۱۵/تير/۱۴۰۵
|
۰۰:۳۰
روایت اشک و ایستادگی در روز وداع

خداحافظ آقای مهربانم

رها عبداللهی:‌ پیرزن دستفروش در پمپ بنزین بین‌راهی آمد سمتم. از کیسه‌اش جوراب و لیف درآورد و گفت: نمی‌خری؟ خسته و کلافه از گرما نگاهی انداختم و تشکر کردم. گفت: زوار آقای خامنه‌ای هستی؟ چند لحظه هنگ کردم. زوار آقای خامنه‌ای؟! کاسه چشمانم پر از اشک شد. انگار، نه آن موقع که عزم این سفر کردم، نه وقتی ساک می‌بستم، و نه حتی آن وقتی که در جاده افتادیم و راهی تهران شدیم، نمی‌دانستم چه خبر است. یعنی می‌دانستم اما باور نه؛ به خودم نهیب زدم به زیارت چه کسی داری می‌روی؟ واقعا می‌خواهی آقایی را که همیشه استوار دیده بودی، خوابیده در آن تابوت سبز و پرچم‌نشان ببینی؟ خراب شوی دنیا که آقای ما را از ما گرفتی... بسوزی دهر که جان‌مان را سوزاندی... دلم می‌خواهد مثل بچه‌ها دستم را مشت کنم و پا بر زمین بکوبم و با گریه فریاد بزنم من آقایم را می‌خواهم... من طاقت دیدن تابوت آقایم را ندارم... می‌خواهم تا خود تهران بروم و ببینم دروغ بوده، آقا در حسینیه دیدار دارد... ما کارت دیدار در دست در کوچه بیت منتظر ایستاده‌ایم تا ورودی را باز کنند... مثل آن ۲ باری که ملاقات رفته بودم. تا لحظه آخر استرس دارم، نکند مشکلی پیش بیاید و بَرَم گردانند... تا وقتی که گیت بازرسی آخر را رد کنم و آن حیاط و باغچه‌های بیت را ببینم و بعد وارد آن سالن بزرگ شوم و انتظار و ... چرا تصاویر آن موقع در ذهنم محو شده‌اند؟ چه بر سر ذهنم آمده؟ نکند آن انفجارهای پشت سر هم و آن صداهای مهیب، خاطرات شیرین مرا از بیت رهبری خاک کرده؟ خاک بر سرم... خاک بر سرم، کاش من هم با خاطراتم، با بیت رهبری محبوبم، با آن انتظار دلکش و آن دل‌آشوبه دوست‌داشتنی خاک می‌شدم...
به جاده زده‌ایم. اطراف شهرها مواکب پذیرایی از زائران رهبر شهید برپا شده. جاده چه محزون است! مسافرانی که راهی تشییع آقا شده‌اند از دیگر مسافران قابل تشخیصند؛ یک بی‌قراری و غم سنگینی از سکنات‌شان می‌بارد.
صبح به تهران می‌رسم. ورودی تهران ترافیک شدید است اما «زوار آقای خامنه‌‌ای» صبوری می‌کنند و با توصیه‌های مأموران راهور همراهند.
ساعتی بعد، پیاده در راه مصلی هستم... جوراب‌های آن پیرزن دستفروش در کیفم سنگینی می‌کند؛ پیرزن گفت: سلامم را به آقای خامنه‌ای برسان، بگو کوه بودی برای‌مان‌‌‌... بگو خیلی دوستش داشتم... 
قدم برداشتن چقدر سخت است... نفس کشیدن در راه رسیدن به محل نماز بر پیکر آقای‌مان چقدر سخت است. نزدیک‌تر که می‌شویم صدای بلندگوهای مصلی قابل تشخیص می‌شود. محمد رسولی در حال شعرخوانی است. انگار شعرش زبان حال همه آنانی است که با بهتی عجیب به سوی مصلی روانند. 
این بیتش فوران آتشفشان‌‌های قلوب خشمگین می‌شود: «از این به بعد کفن، جای جامه بر تن ماست، قسم به خون تو، قتل ترامپ گردن ماست». جمعیت یکپارچه با الله اکبر گفتن تاییدش می‌کنند. مردم هم‌صدا فریاد مطالبه انتقام سر می‌دهند. یک‌صدا، برخلاف تمام اختلاف‌های ظاهری و برخلاف تمام تلاش‌های مذبوحانه این مدت برای شکاف دادن همدلی‌مان. حالا دشمنان می‌بینند مردمی که به خیال‌شان سرد و بی‌تفاوت شده بودند، در تشییع رهبر روی انتقام یک‌دله شده‌اند نه کوتاه آمدن.
