الهه درهشامی: جفری اپستین، مردی که روزگاری معلم مدرسهای معتبر بود، بعدها به یکی از ثروتمندترین و مرموزترین چهرههای اقتصادی دنیا تبدیل شد. او با روابط گستردهاش میان نخبگان سیاسی، اقتصادی و فرهنگی، زندگی دوگانهای داشت: ظاهری موفق و باشکوه در برابر جامعه و سایهای تاریک از اتهامات سنگین که شامل سوءاستفاده جنسی از دختران نوجوان و ایجاد شبکهای برای بهرهکشی جنسی بود. پرونده او که با دستگیریها، اعترافات قربانیان و اسناد دادگاهی همراه شد، نمادی از فساد پنهان در میان قدرتمندان شد؛ جایی که پول و نفوذ، عدالت را به بازی میگیرد و قربانیان اغلب در سکوت رها میشوند. اپستین نهتنها متهم به سوءاستفاده مستقیم بود، بلکه شبکهای از افراد قدرتمند را دور خود جمع کرده بود که در میهمانیهای خصوصیاش شرکت میکردند؛ میهمانیهایی که مرزهای اخلاق و قانون را در هم میشکستند. جالب است که بخشی از سینمای غرب، سالها پیش از افشای کامل ابعاد این پرونده، در فیلمهایی جسورانه و تاریک، چنین دنیایی را به تصویر کشیده بود؛ دنیایی که در آن نخبگان با ماسکهای ظاهری، به مراسمهای پنهان و شیطانی میپردازند. این فیلمها، انگار پیشگویی میکردند یا شاید بازتاب ناخودآگاه ترسها و واقعیتهای جامعه بودند. اگر از دید این آثار دنیا را ببینیم، ماجرای اپستین دیگر فقط یک پرونده قضایی نیست، بلکه نمادی از سقوط اخلاقی در بالاترین لایههای قدرت است؛ جایی که لذتهای ممنوعه با آیینهای تاریک درهم میآمیزد و انسانیت قربانی طمع و سلطه میشود.
این فیلمها اگرچه جریان اصلی روایت در سینمای آمریکا نیستند و عموما مواردی استثنایی به حساب میآیند اما به هر حال با کنار هم قرار گرفتنشان، تصویری کاملتر از پرونده اپستین برای ما میسازند: مردی که از یک معلم به نماد تاریکی تبدیل شد و میهمانیهایش نه فقط محل لذت، بلکه آیینهایی برای سلطه و نابودی بود و برخلاف ژستهای مدرنیستی، از قدرتمندان غربی چهرههایی بهشدت خرافاتی یا ساحرانی شیطانی نشان میدهد. در ادامه به مرور تعدادی از این فیلمها که در 4 دهه گذشته ساخته شدهاند پرداخته میشود.
جامعه
1989
برایان یوزنا
در Society، فیلم به شکلی مستقیمتر، بیپردهتر و هولناکتر از بسیاری آثار دیگر، طبقه اشرافی و نخبه را به تصویر میکشد؛ طبقهای که ظاهری کاملاً متمدنانه، آراسته و محترم دارد اما در میهمانیهای خصوصی و دور از چشم جامعه، به آیینهای شیطانی و جنسی افراطی میپردازد؛ آیینهایی که در آنها بدن انسانها بویژه بدنهای ضعیفتر و آسیبپذیرتر نه به عنوان موجود زنده، بلکه به عنوان ابزاری صرف برای لذت لحظهای و تقویت قدرت مطلق مصرف میشود. این فیلم با صحنههای شوکهکننده و غیرقابل تحملی که عمداً مرزهای تحمل مخاطب را در هم میشکند، نشان میدهد چگونه ثروت هنگفت و نفوذ بیحد، بهتدریج و بیصدا، مرزهای انسانی را محو میکند؛ مرزهایی که شامل همدلی، اخلاق و حتی مفهوم پایهای انسانیت میشود. افراد در این فیلم به مرور به موجوداتی پست، حیوانصفت و بیروح تبدیل میشوند؛ موجوداتی که دیگر نهتنها احساس گناه ندارند، بلکه از این سقوط لذت میبرند و آن را نشانهای از برتری طبیعی خود میدانند. از منظر این اثر، مراسمهای خصوصی اپستین چیزی فراتر از یک پرونده فردی یا یک شبکه سوءاستفاده جنسی نیست، بلکه آنها بخشی از یک فرهنگ گستردهتر، ریشهدار و پنهان در بالاترین لایههای جامعه هستند؛ فرهنگی که در آن شیطانپرستی نه به معنای پرستش شیطان با شاخ و دم، بلکه نمادی قدرتمند و دقیق از فساد مطلق، خودپرستی بیمارگونه و سلطه بیرحمانه بر ضعیفان است. در این فرهنگ، قدرت واقعی نه در پول یا عنوان، بلکه در توانایی بلعیدن دیگران بدون هیچ عواقبی تعریف میشود؛ تواناییای که افراد قدرتمند با حفظ ظاهر متمدنانه، کتوشلوارهای گرانقیمت، لبخندهای رسمی و سخنان زیبا در مجامع عمومی آن را پنهان میکنند اما در باطن، به وحشیگری کامل بازمیگردند. فیلم با نشان دادن این دوگانگی هولناک ظاهر زیبا و باطن وحشی تأکید میکند که چنین جوامعی نهتنها فاسد هستند، بلکه فسادشان ساختاری و سیستماتیک است؛ فسادی که بدون مجازات ماندن، آن را تشویق و تکرار میکند. صحنه نهایی فیلم که به «بلعیدن» یا مصرف کامل بدن ضعیفان معروف است، یکی از وحشتناکترین لحظات سینمای وحشت است؛ لحظهای که مخاطب نهتنها با چشم، بلکه با تمام وجودش احساس تهوع و خشم میکند. این صحنه نمادی از این واقعیت است که در بالاترین لایههای قدرت، ضعیفان دیگر انسان نیستند؛ آنها غذا، سوخت و وسیلهای برای تداوم برتری هستند. فیلم بدون هیچ پردهپوشی فریاد میزند که ظاهر متمدنانه نخبگان، تنها ماسکی نازک بر روی وحشیگری مطلق است؛ ماسکی که با کوچکترین فشار فرو میریزد و آنچه زیر آن پنهان شده، چهرهای غیرانسانی و ترسناک را نمایان میکند. احساس خشم سوزان و تهوع عمیقی که Society در مخاطب برمیانگیزد و خشم و تهوعی که گاهی تا مرز گریه یا فریاد کشیدن پیش میرود، دقیقاً همان خشم و تهوعی است که جامعه نسبت به پرونده اپستین و امثال آن احساس میکند؛ جامعهای که میبیند چگونه قدرتمندان بدون هیچ مجازات واقعی، زندگی دیگران را نابود میکنند، روحها را میشکنند و سپس با لبخند به زندگی عادی خود ادامه میدهند. این فیلم با بیرحمیاش، مخاطب را وادار میکند تا بپذیرد که تاریکی نه در حاشیه جامعه، بلکه در قلب قدرت پنهان شده است؛ جایی که افراد با ثروت و نفوذ، نهتنها جنایت میکنند، بلکه از آن لذت میبرند و آن را بخشی از طبیعت برتر خود میدانند. Society در نهایت هشداری تلخ و بیرحم است: اگر این فرهنگ ادامه یابد، اگر سکوت در برابر آن ادامه یابد، وحشیگری نهتنها متوقف نمیشود، بلکه همهگیر میشود و آنچه باقی میماند، جامعهای است که در آن انسانیت، نخستین و آخرین قربانی است.
چشمان کاملا بسته
۱۹۹۹
استنلی کوبریک
در Eyes Wide Shut، استنلی کوبریک با بیرحمی و دقت جراحیوار، جهانی را پیش روی مخاطب میگستراند که در آن مردی ثروتمند و بانفوذ، همچون دکتر بیل هارفورد، در عمق شبهای پررمز و راز نیویورک به میهمانیهای مخفیانهای پا میگذارد؛ مراسمی که نهتنها با ماسک و برهنگی کامل همراه است، بلکه آیینهای جنسی پیچیدهای را به نمایش میگذارد که قدرت و ثروت را با شهوت خام و کنترل مطلق درهم میآمیزد. این آیینها، با نورپردازی کمرنگ و موسیقی وهمآور، فضایی سنگین و هراسانگیز خلق میکنند؛ فضایی که انگار از دل کابوسهای تاریک بیرون آمده و مخاطب را دربر میگیرد، به گونهای که نفس کشیدن سخت میشود. فیلم با این تصویرسازی دقیق، انگار مستقیماً به مراسمهای خصوصی اپستین اشاره دارد؛ جایی که افراد قدرتمند از عرصههای سیاست، اقتصاد و فرهنگ، پشت درهای بسته عمارتهای مجلل یا جزایر خصوصی، با حضور دختران جوان و آسیبپذیر، به لذتهایی میپردازند که جامعه با سکوت یا انکار، از آن چشمپوشی میکند؛ لذتهایی که نه بر پایه رضایت متقابل، بلکه بر پایه سلطه و معامله بنا شدهاند. کوبریک، استاد بیبدیل سینمای روانشناختی، با نشان دادن مسیر تدریجی ورود یک فرد عادی مانند بیل که زندگی آرام و مرفهی دارد به این دنیای تاریک، تحلیلی عمیق و چندلایه از قدرت ارائه میدهد: قدرتی که ابتدا با وسوسه و جذابیت ظاهر میشود اما بهسرعت به تهدید و سکوت تبدیل میشود. بیل، پس از شنیدن اعترافات همسرش، شبانه به جستوجوی چیزی میرود که خودش هم دقیق نمیداند اما وقتی پایش به آن میهمانی باز میشود، با واقعیتی روبهرو میشود که مرزهای اخلاقی را محو کرده است. او میبیند چگونه نخبگان، با ماسکهایی که هویت واقعیشان را پنهان میکند، در حلقههای بسته، بدنها را همچون ابزاری برای تقویت سلطهشان مصرف میکنند. این قدرت، نهتنها بدنها را تسخیر میکند، بلکه روحها را هم در بند میکشد؛ روحهایی که در سکوت اجباری، در ترس از افشا و در چرخهای از انکار و فراموشی، نابود میشوند. کوبریک با دوربین آرام و دقیقش، لحظهبهلحظه این سقوط را ثبت میکند: از ورود بیل به عمارت، تا مواجهه با زن ماسکداری که هشدار میدهد و خودش را قربانی میکند، تا خروج پر از ترس و شوک او؛ همه اینها، نمادی از این است که ورود به دنیای قدرتمندان، خروج ندارد یا اگر داشته باشد با زخمهای عمیق همراه است. احساس خفقان و ناامیدی که در سراسر فیلم جاری است، همان احساسی است که بسیاری از قربانیان اپستین در مصاحبهها و دادگاهها توصیف کردهاند؛ جایی که اعتراض نهتنها بیفایده، بلکه به قیمت نابودی کامل تمام میشود. تصور کنید: دختری جوان که با وعده فرصت یا پول به چنین مراسمی کشانده میشود اما وقتی میخواهد حرف بزند، با تهدیدهای قانونی، مالی یا حتی فیزیکی روبهرو میشود. فیلم کوبریک با پایان باز و تلخش جایی که بیل و همسرش تصمیم میگیرند همه چیز را فراموش کنند این ناامیدی را به اوج میرساند؛ ناامیدی از سیستمی که قدرتمندان را مصون نگه میدارد و قربانیان را در سکوت دفن میکند. این تحلیل فراتر از داستان فیلم، به جامعه هشدار میدهد: وقتی قدرت بدون نظارت باشد، تاریکی نهتنها رشد میکند، بلکه همه چیز را میبلعد.
دروازه نهم
۱۹۹۹
رومن پلانسکی
تقریبا همزمان با کوبریک، رومن پلانسکی هم در The Ninth Gateروایتی از گروههای مخوف و زیرزمینی شیطانپرستان ارائه داد. این فیلم با فضای مرموز، سنگین و شیطانیاش که از همان لحظات نخست مخاطب را دربر میگیرد، داستان جستوجوی کتابی باستانی و ممنوعه را روایت میکند؛ کتابی که نهتنها آیینهای تاریک و پنهان را باز میکند، بلکه وعده قدرت مطلق، دانش برتر و سلطه بیحد را به همراه دارد. این کتاب که در نسخههای مختلف و با نشانههای رمزآلود پراکنده شده، برای نخبگان و مجموعهداران ثروتمند، چیزی فراتر از یک شیء قدیمی است؛ آنها حاضرند برای به دست آوردنش دروغ بگویند، فریب دهند، خیانت کنند و حتی قتل را مرتکب شوند. فیلم با دوربین آرام و نورپردازی کمرنگ که سایهها را زنده میکند، مراسمهای خصوصی را به شکل آیینهای جادویی و پیچیده نشان میدهد؛ آیینهایی که در آنها دانش ممنوعه با شهوت خام، سلطه روانی و میل به جاودانگی درهم میآمیزد و مرزهای واقعیت و توهم را محو میسازد. از منظر این اثر، جفری اپستین انگار یکی از همان شخصیتهای فیلم است؛ کسی که در جستوجوی نوعی قدرت فراتر از پول و نفوذ معمولی، مرزهای اخلاقی و انسانی را درنوردید و دیگران را بویژه دختران جوان و آسیبپذیر را قربانی این جستوجو کرد. او نهتنها شبکهای از افراد قدرتمند را دور خود جمع کرد، بلکه با ایجاد فضاهای خصوصی و دور از چشم، به نوعی آیین سلطه و کنترل پرداخت؛ جایی که دانش یا شاید بهتر است بگوییم رازهای پنهان قدرت با شهوت و بهرهکشی جنسی ترکیب شد و قربانیان را به ابزاری برای رسیدن به هدف تبدیل کرد. فیلم، بدون اشاره مستقیم به هیچ پرونده واقعی، این الگو را با دقت نشان میدهد: چگونه افرادی که در ظاهر متمدن و موفق به نظر میرسند، در خلوت به دنبال چیزی هستند که جامعه آن را ممنوع یا شیطانی میداند و برای به دست آوردنش هر هزینهای حتی نابودی روح دیگران را میپردازند. در فیلم The Ninth Gate، شخصیت اصلی یک دلال کتاب که ابتدا فقط دنبال سود مالی است بهتدریج در این تاریکی غرق میشود و متوجه میشود که دانش واقعی، قیمت سنگینی دارد؛ قیمتی که شامل از دست دادن انسانیت، پذیرش دروغ و در نهایت، معامله با چیزی است که دیگر قابل بازگشت نیست. این فرآیند دقیقاً بازتاب همان چیزی است که در شبکه اپستین دیده شد: افرادی که ابتدا با وعدههای ساده وارد میشوند اما به مرور، بخشی از سیستم فساد میشوند و برای حفظ جایگاه یا قدرت بیشتر سکوت میکنند یا حتی فعالانه شرکت میکنند. احساس رمزآلود، هراسانگیز و گاهی جذاب ممنوعهای که در سراسر این فیلم موج میزند، هراسی که مخاطب را وادار میکند نفسش را حبس کند و همزمان کنجکاو بماند که آیا پایان این جستوجو، پیروزی تاریکی است یا نه، همان هراسی است که جامعه نسبت به عمق فساد نخبگان احساس میکند؛ فسادی که انگار هیچ پایانی ندارد، هیچ مرزی نمیشناسد و هر بار که افشا میشود، لایهای جدید و تاریکتر از خود را نشان میدهد. فیلم با پایانبندی مبهم و بحثبرانگیزش، جایی که شخصیت اصلی به آستانهای میرسد که دیگر نمیتوان بازگشت، مخاطب را در ابهام رها میکند؛ ابهامی که دقیقاً شبیه واقعیت پروندههایی مانند اپستین است.
چشمان پرستاره
۲۰۱۴
کوین کولش و دنیس ویدمایر
در Starry Eyes با لحنی وحشتآور و روانشناختی که مخاطب را در عمق کابوسهای درونی فرو میبرد، داستان دختری جوان و جاهطلب را روایت میکند که در جستوجوی موفقیت در دنیای پرزرقوبرق هالیوود، گام به گام وارد شبکهای تاریک و شیطانی میشود؛ شبکهای که با لبخندهای فریبنده و وعدههای درخشان شهرت، او را میفریبد اما در پس این ظاهر جذاب، بدن و روح او را به عنوان بهایی سنگین میطلبد و هیچ رحمی نمیشناسد. این فیلم، مراسمهای خصوصی را نه به عنوان میهمانیهای ساده، بلکه به شکل آیینهای قربانی هولناک نشان میدهد؛ جایی که جاهطلبی کورکورانه، انسان را همچون طعمهای بیدفاع به سوی تسلیم کامل در برابر نیروهای تاریک و ناشناخته میکشاند و هر قدم جلوتر، زنجیرهای نامرئی را محکمتر میکند تا جایی که فرار ناممکن میشود. از دید این اثر، پرونده اپستین نه فقط یک داستان ساده از سوءاستفاده جنسی، بلکه نمادی از نوعی معامله شیطانی عمیق و ویرانگر است: دختران جوان و پرامید، با وعدههای دروغین پول، فرصتهای شغلی یا حتی ورود به دنیای نخبگان، فریب میخورند و در چرخهای بیپایان از بهرهکشی گرفتار میآیند؛ چرخهای که ابتدا با هیجان آغاز میشود اما بهزودی به کابوسی تبدیل میشود که روح را میخورد و جسم را نابود میکند. تحلیل فیلم، با دقت و عمقی که مخاطب را به فکر وامیدارد، نشاندهنده این واقعیت تلخ است که چگونه سیستمهای قدرت، همچون شکارچیان ماهر در تاریکی، افراد آسیبپذیر را شناسایی و شکار میکنند؛ با وعدههای دروغین و شیرین که مانند طعمهای وسوسهکننده عمل میکنند، آنها را گامبهگام به سوی قربانی شدن میکشانند و در نهایت، هیچ اثری از انسانیت باقی نمیگذارند. احساس ترس و انزجار عمیقی که در فیلم Starry Eyes موج میزند همان انزجاری است که جامعه نسبت به سکوت مرگبار نخبگان در برابر اپستین احساس میکند؛ نخبگانی که با چشمهای بسته و لبهای دوخته، بر جنایات آشکار چشمپوشی میکنند تا جایگاه لرزان خود را در اوج قدرت حفظ کنند و در این سکوت، تاریکی را اجازه میدهند تا بیشتر ریشه بدواند. این فیلم، تغییر تدریجی شخصیت اصلی را از دختری امیدوار به موجودی شکسته و تسلیمشده نشان میدهد. آیا سیستمهایی که ظاهراً برای موفقیت ساخته شدهاند، در واقع تلههایی برای نابودی روح نیستند؟ در نهایت فیلم Starry Eyes نهتنها یک داستان وحشت، بلکه هشداری روانشناختی است؛ هشداری که فریاد میزند وقتی قدرت و شهوت درهم میآمیزند، انسانیت نخستین قربانی است و سکوت جامعه، این چرخه شیطانی را ابدی میسازد.
دو بار چشمک بزن
۲۰۲۴
زوئی کراویتز
فیلم Blink Twice نیز با تمرکز دقیق و وحشتآور بر دختری جوان به نام فریدا که همراه دوستش به جزیرهای خصوصی و دورافتاده دعوت میشود، تصویری عمیقاً ترسناک و واقعی از میهمانیهای نخبگان ارائه میدهد؛ میهمانیهایی که در ظاهر پر از تجمل، آزادی بیحد و لذتهای بیپایان است اما در باطن به صحنهای از کنترل مطلق، سوءاستفاده جنسی سیستماتیک و نابودی اراده تبدیل میشود. فیلم با مهارت بالای روانشناختی، نشان میدهد چگونه داروها بویژه نوعی گل نادر که عصارهاش باعث فراموشی کامل میشود همراه با کنترل ذهن و سوءاستفاده جنسی شبانه، بخشی جداییناپذیر از بازی قدرت در این فضا هستند؛ جایی که مردان قدرتمند نهتنها بدنها را، بلکه خاطرات و واقعیت قربانیان را هم تسخیر میکنند تا هیچ اثری از جنایت باقی نماند. این فیلم، احساس سردرگمی عمیق، ترس پنهان و سپس خشم سوزان قربانی را به بهترین شکل ممکن منتقل میکند: دختری که ابتدا فریب جذابیت ظاهری، ثروت هنگفت و وعدههای زندگی رویایی را میخورد؛ لبخندهای گرم، میهمانیهای بیپایان کنار استخر، غذاهای لوکس و حس آزادی مطلق، او را به دام میکشاند اما بهتدریج با نشانههای کوچک و آزاردهنده مانند سردردهای مرموز، احساس گمشده بودن و ناپدید شدن دوستش متوجه تاریکی پنهان زیر این ظاهر درخشان میشود. این فرآیند تدریجی آگاهی، مخاطب را همراه شخصیت اصلی میبرد: از هیجان اولیه به شک، از شک به وحشت و از وحشت به تصمیم برای مقابله. از دید این اثر، پرونده اپستین نمادی دقیق و تلخ از این واقعیت است که چگونه جزایر خصوصی، عمارتهای مجلل و مکانهای دور از دسترس قانون، به زندانهایی نامرئی برای قربانیان تبدیل میشوند؛ جایی که آزادی ظاهری بدون تلفن همراه، بدون راه فرار آسان، بدون شاهد خارجی، فقط پوششی نازک برای بردگی کامل، بهرهکشی جنسی و کنترل روانی است.
قربانیان در این زندانها نهتنها جسمشان، بلکه ذهنشان هم زندانی میشود؛ هر شب جنایت تکرار میشود و هر صبح با فراموشی اجباری، چرخه از نو آغاز میشود. تحلیل فیلم با عمق و دقت، نشان میدهد قدرت واقعی نه صرفاً در پول یا ثروت، بلکه در توانایی فراموش کردن جنایات و کنترل کامل روایت است؛ قدرتی که اجازه میدهد مجرمان بدون ترس از افشا، زندگی خود را ادامه دهند، در حالی که قربانیان در چرخهای از انکار و سردرگمی گرفتار میمانند. این کنترل روایت، همان چیزی است که در پروندههای واقعی مانند اپستین دیده میشود: جایی که قربانیان سالها با خاطرات مبهم و ترس از عدم باور شدن سکوت میکنند و قدرتمندان با نفوذ و پول، داستان را به نفع خود میچرخانند. احساس ناامیدی عمیق و خردکنندهای که در فیلم Blink Twice موج میزند، ناامیدی از سیستمی که قربانی را تنها میگذارد، ناامیدی از اینکه حتی نزدیکترین افراد ممکن است شریک جرم باشند، دقیقاً یادآور درد واقعی قربانیانی است که سالها در سکوت ماندند، خاطراتشان را سرکوب کردند یا با تهدید روبهرو شدند، تا بالاخره با شجاعت یا شواهد، صدایشان شنیده شود. فیلم با پایانبندیاش که چرخه انتقام و عدالت را نشان میدهد، نهتنها وحشت را به اوج میرساند، بلکه هشداری میدهد: وقتی قدرت بدون مرز و نظارت باشد، مکانهای خصوصی به جهنمی تبدیل میشوند که در آن انسانیت قربانی شهوت و سلطه میشود. Blink Twice فراتر از یک تریلر روانشناختی، آیینهای تلخ از واقعیتهای پنهان جامعه است؛ جایی که جذابیت ثروت، ماسکی برای تاریکی است و سکوت، بزرگترین سلاح قدرتمندان. این اثر، مخاطب را وادار میکند تا بپرسد: اگر چنین جزیرههایی وجود داشته باشند، چند نفر هنوز در سکوت گرفتارند؟ و اگر صدایشان شنیده نشود، تاریکی تا کجا ادامه خواهد یافت؟