۳۰/خرداد/۱۴۰۵
|
۱۹:۰۴
تأملی بر روایت جنگ در ایران امروز

هیاهوی سانتی‌مانتالیسم

لیلا مهدوی: یک‌بار در نقد یکی از آثار پرفروش درباره خاطرات شهدا که نمی‌دانم دقیقا چه ساختاری داشت و با کدام دسته‌بندی باید خطابش می‌کردم، نوشتم با تحریک عاطفه و احساسات، بی‌مایه و بی‌روش نمی‌توان فرهنگ‌سازی کرد. آن روز به‌خاطر نقدم هم تشویق شدم و هم طرد. اما سانتی‌مانتالیسم جنگی، آنجاست که رنجِ جنگ به جای آنکه فهم شود، مصرف می‌شود.
 از طرفی انسان‌ها تا جهان روبه‌روی‌شان به شکل روایت درنیاید آن را درک نمی‌کنند. از این رو در مواجهه‌ها، دست به روایت و حتی قبل از روایت، دست به گزارش می‌زنند. گزارش در شرایط جنگی یک امر ناگزیر است. گزارش از دل خبر برآمده و کارکرد اطلاع‌رسانی پررنگ‌تری نسبت به تاثیرگذاری فرهنگی دارد اما در شرایط فعلی، گزارش رفته‌رفته به سمت خاطره، روایت و جستار روایی می‌رود و آدم‌ها سعی می‌کنند علاوه بر میدان، خودشان را هم در میدان بیان کنند. چون در میدان یا عرصه راوی وزن دارد. راوی در عرصه و میدان، کم‌کم جان می‌گیرد و خودی نشان می‌دهد. اینجا راوی دارد در جامعه دیده و پذیرفته می‌شود. 
حالا شما فرض کنید راوی می‌تواند البته اشکال گوناگونی هم داشته باشد. مقصود فقط نوشتن نیست. تصویرسازی برای هر گونه کنش از میدان و عرصه وقتی با واکنش‌های فردی و جمعی همراه باشد یک نوعی از روایت است. حالا اگر اصل روایت کنار برود و درگیر هیجان‌های اجتماعی بیش از مقرر شود، می‌تواند احساس‌زدگی یا عاطفه‌زدگی ایجاد کند. تصویر مادر چشم‌انتظار، پیکر بازنگشته یا وصیت‌نامه جوان شهید، دیگر نه برای اندیشیدن، بلکه برای برانگیختن فوری اشک و هیجان به کار می‌رود؛ ما وارد قلمرو سانتی‌مانتالیسم شده‌ایم. در این وضعیت، جنگ از یک تجربه تاریخی پیچیده و تراژیک، به مجموعه‌ای از عواطف آماده‌ مصرف تبدیل می‌شود؛ عواطفی که اغلب اجازه نمی‌دهند درباره خود جنگ پرسش کنیم.
در ایران امروز، مساله فقط «یادآوری جنگ» نیست، بلکه نوع یادآوری است.
جامعه‌ای که هنوز زخم جنگ را در حافظه خانوادگی و شهری خود حمل می‌کند، طبیعی است که به خاطره شهیدان احترام بگذارد. جامعه در حال جنگ که بیش از 80 روز است که مردم و امتش را در میدان آماده و مقاوم می‌بیند، طبیعی است دست به تولید اثر و محتوا بزند برای حفظ و بزرگداشت این حماسه عظیم و باشکوه که حالا حالاها تاریخ جا دارد از آن بنویسد و یاد کند. اما این احترام به حماسه‌پروری یا احساسات‌زدگی یکی نیست. گاهی روایت رسمی یا رسانه‌ای جنگ، چنان بر اشک، نوستالژی و تقدیس بی‌وقفه تکیه می‌کند که خود انسان جنگ‌دیده ناپدید می‌شود. رزمنده دیگر آدمی با ویژگی‌های انسانی نیست، بلکه به یک موجود بی‌خطا و مقدس تبدیل می‌شود. نمادها، هر چه مقدس‌تر شوند، کمتر می‌توانند حقیقتِ انسانی را حمل کنند.
فرق حماسه‌گرایی با سانتی‌مانتالیسم دقیقاً همین‌جاست.
حماسه رنج را انکار نمی‌کند؛ از دل رنج، معنا می‌سازد.
در حماسه، انسان با آگاهی از خطر، انتخاب می‌کند. ترس وجود دارد، شکست وجود دارد، حتی مرگ هم واقعی است؛ اما در برابر همه اینها، نوعی ایستادگی شکل می‌گیرد. حماسه شأن انسان را بالا می‌برد، چون بر اراده، مسوولیت و آگاهی تکیه دارد.
سانتی‌مانتالیسم اما رنج را به نمایش عاطفی تقلیل می‌دهد. به جای آنکه مخاطب را به فهم تراژدی نزدیک کند، او را در واکنش احساسی فوری نگه می‌دارد. در حماسه، انسان بزرگ می‌شود؛ در سانتی‌مانتالیسم، احساسات بزرگ می‌شوند.
حماسه می‌تواند سکوت داشته باشد اما سانتی‌مانتالیسم از سکوت می‌ترسد.
حماسه گاهی با یک تصویر ساده یا یک جمله کوتاه اثر می‌گذارد، چون پشت آن تجربه‌ای واقعی ایستاده است. سانتی‌مانتالیسم اما مدام نیازمند موسیقی، اغراق، اشک و تکرار است؛ چون می‌ترسد اگر هیجان فروکش کند، چیزی باقی نماند.
شاید مساله اصلی امروز ما این باشد که چگونه می‌توان بدون سقوط در سانتی‌مانتالیسم، هنوز از جنگ و فداکاری سخن گفت.
چگونه می‌توان زیست شهدا  را ترویج کرد، بی‌آنکه رنج را به ابزار تحریک عاطفی تبدیل کنیم.
چگونه می‌توان از حماسه حرف زد، بدون آنکه حقیقت تلخ جنگ را پنهان کنیم.
جامعه بالغ، نه فراموش می‌کند و نه احساسات را جایگزین اندیشیدن می‌کند.

ارسال نظر
captcha