حمید ملکزاده: در بحث پیرامون رهبران سیاسی، عموماً ۲ مواجهه رادیکال را مشاهده میکنیم: مواجههای تماماً شخصیشده و ستایشآمیز و مواجههای انتقادی و غیرمسؤولانه درباره دستاوردهای حیات سیاسی شخصیتی تاریخی که از زبانی تند و گزنده استفاده میکند. این ۲ مواجهه هر کدام به یک اندازه واقعیت تاریخی و اهمیت موضوعی را که باید به آن پرداخته شود، مخدوش کرده و نادیده میگیرد. در نوشتن این یادداشت این نکته را در نظر حاضر داشتم که پرداختن به موضوعاتی که به تاریخ مربوط میشود، بدون در نظر گرفتن عواطف، غیرممکن است و در عین حال نوشتن درباره سیاست و هر چیزی که به آن مربوط میشود، بدون دست زدن به نوعی داوری انتقادی ممکن نیست. در این یادداشت کوتاه و برای گرامی داشتن یاد امام شهید انقلاب اسلامی، تلاش میکنم به این پرسش بنیادین پاسخ دهم: حضرت آیتاللهالعظمی شهید سیدعلی خامنهای، در مقام رئیس حکومت، سیاست را چگونه فهمیدند؟ همینطور این مساله را مورد بررسی قرار میدهم که قدرت در نگاه ایشان چطور صورتبندی میشد؟ و در نهایت تلاش میکنم درباره رابطهای صحبت کنم که معظمله در طول سالهای رهبری، میان مفاهیمی مثل انقلاب، دولت، مردم، قانون و نهاد برقرار کردند. به گمانم، پاسخ فشردهای که برای همه این پرسشها میتوانیم ارائه کنیم به شرح زیر است: فهم ایشان از سیاست، فهمی نهادی بود. سیاست برای حضرت آیتالله شهید خامنهای فقط صحنه تصمیمهای بزرگ، خطابههای عمومی، مدیریت بحرانها یا حفظ توازن نیروها نبود. برای ایشان سیاست، در معنایی عمیقتر و به عنوان هنر نگه داشتن نسبت میان آرمان و اداره صورتبندی شده بود؛ هنر حفظ نسبت میان نیروی زنده انقلاب و دستگاههایی که باید کشور را اداره کنند؛ یا به بیان دقیقتر به عنوان هنر حفظ نسبت میان مردم و ساختار؛ قانون اساسی و جهت تاریخی نظام. به همین خاطر است که فکر میکنم میراث سیاسی آن شهید والامقام را میتوانیم به عنوان پایمردی مجاهدانه در حرکت «از انقلاب تا نهاد» در نظر بگیریم. باید این مساله را در نظر بگیریم که این عنوان، فقط برای توصیف یک دوره از حیات سیاسی ایران معاصر به کار نمیرود، بلکه تمهیدی مفهومی را برای شرح مسالهای در اختیار ما قرار میدهد که رهبر شهید انقلاب اسلامی در مرکز آن ایستادهاند.
رهبری پس از عصر بنیانگذاری
میدانیم انقلابها با نهاد آغاز نمیشوند. هر انقلابی، در لحظه تولد خود، معمولاً علیه نهادهایی به راه میافتد که فرسوده شدهاند؛ سازوکارهایی را به چالش میکشد که دیگر کار نمیکنند؛ زبانهایی را که از توانایی نمایندگی مردم عاری شدهاند کنار میگذارد و ترتیباتی را که به جای سامان دادن به زندگی، آن را بسته و از افق مشترک خالی کردهاند، کنار میگذارد. با این حال امکان استمرار تأسیس انقلابی برای همیشه تاریخ وجود ندارد. شور انقلابی اگر صورت نهادی نیابد، یا به خاطرهای عاطفی تبدیل میشود یا در تصمیمهای بیقاعده پراکنده میماند یا به نام وفاداری به آرمانها از اداره پایدار جامعه بازمیماند. آغاز دوران رهبری امام شهید انقلاب اسلامی با چنین نقطهای از تاریخ انقلاب اسلامی ایران گره خورد؛ دورانی که در آن زمانه بنیانگذاری سپری شده بود. در لحظهای که بعد از بنیانگذاری صورت کلی نظام جدید به دست حضرت امام خمینی(ره) جمهوری اسلامی از توفانهای نخستین عبور کرده و با مساله تازهای مواجه شده بود؛ مسالهای که در همه انقلابهای بزرگ، دیر یا زود خود را نشان میدهد: چگونه میتوان نیروی آغازین را بدون اینکه در پیچیدگیهای بروکراسی خاموش شود یا بدون اینکه نهادها جهت تاریخی خود را از دست بدهند، به قاعده، دوام و نهاد تبدیل کرد؟ این مسالهای اساسی بود که حضرت آیتاللهلعظمی امام خامنهای در آغاز دوران رهبریشان با آن مواجه بودند. در دوران تازهای که جمهوری اسلامی ایران به آن پا گذاشته بود نمیشد به دقیقه تأسیس یا بنیانگذاری بازگشت؛ اساساً امکان تکرار آن دوران نیز وجود نداشت. به همین دلیل مساله ایشان، تثبیت رهبری در مقام نهادی درون قانون اساسی بود؛ نوعی از رهبری که نه به اداره مستقیم همه امور فروکاسته شود و نه از نهادهای رسمی کشور جدا بماند. از این رو، برای فهم درست دوران رهبری معظمله، باید از تصویر ساده «فرمان از بالا» فاصله گرفت. مساله اصلی در این دوران، تنظیم رابطه میان رهبری و نهادها بود؛ رابطهای که هم جهت میداد، هم مراقبت میکرد، هم حد میگذاشت و هم در لحظههای حساس، نسبت اجزای نظام را دوباره به آنها یادآور میشد. در این معنا، رهبری جایگزین نهادها نبود. رهبری، نقطه مراقبت از نسبت نهادها با جهت کلی انقلاب بود. دولت، مجلس، قوه قضائیه، شورای نگهبان، مجمع تشخیص مصلحت نظام، شورای عالی امنیت ملی، نیروهای مسلح، دانشگاه، حوزه، رسانه، انتخابات و مردم، در نگاه امام شهید قطعات پراکنده یک ماشین اداری نبودند. هر کدام بخشی از هندسهای سیاسی بودند که اگر نسبت خود را با کل از دست میدادند، یا در روزمرگی اداری فرومیرفتند یا به میدان کشمکشهای کوتاهمدت جناحی تبدیل میشدند.
قدرت بیمیانجی و خطر خودسری
برای اینکه بتوانیم فهم روشنتری از درک ایشان از سیاست به دست بیاوریم باید این نکته را یادآور شویم که برای ایشان اعمال قدرت مستلزم واسطهگری نهادی بود. در این معنا که چه در گفتار و چه در سیره عملیشان این مساله را جدی میگرفتند که قدرت نباید بدون میانجیگری نهادها اعمال شود. اگرچه ممکن است اینطور به نظر بیاید که اعمال قدرت بدون وساطت نهادهای میانجی در ظاهر سریعتر و مؤثرتر خواهد بود اما ایشان درک روشنی از این واقعیت داشتند که سیاست صرفاً به سرعت در تصمیمگیری محدود نمیشود، بلکه در معنای دقیقتر، عبارت از ساختن امکانی است که در آن تصمیم با مسؤولیت، قاعده، پاسخگویی و استمرار پیوند میخورد. قدرت اگر از نهاد عبور نکند، هرچند در لحظه نیرومند به نظر برسد، در بلندمدت نهادها را ضعیف کرده و جامعه را به انتظار دائم برای تصمیمی بیرون از سازوکارهای رسمی عادت میدهد. از این زاویه، باید اصرار رهبر شهید انقلاب اسلامی بر قانون اساسی، سیاستهای کلی، تنظیم رابطه قوا، انتخابات، مجمع تشخیص، شوراهای عالی و نهادهای رسمی را جدی گرفت. برای ایشان اینها نامهایی ساده برای تشریفات اداری مربوط به اجرای تصمیمات فردی نبودند، بلکه به عنوان صورتهایی ظاهر میشدند که قدرت را وساطت میکردند. در این روایت از سیاست لازم است قدرت از جایی عبور کند، شکل بگیرد، زبان پیدا کند، به قانون و برنامه تبدیل شود و در میدان مسؤولیت عمومی قرار گیرد. اگر چنین نشود، سیاست فقیر میشود، حتی اگر ظاهر آن قاطع، پرحرارت و انقلابی بماند. درست در همین نقطه است که سیاستهای کلی نظام اهمیت مییابد. سیاستهای کلی را نباید فقط سندهایی رسمی و اداری دانست. در دوران رهبری حضرت آیتاللهالعظمی خامنهای، این سیاستها یکی از مهمترین ابزارهای تبدیل جهت انقلاب به زبان نهادی بودند. از راه آنها، رهبری، مجمع تشخیص مصلحت نظام، دولت، مجلس و دیگر نهادها در یک زنجیره قرار میگرفتند: تشخیص مساله، تعیین جهت، قانونگذاری، اجرا، نظارت و بازبینی. به همین اعتبار است که میتوانیم ادعا کنیم فهم معظمله از قدرت، فهمی ضدخودسرانه است؛ فهمی که بر اساس آن سیاست، تصمیمی مقطعی نیست که یک حاکم صاحب قدرت آن را اتخاذ میکند، بلکه کوششی برای بیرون آوردن کشور از روزمرگی بحرانها و گشودن امکان عمل کردن نهادها در افقی بلندمدتتر است. در این روایت حتی تصمیمات قاطع نیز باید در نسبت با قانون، نهاد، مصلحت عمومی و جهت کلان نظام معنا پیدا کند. ایشان بهخوبی آگاه بودند قدرت اگر فقط به اراده شخصی تکیه کند، دیر یا زود از خود سیاست فاصله میگیرد، چرا که سیاست زمانی آغاز میشود که قدرت از میانجیها، یعنی از قانون، رأی عمومی، نهاد، مشورت، مسؤولیت، نظارت و برنامه عبور کند.این میراثی گرانبها برای تاریخ سیاسی ایران جدید است؛ میراثی که بیش از هر چیز، دورنمای مسیری را معلوم میکند که ما در ایران بعد از امام شهید انقلاب اسلامی باید در آن قدم بگذاریم.
از انقلاب تا حکمرانی
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها