
زهرا محسنیفر: خیال کن در بحبوحه جنگ ایران و عراق، وسط صحرایی بیآب و علف در مرز مغولستان، لباس سبز نظامی را بکنی و کتانی و شورت ورزشی بپوشی و با اَرِنج حاجحسن وارد مستطیل سبز شوی و بخواهی بدون یک روز سابقه فوتبال حرفهای و فقط با تکیه بر غیرت ایرانی، تیم فوتبال فلان شهر چین را درهم بکوبی تا به پروفسور «خ» ثابت کنی حرفش درباره دقت موشکها اشتباه بوده و یک بحث بیپایان بینتیجه را با یک بازی ۹۰ دقیقهای به سرانجام برسانی. اسم این کار بختآزمایی است یا مدیریت بحران یا هنر مذاکره، هرچه هست، وقتی حاجحسن دید پروفسور چینی درباره دقت موشکهایی که قرار است به ایران بفروشد، لاف میزند و لاطائلات میبافد و از خر شیطان پایین نمیآید، پیشنهاد داد مسابقه فوتبالی بگذارند و هر که برنده شد، حرف آخر را درباره موشکها همو بزند. فقط آنجایش را نخوانده بود که پروفسور بیاید و رکب بزند و بخواهد یک تیم فوتبال حرفهای را جلوی حاجحسن و حاجامیر و بقیه لژیونرهای ایرانی بچیند. به هر حال کاری بود که شده و تیم مذاکرهکننده ایرانی نباید میدان را خالی میکرد اما نتیجه مسابقه؟ تیم چینی لوله شد و حاجامیر آنجا از حاجحسن آموخت برای فرمانده تراز، بنبست معنایی ندارد؛ یا راهی مییابد یا راهی میسازد.
از سال ۶۳ که تکتیراندازی را کنار گذاشته و در واحد موشکی تنش به تن حاجحسن خورده بود، از این بنبستشکنیها زیاد دیده بود. اصلاً با همین روحیه بولدوزری، واحد خمپارهای را توپخانهای کرده و توپخانهای را به موشکی ارتقا داده بودند. حاجامیر قبل از آنکه دست در دست حاجحسن، صنعت موشکی ایران را سر پا کند، یک بار شهید شده بود! حداقل آمار بنیاد شهید این را نشان میداد. ۱۰ سال دوندگی لازم بود تا بتواند به بنیاد شهید ثابت کند زنده است و اگر آن زنجیر و پلاک را بعد از عملیات کربلای ۴ تحویل واحد پشتیبانی داده بود و با خودش به خانه نمیبرد، اسمش وارد فهرست شهدا نمیشد. درست همان موقعی که «امیر حاجیزاده» هنوز از نظر بنیاد شهید، شهید محسوب میشد و «حسن طهرانیمقدم» داشت جامه برازنده پدر موشکی را تن میزد، همان ایام کلنگ ساخت کارخانه موشکسازی را زمین زدند. سال ۶۶ فقط ۸ نفر متخصص بودند که دور هم جمع شده بودند تا موشک هوا کنند. انگیزهشان برای شقالقمر، فقط یک عبارت ساده سهحرفی بود که رئیسجمهور وقت به آنها گفته بود و مثل سوخت جت، بیوقفه و پرشتاب به پیش میراندشان: «نترسید! برید جلو». موجودی زرادخانهشان آن روزها فقط ۴۰ فروند موشک خارجی بود که با چه خون دلی از سوریه و لیبی و کرهشمالی آورده بودند. موشکهایی که باید یکی در میان دل و رودهشان را بیرون میریختند تا مهندسی معکوس کنند و با دستنخوردههایشان به جنگ صدام بروند. صدامی که دستش روی دکمه موشکباران بود و پشتش به کمکهای پیدا و پنهان ۸۰ کشور دنیا گرم. همین جنگ نابرابر بود که پای آنها را به مرز مغولستان کشانده بود تا شاید چیزی از سرزمین اژدها دشت کنند و به ایران بیاورند.
آتش جنگ ایران و عراق که سرد شد، اتحاد جماهیر شوروی از هم پاشید. جمهوریهای استقلالیافته مثل اینکه به سرشان زده بود که چوب حراج به جنگافزارهایشان بزنند. کشورهای تکهپاره، موشکهای «اسکاد بی» را به ثمن بخس میفروختند. خیال کن 250 برابر ارزانتر از قیمتهای قبل! یعنی تقریبا رایگان. فرصت بینظیری بود که شاید تا فروپاشی بعدی یک اتحاد جماهیر دیگر یا یک ایالات متحده دیگر در طول تاریخ تکرار نمیشد. این شد که ارکان دفاعی کشور متفقالرأی و مصمم، عزم یک خرید انبوه کردند. همه راضی بودند الا یک نفر. همانی که بنا بود حرف آخر را بزند. همانی که به حاجحسن و حاجامیر گفته بود نترسید و جلو بروید؛ رئیسجمهوری که حالا رهبر شده بود و فرمانده کل قوا. تا جوش خوردن یک معامله شیرین، برگ سفارش کالا فقط مهر رهبری را کم داشت اما آقا هیچجوره با واردات موشک کنار نمیآمدند و حکماً آن روزها داشتند به صادرات فکر میکردند.
وقتی فرماندهان شوکه شدند و به درِ بسته خوردند، چارهای نبود جز اینکه بروند سراغ همان کارخانهای که جوانان ایرانی داشتند در آن از هیچ، معجزه میساختند. چه تلاشها و مجاهدتها و صبوریها خرج شد تا بالاخره نخستین موشک زمین به زمین بومی متولد شود. انگار ناقه صالح از دل کوه بیرون زده باشد. در همان دوران معجزهآسا بود که ایده بکر شهرهای موشکی زیرزمینی به ذهن حاجحسن و حاجباقر رسید و حاجامیر رفته بود سراغ عملی کردنش. نخستین سیلوی زیرزمینی پرتاب موشک که آماده شد، کسی باید آن را آزمایش میکرد اما کو آدمی که جرأت کند و در اتاق شلیک موشک بنشیند و ماشه را بچکاند! یک اشتباه کوچک کافی بود تا... بوم! اما حاجامیر گفته بود خودم شخصاً دست زن و بچهام را میگیرم و میبرم اتاق عملیات و شاسی پرتاب را فشار میدهم و کار را جمع میکنم. هر که هم میترسد، به سلامت!
این فرماندهی متهورانه و اعتماد به نفس جسورانه از چشم رهبر انقلاب دور نماند تا بالاخره ردای فرماندهی نیروی هوافضای سپاه بر قامتش خوش نشست. سردوش را که از فرمانده کل قوا گرفت، آقا واژه سردار را کنار نامش گذاشتند اما انگار به دلش نمینشست! عنوان عام فرماندهان سپاه کنار نام کوچک فرمانده جدید، زیاد چفت نمیشد. سردار امیر حاجیزاده، هم سردار بود و هم امیر اما نه آن امیری که فرمانده ارتشیهاست. همین برداشت دوگانه از نام و عنوان «امیر» به دل آقا نمیچسبید. این شد که رهبری فیالمجلس نام کوچک فرمانده را «امیرعلی» گذاشتند. انگار کن امیرعلی حاجیزاده تازه متولد شده باشد. آنقدر ذوق داشت که از آقا خواستند در گوشش اذان بخوانند! و آن روز، شروع دنیایی تازه برای حاج امیرعلی بود. هزار باده ناخورده در رگ تاک است و سردار، هزار راه نرفته را پیش روی خود میدید. سرداری که روزی قناصه به دوش میکشید و از تلفیق محاسبه و گرا و زاویه دید و مگسک، نقطهزنی میکرد، روحیه بولدوزری حاجحسن او را به دنیای هیولاهای آسمانی کشانده بود تا چیزهایی به غایت دقیق و مهیب و سریع بسازد و کمکم در پس و پیش نام موشکهای حاجیزاده، عبارتهای نوبهنو ظاهر میشد؛ «بالستیک»، «قارهپیما»، «نقطهزن»، «ابرفراصوت»، «رادارگریز» و از این دست واژههای توصیفی که هر کدام یک دنیا همت و تلاش پشتش بود و یک جهان نبوغ و اراده را نمایندگی میکرد. همانی که گفته بود نترسید و جلو بروید، از حاجیزاده هنوز کارهای بزرگتری میخواست. هر مأموریت جدید از طرف فرمانده کل، انگار پیامی روشن در دلش بود: «تو بیش از اینی. روزی قد تو به اندازه همتت بلند میشود» و مأموریت پهپادسازی یکی از آنهایش بود که سردار باید در سایهسارش قد میکشید. کار توسعه پهپادها نباید تحتالشعاع عناوین پرطمطراق موشکها قرار میگرفت. آسمان! بله در طبقات آسمان مدارهایی بود که باید فتح میشد. ایران باید وارد باشگاه فضاییها میشد و ماهوارهها باید با پرتابگر ایرانی پرتاب میشدند. همه این شاهکارها دست حاجیزاده را میبوسید و او کسی نبود که دست نظام را حتی در کارهای به ظاهر محال در پوست گردو بگذارد.
اولین سامانههای پدافندی «اس ۳۰۰» روسی که وارد کشور شد و از برانداز تیزبین حاجامیرعلی گذشت، فرمانده موشکی چیزی در ذهنش جوانه زد و بارقهای در نگاهش نشست. او حرفی را مزمزه میکرد که باید به رهبری میگفت. بالاخره دل را به دریا زد و گفت. گفت تا در دلش نماند. به پشتوانه 1000 ابداع و اختراع موشکی و پهپادی و ماهوارهای گفت. سینه را جلو داد و عرض کرد: آقا اگر شما دستور دهید، ما چیزی بهتر از این هم میسازیم و رهبری که در پیشانی همت او و شاگردان و همکارانش فتح قلههای دستنیافتنی را میدیدند، مأموریت را محول کردند تا سامانه پدافندی «باور ۳۷۳» و «صیاد» متولد شوند. همان سامانههایی که پهپاد افسانهای گلوبال هاوک آمریکا را زمینگیر کردند و شاخ شاخبازان دنیای پهپادها را شکستند.
و این، تازه آغاز ورود به عرصه جنگهای مدرن موشکی و پهپادی و الکترونیک بود. وقتی اوکراین و روسیه به تیپ و تاپ هم زدند، این پهپادهای ساخت دست شاگردان حاجیزاده بودند که قواعد بازی را عوض و دنیا را انگشت به دهان کردند. زمانه میگذشت و انباشت زرادخانهها و شهرهای موشکی ایران برای آوار شدن بر سر دشمنان بیتابی میکرد و دیگر رزمایشها و انهدام دشمنان فرضی، عطش بینهایتخواهی ایرانساختهای رعبآور را سیراب نمیکرد. وقتی داعش به دروازههای تهران رسید و پا را از گلیم خودش فراتر گذاشت و خون ایرانی را بر سنگفرش خیابان ریخت، موقع تنبیه متجاوز فرارسید. سکوت شامگاهان، ناگهان با غرش بیامان ۶ موشک بالستیک «ذوالفقار» و «قیام» از نقطهای در عمق ۷۰۰ کیلومتری خاک ایران، درهم شکست. ابرفراصوتها از فراز آسمانها گذشتند و با دقتی خیرهکننده ساختمانها را روی سر ساکنانشان آوار کردند. نقطه هدف کجا بود؟ مقر فرماندهی و مراکز لجستیکی داعش در دیرالزور و محل اجتماع سران و عناصر کلیدی تکفیریها. جهنم درست از لحظهای شروع شده بود که سردار حاجیزاده فرمان شلیک موشکها را صادر کرده بود اما سردار قبل از آنکه مجوز این مأموریت را از فرمانده کل قوا بگیرد، باید ریش گرو میگذاشت. چیزی آقا را نگران کرده بود که باید کسی گردن میگرفت و تعهد میداد و حاجامیرعلی مثل همیشه برای رفع دغدغه آقا پا پیش گذاشت؛ همان دغدغهای که موقع ارائه گزارش حضوری دستاوردهای یک عملیات موفق، نخستین سؤال رهبری از او بود: «گفته بودم هیچ انسان غیرنظامی نباید در حمله موشکی آسیب ببیند. بررسی کردید که کسی کشته و زخمی نشده باشد؟!» و وقتی پاسخ مثبت فرمانده عملیات را شنیده بودند، تازه گل از گل آقا شکفته بود. این نقطهزنی و جسارت عملیات آسمانی در خاک بیگانگان، خیلی زود دوباره به کار کشور آمد. وقتی یک ایران در ماتم شهادت حاجقاسم به سوگ نشسته بود، این موشکهای تاریخساز حاجیزاده بودند که پایگاه آمریکایی عینالاسد را درهم کوبیدند تا بعد از جنگهای جهانی، برای نخستینبار کسی جرأت کند و تیری سمت گندهلات عالم بیندازد؛ عملیاتی که بعد از آن، آمریکا تا مدتها ماستهایش را کیسه کرد و فتیله شاخ به شاخ شدن با ایران را پایین کشید. خشتی را که شهید طهرانیمقدم روی زمین گذاشته بود، حاجیزاده به یک بنای مستحکم و باشکوه تبدیل کرده بود. آنقدر مستحکم که میشد روی آن برای زدن حیفا و تلآویو هم حساب کرد و رسید روزی که انرژی لایزال شهرهای موشکی آزاد شد و بچههای حاجیزاده یکییکی پشت لانچرهای موشکی نشستند و ماشهها را چکاندند. انگشت اشاره فرمانده هوافضا در «وعدههای صادق ۱ و ۲» رو به سرزمین اشغالی بود. روزگاری او در طلب موشک به چین رفته بود و حالا موشکها و پهپادهایش دنیا را سِیر میکردند.
آن شب، یک لباس سبز خاکی و خونین در میان کتیبههای مشکی دیوارکوب امامزاده قاضیالصابر نگاههای هیأتیان را سمت خودش آورده بود. همه چیز شبیه برنامههای عزاداری هفتههای قبل بود. حتی سردار حاجیزاده هم آمده بود. این بار نه با لباس مبدل و نه ناشناس و سرزده. زندهتر و سرزندهتر از قبل. لباس سبزش را بار دیگر درآورده و سینه دیوار گذاشته بود. آنقدر قد کشیده بود که دیگر در آن لباسها جا نمیشد. این بار خبر از کتانی و توپ و تور نبود و نه حتی از پلاک و زنجیر. نه بختآزمایی در کار بود و نه مدیریت بحران و نه هنر مذاکره و نه حتی اشتباه در فهرست شهدا. سردار با خدا معامله کرده و مزدش را گرفته بود. راه این کاسبی پرسود را هم حاجحسن ۱۴ سال پیش نشانش داده بود؛ اینکه خودت و زندگیات را با لبخند رضایت مولایت تاخت بزن. ضرر نمیکنی و حاج امیرعلی که با شهادت امیرالمؤمنین(ع) به دنیا آمده بود، چند صباح پیش از آن شبِ محرمی در همان لباسهای خونی آویزان از دیوار امامزاده، از این عالم تنگ و تار رخت بر بسته و در روز عید غدیر شهید شده بود و میراث او مثل یک گنج پنهان در دل ایرانزمین نهفته خواهد ماند تا روزی که تیغ انتقام از نیام کشیده شود.