۳۱/خرداد/۱۴۰۵
|
۰۲:۲۴
گفت‌وگوی «وطن امروز» با سمیه نصراللهی، گردآورنده کتاب «نوشتن زیر سایه جنگ»

جنگیدیم و خندیدیم

عرفان خیرخواه: سرودهایی مثل «بزن که خوب می‌زنی» و «باید برخاست» تا مجموعه‌های تلویزیونی مثل «سرو، سپید، سرخ» و «اهل ایران»، همچنین بسیاری از آثار هنری که در جنگ رمضان بسیار دیده شدند و به بخشی از خاطره جمعی مردم درباره این نبرد تبدیل شدند، چیزهایی هستند که نطفه آنها در جنگ ۱۲ روزه بسته شد. جنگ ۱۲ روزه شوکی بود به مردم ایران که پس از سال‌ها، آنها را به تماس عینی با یک واقعیت بزرگ کشاند و چالش به وجود آمده بر اثر آن، ذهن‌ها و قلب‌ها را به جوشش و تپش انداخت و وقتی اواخر سال 1۴۰۴ جنگ رمضان رخ داد، یک‌سری آمادگی‌های پیشین برای چنین وضعیتی در جامعه فرهنگی ما وجود داشت. در حوزه ادبیات هم می‌توان چنین نمونه‌هایی را دید که کتاب «نوشتن زیر سایه جنگ» یکی از آنهاست. این کتاب محصول کوشش گروهی از نویسندگان است که توسط انتشارات مهرگان خرد منتشر شده و شامل مجموعه‌ای از روایت‌ها و متن‌های شخصی درباره‌ جنگ ۱۲روزه‌ با رژیم صهیونیستی است. این کتاب حاصل فراخوانی ا‌ست که ناشر بلافاصله بعد از پایان آن روزها منتشر کرده و از ایرانی‌ها در داخل و خارج کشور خواسته است تجربه‌ها، ترس‌ها، امیدها و لحظه‌های روزمره‌شان را در آن 12 روز بنویسند. از دل صدها متن رسیده، ۱۲ روایت برای انتشار انتخاب شد که سمیه نصراللهی آنها را انتخاب و گردآوری کرد و کاوه فولادی‌نسب نیز ویراستار آن بود. با خانم نصراللهی که گردآورنده اصلی این کتاب در قالب یک گروه چندنفره است، گفت‌وگویی انجام داده‌ایم.
***
ایده و انگیزه گردآوری کتاب «نوشتن زیر سایه جنگ» چگونه شکل گرفت؟
12 روز پس از پایان جنگ، اینترنت قطع و ارتباطات مختل شده بود. همچنین دسترسی به اطلاعات هم بسیار محدود شده بود. مردم به دلایل مختلف نتوانستند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. ما فکر کردیم نوشتن روزانه مردم در چنین شرایط پرچالشی می‌تواند مفید باشد؛ این نوشته‌ها می‌توانند سندی تاریخی شوند. حتی شهروندان معمولی در شهرهای کوچک ایران نیز جنگ را تجربه کرده‌اند. برخی از آنها آسیب مستقیم ندیده‌اند اما تأثیرات روانی و اقتصادی جنگ را به طور غیرمستقیم لمس کرده‌اند. رسانه‌های داخلی و خارجی همیشه جهت‌گیری خاص خود را دارند؛ هیچ رسانه‌ای نمی‌تواند نظر همه مردم را پوشش دهد. ما فراخوان دادیم و از همه مردم خواستیم نوشته‌های خود را برای ما بفرستند. آنها می‌توانستند در قالب جستار یا روزنگار مطالب خود را بنویسند. تعداد بسیار زیادی متن به دست ما رسید. این متن‌ها از افکار و عقاید مختلف نشأت می‌گرفتند؛ برخی مردم اعتقادات مذهبی سفت و سختی داشتند و برخی دیگر نگاه انتقادی به دولت داشتند. همه این افراد به ما اعتماد کردند. خدا را شکر می‌کنم که این فضا فراهم شد. دوستان ما نیز متن‌های خود را فرستادند. ما یک گروه انتخاب اثر تشکیل دادیم که چند نفر از دوستانم در این گروه حضور داشتند. در نهایت توانستیم 12 اثر را انتخاب کنیم. دلیل انتخاب 12 اثر، 12 روز جنگ بود. سپس از آقای فولادی‌نسب خواستیم ویرایش کتاب را بر عهده گیرد که ایشان زحمت تهیه و ویرایش کتاب را کشید و در نهایت کتاب آماده شد و به چاپ رسید.

