علی کاکادزفولی: اکنون زمان بدرقه رهبر شهید فرارسیده اما آیا این وداع، وداع با ایشان است؟ هرگز! شهادت ایشان را از ما نگرفت، بلکه حضورشان را در جان ملت عمیقتر، زندهتر و ماندگارتر کرد. حقیقت آن است که ما در این وداع با بخشی از غبارهایی خداحافظی میکنیم که سالها بر ذهن و جان ما نشانده بودند. آنچه باید از آن عبور کنیم، تردیدهایی است که درباره خودمان به ما القا شده بود؛ تردید در سرمایههایی که داریم، در امیدی که هنوز زنده است، در پیروزیهایی که به دست آوردهایم، در قدرت اثرگذاریمان و در توان ادامه دادن این راه. سالها کوشیدند «باور» را از ما بگیرند و ما را نسبت به خویش، نسبت به آینده و نسبت به امیدی که در دل داریم مردد کنند. اکنون حق این آیین بزرگ، آن است که در کنار اشک و اندوه، این تردیدها را نیز پشت سر بگذاریم و از دل وداع، با ایمانی روشنتر و ارادهای استوارتر برخیزیم.اهمیت این روزها دقیقاً در همین نقطه است که مردم با حضور خود پاسخی عملی به پرسشهایی دادند که سالها پیرامون جمهوری اسلامی ساخته و تکرار شده بود؛ حضوری که اختصاص به این چند روز ندارد و نقطه آغاز آن را باید درست لحظه پس از شهادت رهبر معظم انقلاب دانست.
نخستین و بنیادیترین تردید، تردید در زنده بودن جامعه انقلابی ایران بود. سالها تلاش شد این تصویر ساخته شود که جامعه ایران خسته، پراکنده، بیاعتقاد و بریده از آرمانهای نخستین انقلاب است. گفته میشد آن پیوندهای قدیمی از میان رفته، مردم دیگر اهل حضور نیستند و انقلاب به خاطرهای رسمی در تقویمها تبدیل شده... اما حضور مردم در آیین وداع، این تصویر را شکست. جامعهای که مرده باشد، چنین صحنهها و رخدادهایی را رقم نمیزند؛ جامعهای که پیوندهایش گسسته باشد، در لحظه فقدان چنین منسجم ظاهر نمیشود. خیابان در ایام پس از جنگ و در همین روزها تبدیل شد به محل مشاهده حیات اجتماعی انقلاب. مردم یکدیگر را دیدند و فهمیدند تنها نیستند. همین دیدن متقابل، بسیاری از تردیدها را فروریخت.
تردید دوم، تردید در وفاداری مردم به اصل نظام بود. برخی میکوشیدند میان مردم و جمهوری اسلامی شکافی قطعی تصویر کنند؛ گویی مردم در یک سو ایستادهاند و نظام در سوی دیگر. البته هیچ جامعهای بیمساله و بیگلایه نیست و مردم ایران نیز دردها، نقدها و مطالبات جدی دارند اما خطای بزرگ آن بود که این گلایهها به معنای گسست از اصل انقلاب تعبیر شود. مراسم تشییع نشان داد میان مطالبهگری و وفاداری، تناقضی وجود ندارد. مردمی که از مشکلات معیشتی، مدیریتی یا اجتماعی رنج میبرند یا حتی دیدگاههای سیاسی متفاوتی دارند، در این لحظه تاریخی تشخیص دادند اصل پیوند خود با انقلاب، ولایت و استقلال کشور را نباید با نارضایتیهای روزمره خلط کرد. حضور آنان نشان داد نقد هست، درد هست اما بریدگی چنان که القا میشود، خیر!
تردید سوم، تردید در امکان تداوم جمهوری اسلامی پس از فقدان رهبر عظیمالشأن شهید انقلاب بود. دشمنان انقلاب همواره کوشیدهاند جمهوری اسلامی را نظامی قائم به شخص معرفی کنند؛ گویی با رفتن این چهره بزرگ، بنیان سیاسی و اجتماعی آن دچار فروپاشی میشود اما وداع مردم، منطق دیگری را آشکار کرد و نشان داد رهبری در جمهوری اسلامی حامل یک معنا و امتداد یک آرمان است. از همینرو فقدان رهبر، به جای آنکه به بینظمی و سردرگمی اجتماعی بینجامد، به عرصهای برای تجدید عهد عمومی تبدیل شد. این حضور نشان داد تداوم انقلاب ضمن آنکه متاثر از سازوکارهای حقوقی و رسمی است اما در اصل از باور مردم تغذیه میکند.
تردید چهارم، تردید در پیوند امت و ولایت بود. این تردید، شاید مهمترین خط القایی در سالهای اخیر بود. برخی تلاش کردند ولایت را امری صرفاً حکومتی، رسمی و دور از عاطفه مردم معرفی کنند و با برقراری تشبیه میان جمهوری اسلامی و برخی نظامهای دیکتاتوری جهان، آنها را یکی قلمداد کنند اما در آیین وداع و تشییع، مردمی را میبینیم که رهبری در قلبهای آنهاست، در خاطرههایشان، در اشکهایشان و اراده برای تکتک گامهایی که برمیدارند. حضور برای بدرقه یعنی نسبت مردم با رهبرشان تنها نسبتی سیاسی نبوده که ترکیبی از ایمان، اعتماد، خاطره تاریخی، احساس امنیت و تجربه جمعی است. حالا شاید همه ما بیشتر به این باور رسیده باشیم که چنین پیوندی با تبلیغات رسانهای بهسادگی گسسته نمیشود.
تردید پنجم، تردید در قدرت بسیجکنندگی جمهوری اسلامی بود. برخی میگفتند دوران حضورهای میلیونی گذشته است و نظام دیگر توان فراخواندن مردم به صحنه را ندارد اما هم حضورهای خیابانی پس از شهادت رهبری و هم آیین تشییع و وداع، این گزاره را در عمل نقض کرد. مهمتر آنکه این حضور اصلاً محصول دعوت رسمی نبوده و نیست و بسیاری از مردم خود را مخاطب مستقیم دانسته و احساس کردند باید باشند، باید دیده شوند و مبتنی بر این احساس ضرورت درونی، باید مسؤولیت خود را در این لحظه تاریخی ادا کنند.
تردید ششم، تردید در انسجام ملی بود. در سالهای گذشته بسیار گفته شد جامعه ایران چنان قطبی شده که دیگر امکان شکلگیری یک «ما»ی بزرگ وجود ندارد. البته اختلاف سلیقه، تفاوت سبک زندگی و تنوع دیدگاهها واقعیت جامعه ایران است اما این تفاوتها لزوماً به معنای فروپاشی انسجام نیست. مراسم وداع نشان داد در لحظات بنیادین، هنوز یک لایه عمیقتر از هویت جمعی وجود دارد که میتواند افراد متفاوت را کنار هم قرار دهد. مردم شاید در بسیاری از موضوعات با یکدیگر اختلاف داشته باشند اما در مساله استقلال، عزت، امنیت و وفاداری به خون شهیدان، دوباره یکدیگر را پیدا میکنند.
تردید هفتم، تردید در آرمانخواهی نسلهای جدید بود؛ برخی تصور میکردند نسلهای تازه، نسبتی با انقلاب و رهبری ندارند و همه سرمایه عاطفی نظام فقط متعلق به نسلهای قدیمی است اما حضور چشمگیر جوانان و نوجوانان در آیین وداع، این تصور را با چالش روبهرو کرد. نسل جدید شاید زبان متفاوتی داشته باشد، شاید پرسشهای بیشتری مطرح کند و شاید نسبتش با سیاست، شبیه نسلهای گذشته نباشد اما این به معنای بیریشگی و گسست از پیشینه فرهنگی و ارزشی نیست. حضور آنان نشان داد حافظه انقلاب میتواند از مسیر تجربههای تازه بازتولید شود. برای بسیاری از جوانان، این حضور، ورود به یک تجربه تاریخی مشترک بود.
تردید هشتم، تردید در توان جمهوری اسلامی برای تبدیل تهدید به فرصت بود. فقدان رهبر، در نگاه دشمنان میتوانست نقطه آسیب باشد؛ لحظهای برای القای اضطراب، اختلاف و بیآیندگی! اما همین لحظه به صحنه نمایش اقتدار اجتماعی تبدیل شد. این یعنی جمهوری اسلامی همچنان توان آن را دارد که از دل سوگ، سرمایه سیاسی و معنوی تولید کند. علتش نیز روشن است: در منطق انقلاب اسلامی، شهادت پایان نیست؛ آغاز مرحلهای تازه از مسؤولیت است. مردم با حضور خود این معنا را از حالت شعار خارج و به واقعیت اجتماعی تبدیل کردند.
تردید نهم، تردید در کارآمدی حافظه تاریخی ملت ایران بود. برخی گمان میکردند فشارهای روزمره، مردم را از گذشته خود جدا کرده؛ گویی نسل امروز دیگر نمیداند انقلاب، جنگ، مقاومت، استقلال و رهبری چه نسبتی با زندگی او دارد اما در این روزها میبینیم حافظه تاریخی ملت ایران هنوز فعال است. ما با حضورمان برای بدرقه رهبری، مجموعهای از خاطرات، مجاهدتها، ایستادگیها و بحرانهای پشت سر گذاشتهشده را در ذهن داریم، پس با نوعی داوری تاریخی درباره خودمان و نسبتی که با رهبر شهید و سیاستی که ایشان برای ما آفرید، مواجهیم.
تردید دهم، تردید در امکان عبور آرام و مقتدرانه از بزنگاههای بزرگ بود. فقدان رهبر بزرگ، برای هر نظام سیاسی میتواند لحظهای پرخطر باشد اما آنچه تردیدها را کمرنگ کرد، آرامش در عین اندوه بود. مردم سوگوارند اما پریشان نیستند؛ غمگینند اما نه منفعل و اشک میریزند اما آینده را رها نکردهاند. حال به نیکی دریافتهایم ایران، جامعهای بالغ است که در لحظه فقدان، نه دچار آشوب میشود و نه در خود فرومیریزد، بلکه فقدان را به عهدی تازه تبدیل میکند.
تردید یازدهم، تردید در صداقت عاطفه مردم بود. معاندان همیشه تلاش کردهاند حضورهای مردمی را تصنعی، سازماندهیشده یا بیروح معرفی کنند اما همه حقیقت یک حضور را نمیتوان با تحلیلهای تقلیلگرایانه توضیح داد. اشک، سکوت، خستگی راه، همراهی خانوادهها، حضور نسلهای مختلف و اصرار مردم بر بودن، نشانههایی نیست که بتوان صرفاً با دستور و تشریفات توضیح داد. آنچه در این روزها دیده شد، نوعی عاطفه سیاسی صادقانه بود؛ عاطفهای که از عمق نسبت مردم با رهبر و انقلاب برمیخاست.
و سرانجام، تردید دوازدهم، تردید در آینده بود. شاید بزرگترین هدف جنگ روانی علیه ملت ایران، گرفتن تصویر آینده از ذهن مردم باشد. وقتی ملتی آینده را ناممکن ببیند، از حرکت بازمیماند اما بدرقه رهبر شهید، همزمان این پرسش مهم را دوباره در برابر چشم ما قرار میدهد: مسؤولیت ما برای ادامه مسیر چیست؟
معنای عمیق تشییع را باید در باطل شدن این تردیدها جستوجو کرد. هر تحلیلی که بخواهد جمهوری اسلامی را بدون مردم، مردم را بدون ایمان و ایمان را بدون ولایت بفهمد، دوباره دچار همان خطاهای قدیمی خواهد شد که تاکنون راه به جایی نبردهاند. این روزهای حساس و سرنوشتساز بهروشنی به ما میگوید که انقلاب اسلامی هنوز از درون جامعه نفس میکشد و جامعهای که در چنین روزهای دشواری میایستد، توان بالایی برای ادامه دارد.
از وداع با رهبر شهید تا بازخوانی سرمایه اجتماعی انقلاب
روزی که تردیدها فروریخت
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها