۲۸/مرداد/۱۴۰۵
|
۲۳:۵۹
روایت دیدار با خانواده پاسدار شهید «سمانه گودرزی»

یک قاب و ۲ سمانه

تا امروز که ۵ ماه است راهی خانه شهدای ‌جنگ‌های ۱۲ روزه و ۴۰ روزه می‌شویم، بیشتر شهیدان، آقا بوده‌اند، البته چند زن شهید هم تا امروز میزبان‌مان بودند ولی همگی در خانه‌شان و همراه خانواده شهید شدند اما دیدار امروز، از این جهت با همه دیدارهای قبل فرق داشت. این بار قرار بود به خانه زنی برویم که در محل کارش شهید شده بود؛ زنی که پاسدار و بسیجی بود و همین، وجه دیگری به دیدار امروز می‌داد.
دیدار امروز با خانواده شهید سمانه گودرزی بود؛ زنی ۳۸ ساله، مادر ۲ کودک ۶ و ۴ ساله و مادر فرزندی که ۶ ماه بود در وجودش داشت و همراهش شهید شد. وقتی می‌خواستیم وارد منزل شویم، یکی از خواهرهای سمانه همراه ما رسید. با هم وارد شدیم و در آسانسور تا به منزل پدری‌اش برسیم، کمی همکلام شدیم و فهمیدم ۵ خواهر و ۲ برادرند و سمانه با یکی از خواهرهایش دوقلو بوده است. وقتی وارد خانه شدم و با مادر و پدر سلام و احوالپرسی کردم، خانمی جلو آمد که برای چند لحظه جا خوردم. تصویر سمانه را پیش از این در اینترنت دیده بودم و حالا همان چهره روبه‌رویم ایستاده بود. خواهر دوقلویش بود و آنقدر شبیه هم بودند که از این همه شباهت، حیرت کردم. به این فکر کردم که برای یک خانواده، شبیه بودن یکی از فرزندان به فرزندی که از دست داده‌اند، چه حسی دارد. لابد دلتنگی را بیشتر می‌کند اما شاید هم چیزی از جنس آرامش در خودش دارد. انگار یک حس بینابین است؛ هم دیدن دوباره عزیز، هم یادآوری غیبت او.
میهمانان امروز، حجت‌الاسلام حقانی و آقای پاک‌آیین از دفتر حفظ و نشر آثار رهبر شهید انقلاب بودند، همراه تعدادی دیگر از اعضای دفتر. ۳ خانواده از شهدای مدافع حرم نیز به مناسبت روز بزرگداشت شهدای مدافع حرم دعوت شده بودند: مادر شهید مجید قربان‌خانی، همسر و دختر شهید مصطفی صدرزاده و همسر شهید محمدجعفر حسینی از شهدای فاطمیون.
اولین نفر، مادر سمانه شروع به صحبت کرد. از نوجوانی دخترش گفت؛ از همان سال‌ها که دنبال کار شهدا بود و زندگی خودش را هم شبیه شهدا می‌چید. از خلوص و تعهدی که در زندگی و کارش داشت و اینکه به باور مادر، خدا اجر این همه خلوص را به او داد. بعد رسید به روز شهادت. سحر روز دهم اسفند، وقتی خبر شهادت آقا اعلام شده بود، سمانه از میدان انقلاب به خانه مادر آمده بود تا بچه‌هایش را آنجا بگذارد و خودش برود محل خدمت. بی‌تاب بود و گریه می‌کرد. مادر به او گفته بود: «همه‌جا اعلام کردن یک هفته تعطیل رسمیه، چرا می‌خوای بری؟» سمانه جواب داده بود: «من تازه کارم شروع شده. الان نرم، پس کی برم؟» فاطمه‌سادات دختر کوچکش از او خواسته بود بماند. سمانه کنارش دراز کشیده بود. کمی بعد به مادرش گفته بود: «مامان بیا دستای فاطمه را بگیر تا من برم!» اما دخترش گفته بود: «نه! من فقط دستای خودت رو می‌خوام تا آروم بشم». اینجا صدای مادر شکست. بغض کرد و چند لحظه نتوانست ادامه بدهد و از گوشه‌ای از خانه، صدای هق‌هق یکی از خواهرها بلند شد. سمانه وقتی می‌خواست از خانه بیرون برود، به مادرش گفته بود: «هوای بچه‌هامو داشته باش». این آخرین حرف‌های او در خانه مادر بود. بعد نوبت خواهر کوچک‌تر رسید. از ساعت‌ها و روزهایی گفت که دنبال پیکر خواهرش می‌گشت؛ هم به ساختمان محل اصابت رفته بود و هم بیمارستانی که گفته بودند پیکرها را به آنجا منتقل کرده‌اند اما چیزی پیدا نشده بود که نشده بود. فائزه از همسایه‌هایی گفت که بعد از اصابت موشک‌ها آمده بودند هلهله می‌کردند و از اینکه دشمن این ساختمان را زده، خوشحال بودند. می‌گفت: «آدم روضه مصور می‌دید».
