سیدمهدی ناظمیقرهباغ:حال عجیبی بر انسان حاکم است و عجیبتر آنکه انسان چندانی هم نمانده است تا این حال را با جان بیازماید، چه رسد به آنکه سنگ صبور مابقی انسانها شود و روزنه امیدی به آینده باز کند.
حالِ انسان امروز، حالِ به پایان رسیدن اغلب عرصههای مقاومت در شرق و غرب عالم در برابر برهنه ترین شکل از سلطهگری فاشیستی و به هیچ انگاشتن همه شعارها و تشریفات جهان غربی از کلاسیک تا معاصر است. حال انسان امروز، بهت و حیرت در مقابل ظاهری مجلل و مزین و پرطمطراق از چینش همه چیز و در اصل هیچ چیز است. جهان نولیبرال، جهانی است که همه آنچه را در زمان خود «وجود» داشته، دوباره احضار کرده و در طبق اخلاص مزورانه خود، پیش روی مصرفگرای آدمی نهاده است تا به شیوه دلخواه، جبر تلخ بیمعنایی را جشن بگیرد.
***
بله! بتان همه شکسته شدهاند ولی بت بزرگ، تبر بر سر خود بتشکن میکوبد تا در این دوئل پایانی، آخرین بخت خود را برای فرجام جهان، یعنی جهان بدون انسان و انسان بدون جهان، بیازماید. این امر، یعنی شکست انسان از بت خود، همان کابوسی که یک قرن است رماننویسان و فیلمسازان چیزکی از آن نشان دادهاند: کابوس، کابوس تسلط رباتها یا تسلط فرانکشتاین، امروز محقق شده است.۱ بت مخلوق انسان، همانی که قرار بود انسان را به آزادی و مطلق برساند و قیود بردگی را از دست و پای او باز کند - که البته بسیاری از قیود را باز کرد- در آزادی خود، انسان را هم از انسانیت جدا کرد. این بار انسان، خود را در مقابل بت میبیند و خود را همان بت میبیند. انسان، آنچنان خود را از آزاد کرد که خود انسان بودن هم از دست او رفت و از انسانی که یوسف وجودش را به ثمن بخس فروخت، جز بتی، جز کالبدی فاوستی، جز مجسمهای پیش روی او باقی نمانده است؛ مجسمهای که حاضر نیست چیزی از انسان را به حال خود باقی گذارد.
بت مقابل انسان، عکس خود انسان است و درست مانند انسان، جان دارد. انسان به او جان داده است و او از همین جان، بهره گرفته تا همه بتان دیگر را فرو بریزد و چون مانند خود انسان، بینهایت و اطلاق میطلبد، برای به دست آوردن آن اطلاق، خود انسان را هم از پیش رو برمی دارد. «انسان»(؟) هم مجبور شده است برای بقای خود، تن به اسارت بیچون و چرای عکس خود بدهد؛ تسلیم مطلق.
انسان هر چند همیشه سودای اطلاق داشت ولی این اطلاق را در تجربه محدودیت مییافت. انسان، موجودی محدود است و مواجید او هم محدود است و سرنوشت او را در محدودیت به دنیا آورده و در محدودیت از دنیا خواهد برد. انسانها این محدودیتها و این مواجید بینالعدمین را به شعر درمیآوردند و آن را میسرودند و زمزمه میکردند و در انس با این شعر و زمزمه آن، در زیست خود، ملبس به لباس انسان میشدهاند. به همین خاطر است که انسان، تنها حیوان ملبس است، زیرا خلع و لبس مدام دارد و البته خلع او هم فرع بر لبس او و لباس ظاهر او هم بر فرع بر لباس باطن او یعنی زبان است.
اما اینک و اینجا، با خلع همه لباسهای انسان و برهنگی او از زبان آدمیان، چشمها به موجودی دوخته شده که اگر چه تفاوتی با کالبد انسان ندارد اما قرابتی هم با خود او ندارد. این کالبد بر خود انسان مستولی شده و چون خود را با اطلاق و اراده به قدرت و تفرد گرگگونه میشناسد، استثنایی را هم نمیپذیرد. هر دیگری، مقابل است و هر مقابلی باید محو شود. مگر آنکه دیگری متحول به کالایی در جهان مصرفی، کدی در ریاضیات دیجیتال شده و تصویری منعکس شده در ماشین وهمساز تکنولوژی رسانهای شود.۲
اینها همه وجوه متنوع یک ذات هستند؛ ذاتی که با انعکاسی از خود انسان و انفراد از همه قیود لازمه انسان آغاز میشود و در تطور خود، تصویری میشود که این بار، صاحب تصویر باید خود را به آن شبیه کند.