شما در عنوان به «نوشتن زیر سایه جنگ» اشاره داشتید؛ این فرم از نوشتن چه تفاوتی با دیگر فرم‌های نویسندگی و در وضعیت عادی دارد؟
جنگ شرایطی منحصربه‌فرد ایجاد می‌کند. ما پیش از این کرونا را تجربه کرده‌ایم، همچنین آسیب‌های محیط زیستی و عوارض طبیعی مانند سیل و زلزله را نیز تجربه کرده‌ایم اما جنگ در هر موقعیت زمانی و جغرافیایی منحصربه‌فرد است؛ هر کسی درک خاص خود را از جنگ دارد. در دوره شیوع کرونا تمام جهان علیه آن متحد شده بود. همه کشورها چارچوب‌های مشخصی اعلام کردند و مردم باید آن چارچوب‌ها را رعایت می‌کردند؛ همه مردم دنیا با یک ویروس مبارزه می‌کردند. اما در جنگ اخیر ما ایرانی‌ها بسیار تنها بودیم. جنگ‌ها در خاورمیانه طی چند دهه اخیر پشت سر هم اتفاق افتاده‌ و شاید برای غربی‌ها و شرقی‌ها این جنگ‌ها تکراری و روتین شده است. آنها می‌گویند باز هم یک جنگ دیگر در خاورمیانه. اما این جنگ برای ما متفاوت است. جنگ 12 ‌روزه و همه جنگ‌های سال‌های اخیر، بار عاطفی خاصی برای ما داشته است. این جنگ‌ها یک بار روانی عمومی نیز برای جامعه ایجاد کرده‌اند. من شخصاً آسیب می‌بینم. من در منطقه جغرافیایی خود با مردم خودم تنها هستم. این احساس تنهایی از همه جهت به من دست می‌دهد. این شرایط خاص، خروجی‌های منحصربه‌فردی ایجاد می‌کند؛ چه در نوشتن، چه در هنرهای تجسمی، چه در گفت‌وگوها و چه در کتاب‌ها و سینما. به هولوکاست توجه کنید. هولوکاست در غرب اتفاق افتاد. جنگ دوم جهانی نیز در غرب رخ داد. ما هزاران و میلیون‌ها فیلم، سریال، کتاب و رمان درباره آن جنگ‌ها دیده‌ایم اما روایت‌های خودمان بسیار مهجور مانده است. علاوه بر ظلمی که از خارج به ما شد، خود ما نیز به خودمان ظلم کرده‌ایم. صدای خودمان را درست پروپاگاندا نکرده‌ایم. مادری را در نظر بگیرید که برای سلامت فرزندش اضطراب دارد. روانشناسی را در نظر بگیرید که خود دچار اضطراب شده است. او نگران بیمارش است که در آستانه خودکشی بوده است. دوستی را در نظر بگیرید که به لندن پناهنده شده است. او در توالت محل کار خود گریه می‌کند. روایت‌های روزانه او پر از اضطراب است. او نگران مردم کشور خودش است. این آدم‌ها و بسیاری دیگر در کتاب حضور دارند. از بالا که به قضیه نگاه کنیم، آنچه می‌ماند تمامیت ارضی است. هویت فرهنگی می‌ماند. ایرانی بودن می‌ماند. من فکر می‌کنیم باید روی این مساله بسیار کار کنیم. باید روی آن مانور بدهیم. هفته پیش یک رونمایی برای کتاب گرفتیم. افراد غریبه‌ای آمدند. آنها از خواندن روایت‌های دیگران بسیار خوشحال شدند. در آن جمع، همه با یکدیگر صحبت می‌کردند. کسی از رنج تنهایی خود در جنگ گفت. کسی درباره از دست دادن کار خود بعد از جنگ حرف زد. کسی گفت بعد از جنگ کاملاً بی‌پول شده است. کسی از نبود شیر خشک مناسب برای فرزندش گفت. وقتی آدم‌ها با هم حرف می‌زنند، می‌فهمند که دیگران نیز رنج برده‌اند. این درک، کمک فیزیکی نمی‌کند. کسی به دیگری پول نمی‌دهد اما یک بار از دوش من کم می‌شود. حالی پیدا می‌کنم که همه حال‌شان بد است. اگر همکارم متوجه حال من نباشد، آزاردهنده است. اگر دوستم متوجه نباشد، آزاردهنده است. به همین دلیل فکر می‌کنم گفتن روایت‌های جنگ به هر شکلی بسیار خوشایند است؛ از زبان هر طیف فکری و به هر صورتی. این روایت‌ها هم حال آدم‌ها را در لحظه خوب می‌کند و هم در تاریخ ثبت می‌شود؛ آدم‌های بعدی درباره آنها قضاوت خواهند کرد.

در گردآوری نوشته‌هایی که قصد دارند جنگ را روایت کنند، چه میزان تنوع جغرافیایی و فرهنگی وجود دارد؟ چقدر ما صداهای مختلف را در این کتاب می‌شنویم؟
در این کتاب از کسانی که خارج از ایران بودند هم متن داریم. همچنین از آدم‌هایی که در شهرهایی زندگی می‌کردند که هیچ حمله مستقیمی به آنها نشد، متن داریم. کسانی را از اصفهان داریم؛ اصفهان مرکز بسیار پرتنش جنگ 12 ‌روزه بود. همچنین کسی را داریم که کنار انبار نفت زندگی می‌کرد و خانه‌اش بمباران شد. افرادی با رویکردهای مذهبی و انقلابی در کتاب حضور دارند، همچنین افرادی که رویکرد انتقادی دارند؛  همه این افراد در این کتاب جمع شده‌اند. آنها در روز رونمایی کتاب دور هم جمع شدند، بدون هیچ اختلاف نظر و مشکلی نشستند و فقط درباره ماهیت قضیه با یکدیگر صحبت کردند.

در فرآیند گردآوری کتاب، مهم‌ترین معیار شما برای انتخاب و گزینش منابع، روایت یا متن‌ها چه بود؟
این متن‌ها روایت‌های شخصی بودند. نمی‌شد خیلی آکادمیک به آنها نگاه کرد. نوع نوشتن برای ما مهم بود. توجه به اصول نگارش نیز اهمیت داشت. اینکه نویسنده بداند جستار چیست و در چارچوب آن بنویسد، برای ما مهم بود. بعد هم خوشبختانه آقای فولادی‌نسب زحمت کشیدند و همه متن‌ها را یکدست و عالی ویرایش کردند.

آغاز کتاب با اثر «دوازده روز بی‌پاسخ» است. این اثر روایت یک روان‌شناس در روزهای خاموشی، جنگ و امیدهای بی‌صداست؛ چرا این اثر را برای آغاز کتاب انتخاب کردید؟ «دوازده روز بی‌پاسخ» ناظر به چیست؟
باید توضیح دهم که فراخوان کتاب را بلافاصله بعد از جنگ 12 ‌روزه دادیم. ما هیچ وقت فکر نمی‌کردیم دوباره جنگ اتفاق بیفتد. حداقل من این‌طور فکر می‌کردم. فکر می‌کردم پرونده جنگ بسته شده است. مجوز کتاب قبل از جنگ اخیر آمده بود. در این پروسه 3 متن را به عنوان 3 اثر برتر انتخاب کردیم و جایزه نقدی هم دادیم. آن 3 اثر در ابتدای کتاب قرار گرفته‌اند؛ یکی از آنها متن آقای سلیمانی است، دیگری متن آقای کلهر و بعدی متن خانم پورحقانی. متن آقای سلیمانی نگاه روان‌شناسانه به موقعیت جنگ داشت. این نگاه به نظر من بسیار جالب بود. ایشان زمان جنگ مطب خود را از دست داده بود. مردم به مطب نمی‌آمدند. ایشان کارش را از دست داده بود. همچنین نگران بیماران خود بود. یکی از بیمارانش زوجی بودند که برای مشاوره پیش از ازدواج آمده بودند. ایشان نگران بود که برای آن زوج چه اتفاقی می‌افتد. بیمار دیگر، آقایی بود که در آستانه خودکشی قرار داشت و ایشان نگران این قطع ارتباطش بود؛ دیگر نمی‌توانست با او ارتباط بگیرد. این موقعیت به نظر من منحصربه‌فرد بود. دوستان دیگر نیز در انتخاب این متن همین نظر را داشتند. به هر حال این 3 اثر بهتر از بقیه بودند. البته متن‌های خوب زیادی به دست ما رسید اما در نهایت تصمیم گرفتیم این 3 اثر را به عنوان آثار برتر انتخاب کنیم.

در نوشته «کام تو انگلیش گاردن»، جستاری از جنگ و سوگ بی‌شکل، نوشته امیرعباس کلهر با یک روایت خارج از ایران درباره جنگ مواجه هستیم؛ به نظر شما این نوع روایت که به دور از وطن شکل گرفته است چه ویژگی‌ها و تفاوت‌هایی با سایر نوشته‌ها دارد؟
غیر از آقای کلهر، چند نفر دیگر نیز خارج از ایران بودند. درصد زیادی از هموطنان ما بیرون از ایران زندگی می‌کنند. ایران یکی از کشورهایی است که درصد مهاجرت آن بسیار بالاست. من همه آنها را هموطن خود می‌دانم. شاید آنها در ایران نباشند اما ایران با آنهاست. کاری به آن افرادی که فعالیت‌های خاصی دارند ندارم؛ عموم آنها درس می‌خوانند، سرشان گرم زندگی‌شان است و کار خود را انجام می‌دهند. همه آنها به ایران وابسته هستند. به فرزندان خود وابسته هستند. اگر ایران پیشرفت کند، رشد کند یا تغییر کند، آنها سربلند می‌شوند. هر چقدر ما عقب‌مانده و بی‌امکانات باشیم، هر چقدر زیرساخت‌های ما نابود شود، آنها سرافکنده‌تر می‌شوند. این یک موضوع دوطرفه است. ما نمی‌توانیم بگوییم کسانی که از ایران رفته‌اند دیگر ایرانی نیستند. مخصوصاً نسل جدید یعنی بچه‌های دهه‌های 60، 70 و 80. آنها در جاهای زیادی نشان داده‌اند که واقعاً ایرانی هستند و چه‌بسا ایرانی‌تر از ما که در ایران زندگی می‌کنیم. علاوه بر این، خانواده‌های همه آنها در ایران هستند. این نگرانی و قطع ارتباط، اضطراب زیادی به آنها منتقل کرده است. من و شما که در ایران هستیم و صحنه‌ها را می‌بینیم، درک خاصی داریم اما کسی که آنجاست و از طریق اخبار موضوع را می‌شنود، ممکن است هم درک اشتباهی داشته باشد و هم درکی پر از اضطراب. اخبار را با شدت و غلظت بیشتری می‌شنود و اضطراب خانواده‌اش در ایران نیز به او منتقل می‌شود. در همین متنی که گفتید، نویسنده می‌گوید نزدیکی محل زندگی پدر و مادرم در شهر بمباران شد و او سعی می‌کند تماس بگیرد اما تلفن قطع است. از روایت این افراد صدایی شنیده نمی‌شود، در حالی که آنها نیز ایرانی هستند و باید به روایت‌شان گوش داد.

در روایت «جنگ شد، ما ماندیم و حتی خندیدیم» می‌خوانیم «جنگ تمام شد و مامان به همه گفت ما ماندیم و حتی وسط آن 12 روز برای برادر کوچک‌ترم جشن تولد گرفتیم»؛ این روایت دارد از زندگی روزمره حرف می‌زند. زیر سایه جنگ به چه شکلی می‌توان از زندگی روزمره دفاع و آن را حفظ کرد؟
هر کسی شیوه خود را دارد. این متن را خانم محمدی نوشته است. ما به هر حال باید زندگی کنیم. در همین جنگ اخیر به این نتیجه رسیدم که مردم لبنان چطور زندگی می‌کنند؛ آنها ازدواج می‌کنند، تولد می‌گیرند، مهمانی می‌روند. اگر جنگ باعث شود ما زندگی نکنیم، پس چه فرقی می‌کند؟ ما می‌جنگیم تا زنده باشیم. نمی‌شود که جنگ باشد و ما زندگی نکنیم. خانم محمدی نگاه خوبی داشته است. من این نگاه را می‌پسندم. ما آدم‌ها باید زندگی کنیم. اصلاً برای چه می‌جنگیم؟ برای اینکه به چنین چیزی برسیم. خود همین کتاب نیز نفس زندگی کردن است. یعنی ما زندگی می‌کنیم و این کتاب را می‌خوانیم. یادمان نمی‌رود که چه چیزهایی در گذشته اتفاق افتاده است. در عین حال حواس‌مان است که ممکن است دوباره اتفاق بیفتد.

در مضامین کتاب با گزاره‌هایی روبه‌رو می‌شویم که مقصودشان ماندن در شهر یا خانه خودشان است. در یکی از دیالوگ‌ها از زبان پدر می‌خوانیم «هر کی بره بره، ما می‌مونیم»؛ این ماندن چه پیامی را زیر سایه جنگ منتقل می‌کند؟
آنهایی هم که می‌روند از ایران که نمی‌روند. در همین جنگ اخیر، درصد زیادی از مردم تهران ماندند. من گزارش دقیق وزارت راه را نمی‌دانم اما خواندم که نسبت به جنگ 12 ‌روزه تعداد بیشتری در تهران ماندند. دلایل شخصی در این تصمیم مؤثر است. آن حس جمعی که آدم‌ها نسبت به وطن و شهر خود دارند نیز مؤثر است. آدم می‌گوید من این قدر اینجا را دوست دارم. این قدر اینجا برایم عزیز است که می‌مانم. من خودم در جنگ اخیر چنین تجربه‌ای داشتم. با بچه کوچک رفتم و بعد از یک هفته یا 10 روز برگشتم. وسط جنگ برگشتم. احساس می‌کردم نباید تهران را خالی کنم. نباید خانه خودم را خالی کنم. بروم و یک هفته بمانم و دوباره برگردم. این نگاه در جنگ اخیر در بسیاری از آدم‌ها وجود داشت. از نظر اقتصادی نیز باید آدم‌ها را درک کنیم. خروج از خانه و خروج از شهر، بار اقتصادی سنگینی برای خانواده‌ها داشت. آن هم در شرایط جنگی. هیچ کس نمی‌دانست این وضعیت چقدر طول می‌کشد. خانواده چهارنفره اگر بخواهد به شمال ایران یا حتی یک روستا برود، باید حداقل شبانه 2 میلیون تومان اجاره بدهد که این بدون خورد و خوراک و هزینه‌های جانبی است. باید همه این موارد را در نظر بگیریم. نمی‌توانیم فقط روی جنبه عاطفی قضیه تمرکز کنیم که همه دوست داشتند در شهر خود بمانند، بلکه دلایل اقتصادی هم موثر بود.

در روایت «بسازم قلعه‌ای از ماسه که جلوی موج‌ها وایسه»، یک نوع انتظار و بیدارباش برای شروع دوباره جنگ دیده می‌شود. نویسنده می‌گوید: «روز بعد حرف آتش‌بس است. الان انگار بین دو نیمه گیر افتاده‌ایم. جنگ جمع‌بندی ندارد و رنگش جز سیاهی نیست. چشم‌مان می‌بیند اما سیاه شده‌ایم و منتظریم. و چی پست‌تر از انتظار برای جنگ؟» این پیش‌آگهی از جنگ از کجا می‌آید؟
یک درک مشترک بین همه ما وجود دارد. ما طرفدار جنگ نیستیم اما چند دهه اخیر به ما نشان داده است که احتمالاً دوباره جنگ خواهیم داشت. من خودم فکر نمی‌کردم جنگ دیگری داشته باشیم اما بسیاری از مردم این‌طور فکر می‌کردند؛ این درک از فضای مناقشه به ما می‌رسد، از طرف مقابل و از طرف خودمان. رفتار طرف مقابل نشان داده است که هر وقت به توافق نزدیک شده‌ایم، حمله کرده است. از طرفی عدم شفافیت نیز وجود دارد. انگار ما فقط نوک یک کوه یخ را می‌بینیم. این 2 مساله به مردم آلارم می‌داد که منتظر باشند جنگ احتمالاً دوباره اتفاق خواهد افتاد.

در نوشته «نباید اینها را می‌دانستیم» با روایتی مواجه هستیم که گویی ناگزیر با ملزومات جنگ آشنا شده‌ایم. چرا نباید اینها را می‌دانستیم؟ چرا انتظار می‌رفت نیازی به دانستن آنها نباشد؟
بعضی داده‌ها اصلاً لازم نیست مردم بدانند. اینکه کودکان کوچک بدانند پدافند چیست و پهپاد چیست، چه لزومی دارد؟ جز اینکه اضطراب آنها را زیاد کند. اینکه ما جزئیات خیلی چیزها را بدانیم، نشانه خوبی نیست. این نشان می‌دهد ما در معرض اطلاعات بسیار زیادی قرار داشته‌ایم. این اطلاعات زیاد، چیز سالمی نیست؛ آدم‌ها را مضطرب می‌کند. حتی اطلاعات زیاد در مورد فوتبال هم می‌تواند آزاردهنده باشد. راوی این متن دقیقاً به همین موضوع اشاره می‌کند. ما می‌خواستیم زندگی کنیم. دانشجو بودیم و درس می‌خواندیم. سر کار می‌رفتیم. پدرم بازنشسته شده بود. مادرم کارهای خانه را انجام می‌داد. ما زندگی داشتیم. واقعاً حق ما نبود که درگیر این چیزها شویم. می‌دانستیم فلان چیز چیست. می‌دانستیم موشک چیست. درصد اورانیوم را می‌دانستیم. الان مادرهای ما این اطلاعات را دارند در حالی که نیاز نبود بدانند.

اگر بخواهید کسانی را که هنوز کتاب را نخوانده‌ یا ندیده‌اند دعوت به مطالعه آن کنید، چه می‌گویید؟
از آنها می‌خواهم این کتاب را از این نظر بخوانند که فکر کنند دارند دفترچه یادداشت دوست خود را می‌خوانند. دفترچه یادداشت خواهر یا برادر خود را می‌خوانند. این کتاب نگاهی کوتاه، جمعی و خودمانی به جنگ دارد. این کتاب وارد فضای شخصی ذهنی آدم‌ها می‌شود. متأسفانه ما دوباره با جنگ مواجه شده‌ایم. ان‌شاءالله که دیگر مواجه نشویم اما احتمال آن وجود دارد. دانستن حس دیگران و درک موقعیت دیگران در این شرایط به ما آرامش می‌دهد. حتی ممکن است به ما کمک کند در موقعیت مشابه بدانیم چه کار باید کنیم. بدانیم چطور خودمان را کنترل کنیم. همانطور که آقای سلیمانی در نشست رونمایی کتاب گفت؛ ایشان به عنوان روان‌شناس به همه توصیه می‌کرد در موقعیت‌های بحرانی و اضطرابی بنویسید. هر آنچه در ذهن‌تان می‌آید را بنویسید. نوشتن به شما کمک می‌کند. این کتاب در وهله اول دعوت به نوشتن است. همه ما باید بنویسیم نه به این امید که جایی منتشر شود. شاید نوشته‌های ما به دست نسل بعد خودمان برسد و شاید اصلاً هیچ استفاده‌ای از آنها نشود اما بیرون آمدن آن از ذهن من و ذهن شما، قطعاً اتفاق خوبی برای روان ما خواهد بود.

ارسال نظر
captcha
پربیننده