محسن ردادی: ناپدید شدن «حمیدرضا رجبزاده» مداح اهلبیت(ع) که خانواده و دوستانش را در هالهای از نگرانی فرو برده بود، با انتشار یک ویدئوی هولناک در شبکههای معاند و رسانههای وابسته به جریان سلطنتطلب به یک تراژدی ملی بدل شد. این ویدئو، پیکر بیجان، آسیبدیده و مثلهشده این مداح را به تصویر میکشید و مهر تاییدی بر جان باختن مظلومانه او بود. هرچند کشف حقیقت، شناسایی هویت دقیق عاملان این جنایت سبعانه و روشن شدن زمان و مکان وقوع آن، در حیطه وظایف مراجع انتظامی و قضایی است و تا اعلام نظر رسمی آنها باید از قضاوتهای شتابزده حقوقی پرهیز کرد اما آنچه در حاشیه این فاجعه رخ داد، پرده از یک واقعیت به مراتب هولناکتر در عرصه سیاسی برداشت. واکنش کانالها، گروهها و هواداران جریان پهلوی به این ویدئو ذوقزدگی، شادمانی و حمایت علنی از شکنجه و قتل یک انسان بود. این موضوع نشان میدهد ما دیگر با یک جریان سیاسی متعارف روبهرو نیستیم. این واکنش کفتارگونه، زنگ خطری است که نشان میدهد پهلویخواهان با سرعتی باورنکردنی در حال سقوط به ورطه یک «فرقه فاشیستی تروریستی» هستند.
پارادوکس محافظهکاری و تروریسم
در ادبیات و تاریخ علوم سیاسی، جریانهای سلطنتطلب همواره به عنوان گروههایی محافظهکار، سنتگرا و متعلق به خاستگاههای طبقاتی اشرافی و مرفه شناخته میشوند. این گروهها به دلیل ماهیت وجودی خود، معمولا خواهان «حفظ نظم»، پرهیز از رفتارهای رادیکال و دوری از خشونتهای کور خیابانی هستند و همواره تلاش میکنند خود را به عنوان نمادی از ثبات، قانونگرایی و پرستیژ در عرصه سیاست معرفی کنند. اما آنچه امروز در میان پهلویخواهان ایرانی مشاهده میکنیم، یک پارادوکس بزرگ و یک استثنای حیرتانگیز است. جریانی که قاعدتا باید با ادبیاتی دیپلماتیک و محافظهکارانه به دنبال جلب نظر افکار عمومی باشد، به ناگاه شمایل یک گروهک شبهنظامی، قمهکش و تروریست را به خود گرفته است. دلیل این دگردیسی چیست؟ پاسخ را باید در «استیصال سیاسی» جستوجو کرد. وقتی یک جریان متوجه میشود فاقد پایگاه مردمی در داخل کشور است و نمیتواند از طریق گفتمانسازی سیاسی اهداف خود را پیش ببرد، برای جبران این سرخوردگی، به «ترور»، «ایجاد رعب و وحشت» و «خشونت عریان» پناه میبرد.
پهلویخواهان اکنون خشونت را به عنوان یک ایدئولوژی و ارزش تقدیس میکنند و دقیقا از همین نقطه است که عبور از یک «گروه سیاسی اپوزیسیون» به یک «فرقه فاشیستی» آغاز میشود. قهرمان این گروهک، «بهنام زاپاتا»ها هستند، نه روزنامهنگاران و دانشگاهیان.
مسیر یک توحش سیستماتیک
برای درک بهتر این سقوط اخلاقی، نیازی نیست راه دوری برویم؛ بازخوانی حوادث پیش و پس از وقایع ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴، مستندات غیرقابل انکاری از این توحش سیستماتیک را پیش روی ما میگذارد. پیش از کودتای دیماه، در صفحات مجازی و شبکههای اجتماعی وابسته به سلطنتطلبان، خشونتورزی با تمام جزئیات ترویج میشد. آموزش ساخت سلاحهای دستساز، توصیه علنی به استفاده از سلاحهای گرم و سرد و صدور فرمان قتل مخالفان، به صورت گسترده پمپاژ میشد. توئیت و جمله معروف اشکان خطیبی در آن روزها که صراحتا دستور میداد «رحم نکنید و بکشید»، در واقع مانیفست و خلاصه ایده سلطنتطلبان بود.
اوج این فاجعه اما در روزهای پس از کودتای کور ۱۸ و ۱۹ دی خود را نشان داد. بر خلاف رویه سابق رسانههای ضدانقلاب (مثلا در حوادث سال ۱۴۰۱) که همواره تلاش میکردند با مظلومنمایی، خود را در قامت «قربانی» به افکار عمومی معرفی کنند، این بار به عنوان قدارهبندان خونریز ظاهر شدند. فیلمها و تصاویری که از سوی خود این گروهکها با افتخار در فضای مجازی منتشر میشد، اوج قساوت قلب و توحش آنها را برملا میکرد. صحنههای تکاندهنده از تیراندازی مستقیم با سلاح گرم به کلانتریها، به آتش کشیدن ماموران پلیس در کف خیابان، قمهکشیهای دستهجمعی و تخریب فروشگاهها، به جای آنکه از سوی رسانههای این جریان تقبیح شود، به عنوان «اقدامات قهرمانانه» مورد ستایش قرار میگرفت. این خشونت عریان و بیپرده که به هیچوجه پنهان و انکار نمیشد، اثبات کرد تئوری خونریزی در این فرقه نهادینه شده است.
ساواک بینقاب در خیابانهای اروپا
یکی دیگر از نشانههای بارز دگردیسی پهلویخواهان به یک فرقه تروریست، رژه علنی آنها با آرم و پرچم «ساواک» در خیابانهای اروپا بود. این اقدام، موجی از تعجب، بهت و انزجار را در میان ایرانیان و ناظران بینالمللی برانگیخت. چگونه جریانی که همواره در بوق و کرنای حقوق بشر میدمد، در روز روشن و در قلب کشورهای غرب، پرچم سازمان شکنجهگر تاریخ معاصر ایران را به اهتزاز درمیآورد؟ این رژه، اعلام موجودیت یک تفکر بیمار بود که علنا خواهان احیای نهادهای شکنجهگر برای سرکوب و ترساندن مخالفان است.
دامنه این توحش فاشیستی حتی به درون خود اپوزیسیون نیز کشیده شده. در تجمعات خارج از کشور، هر فردی کوچکترین زاویه یا مخالفتی با شخص ربع پهلوی داشته باشد، بلافاصله با شدیدترین برخوردهای فیزیکی، توهین، فحاشی و آزار گروهی جوخههای فشار سلطنتطلب مواجه میشود. گزارشهای مستند و تصاویر فراوانی از ضرب و جرح و ارعاب منتقدان توسط این افراد در دست است. به عنوان مثال، افرادی که از نصب عکس رضا پهلوی در فروشگاه خود ابا داشتند، مورد آزار این افراد قرار میگرفتند.
اما فاجعهبارتر از درگیریهای خیابانی، پروژه «حذف فیزیکی و مافیایی منتقدان» است که سابقهای تاریک برای این جریان رقم زده است. مشهورترین نمونه در این زمینه، پرونده قتل مرموز «مسعود مسجودی» است. او که پیشتر از ربع پهلوی در مراجع قضایی شکایت کرده بود، پیش از آنکه فرصت یابد در دادگاه حاضر شود و اسناد خود را ارائه کند، به طرز مشکوکی به قتل رسید و بقایای پیکرش در نزدیکی ونکوور کانادا پیدا شد. این ترور خاموش، پیام روشنی برای تمام اپوزیسیون غیرسلطنتطلب داشت: در فرقه پهلوی، مخالفت با شاهزاده، تاوان خونین دارد.
در مسیر «اشرف»
با کنار هم قرار دادن قطعات این پازل، تصویر نهایی به دست آمده بهشدت نگرانکننده و در عین حال آشناست. جریانی که پس از انتشار خبر هولناک کشته شدن حمیدرضا رجبزاده، با ذوق و شوق فراوان در کانالهای خود از «قتل و شکنجه مداح سرکوبگر» سخن میگوید و تصاویر شکنجه و مثله کردن پیکر یک انسان را با افتخار به عنوان یک «دستاورد» دستبهدست میکند، دیگر به هیچوجه در وضعیت عادی مبارزه سیاسی قرار ندارد. این سطح از شادمانی از رنج و عذاب یک انسان، نشاندهنده مسخشدگی کامل وجدان و عبور از تمام خطوط قرمز انسانی است.
مجموع این رفتارها یک واقعیت تلخ تاریخی را به ما یادآوری میکند: سلطنتطلبان دقیقا در حال طی کردن همان مسیر خونینی هستند که «سازمان مجاهدین خلق» (منافقین) در ابتدای دهه ۶۰ طی کرد.
گروهک تروریست نفاق نیز در سالهای نخستین، با ادعاهای سیاسی، شعارهای پرطمطراق و ژستهای روشنفکرانه وارد میدان شد و حتی در رقابتهای انتخاباتی هم حضور یافت اما به محض ناکامی در جلب حمایت عمومی و استیصال در برابر واقعیت جامعه ایران، بهسرعت وارد فاز مسلحانه شد، به ترورهای کور خیابانی رو آورد، شکنجههای فجیع را تئوریزه کرد و در نهایت به یک «فرقه تروریستی، خشن و منزوی» در پادگان اشرف تقلیل یافت.
دقیقا مرداد 1361 بود که پرده از راز هولناک منافقین برداشته و مشخص شد این سازمان طی سلسله اقداماتی موسوم به «عملیات مهندسی»، چندین جوان بیگناه را تا سرحد مرگ شکنجه و در آخر نیز زنده به گور کرده است. جزئیات شکنجه محسن میرجلیلی (پاسدار ۲۵ ساله)، طالب طاهری (پاسدار ۱۶ ساله) و عباس عفتروش (کفاش) دردناک و تکاندهنده است. شکنجهگران منافق، به اعتراف خودشان، بیش از آنکه دنبال گرفتن «اطلاعات» باشند، به دنبال گرفتن «انتقام» بودند.
و اکنون، در مرداد ۱۴۰۵، «فرقه پهلوی» با شتابی بیسابقه در حال تبدیل شدن به یک سازمان تروریستی مشابه است؛ فرقهای خطرناک که اصول اولیه دموکراتیک و انسانی را زیر پا گذاشته و کینهتوزانه از هیچ جنایتی فروگذار نمیکند. شناخت دقیق این ماهیت تروریستی و فاشیستی، برای جلوگیری از تولد یک فرقه تاریک و خونریز دیگر در تاریخ سیاسی ایران، ضرورتی انکارناپذیر است.
واکنش هواداران پهلوی به شکنجه و سلاخی یک جوان بیگناه، ثابت میکند در پس وعدههای رنگارنگ این فرقه، خنجرهایی تشنه به خون پنهان شدهاند که مترصد فرصتی برای دریدن پیکر جامعه ایرانی هستند.
شادی بر خون
ارسال نظر
پربیننده