۰۶/تير/۱۴۰۵
|
۰۰:۱۷
دلنوشته

روضه‌ درِ آهنی

یاشار عبدالحسین‌زاده: تهران برای من از ۹ اسفند ۱۴۰۴ فلج شد؛ یک لختگی خون در شریانِ «کشوردوست» و «فلسطین جنوبی». از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، منِ ترسو، ماه‌ها این ۲ خیابان را از نقشه‌ جهانم قیچی کردم. نقاب آدم‌های عادی را زدم و از کوچه‌های فرعی گذشتم تا مبادا چشمم به آجرهای آن حوالی بیفتد و ستون فقرات انکارم با صدای مهیبی بشکند.
مصیبت آنقدر کوه‌پیکر بود که زیر سایه‌اش، تنها راهِ زنده ماندن، پناه بردن به سنگر توهم و تظاهر به «ندیدن» بود.
شب عاشورای پارسال را در ذهنم مزه‌مزه می‌کنم؛ حسینیه آرام بود. طنین صدای حاج آقای عالی از روی منبر در فضا می‌پیچید اما گوش‌های من کاملاً کر بود. روحم از کالبدم بیرون زده و تمام حواسم، فقط و فقط در تقاطع آن در آهنی و پرده‌ ضخیمش میخکوب شده بود. ناگهان پرده لرزید و کنار رفت.
سیدعلی آمد...
با آن قد رعنا، با عبایی که موج برمی‌داشت و هیبتی که جاذبه‌ زمین را به تواضع وامی‌داشت. وقتی از چارچوب در عبور کرد، یک‌باره زمان از کار افتاد. زبانم در دهانم ماسید. لکنت، مثل پیچکی سفت و خفه‌کننده دور حنجره‌ام پیچید. با دستانی که بی‌هوا می‌لرزید، چنگ زدم به بازوی همنشینم که کنارم نشسته بود. کلمات، بریده‌بریده و گنگ از گلویم بیرون پریدند: «به... به خدا اومد...» و بعد، بی‌اختیار و مبهوت، جنون به سرم زد و بلندتر از تمام بغض‌های عالم داد زدم: «به خدا اومد!»
وقتی بر صندلی‌اش نشست، انگار لنگر یک کشتی توفان‌زده را به قعر اقیانوس انداختند؛ تلاطم‌ها و نگرانی‌هایم خوابید. چشم‌هایم، آن شکوه را ثبت و در تاریک‌خانه‌ سینه‌ام حبس کرد تا برای روز مبادا نگه دارد. غافل از اینکه روز مبادا، اینچنین بی‌رحم خیمه‌اش را در تقویم ما برپا می‌کند.
و اما دیشب...
دیشب با پاهای خودم به مسلخ خاطراتم برگشتم. از آن حسینیه‌ خاطره‌انگیز جز مشتی خاکستر و آوار که یادگار شوم موشک‌هاست، چیزی نمانده. حالا ما را در حسینیه‌ مجاور پناه داده‌اند. حسینیه‌ کناری را سرپا کرده‌اند تا شاید مرهمی باشد اما دیوارهایش هر قدر هم استوار باشند، باز نمی‌توانند ستون فروریخته‌ جان ما را علم کنند.
باد که در لابه‌لای کتیبه‌های محتشم سیاه‌پوش می‌پیچد، بوی گس یتیمی می‌آورد. پیرمردی صورتش را در کف دست‌های پینه‌بسته‌اش مچاله کرده و از شیار انگشتان زمختش، واژه‌ها چون خاکستر یک رؤیای سوخته بیرون می‌ریزد: «کاش برگردی...»
نشسته‌ام و نگاهم را دوخته‌ام به در! روضه‌خوان از گودال می‌گوید و من، بر خلاف تمام این ماه‌های آزگار که بغضم را در پستوی انکار قایم کرده بودم، فروریخته‌ام. زار می‌زنم... آنقدر عمیق و بی‌امان که شانه‌هایم زیر بار این هق‌‌هق متلاشی شده‌اند. سیلاب اشک، تمام سدهای مقاومتم را در هم شکسته و روی صورتم شیار انداخته اما هنوز به آن درِ بسته خیره مانده‌ام.
گریه می‌کنم برای آن حسینیه‌ ویران، برای آن درِ آهنی گم‌شده در آوار و برای آن پرده‌ای که دیگر لرزیدنش بشارت هیچ نوری نیست، برای هیبتی که دیگر در هیچ چارچوبی، در هیچ جای این کره‌ خاکی جا نمی‌گیرد. من دیشب، میان هزاران عزادار، تلخ‌ترین حقیقت زندگی‌ام را با خون دل مرور کردم. من تنهاترین مرثیه‌خوان این آوار بی‌انتهایم.

ارسال نظر
captcha