حقیقت جهان امروز و انسان امروز آنچنان هولناک و رادیکال است که از فهم و پذیرش آن طفره میرویم. تلاش میکنیم از آن پرسش نکنیم و حتی درنگی هم درباره آن نداشته باشیم. همه واقعیتهای قبلی در مقابل این رویداد، چون افسانه میماند. انسان بودن مبدل به کدهای تصویری و انعکاسی راجع به اراده قدرت شده است. چنانچه بارها صاحب این قلم متذکر شده، این تصاویر و این کدها در متن جهان سرمایهداری است که منطق خود را مییابد و مناسبات خود را با رسانه و از میانه رسانه است که بسط میدهد.
در یادداشت اخیرم (از غزه تا تهران)، درباره ذات هولناک شبهانسان و هلاکت انسان در غزه، سخنی گفته شد. همانجا گفته شد آنچه در فلسطین و لبنان و سوریه و ایران و ونزوئلا و... رقم خورد و میخورد، نه فقط نابودی همه مواریث موجود انسانی، بلکه نابودی مواریث انسان کلاسیک اروپایی هم هست و این رخداد جدید، از ۲ مرکز نیرو میگیرد: نخست از محو شدن همه داشتههای واقعی تاریخ انسان که از راه بدنمندی و طبیعت محقق میشد، به نفع انعکاس کدشده تصاویر ماشینی به فاعلیت سرمایهداری دیجیتال و صنعت هوش مصنوعی و ملحقات آن و دوم از راه ستیزهجویی و معدومسازی اندک کانونهای مقاومت در جهان، به فاعلیت اصحاب ایدئولوژی یهودی-فاشیستی.
اما اینک، در سرمستی خونین و جنونآمیز این ۲ مرکز قدرت، بیش از هر زمان دیگری، اروپا در حال محو شدن است. اروپا دختر رویایی و فریبکاری که خدایان شرقی را هم به کرنش وادار کرده بود، اکنون ذیل غرب در حال محو شدن است. از نظر نظامی با کنار کشیدن برادر بزرگش در جنگی بزرگ مقابل روسیه، از نظر سیاسی با به هیچ انگاشتن همه معاهدات و نهادهای موسوم به بینالمللی و از نظر اقتصادی با جایگزین شدن با خاورمیانه؛ رویای جدید ترامپ. سرمایهداری آمریکا متکی بر رویاست. آمریکا خودش یک رویاست؛ رویایی که در یک پرده نمایش بزرگ در قاره آمریکای شمالی ساخته و در سرتاسر جهان پخش میشود.
محو شدن اروپا نخستین اثری که میگذارد، دل آشوب شدن و بحران ذهنی خیل عظیم ارادتمندان مشرقزمینی است. مشرقیان که به عادت مألوف خود، دل بسته فرنگ رویایی خود هستند، بدون آنکه حقیقت فرنگ را در جان خود دیده باشند یا از عقلانیت آن بهرهمند باشند، اکنون سردرگم و بیزبان و بیان شدهاند. نمیدانند آن غربی که میگفتند و آن فرنگی که راهش را گمان داشتند میپیمایند، کجاست و چگونه میتواند باشد.
با محو شدن اضغاث احلام تشنگان اروپا و از آنجا که در مسلک رویابینی امروز، جایی برای تفکر که هیچ، برای مکث و صبر هم وجود ندارد، زمینه «جنون اجتماعی» فراهم میشود.
صدالبته که این جنون اجتماعی قرار نیست فراگیر باشد و قرار نیست در همگان به یک اندازه باشد، کافی است تصویر بزرگی داشته باشد. باید دانست که جنون اجتماعی حاکم بر ایران، این عجیبترین زمین حال دنیا، بخشی از قدرت خود را از وضع شکست رویاها به دست میآورد. غربگرایی در ایران، چنانچه قبلاً راقم این سطور گفته است، صورتی اروپایی دارد و با شکستن تام و تمام این صورت و ملحقات آن، انبوه دلبستگان به غرب، دچار بنبست و تشتت شدهاند و حامی و راهنمایی در اضطراب و سرشکستگی خود نمییابند.
درباره علل فاعلی این جنون، اعم از بسط یهودیت فاشیستی برای نابودی همه کانونهای مقاومت بویژه بازو قراردادن رسانههای رنگارنگ از جمله آموزگار جنون تروریستی، ایران اینترنشنال، بسیار گفته شده و نیاز به بازگویی نگارنده نیست. از ضرب این جنون در سیاست فاشیسم جهانی، همانی رخ میدهد که میبینیم: نابودگری انسان و کل مواریثش؛ همانی که داعش انجام داد و اسرائیل در فلسطین و مسخشدگان در ایران؛ به تعبیری که بارها نگاشتهام: تروریسم فرهنگی.
چیزی که در تحلیلها مغفول میماند، تفکیک سوءمدیریت و سیاستهای نادرست اقتصادی و غیراقتصادی کشور از این غربگرایی جنونآمیز است. نگارنده هر چند در یادداشتهای مختلفی، مثلاً در «آینده سیاست و فقدان مسؤولیت سیاسی»3، نیز سلسله یادداشتهایی درباره بحران توسعه در ایران با توجه به منظر دکتر داوریاردکانی، درباره معضلات اساسی سیاست ایران و خطاهای فکری سیاستمداران کشور، بسیار گفته اما این بار نباید از یاد برد اساساً خود وضع سیاسی در ایران، همچنین هر کشور دیگری، فرعی از سیاست گلوبالیستی است. ریلگذاری تقریباً نئولیبرالیستی ساختار اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی از سال 68، ثمراتی جز همینی که هست، نمیتوانست داشته باشد.
ساختاری که در یادداشتهای متعدد نام راستی - رانتی - امنیتی بر آن گذاشتیم و اینکه تعهد اصلی آن به نظام گلوبالیستی - سرمایهداری است و هیچ نوع تعهدی در آن، به کشور تعریف نشده است. این شکل اعوجاجی و تقریباً بیبدیل از اقتصاد سیاسی، ساختاری است که مشروعیت داخلی خود را از جمهوری اسلامی دریافت میکند ولی ثمرات خود را برای شبکههای متنفذ کمابیش بینالمللیشده ساختار فوقالذکر ارائه میکند. چنین چیزی معمولاً از چشمها پنهان مانده و دعاوی سیاسی را در جمهوری اسلامی کاملاً ابطالناپذیر کرده است. هر کسی مدعی هر چیزی هست و شاقولها و سنگ محکها به شکل عامدانه و عالمانه، کنار گذاشته شدهاند. این سردرگمی مضاعف، عملاً بخش مهمی از تباهی سیاسی را شکل میدهد. این تباهی میتوانست نباشد ولی هست.
این تباهیهای مضاعف که قربانیان اصلی آن، اکثریت معمولی جامعه هستند، مولد جنون است و این جنون را در همه ساحات امروزی جامعه ایران کمابیش میتوان مشاهده کرد؛ در رانندگیها، در برخوردهای عمومی، در خانواده، در فضای کسب و کار و... .
از سیاست روز که قائل و مدعی بسیار دارد، عبور کنیم و به سخن اصلی برگردیم. راه پیش روی ایران در این آشفتهبازار جهانی چیست و کجاست؟
در بعد سیاسی، غربگرایی در ایران، همواره مدعی آن بود با رسمیت بخشیدن به ارزشسازیهای مورد حمایت رسانهها، کانونها و متنفذان غربی، نیز با قطع حمایت از اراضی اشغالی، در نهایت با تغییر هرم قدرت به نفع عناصر غربگرا، مشکلات ایران برطرف خواهد شد. این کارخانه رویافروشی مهمترین بحران خود را پس از برجام و به دست آوردن تقریباً هیچ در ازای تعطیلی صنعت هستهای کشور تجربه کرد و سرانجام با تولید جنون اجتماعی سال 98، پایان خونینی برای خود رقم زد.
اما بحران پیش رو، هیچ توجهی به مناسبات قدرت داخلی ندارد. حتی مناسبات قدرت به اصطلاح اپوزیسیون خارج از کشور، با اندکی تأنی روشن است، نقشی در پروژه سیاسی آمریکا ندارند، جز در حد یک تصویر پوشالی میانتهی. تقریباً همه نخبگان و خبرگان میدانند عطش جنگطلبی غرب جز با نابودی تام و تمام قدرت ایران که راهش را تجزیه کشور و از بین بردن زیرساختهای ثروت و توسعه و قدرت میداند، آرام نخواهد گرفت. البته که تجربه تاریخ در گذشته و اکنون بسیار نشان داده جریان اصلی قدرت، لزوماً همیشه غالب نخواهد شد و بسیار میشود که دچار محدودیت و شکست میشود و چه بسا به کامیابی نرسد اما شگفت آنکه هر چه سیاست غربی، صریحتر و غربگرایان جدید، فرومایهتر و رفتارها، آنارشیستیتر و سبعیت جنونآمیز ایشان علیه جان و مال و ناموس و گذشته و اکنون و آینده این سرزمین علنیتر میشود، باز هم داعیهدارانی برای تسلیم بیقید و شرط باقی میمانند. طرفداران تسلیم که در قدرت نفوذ هم دارند، به هزار زبان صحبت میکنند که اعتراف نکنند فقط یک ایده دارند و آن هم تسلیم بیقید و شرط است مقابل آمریکا. آمریکای ترامپ، تصویری محاسبهشده از یک خودشیفته برای دوره گذار خود طراحی کرده است که طی آن با شکستن همه قواعد پیشین جهان، با تکیه بر میلیتاریسم و لبه تکنولوژی نظام سرمایهداری، هزینه نابودیها را به یک دیوانه منتسب کند و سپس از ثمرات جهان یکدستشده در راستای منافع سرمایهداران تکنوکراتیک جدید (با نماد ایلان ماسک) بهره ببرد و آمریکا را از سنگینترین بحران خود خارج کند.
فهم اینکه بخش قابل توجهی از جمعیت کشور حاضر به بردگی غرب نیستند، نیز فهم اینکه کشورهایی که تسلیم شدهاند هم به جای رویا، کابوس یافتهاند، نیازی به توانایی خاصی برای اندیشهورزی ندارد، اگر رسانهها و مسخشدگی ناشی از ایشان اجازه میداد. این سطح از فهم، فقط نیازمند حداقل ادراکات انسانی برای دیدن سوریه و لیبی و افغانستان و... است.
اما فرض محال که محال نیست و البته رویا، همیشه شیرینتر از واقعیت است ولی آنگاه که قومی تصمیم بگیرد در رویا زندگی کند، واقعیت حیات خود را تباه میکند. گیرم که چک سفیدامضایی برای فردای تسلیم شدن باشد که رویای غربگرایی تعبیر به خیر شود، پرسش اینجاست: این همه مدعیان اخلاق و فضیلت و... نزد خود و آیندگان احتمالی، چه توجیهی برای آموزه تسلیم بیچون و چرا مقابل رذلترین موجودات تاریخ دارند؟ پذیرش این سنخ از بردگی مطلق، به فرض محال که وضع را هم بهتر کند و جبران نسبی برخی بیتدبیریها باشد، ثم ماذا؟
نسخهپیچان تسلیم، چه سخنی با فرزندان خود دارند وقتی قرار است به بیشرمانهترین نسلکشی تاریخ فکر شود؟ درباره نابودکردن شهرها و زیرساختها چه باید بگویند؟ درباره بسیج کردن همه دلقکها و اراذل و اوباش برای به زانو در آوردن ملتها چه خواهند گفت؟ درباره ربودن یک رئیسجمهوری با استفاده از سریترین سلاحهای مخوف مولود نظام سرمایهداری؟ یا جنگافروزی بیپایان، اشغالگری در خود اروپا؟ نابودکردن اقتصادهای مستقل برای برقرار مانند سلطه دلار و هزاران هزار فاجعه دیگر؟
به نظر میرسد وقت آن رسیده ملت ایران، ایده جدیدی پیدا کند؛ ایدهای که هم با آن چیز بیشتری نمیتواند از دست دهد و هم با آن است که میتواند هویت جدید خود را معرفی و شرافتمندانه از آن دفاع کند. این ایده جدید، «مقاومت بیقید و شرط» است. مقاومت بیقید و شرط، به معنای نظامیگری بیخردانه یا تبختر و تکبر سیاسی نیست. مقاومت به معنای لجاجت و فقدان تدابیر و فنون سیاسی هم نیست. مقاومت به معنای متذکر شدن به هویت انسانی و اصرار بر حفظ مواریث انسان است: اینکه انسان، همّ دیگری را داشته باشد، ذات انسان است. اینکه انسان حب وطن و هموطن داشته باشد، عین انسانیت است. اینکه آدمیان اجازه داشته باشند در مساجد خود عبادت کنند، احترام به انسان است، اینکه انسان خانواده تشکیل دهد و به خانواده خود محبت داشته باشد و جامهدری نکند و بیعفتی خود را جار نزند، از شئون انسانبودن است. پذیرش مسؤولیت حفظ سنتهای انسانی از گذشته و انتقال آنها به آینده، همه نشانههای انسانبودن است. مقاومت بیقید و شرط، به معنای اصرار تام و تمام برای حفظ حدود انسانبودن در حد توان و عدم پذیرش مناسبت سلطهگری و سلطهپذیری در حد امکان است.
یکبار دیگر، صدر تا ذیل سخنان نخبگان سیاسی و غیرسیاسی را مرور کنید. همهجا سخن از منازعات نظامی و تقابلهای سیاسی است و گمانهزنی درباره برنده و بازنده جنگهای اکنون و آتی. کجای سخنان میتوانید آرمان و ایدهای را بیابید که توجهی به عمق فاجعه در حال تجربه داشته باشد؟ جهان رو به آنتروپی که کل حیات موجودات زنده آن در حال تهدیدشدن است، در کدام تریبون و با کدام آزمون به بحث گذاشته شده است؟ آیا نخبهای که نمیفهمد مرد سیاست و مرد جنگ، خود بهتر میداند کی باید جلو رود و کی عقب بنشیند و نیازی به تذکر گرفتن درباره کلیات این بدیهیات ندارد، نخبه است یا صرفاً یک قربانی جنگ رسانهای؟ آیا بهتر نیست نخبگان، آخرین همت خود را صرف این کنند تا معنای انسان را برای ابنای بشر روشن و با کنار زدن گل و لای فضای مجازی و هوش مصنوعی و سلاحهای کشتار جمعی و خانوادهستیزی و وطنستیزی و... مخاطب خود را متذکر معنای انسان کنند؟ آیا این بهترین موقعیت نیست که ایده مقاومت بیقید و شرط مطرح گردد و سر آن ایستادگی شود؟
آیا این مقاومت بیقید و شرط در مقابل انسانستیزی و انسانسوزی، آنقدر با ارزش نیست که همه آدمیان، بخشی از وجود خود را بدان اختصاص دهند به این امید که آیندگان دوباره آن را بخوانند و دوباره در آن تأمل کنند و دوباره آن را زنده کنند و به انسانهای آینده امانت دهند؟ آیا این بزرگترین کار نیست که از معنای انسان مراقبت کنیم و این امانت بزرگ نسلهای پیش از خود را از لابهلای مسخشدگان و روباتها و ماشینها نجات دهیم و به نسل آینده برسانیم؟
ایده مقاومت بیقید و شرط در برابر انحای متنوع و پیچیده انسانستیزی، بزرگترین ارزش زمانه ما است.
----------------------------
1- یادداشت نگارنده را «پاریس ملکوتی، داعش ناسوتی» مندرج در پایگاه سوره اندیشه نگاه کنید.
2- یادداشت نگارنده در روزنامه فرهیختگان را با عنوان «از غزه تا تهران؛ ایران و چرخش کانونی زمان» نگاه کنید.
3- «آینده سیاست و فقدان مسؤولیت سیاسی»، ویژهنامه فرهیختگان درباره آینده ایران، آذر و دی 1403