۳۰/خرداد/۱۴۰۵
|
۱۹:۰۴
عصر جدید - ۴

رستاخیز فضیلت در ساحت سیاست

مهرداد احمدی: می‌گویند ترامپ یک استثناست. نظام اجتماعی و فرهنگی آمریکایی او را پس خواهد زد و بزودی دیگر اثری از وی باقی نخواهد ماند. در اینکه ترامپ از بین می‌رود تردید نیست؛ در اینکه او حتی به اندازه هری ترومن هم ترسناک و وحشی نبود نیز همین‌طور. ترامپ برای ترسناک و وحشی بودن نیازمند اقلی از عقل نظامی - سیاسی است که او حقیقتا فاقد آن است. موضوع بر سر یک مورد خاص نیست؛ سوال اساسی این است: چرا ترامپ؟ در واقع مایلم اینجا یک سوال هستی‌شناختی طرح و اگر بتوانم قدری برای پاسخ به آن تلاش کنم. چرا ترامپ رئیس‌جمهور آمریکا شد به جای اینکه نباشد؟ 
برای پاسخ به این سوال ابتدا باید در مورد شخص ترامپ صورت‌بندی مفهومی کم‌وبیش دقیقی حاصل کنیم. وی را از جهت نحوه رسیدنش به جایگاه ریاست جمهوری، شعار انتخاباتی و نحوه کنش می‌توان چنین توصیف کرد: او یک تاجر شومن غیرسیاسی با شعارهای ناسیونالیستی- پوپولیستی و تهی از فضیلت است. تا جایی که به خاستگاه وی یعنی تجارت و صنعت سرگرمی مربوط می‌شود، ترامپ محصول فرآیندهای شکل‌دهنده به فکر و عمل سیاسی آمریکا در حداقل ۷۰ سال اخیر است. بر خلاف تصور رایج در مورد نظام تصمیم‌گیری ایالات متحده که آن را متشکل از اندیشکده‌های تو در تو با تعداد زیادی دانشمند حوزه‌های مختلف علم بشری می‌داند، تصمیمات کاخ سفید ملغمه‌ای از شبکه پیچیده منافع صاحبان قدرت و ثروت است که با کمک امر رسانه، افکار عمومی داخل آمریکا و جهان را مهندسی می‌کنند. گرچه این روند تا پیش از ترامپ مجمل و پوشیده بود اما با ظهور وی این حقیقت عریان شد. عقبه غیرسیاسی ترامپ استثنایی بر قواعد امور نبود؛ سیاست در آمریکا آرام آرام در حال کژجایی بود تا اینکه با ظهور ترامپ این کژجایی کامل شد و سیاست، غیرسیاسی شد. 
نابجایی سیاست از ذات خود، یا به عبارتی تهی شدن سیاست از امر سیاسی بر کنش رئیس‌جمهور برآمده از آن چگونه اثر می‌گذارد؟ پاسخ در ذات سرمایه است؛ سرمایه وقتی همه چیز را بر مبنای قدرت، مباح می‌داند، مجالی برای حدود ذاتی امر سیاسی باقی نمی‌گذارد. حدود امر سیاسی چیست یا به چه معنا می‌توان از تحدید سیاست سخن گفت؟
سیاست را با 3-2 چیز می‌توان تحدید کرد: اولی مُلک است. حدود کنش سیاسی صلاح مملکت و حراست از تمامیت آن است. ترامپ آمریکا را به یک بنگاه معاملات ملکی و تجاری خانوادگی بدل کرده است. جنگ با ایران اگر حاصلی می‌داشت، روسای جمهور قبلی نه اخلاق‌مدارتر بودند و نه ایران‌دوست‌تر(!) آنها به ایران حمله نظامی نکردند چون می‌دانستند منافع آمریکا با حمله به ایران در معرض خطر جدی قرار می‌گیرد. لابد ترامپ هم حالا این را فهمیده است. 
