رضا رحمتی: آنچه امروز در رسانهها و محافل فکری آمریکا درباره جنگ علیه ایران مطرح میشود، از یک اختلاف نظر سیاسی معمول فراتر رفته است. گزارشهای منتشرشده در رسانههای آمریکا و اروپا که در آن نامهایی چون آتلانتیک، رویترز، گاردین، نیویورکتایمز، سیبیاس، ایندیپندنت و میدلایستآی در کنار یکدیگر قرار میگیرند، نشانهای از تغییر در دستور کار تحلیلی غرب است: مساله دیگر فقط این نیست که ایران در میدان جنگ چه خسارتی دیده یا آمریکا چه تعداد هدف را منهدم کرده، مساله این است که چرا پس از ماهها جنگ، هنوز واشنگتن به دنبال راهی برای خروج، بازگشایی تنگه هرمز و رسیدن به توافق با تهران است. سناتور «کریس مورفی» در همین فضا صریحتر از بسیاری سخن گفته و اعلام کرده حتی یک «توافق بد» برای پایان دادن به جنگ میتواند قابل قبول باشد. او همچنین تأکید کرده ادامه جنگ آمریکا را ضعیفتر و ایران را قویتر میکند. این سخنان هنگامی معنا مییابد که آنها را در کنار گزارشهای رویترز و والاستریت ژورنال قرار دهیم که از دشواری ترامپ برای یافتن راه خروج و از مذاکراتی خبر میدهند که در آنها مساله اصلی، دیگر فقط برنامه هستهای ایران نیست، بلکه کنترل، مدیریت و بازگشایی هرمز به یکی از محورهای اصلی چانهزنی تبدیل شده است.
«قدرت نظامی» تا «قدرت تغییر محاسبات»
برای فهم آنچه رخ داده، باید ابتدا در تعریف قدرت تجدیدنظر کرد. اگر قدرت را فقط با تعداد هواپیماها، ناوها، بودجه نظامی یا اندازه اقتصاد بسنجیم، ایران طبیعتا در برابر آمریکا در موقعیت نابرابری قرار دارد و این واقعیت نیز تغییر نکرده اما قدرت استراتژیک، مفهوم گستردهتری دارد: توانایی یک بازیگر برای تغییر محاسبات بازیگران دیگر، افزایش هزینه تصمیمهای رقیب، محدود کردن گزینههای او و اثرگذاری بر رقابتهای فراتر از مرزهای خود. از این منظر، جنگ اخیر یک واقعیت مهم را آشکار کرد: ایران توانسته بخشی از قدرت نظامی، موقعیت جغرافیایی و ظرفیت ژئوپلیتیک خود را به قدرت سیاسی و چانهزنی تبدیل کند. گزارش اندیشکده «کارنگی» از جنگ علیه ایران نیز دقیقا بر همین نقطه دست میگذارد و مینویسد این نبرد محدودیتهای برتری نظامی آمریکا در ایجاد تغییر سیاسی مطلوب را آشکار کرد و همزمان جایگاه سیاسی و نمادین قدرتهای بزرگ و توانایی آنها برای شکل دادن به جهان را تحت تأثیر قرار داد. بنابراین مساله اصلی نه پیروزی ایران بر آمریکا در یک مقایسه کلاسیک قدرت، بلکه افزایش فاصله میان «توان مادی آمریکا» و «توان اثرگذاری ایران» است.
هرمز؛ جایی که جغرافیای ایران جهانی شد
شاید مهمترین شاهد این جهش را باید در تنگه جستوجو کرد. هرمز سالها یک مزیت ژئوپلیتیک مهم برای ایران بود اما در بحران اخیر این مزیت به یک اهرم مستقیم در اقتصاد و سیاست جهانی تبدیل شد. گزارشهای رویترز در روزهای اخیر نشان میدهد همچنان بخش مهمی از مناقشه میان ایران و آمریکا بر سر شرایط بازگشایی این آبراه متمرکز است و پیشنهادهای مطرحشده حتی شامل نقشی برای ایران در مدیریت تردد ورودی کشتیها از جانب آمریکاییها بوده است. رویترز همچنین گزارش داد این گذرگاه پیش از بحران، 21 درصد نفت و گاز طبیعی مایع جهان را عبور میداد. والاستریت ژورنال نیز از این نوشته که ترامپ در حالی تلاش میکند خود را در آستانه اعلام پیروزی نشان دهد که ایران همچنان شروط سختی برای بازگشایی هرمز مطرح میکند. بنابراین مساله دیگر صرفا «توان بستن هرمز» نیست، قدرت واقعی ایران در این است که وضعیت هرمز را به متغیری در محاسبات انرژی، بازار نفت، اقتصاد آمریکا و سیاست خارجی کشورهای منطقه تبدیل کرده است. این همان تبدیل جغرافیا به قدرت استراتژیک است.
وقتی واشنگتن مجبور میشود برای خروج مذاکره کند
تصویر مهمتر زمانی شکل میگیرد که روند چند ماه گذشته را کنار هم بگذاریم. ترامپ در ابتدای جنگ از نابودی ظرفیتهای نظامی ایران سخن گفت و حتی در گفتوگو با رسانههای آمریکا از جمله فاکس نیوز و سیبیاس اعلام کرد جنگ تقریبا تمام شده و ایران نیروی دریایی، نیروی هوایی و توان موشکی خود را از دست داده! اما چند ماه بعد، همان دولت آمریکا برای بازگشایی هرمز و پایان دادن به بحران در حال التماس است. سیبیاس در گزارشهای بعد خود از تلاش آمریکا برای «هدایت» کشتیهای گرفتار در هرمز خبر داد و گزارش کرد این تلاشها در شرایطی انجام میشود که اختلال اقتصادی ناشی از بحران حتی پس از فروکش بخشهایی از جنگ ادامه یافته است. این فاصله میان ادعای اولیه «پایان جنگ» و واقعیت ماههای بعد، یکی از مهمترین نشانههای شکاف میان قدرت تخریب و قدرت حل مساله است. ممکن است یک قدرت نظامی بتواند اهداف متعددی را بمباران کند اما اگر نتواند مساله سیاسی را حل کند، برتری نظامی الزاما به برتری استراتژیک تبدیل نشده است.
سناتور مورفی به چه چیزی اعتراف میکند؟
از این منظر، اهمیت اظهارات مورفی بسیار فراتر از یک موضع مخالف ترامپ است. او در شرایطی میگوید حاضر است برای پایان جنگ حتی یک توافق بد را بپذیرد که موضوع توافق، مطابق گزارشهای موجود، به بازگشایی هرمز و پرداختهای قابل توجه به ایران گره خورده است. وی حتی در اظهارات رسمی خود درباره توافق قبل، با لحنی انتقادی گفته بود اگر حاصل جنگ پرداخت میلیاردها دلار برای باز شدن هرمز باشد، این وضعیت نشاندهنده خطای بزرگی در آغاز جنگ است. نکته راهبردی این است که وقتی طرفی که از برتری نظامی برخوردار است، مساله اصلی خود را «چگونه جنگ را تمام کنیم؟» تعریف میکند، طرف مقابل بخشی از قدرت چانهزنی خود را افزایش داده است. حتی اگر ایران در میدان جنگ هزینههای سنگینی داده باشد، این هزینه زمانی به معنای تضعیف استراتژیک خواهد بود که در نهایت قدرت چانهزنی آن نیز کاهش یافته باشد اما اگر نتیجه جنگ این باشد که آمریکا برای حل مساله حیاتی هرمز ناچار شود وارد مذاکره شود، آنگاه باید از نوع دیگری از قدرت سخن گفت.
اندیشکدههای آمریکا؛ مسأله فقط روایت ایران نیست
اهمیت موضوع زمانی بیشتر میشود که این برداشت را صرفا یک روایت رسانهای یا تبلیغاتی تلقی نکنیم. اندیشکدههای آمریکا نیز از زاویههای مختلف به همین تناقض اشاره کردهاند. مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی (CSIS) در نخستین ماههای جنگ نوشت حتی اگر ایران در نبرد نظامی متعارف در موقعیت دشوارتری قرار گرفته باشد، «جنگ دیگری» در جریان است؛ جنگی که هدف آن اثرگذاری بر اقتصاد جهان است. در تحلیل دیگری از همین مرکز، راهبرد ایران تلاش برای بازسازی بازدارندگی و تثبیت جایگاه خود در نظم منطقهای توصیف شده است. چتم هاوس نیز از «نبرد ارادهها» میان ترامپ و ایران سخن گفت و یادآور شد دولتهای کوچکتر و ضعیفتر از نظر نظامی نیز در تاریخ توانستهاند با راهبرد مناسب در برابر قدرتهای بسیار بزرگتر ایستادگی کنند. این تحلیلها نشان میدهد حتی در ادبیات مراکز مطالعاتی غرب نیز ارزیابی جنگ از یک محاسبه ساده نظامی فاصله گرفته و به توان ایران برای تغییر محیط استراتژیک رسیده است.
جهش قدرت ایران در «اثرگذاری بر دیگران»
اینجاست که باید معنای «قویتر شدن ایران» را دقیقتر تعریف کرد. قویتر شدن به این معنا نیست که ایران امروز از آمریکا قدرت نظامی بیشتری دارد یا در شاخصهای اقتصادی با واشنگتن قابل مقایسه است، معنای دقیقتر آن این است که هزینه نادیده گرفتن ایران برای دیگران افزایش یافته. آمریکا نمیتواند درباره امنیت خلیج فارس بدون محاسبه واکنش تهران تصمیم بگیرد، اروپا نمیتواند مساله انرژی را بدون در نظر گرفتن وضعیت هرمز مدیریت کند، کشورهای عرب نمیتوانند امنیت خود را بدون توجه به توان ایران برای گسترش میدان بحران ارزیابی کنند و کشورهای آسیا نیز نمیتوانند امنیت انرژی و مسیرهای تجاری خود را از تحولات ایران جدا کنند. قدرت در اینجا به صورت «نفوذ مستقیم» ظاهر نمیشود، بلکه در قالب قدرت تحمیل محاسبه ظهور میکند. حتی بازیگری که ایران را رقیب یا دشمن خود میداند، مجبور است ایران را در معادله وارد کند. این شاید مهمترین تعریف قدرت استراتژیک در جهان چندقطبی امروز باشد.
از هرمز تا بازار جهانی؛ یک اهرم محلی با پیامد جهانی
تنگه هرمز دقیقا به همین دلیل اهمیت دارد. اگر یک اقدام ایران در خلیج فارس بتواند قیمت نفت را در بازارهای جهان تغییر دهد، بر هزینه سوخت در آمریکا و اروپا اثر بگذارد، محاسبات بانکهای مرکزی را تحت تأثیر قرار دهد و کشورهای آسیا را به تکاپوی جستوجوی مسیرهای جایگزین وادار کند، آنگاه ایران در حال اعمال نوعی قدرت جهانی است؛ حتی اگر این قدرت از یک نقطه جغرافیایی بسیار محدود سرچشمه گرفته باشد. گزارش گاردین از جهش قیمت نفت پس از تشدید تنشها و سپس کاهش شدید قیمتها پس از توقف حملات آمریکا، بهخوبی نشان میدهد تصمیمات نظامی و سیاسی مربوط به ایران چگونه مستقیما به بازارهای دنیا منتقل میشود. رویترز در گزارش ۹ آگوست نشان داد حتی خبرهای مربوط به احتمال بازگشایی هرمز میتواند بازار نفت را به سرعت تغییر دهد. بنابراین هرمز برای ایران فقط یک ابزار نظامی نیست، یک بلندگوی ژئوپلیتیک است که صدای آن در بازارهای جهان شنیده میشود.
جهش قدرت هنوز تثبیت نشده
با همه اینها، نباید در ارزیابی این تحول دچار اغراق شد. جهش قدرت استراتژیک با تثبیت قدرت استراتژیک تفاوت دارد. ایران اکنون یک فرصت مهم در اختیار دارد اما این فرصت تنها زمانی به یک تحول پایدار تبدیل خواهد شد که بتواند دستاوردهای بحران را به ساختارهای بلندمدت قدرت منتقل کند. اگر موقعیت هرمز فقط در شرایط جنگ قابل استفاده باشد، یک اهرم موقت باقی خواهد ماند اما اگر ایران بتواند از موقعیت جغرافیایی خود برای تبدیل شدن به مرکز ترانزیت، انرژی و تجارت منطقه استفاده کند، آنگاه این جغرافیا به قدرت پایدار تبدیل میشود. اگر توان نظامی صرفا برای بازدارندگی استفاده شود، ارزش آن محدود میماند اما اگر پشتوانه یک دیپلماسی فعال برای تبدیل بازدارندگی به امتیاز سیاسی باشد، قدرت آن چند برابر خواهد شد. هدف راهبردی تهران باید تبدیل «اهرم بحران» به «مزیت نظم منطقهای» باشد. این همان نقطهای است که پیروزی تاکتیکی میتواند به دستاورد استراتژیک تبدیل شود.