سربالایی خیابان قنبرزاده را با عذاب می‌رویم. حاج محمود کریمی می‌خواند «یا برگرد یا آن دل را برگردان...» دل‌های داغدار با او دم می‌گیرد:«یا بنشین یا این آتش را بنشان» ...
راه بسته شده. دیگر نمی‌شود جلوتر رفت. همانجا در خیابان رو به سوی قبله می‌گردانیم. قطره‌ای شدم از دریای جمعیتی که از دور چشم دوخته به قوس محراب مصلی و پیکرهای مطهری که نمی‌بینیم اما می‌دانیم زیر آن قرار گرفته. صدای الصلاه الصلاه بلند می‌شود. قلبم تند تند می‌زند. می‌خواهم بر پیکر آقایم نماز اقامه کنم. وای بر یتیمی، وای بر یتیمی... بانگ الصلاه حقیقت دارد توی سرم پتک می‌زند که دیگر تمام شد. آقا واقعا آسمانی شده و از دست ما خاک‌نشین‌ها رفته. صدای لرزان مرجع عالیقدر آیت‌الله العظمی سبحانی می‌آید «اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ بارِکْ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ ...اللّهُمَّ إِنَّ هذَا عَبْدُكَ وَابْنُ عَبْدِكَ...اللّهُمَّ إِنَّا لَانَعْلَمُ مِنْهُ إِلّا خَيْراً...». عبارت آخری را که می‌خواند ناله‌ها بلند می‌شود. این شهادت به تعداد تمام کسانی که در مصلی زمزمه‌اش می‌کنند، در سلوک آقای شهیدمان مصداق دارد.
نماز تمام شد. جداگانه بر پیکر خانواده حضرت آقا هم نماز خوانده می‌شود. باید به سمت مسیرهای برگشت روان شویم. اما انگار همه منتظرند. منتظرند این مراسم ادامه داشته باشد. شاید منتظر شنیدن صدای صاحب عزای اصلی امروز، مقام معظم رهبری آقا سیدمجتبی خامنه‌ای هستند. محرومیت‌مان از حضور رهبرمان در نماز رهبر شهید ایران را مشت خشم می‌کنیم و در مسیر برگشت در فریاد انتقام و یالثارات الحسین و لبیک سیدمجتبی می‌ریزیم.
جمعیت خیابان‌های اطراف مصلی ۲ دسته می‌شود؛ دسته‌ای بازمی‌گردند تا خود را برای مراسم تشییع تاریخی فردا آماده کنند. دسته‌ای دیگر اما دل نمی‌کنند، می‌خواهند دوباره با آقای‌شان وداع کنند و مسیر درهای بسته مصلی را در پیش می‌گیرند. با دسته دوم همراه می‌شوم. نمی‌دانیم کی درها را می‌گشایند. هنوز وداع نکرده اشک‌ها به پهنای صورت‌ها جاری‌ است. خداحافظی سخت است وقتی می‌دانی برگشتی در کار نیست. خداحافظ آقای مهربانم، ما امروز به قول آن پیرزن دستفروش، زوار شما بودیم؛ آمده بودیم به امید گوشه چشمی؛ آخرین مأموریت جسم شما در این دنیا جمع کردن‌مان گرد پیکر خونین‌تان بود؛ چیزی که همیشه دغدغه شما بود. ما امروز از زیارت شما محکم شدن نصیب‌مان شد. و فردا در تشییع پیکرتان دنیا روی واقعی ایران را خواهد دید. اگر پس از شما هنوز زنده هستیم، از بی‌رگی نیست؛ حاصل تربیت خودتان است که مقابل دشمن خونخوار مشت گره کرده‌ و ایستاده‌ایم. 
قول می‌دهیم گوش به فرمان خلف صالح تان باشیم و دیگر سرگرم دعواهای خارج از اولویت با خودی نشویم. ایرانِ خامنه‌ای، ایران یکپارچه است؛ ایرانی که علی‌الاصول روی انتقام خونین قاتلان شما متحد است.

ارسال نظر
captcha