سیاست را ثانیاً با ملک می‌توان تحدید کرد. باور عملی به خدای قادر مطلق، سیاست را از آلودگی به منویات بشری، سلطه بی‌امان بر طبیعت و دیگر انسان‌ها و بسط ابزار برای تولید قدرت منزه می‌کند. محدودیت ثالث را فضیلت تامین می‌کند. فضیلت، سیاست را از آلودگی به بی‌آیینی نجات می‌دهد. بی‌آیینی سیاستمدار را بی‌اصول می‌کند. 
کنش سیاسی بی‌اصول چند ویژگی دارد: اولاً قابلیت داوری در مورد مجموعه کنش‌ها را از دست می‌دهد. ترامپ موجود غیرقابل‌ پیش‌بینی‌ای است و این بیش از هر چیز از بی‌اصولی او برمی‌خیزد. تهی شدن کنش از اصول، شکل‌گیری راهبرد را هم ممتنع می‌کند و حال همه می‌دانیم ترامپ جنگ بدون راهبردی را آغاز کرده است. ثانیاً کنش سیاسی بدون اصول، غایت سیاسی ندارد. غایت سیاست باید در نهایت به نفع منافع ملت و دولت باشد. ترامپ نشان داد سیاستمرد بی‌اصول از تامین خیر عمومی عاجز است. ترامپ مفلوک‌تر از آن بود که قدرتمند باشد اما به قدر کافی تهی از فضیلت بود تا ترسناک باشد. تهدید به نابودی تمدن هر قدر هم لاف گزاف باشد، نشان داد سیاست عاری از فضیلت، چقدر برای بشر خطرناک است.
 با این حال باید از خود بپرسیم: مگر ترامپ دست‌کم تا حدی جامعه رای‌دهندگان را نمایندگی نمی‌کند و اگر چنین است پس آیا نباید پرسید جامعه آمریکایی نیز تا حدی همدست این بی‌فضیلتی است؟ دولت در مقام اراده مشترک، حتی اگر اراده مشترک و عمومی ضعیف شده باشد، تمثل وضع عمومی است. اگر سیاست از جا برکنده شده، اگر محاسبات سرمایه جای خرد سیاسی را گرفته و اگر خدا و فضیلت از میدان تمشیت امور به بیرون رانده شده‌، نمایانگر وضع عمومی انسان آمریکایی و جهان برآمده از آن است. لیبرال‌دموکراسی را غایتی جز ترامپیسم نیست. به عبارت دیگر، ترامپیسم بود پیش از آنکه ترامپی باشد. تقلیل ایده به تمثل بیرونی، نه فقط خطای سیاسی که خطای شناختی است.
اندیشه سیاسی باید در شب پایان ضرب‌الاجل ترامپ توقف کند. اگر جایی برای ایستادن مانده باشد، اگر هنوز حرکتی ممکن باشد؛ باید در آن متن کوتاه وحشیانه ترامپ جست‌وجویش کرد. ترامپ در متن خود درهای جهنم را روی تمام اندیشه سیاسی غرب گشود، همان دری که نیکولو ماکیاولی گفته بود به روی غرب با کشف ساحت سیاست باز کرده است. 
چرا یک رهبر سیاسی باید بتواند تمدنی را به نابودی تهدید کند و بدتر از آن ابزار انجامش را هم داشته باشد؟ این ابزار مهم‌ترین مساله ما است: اگر فضیلت از جهان سیاست رخت بربسته، آیا نباید همراه با آن بمب اتم هم رخت بربندد؟ اندیشه سیاسی دیگر نمی‌تواند از این سوال عاجل شانه خالی کند که آیا لیبرال‌‌دموکراسی صلاحیت استفاده از تکنولوژی را دارد یا نه؟ به عبارت بهتر، حالا دیگر حرمت ساخت سلاح هسته‌ای یک فتوای صرفاً شرعی نیست، بلکه مبنای یک اندیشه سیاسی کشف‌ناشده را نیز نشان می‌دهد؛ سرزمینی که در آن سیاست با خدا و اخلاق محدود شده است جایی برای سیاست فضیلت‌مند اگر باقی مانده، آنجا ایران است.

ارسال نظر
captcha