از دست‌نوشته‌های خواهرش گفت؛ از بیتی که سمانه یک بار در دفترش نوشته بود: «سه روز بعد وفاتم مرا کفن نکنید/ که من غلامم و ارباب بی‌کفن دارم» و دقیقا 3 روز بعد از شهادتش، با توسل خواهرش به حضرت رباب، آنچه از سمانه باقی مانده بود، پیدا شد؛ مقداری مو، قسمتی از پا و دستی که او را از انگشترش شناختند. خواهر شهید می‌گفت به مادرم می‌گفتم: «وقتی سمانه را به دنیا آوردی، یک کیلو و خرده‌ای بود و حالا هم همان مقدار را به خدا برمی‌گردانی». سمانه وقتی به دنیا آمده بود تنها نبود؛ دوقلویی داشت و وقتی از دنیا رفت هم تنها نبود؛ جنینی ۶ ماهه همراهش بود. این جمله را فائزه با بغض گفت.
پدر سمانه بعد از صحبت درباره تعهد دخترش به کار و ارتباطش با اهل بیت، ماجرای هلهله همسایه‌ها را بازگو کرد. می‌گفت همان لحظه یاد حضرت زینب افتادم. مردم برای تسلیت و سرسلامتی به ما آمدند اما با خودم فکر می‌کردم حضرت زینب چه کشیدند؛ نه‌تنها کسی نبود دلداری‌شان بدهد، بلکه در شام، یزیدی‌ها برای مصیبت اهل‌ بیت هلهله و شادی می‌کردند.
بعد نوبت خواهر دوقلوی سمانه شد. کنار قاب عکس خواهرش نشسته بود؛ درست کنار همان چهره‌ای که نسخه زنده‌اش روبه‌رویم نشسته بود. آنقدر شبیه بودند که مدام به عکس و خودش نگاه می‌کردم. از چهره‌اش هم می‌شد فهمید بعد از گذشت ۶ ماه، در دلش چه غوغایی است. از نوجوانی‌شان گفت؛ از روزهایی که با هم به بنیاد شهید می‌رفتند، آمار شهدای محله را درمی‌آوردند و بعد هر هفته در محله، یکی از شهدا را معرفی می‌کردند. یک بار هم در محله، یادواره شهدا برگزار کرده بودند.
سال‌های بعد هم سمانه برای شهدای مدافع حرم خیلی تلاش کرده بود؛ به‌خصوص به شهدای فاطمیون علاقه خاصی داشت. می‌گفت این شهدا مظلومیت خاصی دارند و یک یادواره هم برای آنها به نام حضرت رباب گرفته بود. از ویژگی‌های دیگر خواهرش گفت؛ اینکه «روضه‌گرد» بود. از این روضه به آن روضه می‌رفت. این را مادر هم پیش‌تر گفته بود و خواهر دیگرشان هم از علاقه زیاد سمانه به اهل‌ بیت، به‌‌خصوص امام حسین(ع) حرف زده بود. خواهر دوقلو، نقطه عطف زندگی سمانه را همین روضه رفتن‌ها می‌دانست؛ ارتباطی که با معصومین داشت و خلوص قلبی‌ای که در این رابطه پیدا کرده بود. می‌گفت سمانه در زندگی‌اش معتقد بود خدا هر لحظه هست و ما را می‌بیند. مشکلاتش را با حضرت زهرا(س) در میان می‌گذاشت. بعد رسید به روزهای شهادت آقا. آن روزها خواهر دوقلو به همراه همسرش ایران نبودند؛ قرقیزستان بودند. وقتی خبر شهادت آقا را شنیده بود، با عکس و تصویر ایشان به مسجد امام علی بیشکک رفته بود. شیعیان پاکستانی و افغانستانی و حتی آذری به مسجد می‌آمدند، تصویر آقا را می‌دیدند و مثل یتیم‌ها گریه می‌کردند.
بعد، از آخرین پیامک‌هایی گفت که با سمانه ردوبدل کرده بود. همان روز نهم و بعد از شهادت آقا، سمانه برایش نوشته بود: «چقدر جات خالیه اینجا و به یادتم». حرفش را با امیدی تمام کرد که شاید برای خانواده‌های شهدا تنها راه ادامه دادن باشد: «همه دلخوشی و امیدم اینه که چیزایی که از دست دادیم، ان‌شاءالله منجر به ظهور امام زمان بشه». برادر شهید که فقط یک سال و چند ماه با او فاصله سنی داشت، از دقایقی پیش از شهادت خواهرش گفت؛ از تماس سمانه که نگران حال برادرش بود و از شهادت آقا دلتنگ و گریان. برادر تلاش کرده بود آرامش کند. بعد از عوامل رزق شهادت گرفتن خواهرش گفت؛ اول از نان حلالی که پدر به خانه آورده بود، بعد از شخصیت مادر که زنی مؤمن و غیرتمند بود و در نهایت، از اخلاص خود سمانه. دوباره به همان جمله‌ای برگشت که سمانه روز شهادت گفته بود: «امروز نرم، کی برم؟» می‌گفت سمانه با اینکه از شهادت آقا به‌شدت ناراحت بود، باردار بود و همه کشور هم تعطیل شده بود، باز هم دغدغه کارش را داشت. برای او، همین جمله و رفتن سمانه سر کار، نشانه غیرت و تعهدی بود که در وجود خواهرش می‌دید.
صحبت خانواده که تمام می‌شود، خواهر کوچک‌تر بلند می‌شود و با چند سررسید برمی‌گردد. از ظاهرشان پیداست دفترهای سمانه‌اند. روی میز می‌گذارد تا میهمان‌ها نگاه کنند. منتظرم دیدار تمام شود تا بروم سراغ‌شان.
نوبت صحبت خانواده شهدای مدافع حرم می‌رسد. به دیوارهای خانه و کتیبه‌های عزای اباعبدالله نگاه می‌کنم. محرم و صفر تمام شده اما پرچم‌ها همچنان بر دیوارهاست. رسم است بعد از پایان صفر، پرچم‌ها را جمع می‌کنند اما در بعضی خانه‌ها، عزاداری نه‌تنها در قلب‌ها که در ظاهر خانه نیز تاریخ انقضا ندارد. پرچم‌ها فقط برای یک مناسبت است، بخشی از زندگی است... به پرچم مشکی حرم امام حسین علیه‌السلام که به دیوار روبه‌رویم نصب شده نگاه می‌کنم و این سؤال در ذهنم می‌آید: اگر مدافعان حرم نبودند، امروز چه وضعیتی در عتبات داشتیم؟ بعد یاد سردار شهید حاج‌قاسم سلیمانی می‌افتم؛ فرمانده همان مردانی که رفتند تا این حرم‌ها بمانند. دستم را روی عکس شهید سلیمانی که روی جلد دفترم است می‌کشم. دلم برایش تنگ می‌شود. مادر شهید مجید قربان‌خانی صحبتش را با جمله‌ای شروع می‌کند که فضای خانه را عوض می‌کند و همه را تحت تاثیر قرار می‌دهد: «امروز تولد مجیدمه!»  و از مجیدش می‌گوید؛ از ۴ سالی که گذشت تا فقط چند تکه استخوان سوخته از او پیدا شد. از وابستگی‌اش به پسرش؛ اینکه دوست داشت مجید را داماد کند و سال‌ها روسری مشکی‌اش را از سر برنداشت. از دیدار با آقای شهید می‌گوید؛ ۸ سال بعد از شهادت مجید؛ وقتی در دیدار ایشان به او گفتند «مشکی را دربیاورید. اگر می‌دانستید شهدا الان چه جایگاهی دارند، این دانستن باعث شادی‌تان می‌شد». انگار همان دیدار چیزی را در دل مادر تغییر داده بود. حالا از مجیدش با افتخار حرف می‌زد و می‌گفت: «قشنگیایی که الان دارم می‌بینم، اون موقع که جسم مجید کنارم بود نمی‌دیدم». این حرف‌ها و جملات مادر شهید، اشک به چشم خیلی‌های‌مان می‌آورد.
همسر شهید صدرزاده از روزهایی می‌گوید که گاهی احساس بی‌پناهی کرده و تنها چیزی که آرامش کرده، روایت‌های عاشورا و حضرت اباعبدالله بوده است. می‌گوید خانواده‌های شهدا با همه مصیبت‌ها و غم‌هایی که کشیده‌اند، هنوز خودشان را شرمنده اهل‌ بیت می‌دانند. فراق سخت و سنگین است. آدم گاهی در تنهایی و اوج دلتنگی، مثل بچه بهانه عزیزش را می‌گیرد اما همان لحظه که فکر می‌کند عزیزش حالا پیش حضرت سیدالشهدا و اهل‌ بیت است، دوباره سربلند می‌شود. همسر شهید «محمدجعفر حسینی» از خانواده شهدای فاطمیون، از نگاه تازه‌ای می‌گوید که شهادت همسرش به او داده است؛ از صبر و جرأتی که خود شهید به خانواده‌اش بخشیده و بعد رو به خانواده سمانه می‌کند و می‌گوید این صبر را به شما هم داده‌اند و از آنها می‌خواهد برای‌شان دعا کنند.
مجلس مثل همیشه، با روضه و ذکر مصیبت تمام می‌شود. این بار روضه حضرت رباب و حضرت علی‌اصغر خوانده می‌شود به خاطر علاقه خاصی که شهید گودرزی به ایشان داشته است. میهمان‌ها که آماده رفتن می‌شوند، من سراغ سررسیدها می‌روم. ورق‌شان می‌زنم. گاهی خاطره است، گاهی دل‌نوشته، گاهی شعر و گاهی برنامه روزانه و فهرست کارهایی که باید انجام می‌داده. زندگی‌اش، میان همین صفحه‌ها پخش شده است. خطش بسیار زیباست. در چند صفحه، خطوطی را با قلم نوشته و آنقدر خطش زیباست که شک می‌کنم واقعا دست‌خط خودش باشد. از خواهر دوقلویش می‌پرسم و تأیید می‌کند. بعد خاطره‌ای از سال‌های اول دبستان‌شان تعریف می‌کند؛ اینکه یک بار بازرس به مدرسه آمده و آنقدر از زیبایی خط سمانه تعجب کرده که درباره‌اش حرف زده است.
از همه خداحافظی می‌کنم و از خانه پدری زنی بیرون می‌آیم که به واسطه شغلش شهید شد؛ زنی که تا آخرین لحظه، با همه شرایطی که داشت، ایستاد و کارش را رها نکرد. با جنینی در بطن، برای حفظ اسلام و کشورش ایستاد؛ برای اجرای فرامین رهبرش. می‌توانست به خاطر شرایط خاص جسمی‌اش شانه خالی کند اما ماند و استقامت کرد و مزدش را گرفت. هنیئاً لک سمانه خانم شهید؛ هنیئاً لک.

ارسال نظر
captcha
لینکدونی