
میلاد جلیلزاده: پیرنگ ساده و خلاصه شده اتفاقی که رخ داده این است: اواخر زمستان سال ۱۴۰۳ که اوایل سال میلادی ۲۰۲5 بود، یک انیمیشن کوتاه ایرانی به نام «زیر سایه سرو» با موضوعی ضدجنگ، جایزه اسکار گرفت. برخلاف سالهای گذشته که توجه مردم ایران به رویدادهای فرهنگی و سینمایی غرب خیلی بالا بود، این بار به چنین اتفاقی توجه چندانی نشد و 2 برنده این جایزه هم موقع دریافت آن رفتارهایی کردند و حرفهایی زدند که نهتنها رنگ و بوی سیاسی داشت، بلکه برای ایرانیها تحقیرآمیز بود. بعد به فاصله حدود 3 ماه از جایزه دادن آمریکاییها به یک انیمیشن ضدجنگ ایرانی، ارتش ایالات متحده در حمایت از رژیم صهیونیستی به ایران حمله کرد و حالا در آستانه سالگرد همان جایزه و تحت شرایطی که تنشهای امنیتی بین ایران و آمریکا بالا گرفته، برندگان آن جایزه خواستار حمله نظامی آمریکا به ایران شدهاند. بودجه این انیمیشن از کجا آمده بود؟ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. سازندگان آن چه جایگاه و چه مهارتهایی به لحاظ فنی و هنری داشتند؟ خیلی پایین. آنها یک کار ساده کوتاه را ۶ سال طول دادند در حالی که همه میدانیم انیمیشنسازان داخلی ایران با چه امکانات کمی، در زمان یکساله، آثاری بلند با کیفیتی بالاتر یا لااقل در همین حد تولید میکنند. حمایت این 2 انیمیشنساز از رضا پهلوی و حمله آنها به کسانی که موافق بازگشت سلطنت نیستند هم زاویه دیگری از این پیرنگ کلی است و میدانیم که حمایت از ربع پهلوی عملاً به معنای حمایت از رژیم اسرائیل است و اتفاقاً آنها در این مورد هم علناً صحبت کردهاند. چنانکه اشاره شد افکار عمومی ایران برخلاف سالهای قبل به دریافت این جایزه توجهی نکرد و حالا به موضعگیری این 2 نفر درباره جنگ و شازده و رژیم اسرائیل، حتی کمتر از اصل خود جایزه توجه شده است. نکته اما این است که این داستان در هر کدام از اجزای خود به چه چیزهای دیگری ارجاع میدهد که میتوان بحث آنها را به طور جداگانه و مبسوطتر باز کرد. جامعه ایران دیگر مرعوب عناوین جشنوارهای غرب نیست و کمترین اهمیتی به آنها نمیدهد اما در میان بخشی از نخبگان و تصمیمگیران اصلی تغییری ایجاد نشده است و به همین دلیل از 2 نفری که از ابتدا میشد فهمید گرایشی واضح به غرب دارند و ایدهآلشان مهاجرت است و به لحاظ فنی و هنری هم ویژگیای نداشتند، چنین حمایت عجیب و کمسابقهای صورت میگیرد و کار به اینجایی میرسد که دیدیم. در ادامه، این داستان که از ابتدای رخ دادنش تا رسیدن 2 شخصیت اصلی آن به حمایت از حمله نظامی به ایران، کمتر از یک سال طول کشید، کمی بیشتر باز میشود تا زوایای آن مورد بررسی قرار گیرد. در ضمن مروری بر مواضع حسین ملایمی و شیرین سوهانی شده که به لحاظ شدت تناقضات آن و وقیحانه بودنشان ممکن است شوکهکننده به نظر برسد اما اگر دقت کنیم چیز عجیبی رخ نداده و آنچه میبینیم، نتیجه قابل حدس و تصور برای همین مسیری است که طی شده. البته از یک جنبه دیگر هم میتوان به ماجرا نگاه کرد. همه این اتفاقات که به علنی شدن مواضع و روبازی کردن برگزارکنندگان رویدادهای غربی و عوامل فارسیزبانشان منجر شد، به نوعی باعث روشن شدن تکلیف خیلی چیزها میشود. تا پیش از این انرژی زیادی در رسانهها و میان نخبگان ایرانی صرف میشد تا این نکته به اثبات برسد که چنین رویدادهایی سیاسی هستند و نمیتوانند مبنای ارزشگذاری هنری قرار بگیرند اما حالا آنها خودشان علنا روی سیاسی بودن مواضع و معیارهایشان تاکید میکنند.
* ما دیگر در ایران نیستیم؛ بمبارانش کنید!
به طرز حیرتانگیزی، اینها اظهارات کسانی است که تا کمتر از یک سال پیش کسی آنها را نمیشناخت و اگر حالا نامی بلند کردهاند، به واسطه تولید یک فیلم کوتاه ضدجنگ است. به گفته حسین ملایمی و شیرین سوهانی، فیلمسازان ایرانی برنده اسکار، «دعوت از یک ابرقدرت برای حمله به کشور خودمان، کاملاً ناامیدکننده است اما ما دقیقاً همینجا هستیم». آنها پس از بیان مطالبی در ضدیت با جمهوری اسلامی که کپی بدون خلاقیتی از اظهارات راست افراطی ایالاتمتحده علیه نظام حاکم بر ایران است، میگویند: «در این شرایط، ایرانیان به خیابانها آمدند، نه صرفاً برای آزادی بیان، بلکه برای حق بقا». این تاکید آنها که مردم ایران آزادی بیان نمیخواهند، کد مشخصی دارد و کاملا عامدانه و آگاهانه بیان شده است. آنها حتی برای توجیه خواستهای که خودشان هم اعتراف میکنند بیمنطق، خائنانه و شوکهکننده است، کار را تا جایی پیش میبرند که میگویند: «گزارشهای معتبر حاکی از احتمال استفاده از سلاحهای شیمیایی علیه غیرنظامیان است». بعد میگویند: «هیچ ملتی از حمله خارجی به خاک خود استقبال نمیکند اما ایرانیان، که با رژیمی بدون هیچ محدودیت اخلاقی یا معنوی روبهرو هستند، هیچ وسیله موثری برای دفاع از خود ندارند. اصل «مسؤولیت حفاظت» روشن میکند که جامعه بینالمللی تعهد اخلاقی برای مداخله نظامی دارد». معلوم نیست چه کسی به آنها نمایندگی مردم ایران را داده تا از جانبشان سخن بگویند اما این پدیده جدید نیست و اپوزیسیونی که مبنایی بر حمایت حداکثری مردم از خودش را ندارد، پیشاپیش راه را بر هر انتخاباتی بسته و حرف از این میزند که مردم ایران آزادی نمیخواهند تا هر سنجشی برای محک میزان واقعی هوادارانش را مسدود کند. آنها در ادامه توضیح میدهند: «منظور ما اشغال نیست، بلکه عملیات هدفمند با دقت جراحی است: حذف رهبران رژیم، مختل کردن منابع مالی و شبکههای فرماندهی و قادر ساختن مردم ایران برای بازپسگیری آینده خود». البته این حرف به دلیل مخالفت آنها با اشغال ایران بیان نمیشود، بلکه تلاش برای قانع کردن آن بخش از الیت سیاسی غرب است که اعتقاد دارد ورود به رزم زمینی با ایران بهمثابه فرو رفتن در باتلاق است و به همین دلیل از مداخله نظامی حذر دارد.
این 2 نفر در این اظهاراتشان پیش از اینکه حتی یک قدم واقعی به سمت ضعیف کردن حکومت مستقر در ایران حرکت کرده باشند، شروع به تکفیر باقی گروههای منتقد یا اپوزیسیون به غیر از سلطنتطلبان میکنند و میگویند: «برخی گروهها، بویژه برخی فعالان طرفدار فلسطین و بخشهایی از چپها، به دلیل پیوند نام شاهزاده رضا پهلوی با این قیام و به دلیل ترس از احیای سلطنت، سکوت کردهاند. شاهزاده رضا پهلوی در حال حاضر تنها رهبر انتقالی است. او متعهد شده است برای تعیین نظام سیاسی آینده، در ایران همهپرسی برگزار خواهد شد اما حتی اگر ایرانیان بازگشت سلطنت را انتخاب کنند، کسانی که واقعاً به دموکراسی اعتقاد دارند باید به خواست مردم احترام بگذارند؛ حتی زمانی که با ترجیحات شخصی آنها در تضاد باشد».
شاید تاکید بیش از حد این 2 نفر و افراد دیگری مثل آنها روی رضا پهلوی به عنوان آلترناتیو جمهوری اسلامی در نظر خیلیها عجیب باشد، چرا که بهراحتی میشد با تاکید روی گزینههای دیگری غیر از سلطنت، وجاهت بیشتری برای اپوزیسیون ایرانی فراهم کرد اما ماجرا این است که رضا پهلوی اکنون به اصلیترین گزینه رژیم صهیونیستی تبدیل شده و تقریباً تمام کسانی که با حمایت از او همه را متعجب میکنند، توسط لابی صهیونیستی هدایت شدهاند. اتفاقا این 2 نفر هم در ادامه صحبتهایشان چیزهایی میگویند که موضع آنها را درباره فلسطین و اسرائیل تا حدودی بیشتر روشن میکند: «برخی فعالان ترجیح میدهند چشم خود را بر آنچه اکنون در ایران اتفاق میافتد ببندند، زیرا رژیم ایران را به عنوان یک دولت طرفدار فلسطین در نظر میگیرند. حمایت جمهوری اسلامی از آرمان فلسطین عمدتاً تاکتیکی است و ناشی از منافع سیاسی خود است تا نگرانی برای جان فلسطینیان». نهایتا با لحنی تهدیدآمیز میگویند: «کسانی که ادعای دفاع از حقوق بشر را دارند در حالی که در مقابل کشتارها در اینجا سکوت میکنند، باید عواقب اخلاقی و تاریخی آن را در نظر بگیرند». آنها جملاتشان را با اظهارات چندشآوری که هم ضدملی هستند و هم در قبال ترامپ، لحنی چاپلوسانه و ملتمسانه دارد به انتها نزدیک میکنند و میگویند: «اگر رهبران جهان، از جمله رئیسجمهور ایالاتمتحده، با سرنگونی رژیم ایران و بازگرداندن قدرت به مردم، مسؤولیت اخلاقی خود را انجام دهند، نام آنها با افتخار در حافظه تاریخی ایرانیان و وجدان جهان به یادگار خواهد ماند». وعده میدهند که اگر این امر محقق شود، «ایران میتواند به شریکی قابل اعتماد و منبعی برای ثبات منطقهای و جهانی تبدیل شود که به نفع همه خواهد بود». منظورشان از همه، چنانکه ادبیات و جهانبینی این گروهها برای اکثر فارسی زبانان آشناست، تنها شامل بلوک سیاسی و امنیتی غرب میشود. آنها به شکل خامباورانهای تصور کردهاند که میتوانند وعده بدهند اگر ایران را اشغال کنید و دست ما بدهید، این کشور بزرگ و مهم و پر از منابع ثروت، تبدیل به کشوری در مدار بلوک غرب خواهد شد که برای شما هم بهتر است. خیلی عجیب است که این افراد فکر میکنند خود غربیها تا به حال این را نمیدانستند و اگر به ایران تجاوزی صورت نگرفته یا در حد اشغال زمینی نبوده، به دلیل ندانستن همین نکته و فکر نکردن به آن است، نه دشواری یا ناممکن بودنش. اینکه دولتمردان آمریکا تا چه حد بابت اظهار نظر افرادی مثل حسین ملایمی و شیرین سوهانی برای حمله به ایران مجاب شوند، بحثی نیست که اهمیت اصلی را داشته باشد، چرا که چنین باوری بسیار سادهلوحانه به نظر میرسد. بحثی که در اینجا اهمیت اصلی را پیدا میکند، توجه به سینمای جشنواره ایران است که چنین خروجیهایی میدهد. با نفوذ لابی صهیونیستی، هالیوودیها به 2 نفر جایزه اسکار میدهند تا سال بعد بتوانند درخواست حمله به ایران را از آمریکا بکنند و همین نشان میدهد سینمای جشنوارهای چقدر معتبر است و جوایز آن را تا چه حد میتوان به واقع افتخاری برای فرهنگ ملت ایران دانست. در ادامه مروری تحلیلی و جزئینگرتر بر این پدیده، با تأکید و تمرکز بر ظهور این 2 نام و رونمایی از موضع نهایی آنها شده است.
* بچهزرنگهای همیشه بازنده
سال گذشته خبر رسید یک انیمیشن کوتاه ایرانی برنده جایزه اسکار شده است؛ یک اثر ضدجنگ. این اثر تولید مشترک حسین ملایمی و شیرین سوهانی در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود و حداقل ۶ سال برای تولید آن زمان صرف شد. یک انیمیشن صامت که تبعات جنگ بر یک آدم غیرنظامی و خانوادهاش را نشان میداد. نخستین نکتهای که در مورد این اتفاق میتوانست مورد توجه قرار گیرد، اتفاقاً مورد توجه قرار نگرفتن چنین اثری توسط مردم ایران و اهمیت ندادن آنها به این جایزه بود. تا چند سال پیش از آن وقتی یک فیلم ایرانی از بخش جنبی یک جشنواره درجه 2 و 3 غربی هم جایزه میگرفت، خبر آن بیشتر بازتاب پیدا میکرد و بیشتر دربارهاش بحث میشد اما حالا کسی چندان به این موضوع وقعی ننهاد. رسیدن جامعه ایران به چنین نقطهای، از دالان اتفاقات متعددی گذشته بود و کار رفتهرفته به آنجا کشید که حتی اهمیت معروفترین رویداد سینمایی جهان، یعنی جشن آکادمی اسکار هم برای مردم ایران تا این حد پایین آمد. این یعنی اگرچه این جشنها و جشنوارهها و به طور کل سازمانهای فرهنگی غربی هنوز ممکن است روی بخشی از نخبگان فرهنگی و سینمایی ایران تاثیر داشته باشند اما تاثیرشان روی افکار عمومی و توده جامعه را از دست دادهاند. چندی بعد که به فیلم جعفر پناهی نخل طلای کن داده شد و این فیلم به عنوان نماینده فرانسه به اسکار رفت، چنین موضوعی بیشتر روشن شد. مردم اگرچه نسبت به موضعگیریهای سیاسی و علنی جشنواره کن در قبال ایران واکنشهایی نشان دادند اما خود فیلم اصلاً جدی گرفته نشد و چندان کسی را نمیشد پیدا کرد که آن را دیده باشد. وقتی ملایمی و سوهانی در مراسم اسکار روی استیج رفتند تا جایزهشان را بگیرند، به قدری رفتار آنها در به کار بردن کلیشههای سیاسی و اجتماعی که متناسب با دیده شدن در چنین رویدادهایی هستند واضح بود که ظن سیاسی بودن جایزه و بیاهمیتی خود فیلم را بیش از پیش تقویت کرد. آنها فقط میگفتند از یک چیز خوشحال هستند؛ از اینکه بالاخره موفق شدند ویزا بگیرند و به آنجا بیایند. این 2 نفر در حقیقت بیشتر از مجسمه اسکار، برندگان ویزا بودند و آنچه اهمیت اصلیتر را برایشان داشت، چنانکه به طور واضح بر زبانش آوردند، اجازه ورود به خاک آمریکا بود. مساله ساخته شدن این فیلم هم نکات درخور توجهی داشت. صرف زمانی ۶ ساله برای تولید یک انیمیشن کوتاه که طبعاً هزینههای تولید را هم بالاتر میبرد، نشان میداد این 2 نفر به معنای فنی و خصوصاً صنعتی نمیتوانند فیلمساز انیمیشن باشند. کیفیت کار آنها به لحاظ فنی چیزی افزون بر انیمیشنهای بلند ایرانی نداشت که اخیراً سرعت ساخت آنها از مرحله فیلمنامه و پیشتولید تا خروجی نهایی به یک سال رسیده است و نکته مهمتر این است که اتفاقاً برخلاف چیزی که آنها سعی داشتند وانمود کنند، امکاناتشان از این تولیدکنندگان انیمیشن بلند بیشتر هم بوده و حتی تاخیر ۶ ساله مانع از اختصاص بودجه به آنها نشده است. به عبارت سرراستتر، این 2 نفر در یک رقابت فنی و هنری برابر با باقی انیمیشنسازان ایرانی در قعر جدول قرار میگرفتند و راهی برای مطرح شدن نداشتند جز وصل شدن به سیستم جشنوارهای غرب. پیش از این ممکن بود در ایران خیلیها جوایز جشنها و جشنوارههای غربی را سندی بر بالا بودن مهارت یک هنرمند و استاندارد بالای کیفی در اثرش بدانند اما همانطور که اشاره شد، به قدری در این چند سال اخیر سیاسیکاریها زیاد شد و تا حدی کیفیت کارهای ضعیفی که به دلایل سیاسی ارج میدیدند پایین آمد که باعث شد این باور هم فرو بریزد و همین شد که به این مجسمه اسکار در داخل ایران توجه چندانی نشد. القصه اینکه اگرچه هالیوودیها به یک انیمیشن ضدجنگ ایرانی جایزه اسکار دادند اما ایالاتمتحده در همان سال میلادی به ایران حمله نظامی کرد. حالا آیا این جایزه را باید اهدا شده از طرف بخشی از جامعه آمریکا، مثلاً دموکراتها که در هالیوود دست بالاتر پیدا کردهاند دانست و حمله به ایران را صرفاً گردن ترامپ و جمهوریخواهان انداخت؟ اگر این را بپذیریم، اندکی توانستهایم موضع سیاستزده سینمای جشنوارهای را توجیه کنیم اما نکته اینجاست که نهتنها آن دموکراتهای هالیوود یا هر گروه دیگری حمله به ایران را محکوم نکردند، بلکه سازندگان این انیمیشن خواستار حمله نظامی ترامپ به ایران شدهاند و به هواداری از اسرائیل پرداختند و ضمن حمایت از رضا پهلوی، به کسانی که ترجیحات دموکراتیک دارند و نمیخواهند بازگشت سلطنت را حتی در حد ایده بپذیرند، حمله میکنند. این همان اتفاقی است که نظیر آن برای جعفر پناهی هم افتاد و او هم بعد از عمری حمله به جمهوری اسلامی ذیل عناوینی که محتوای مردمسالاری و تمرکززدایی از قدرت داشتند، حالا به اردوگاه حمایت از پهلوی پیوسته و با همپیمانان اسرائیل، همپیمان شده است. البته باید گفت نه تغییری در مواضع پناهی ایجاد شده نه حسین ملایمی و شیرین سوهانی و نه دیگر افرادی از قبیل آنها. همه اینها از ابتدا نشانههایی در رفتار و صحبتهایشان داشتند که مشخص میکرد به این سو متمایل هستند و حالا وقت کنار رفتن پردهها و رونمایی از چنین چهرههایی رسیده است. آنچه تحت عنوان سینمای جشنوارهای شناخته میشود، یکی از ویرانگرترین پدیدهها در ساختار سینمای ایران بود که نهتنها سینمای صنعتی را از مدارش خارج کرد و به آن ضربه اساسی زد، بلکه به جنبههای روشنفکری داخلی هم صدماتی زد و یک سینمای اجتماعی مستقل که نه بر اساس الگوها و سفارشات خارجی، بلکه بر اساس دغدغهها و نیازهای داخلی ایران مسائلش را طرح کند، نتوانست درست جا و پا بگیرد. از طرف دیگر این جریان باعث شد با نوعی پدیده زرنگی در سینمای ایران مواجه شویم که جای کیفیت را میگرفت. یعنی فقط لازم بود یک فیلمساز زرنگ باشد و فرمولهای دیده شدن در این فستیوالها را بداند. او دیگر لازم نبود هنرمند قابلی هم باشد و همین شد که بیهنران سینمای ایران، به یک جریان مدعی برتری هنری تبدیل شدند و رقابت بر سر کسب مقامهای بالاتر، ابزار دیگری غیر از بالاتر بردن کیفیت کارها پیدا کرد.