین بود؛ چون این فیلم اگرچه لوطی‌گری و انتقام را تحسین می‌کرد اما به چهره فرهنگ لمپنیسم و بی‌رگ‌ ناخن می‌کشید. او به‌ وضوح سینمایی را می‌پذیرفت که برادران آب‌منگل، نه شخصیت‌های منفی‌اش، بلکه قهرمان‌هایش بودند. فیلمفارسی‌هایی مثل «تخت سه نفره»، «شوهر جونم عاشق شده»، «زن یک‌شبه» و امثال آن، چیزهایی بودند که باید روی پرده می‌رفتند و به ‌عنوان فرهنگ عمومی ترویج می‌شدند.
به‌ هر حال، چنانکه دیده شد، آن شیوه‌های فرهنگی و اجتماعی نه‌تنها نتوانست کل جامعه ایران را همراه کند، بلکه یکی از عوامل انفجار خشم عمومی و وقوع انقلاب اسلامی در سال‌های ۵۶ و ۵۷ شد اما این نیروی اجتماعی و این عادت‌واره فرهنگی، یعنی لمپنیسم، اگرچه اکثریت را در جامعه ایران در دست ندارد، عنصر و نیرویی است که کاملاً محو نشده و برای تخریب و جنگ روانی و آزار جامعه ایران همچنان ابزار مناسبی در دست دشمنان کشور به‌نظر می‌رسد.
* بازگشت خزنده کودن‌ها
فرهنگ لمپنیسم، با وقوع انقلاب اسلامی و بلند شدن صدای بخش‌های اصیل جامعه، تا مدت زیادی به محاق رفت. پس از انقلاب و بویژه در دهه ۶۰ که کشور درگیر جنگی فراگیر بود، فرهنگ قهرمانی آرمان‌خواهانه به عنصر مسلط اجتماعی تبدیل شد و همین موضوع، لمپن‌ها را که به‌طور ذاتی و غریزی ارزشی بالاتر از تأمین منافع شخصی و نیازهای زیستی را در اولویت قرار نمی‌دادند، به‌طور طبیعی در دستگاه هنجاری جامعه منزوی کرد. این وضعیت را در آثار هنری آن دوره هم می‌شد دید اما از دهه ۷۰ و بویژه دهه ۸۰ به‌بعد، دوباره امکاناتی برای بروز و ظهور این فرهنگ مطرود فراهم شد. اوج چنین وضعیتی را می‌توان در کمدی‌های یک یا دو دهه اخیر دید که لقب «فیلمفارسی حلال» برای آنها مناسب است و اتفاقاً در همین آثار، انتقام از جو دهه ۶۰ که چنین جماعتی را منزوی کرده بود، به‌شدت مشهود است. در این کمدی‌ها الگوهای ثابتی وجود دارد که با ماهیت لمپنیسم همخوانی دارند. یکی از پرتکرارترین الگوها، یک زوج مذکر لمپن است که به یک نقشه عجیب و غریب متوسل می‌شوند تا به پول و پله‌ای برسند. مثلا در «هزارپا»، یکی از آنها که پایش را در تصادف از دست داده، خود را جانباز جنگ معرفی می‌کند. امتداد این وضع تا فیلم‌هایی که در سال‌های اخیر دیده‌ایم می‌رسد؛ یک نفر که بلیت بخت‌آزمایی برنده شده، نمی‌خواهد بگذارد انقلاب پیروز شود (کوکتل مولوتف)، یک زوج لمپن تصمیم می‌گیرند خود را مذهبی جا بزند و امامزاده‌ای جعلی بسازند (آنتیک)، یک زوج لمپن که با باجناق هستند، می‌خواهند پدرزن نزول‌خورشان را که بر اثر انفجار زودپز مرده، شهید موشک‌باران جا بزنند (زودپز)، یک زوج مذکر لمپن می‌خواهند با اجاره دادن رحم یک زن کاراته‌باز پولدار شوند (کفایت مذاکرات) و... در همین الگو می‌شود تمام نشانه‌های روان‌شناختی متناسب با روحیات لمپن‌ها را دید؛ مساله اصلی پول است، آن هم به هر قیمتی. طعنه، کنایه و تمسخر نسبت به آدم‌های آرمان‌خواه و مذهبی که وجودشان به‌طرز ذاتی، سودمحوری میان‌مایه را زیر سؤال می‌برد، از سر و روی فیلم‌ها می‌بارد. حتماً باید چند صحنه رقص مردانه هم در فیلم باشد. در کل می‌توان گفت این سینما، ابداً قهرمان‌پرور نیست و به‌طرز ذاتی با عنصر قهرمانی تناقض دارد.
جایی که مسؤولان ‌فرهنگی کشور باید پاسخگو باشند، همین جاست. اکران سینماهای ‌ایران طی ۲ دهه اخیر طوری مهندسی شد که اصطلاحاً «پاخور سینما» مطلقاً در اختیار مخاطبان چنین آثاری باشد و آدم‌های فرهیخته‌تر جامعه اساساً عادت سینما رفتن را ترک کنند. این یعنی واگذاری میدان نمادین جامعه به لمپنیسم. یعنی به لمپن‌ها این ندا داده شود که شما وجود دارید و کم نیستید، در حالی که مصلحت عمومی و خیر جمعی هر جامعه‌ای در منزوی کردن این طیف و این عادت‌واره‌های فرهنگی است. دامنه لمپنیسم در سال‌های اخیر به سینمای اصطلاحاً اجتماعی و روشنفکری ایران هم کشیده شد و کار به جایی رسید که اگر کسی ایران را از نزدیک ندیده باشد و صرفاً بخواهد بر اساس فیلم‌های  ۱۰ سال اخیر آن درباره‌اش قضاوت کند، جامعه‌ای را تصور خواهد کرد که هیچ آرمان و هدفی در مردمش به جز منفعت شخصی و نیازهای زیستی وجود ندارد. مشکل اصلی مدیریت فرهنگی ما صرفاً این نیست که چرا چنین فیلم‌هایی تولید شده‌اند، چه اینکه آنها می‌توانند با فهرست کردن آثار ارزشی و انقلابی تولید شده در همین سال‌ها که تا مخاطب کافی پیدا نکنند کارکردی جز پر کردن بیلان‌ها ندارند، به این تعریض پاسخ بدهند. مشکل اصلی این است که مطلقاً هیچ‌کاری برای دیده شدن آن آثار ارزشی و انقلابی یا هر اثر دیگری نکرده‌اند که جامعه ایران را فراتر از کف نیازهای زیستی و در جست‌وجوی اهدافی انسانی‌تر می‌برد. هیچ مدیری نمی‌تواند توضیحی حتی کوتاه بدهد که برای بازگرداندن آدم‌های دغدغه‌مند و اصیل جامعه به پشت باجه بلیت‌فروشی سینما چه کرده است، چون اساساً کاری در این زمینه انجام نداده‌اند. هیچ مدیری نمی‌تواند توضیح بدهد برای جلوگیری از فرهنگ سودمحور لمپنیستی و طنین بخشیدن به صدای این جماعت چه کرده است. حتی اگر رضا پهلوی، که یکی از نمادهای همدلی‌برانگیز این جماعت است، به ‌طور کامل از صحنه سیاسی بیرون برود یا به هر طریق دیگری حذف شود، اینکه لمپن‌ها نسبت به تعداد خودشان و هنجاری شدن ناهنجاری‌های‌شان اعتماد به‌نفس پیدا کنند، همچنان خطر خود را حفظ می‌کند و به‌‌علاوه در عصری که دسترسی به بیگ‌دیتا و توان تحلیل آن تا این اندازه تعیین‌کننده است، تا زمانی که چنین جماعتی منزوی و مهار نشوند، یک ظرفیت قوی برای بهره‌گیری دشمنان ایران، بدون مهار باقی مانده است.

ارسال نظر