از «قدرت مقاومت» به «قدرت شکلدهندگی»
ایران طی دهههای گذشته در تولید یک نوع مهم از قدرت موفق بوده است: «قدرت مقاومت» و توانایی تحمل تحریم، فشار نظامی، تهدید و انزوای سیاسی بدون پذیرش کامل اراده طرف مقابل. شرایط جدید اما یک مأموریت متفاوت را پیش روی تهران قرار داده است: عبور از قدرت مقاومت به قدرت شکلدهندگی. قدرت شکلدهنده فقط مانع تحقق اهداف دیگران نمیشود، بلکه بخشی از محیط تصمیمگیری آنان را نیز شکل میدهد. ایران باید بتواند از موقعیت خود در خلیج فارس برای تأثیرگذاری بر ترتیبات امنیتی منطقه، از انرژی برای افزایش وابستگی متقابل اقتصادی، از کریدورهای ترانزیتی برای پیوند دادن منافع قدرتهای آسیایی و از روابط دیپلماتیک برای ایجاد هزینه سیاسی برای هرگونه اقدام خصمانه استفاده کند. در چنین صورتی، قدرت ایران دیگر وابسته به وقوع جنگ نخواهد بود، بلکه در معماری صلح، تجارت، انرژی و امنیت منطقه نیز حضور خواهد داشت.
آزمون اصلی؛ فردای جنگ
از این منظر، مهمترین پرسش امروز ایران این نیست که آیا در جنگ اخیر «برنده» بوده یا آمریکا «بازنده»؛ این ادبیات بیش از اندازه سادهساز است. پرسش واقعی این است: پس از پایان جنگ، کدام طرف توانسته محیط استراتژیک خود را بیشتر تغییر دهد؟ اگر واشنگتن با وجود برتری نظامی نتوانسته اهداف سیاسی اولیه خود را محقق کند، اگر مساله هرمز از یک ابزار فشار ایران به موضوع اصلی مذاکرات تبدیل شده، اگر قیمت انرژی و امنیت کشتیرانی به متغیرهای سیاست داخلی آمریکا تبدیل شده و اگر بخشی از محافل سیاسی آمریکا ادامه جنگ را به معنای تضعیف بیشتر ایالات متحده میدانند، آنگاه نمیتوان از این بحران صرفا با زبان خسارت نظامی سخن گفت. بروکینگز نیز صریحا نوشت آمریکا در مقایسه با آغاز جنگ در موقعیت بدتری قرار گرفته و کنترل هرمز از سوی تهران اهرم قابل توجهی بر بازار انرژی دنیا داده است.
جهش واقعی؛ وقتی ایران به متغیر رقابتهای جهانی تبدیل میشود
در نهایت، شاید دقیقترین تعبیر برای آنچه امروز در حال شکلگیری است، نه «پیروزی نظامی ایران» باشد و نه «شکست آمریکا»، بلکه جهش در وزن استراتژیک ایران است. وزن استراتژیک یعنی میزان توانایی یک کشور برای اثرگذاری بر تصمیم قدرتهای بزرگ، شکل دادن به محاسبات بازیگران منطقه و ایجاد پیوند میان مسائل داخلی خود و مسائل جهانی. اگر یک کشور بتواند موضوعی مانند هرمز را به مساله بازار انرژی جهان، سیاست داخلی آمریکا، امنیت اروپا و محاسبات قدرتهای آسیا پیوند بزند، در حال افزایش وزن استراتژیک خود است. این همان چیزی است که باید از سخنان مورفی، گزارشهای رویترز و تحلیلهای بروکینگز، کارنگی، CSIS و چتم هاوس استخراج کرد؛ نه اینکه ایران ناگهان به قدرتی همتراز آمریکا تبدیل شده است، بلکه آمریکا دیگر نمیتواند برای رسیدن به اهداف خود، ایران را از معادله حذف کند. شاید این دقیقا معنای واقعی جهش قدرت باشد: ایران نه لزوما قدرتمندتر از همه، بلکه اثرگذارتر بر رفتار همه شد. از همینجا مأموریت راهبردی ایران آغاز میشود: تبدیل این افزایش وزن ژئوپلیتیک به قدرت اقتصادی، دیپلماتیک و نهادی پایدار، به گونهای که پس از پایان جنگ، آنچه باقی میماند فقط خاطره یک رویارویی نظامی نباشد، بلکه یک واقعیت جدید در محاسبات قدرت جهانی باشد؛ واقعیتی که در آن، هر بازیگری که بخواهد درباره امنیت خلیج فارس، انرژی، کریدورهای تجاری و نظم منطقهای تصمیم بگیرد، ناچار باشد ایران را نه به عنوان «موضوع بحران»، بلکه به عنوان یکی از عوامل تعیینکننده شکلدهنده به بحران و پس از بحران در نظر گیرد.
گزارش «وطن امروز» از مرحله بعدی رقابت تهران و واشنگتن
جنگ در پساجنگ
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها