رضا رحمتی: اظهارات اخیر سناتور «کریس کونز» مبنی بر اینکه «میلیاردها دلار صرف جنگ با ایران شده، در حالی که میلیونها آمریکایی همچنان با ناامنی غذایی و مشکلات معیشتی روبهرو هستند»، تنها یک انتقاد سیاسی از سیاست خارجی دولت تروریست آمریکا نیست، بلکه بازتابدهنده یکی از مهمترین منازعات امروز واشنگتن درباره اولویتهای اقتصادی و مالی ایالات متحده است. این سخنان در شرایطی مطرح میشود که وزارت جنگ آمریکا هزینه رسمی نبرد علیه ایران را ۳۷,۵ میلیارد دلار اعلام کرده اما بسیاری از قانونگذاران و کارشناسان معتقدند این رقم تنها بخش کوچکی از هزینه واقعی جنگ را نشان میدهد و هزینههای بلندمدت آن به مراتب سنگینتر خواهد بود.
تجربه جنگهای آمریکا در عراق و افغانستان نشان داد هزینه واقعی یک جنگ، تنها به هزینه بمبارانها، موشکها و اعزام نیرو محدود نمیشود. آنچه در گزارشهای اولیه پنتاگون منعکس میشود، عمدتا هزینههای عملیاتی است، در حالی که هزینه جایگزینی تجهیزات نظامی، تعمیر و بازسازی پایگاهها، مراقبتهای درمانی از نظامیان، پرداخت مستمری به مجروحان، بهره بدهیهای ناشی از استقراض برای تأمین مالی جنگ و آثار اقتصادی ناشی از افزایش قیمت انرژی، سالها پس از پایان عملیات نظامی نیز ادامه خواهد داشت.
دولت آمریکا تاکنون اعلام کرده هزینه عملیات نظامی علیه ایران به ۳۷,۵ میلیارد دلار رسیده و همزمان درخواست دهها میلیارد دلار اعتبار تکمیلی دیگر را نیز به کنگره ارائه کرده است. همین موضوع باعث شده حتی شماری از نمایندگان جمهوریخواه نیز نسبت به نبود یک راهبرد روشن برای پایان جنگ و افزایش مستمر هزینههای آن ابراز نگرانی کنند.
چرا رقم ۳۷,۵ میلیارد دلار تنها نوک کوه یخ است؟
در اقتصاد جنگ، هزینهها معمولاً به 2 بخش مستقیم و غیرمستقیم تقسیم میشوند. هزینههای مستقیم شامل مصرف مهمات پیشرفته، پرواز بمبافکنها، سوخت ناوهای هواپیمابر، عملیات سامانههای دفاع موشکی، استقرار نیروها و پشتیبانی لجستیکی است، در حالی که هزینههای غیرمستقیم بسیار گستردهتر است؛ از جمله استهلاک تجهیزات، خرید مجدد موشکهای رهگیر، افزایش هزینه بیمه حملونقل دریایی، نوسانات بازار انرژی، افزایش نرخ بهره بدهیهای دولت و کاهش منابع قابل تخصیص به بخشهای اجتماعی.
اقتصاددانان آمریکایی طی 2 دهه گذشته بارها تأکید کردهاند یکی از مهمترین پیامدهای جنگ، «هزینه فرصت» است؛ یعنی هر دلاری که برای عملیات نظامی هزینه میشود، دیگر نمیتواند صرف آموزش، سلامت، زیرساخت، تحقیقات علمی یا کاهش بدهی عمومی شود. به همین دلیل، بسیاری از مخالفان جنگ در کنگره معتقدند حتی اگر عملیات نظامی از نظر امنیتی توجیهپذیر باشد، باید هزینه اقتصادی آن نیز برای مالیاتدهندگان شفاف شود.
آمریکا امروز با بدهی عمومی بسیار بزرگی روبهرو است و پرداخت بهره این بدهی، سهم فزایندهای از بودجه فدرال را به خود اختصاص داده است. در چنین شرایطی، هر بسته مالی جدید برای جنگ، فشار بیشتری بر کسری بودجه وارد میکند، مگر آنکه دولت مالیاتها را افزایش دهد یا از سایر برنامههای عمومی بکاهد. از همین رو، بحث اصلی منتقدان جنگ نه صرفا درباره اصل عملیات نظامی، بلکه درباره نحوه تأمین مالی آن است.
از سوی دیگر، جنگ علیه ایران تنها یک درگیری نظامی نیست، بلکه بر امنیت انرژی جهان نیز اثر میگذارد. هرگونه تنش پیرامون تنگه هرمز یا خطوط انتقال نفت، ریسک بازار انرژی را افزایش میدهد. نتیجه طبیعی این وضعیت، افزایش هزینه حملونقل، رشد قیمت سوخت و انتقال این افزایش قیمت به کالاها و خدمات است. در اقتصادی مانند آمریکا که مصرف انرژی نقش مهمی در هزینه تولید و حملونقل دارد، چنین شوکهایی میتواند فشار تورمی ایجاد کند؛ مسالهای که مستقیما بر قدرت خرید خانوارها اثر میگذارد.
افزون بر این، جنگ موجب مصرف گسترده مهمات پیشرفته و سامانههای دفاعی بسیار گرانقیمت شده است. جایگزینی این تجهیزات نیازمند قراردادهای جدید صدها میلیارد دلاری با صنایع دفاعی است؛ موضوعی که اگرچه برای شرکتهای نظامی سودآور است اما بار مالی آن در نهایت بر دوش مالیاتدهندگان آمریکایی قرار میگیرد.
یکی دیگر از ابعاد کمتر مورد توجه، اثر جنگ بر بازارهای مالی است. سرمایهگذاران در شرایط نااطمینانی، رفتار محافظهکارانهتری در پیش میگیرند و دولت نیز برای تأمین مالی هزینههای جدید، ناچار به انتشار اوراق بدهی بیشتری خواهد شد. افزایش عرضه اوراق خزانه، در صورت تداوم، میتواند هزینه استقراض دولت را بالا ببرد و منابع مالی را از بخش خصوصی به سمت دولت هدایت کند؛ فرآیندی که اقتصاددانان از آن با عنوان «اثر جانشینی سرمایه» یاد میکنند.
در همین چارچوب سخنان سناتور کونز اهمیت مییابد. وی تأکید کرده میلیاردها دلار صرف جنگ میشود، در حالی که میلیونها شهروند آمریکایی همچنان با مشکلات معیشتی، هزینههای بالای درمان، ناامنی غذایی و بحران مسکن روبهرو هستند. این مقایسه، در واقع بیانگر رقابت میان 2 اولویت بودجه است: امنیت خارجی یا رفاه داخلی.
البته باید توجه داشت نمیتوان ادعا کرد اقتصاد آمریکا صرفا به دلیل جنگ علیه ایران وارد بحران شده است. اقتصاد ایالات متحده تحت تأثیر مجموعهای از عوامل شامل سطح بالای بدهی عمومی، سیاستهای پولی، تورم، نرخ بهره، رقابت ژئوپلیتیک با چین و شرایط بازار جهانی قرار دارد اما جنگ میتواند این فشارها را تشدید و دامنه مانور سیاستگذاران اقتصاد را محدودتر کند.
تجربه عراق و افغانستان نیز نشان داد هزینه نهایی جنگها معمولا سالها پس از پایان عملیات مشخص میشود. بسیاری از پرداختهای مربوط به درمان مجروحان، مستمری معلولان ناشی از جنگ، جایگزینی تجهیزات و بازپرداخت بدهیها دههها ادامه یافته است. از همین رو، شماری از اقتصاددانان آمریکایی هشدار دادهاند برآوردهای اولیه وزارت جنگ آمریکا، تصویر کاملی از بار مالی واقعی جنگ ارائه نمیدهد.
به همین دلیل، بحث امروز در واشنگتن تنها درباره موفقیت یا شکست عملیات نظامی نیست، بلکه درباره این پرسش اساسی است: اقتصاد آمریکا توان تحمل یک جنگ پرهزینه دیگر را دارد؟ هنگامی که دولت همزمان با افزایش کسری بودجه، درخواست دهها میلیارد دلار اعتبار جدید را برای ادامه جنگ ارائه میکند، طبیعی است مخالفتها در کنگره افزایش یابد و پرسش درباره اولویتهای بودجه به یکی از محورهای اصلی سیاست داخلی آمریکا تبدیل شود.
در نهایت، شاید مهمترین درس این جنگ آن باشد که در قرن 21، قدرت نظامی دیگر صرفا با تعداد ناوهای هواپیمابر یا بمبافکنها سنجیده نمیشود، بلکه توان اقتصادی کشورها در تأمین مالی جنگهای طولانی نیز به همان اندازه اهمیت دارد. اگر هزینههای نظامی به کاهش سرمایهگذاری در زیرساخت، آموزش، فناوری و رفاه عمومی منجر شود، حتی پیروزیهای نظامی نیز میتوانند با شکستهای اقتصادی همراه شوند.
از این منظر، هشدار برخی سناتورهای آمریکایی صرفا یک اختلاف حزبی نیست، بلکه بازتاب نگرانی عمیقتری درباره آینده اقتصاد آمریکاست. پرسش اصلی امروز دیگر این نیست که جنگ تاکنون چقدر هزینه داشته است، بلکه این است که صورتحساب نهایی آن را چه کسی، در چه زمانی و با چه پیامدهایی پرداخت خواهد کرد؟
چرا رقمهای رسمی پنتاگون تصویر کاملی از هزینه واقعی جنگ ارائه نمیکند؟
نوک کوه یخ اقتصاد بحرانزده آمریکا
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها