میلاد جلیلزاده: مارپیچ سکوت (Spiral of Silence) یکی از مفاهیم شناختهشده در علوم اجتماعی و ارتباطات است که توصیف میکند چگونه افراد هنگامی که احساس میکنند نظرشان در اقلیت قرار دارد، از ترسی شبیه به انزوا یا طرد شدن توسط افکار عمومی غالب، دست از بیان دیدگاه خود برمیدارند. این موضوع بویژه با گسترش شبکههای اجتماعی و قطبی شدن فضای گفتوگوهای سیاسی و اجتماعی، ابعاد تازه و پیچیدهتری به خود گرفته است، چراکه تفاوت میان فضای واقعی (جامعه) و فضای مجازی یکی از مصادیق بارز «شکاف ادراکی» است. در علوم اجتماعی و تحلیل رسانه، دلایل چندی وجود دارد که چرا امروزه مخالفت با یک جریان خاص (مانند سلطنتطلبی)، در کف جامعه، آسانتر و طبیعیتر از فضای مجازی به نظر میرسد. سازوکار شبکههای اجتماعی و حبابهای گفتمانی یکی از دلایل این وضع است. الگوریتمهای پلتفرمهایی مانند ایکس (توئیتر) یا اینستاگرام بر اساس افزایش تعامل(Engagement) طراحی شدهاند و محتوای خشمگینانه، تند و قطبیکننده بازدید بیشتری میگیرد. این موضوع باعث میشود گروههای باانگیزه یا فعال، صدایی بهمراتب بلندتر از وزن واقعی خود در جامعه پیدا کنند. ارتشهای سایبری و اکانتهای غیرواقعی هم در این میان نقش موثری دارند. در فضای مجازی، استفاده از حسابهای فیک، رباتها و هماهنگیهای ترولینگ برای حمله به مخالفان بسیار ساده است. این تاکتیکها حس یک «اکثریت قاطع و تهاجمی» را بازسازی میکنند، در حالی که در ارتباطات چهرهبهچهره و واقعی، چنین امکاناتی وجود ندارد. ناشناس بودن و کاهش مسوولیتپذیری کلامی هم در این روند موثر است. افراد در فضای مجازی به دلیل ناشناس بودن، با هزینه بسیار کمتری دست به خشونت کلامی، برچسبزنی و تخریب میزنند؛ رفتاری که در تعاملات روزمره و واقعی در جامعه، به دلیل هنجارهای اخلاقی و رفتاری حاکم بر روابط انسانی، بسیار پرهزینهتر و نادرتر است. علاوه بر اینها تنوع و واقعگرایی گفتوگوهای خیابانی در فضای مجازی وجود ندارد. در جامعه واقعی، مردم با واقعیتهای متنوع روزمره، پیوندهای همسایگی، کاری و خانوادگی در ارتباط هستند و به همین دلیل گفتوگوها حسیتر، واقعیتر و دور از فضای شعاری و قطبیشده شبکههای اجتماعی شکل میگیرد. در نهایت، وقتی فضای آنلاین از رفتارهای سازمانیافته یا تهاجمی پر میشود، یک «تصویر کاذب از افکار عمومی» میسازد؛ تصویری که با تجربه ملموس مردم در زندگی واقعی و کف جامعه تفاوتهای جدی دارد.
اینها در مجموع وضعیتی میسازد که در آن یک اقلیت ناهنجار، اتفاقاً به دلیل ناهنجار بودنشان، میتوانند صدای بلندتری داشته باشند و ساکت کردن بقیه را تا جایی پیش ببرند که تمام آدمهای هنجارمند فکر کنند در اقلیت قرار گرفتهاند و ناچار به سکوت در برابر چنین جماعتی یا حتی همراهی با آنها شوند. جامعه ایران در سالهای اخیر، خصوصاً از سال ۱۴۰۱ بهبعد به شکل زائدالوصفی دچار چنین وضعی شد و عامل اصلی آن جماعت سلطنتطلبها بودند که جنبه نمادین خشم عمومی را در چند مقطع مختلف به نام خود مصادره کردند؛ خشمی که از مسائل فرهنگی گرفته تا اقتصادی، در مقاطع مختلف، بنا به دلایل مختلف ایجاد میشد و گذشته از بحق یا ناحق بودنشان، لزوماً راه به خواست عمومی سلطنت نمیبردند اما سلطنتطلبان ادعا میکردند هر کس خشمگین است یعنی بازگشت پهلوی را میخواهد و هر کس جز این بخواهد، وابسته نظام جمهوری اسلامی است.
عدهای این را علنا پذیرفتند که بهرغم بعضی انتقادات، خواهان عبور از جمهوری اسلامی نیستند و صف خود را از باقی این ماجرا جدا کردند اما همه اینطور نبودند. این مارپیچ سکوت چنان دایره وسیعی را شامل میشد که حفظ موضع انتقادی و فیگور استقلال را خارج از خود شدیداً به چالش میکشید. جماعت سلطنتطلب در زمستان ۱۴۰۴ آخرین برگهایشان را رو کردند و شوکهکنندهترین جنایت را کف خیابانهای ایران رقم زدند. آنها پس از شکست در پادویی یک کودتا، از جایگاه متهم جنایت به جایگاه قربانی رفتند اما همه این شلوغکاریها هم باعث نشد بتوانند تاثیر قبل را در میدان واقعی جامعه ایران داشته باشند. چنین شد که سلطنتطلبان خیابان را باختند و پس از جنگ رمضان این وضع تثبیت شد. پس از آن نوبت فضای مجازی بود. آنها دوپینگ حمایت صاحبان پلتفرمها، خصوصاً ایکس و اینستاگرام را داشتند و اگرچه اقلیت بودنشان در سطح عینی و واقعی جامعه کاملا عیان بود اما در فضای مجازی جور دیگری به نظر میرسید. این قضیه روی رفتار چهرههای مشهور ایرانی بیشتر از هر گروه دیگری اثر داشت، چون آنها هم زیستشان بیشتر از فضای واقعی، در حباب اینستاگرام است و آنجا را با جامعه حقیقی اشتباه میگیرند.
تا اینجا به سادگی میشود نتیجه گرفت که دیگر از این جلوتر نمیتوان رفت و با این جماعت نمیشود کاری کرد، چراکه مدیریت پلتفرمهای مجازی دست دشمنان ایران است و آنها هم از سلطنتطلبان حمایت میکند. اما اتفاقاتی در ماههای اخیر افتاد که این وضعیت به ظاهر جبری را در هم شکست. ابتدا محسن چاوشی جرأت به خرج داد و از الگوریتم بیرون زد. بعد که محبوبتر شدن او دیده شد، کمکم عدهای دیگر هم جرأت پیدا کردند؛ نصرالله معین- که ایرانیها او را به اسم معین میشناسند- خوانندهای خارجنشین که چند سالی است مواضعی میهندوستانه داشته، البته با لحنی نرم، بر مواضع خودش مجدداً تاکید کرد. بعد خواننده خارجنشین دیگری به نام قیصر، با لحنی صریحتر چنین کرد و حتی نهایتاً به ایران برگشت و در تجمعات شبانه مردم انقلابی حضور یافت. مدتی پیش هم شادمهر عقیلی که سالها پیش از ایران رفته، یک ترانه قدیمیاش به نام «یاس» را با مضمون علاقه به حضرت زهرا منتشر کرد و چندی بعد هم داریوش اقبالی، خوانندهای که اگرچه مدافع جمهوری اسلامی نبود اما از ۵ دهه پیش با رژیم پهلوی هم مشکل داشت، ترانهای به نام «توهم توطئه» را خواند و بعد اظهاراتی علیه تمامیتخواهی و دیگریستیزی سلطنتطلبان بیان کرد. پس از این بود که بیژن مرتضوی، دیگر خواننده خارجنشین، نقشه ایران را در اینستاگرامش گذاشت و روی آن بخشی از موزیک محسن چاوشی را قرار داد که با تندترین لحن به سلطنتطلبان و براندازان میتاخت. هر کدام از این موارد داستانی دارند جداگانه و ممکن است شباهت تام و تمام به هم نداشته باشند اما همه در یک چیز مشترک هستند؛ اینکه همه از مارپیچ سکوت خستهاند و هر کدام به نحوی و با لحنی دارند برای شکستن آن تلاش میکنند.
مارپیچ سکوت در حال شکستن است بیاینکه نظام حاکم بر ایران توانسته باشد دوپینگ هواداران پهلوی در فضای مجازی را بشکند و این اتفاق به سبب غیرقابل تحمل بودن جوی در حال رخ دادن است که این جماعت ایجاد کردهاند. در ادامه به سابقه جهانی مارپیچ سکوت در چند کشور دیگر دنیا نگاهی انداخته شده که نشان میدهد این وضع را معمولاً فاشیستها و راست افراطی به راه میاندازند. سپس به تفاوت مدل قدیمی این مارپیچ با مدلهای جدید که مجازی هستند پرداخته شده و راههای برونرفت از آن هم بررسی میشود.
تبارشناسی سکوت اجباری
پدیده مارپیچ سکوت در طول تاریخ و در جوامع مختلف بویژه در برهههای قطبی شدن شدید سیاسی، بحرانهای اجتماعی یا حاکمیت ایدئولوژیهای سختگیرانه، بارها رخ داده است. در ادامه به 3 نمونه برجسته این پدیده در جهان، علت شکلگیری و نحوه شکستن آنها اشاره شده است؛ 3 نمونه مهمی که به نظر میرسد مروری مختصر بر آنها بتواند زمینه درک ادامه بحث را فراهم کند.
۱- آلمان نازی و جامعه قبل از جنگ دوم جهانی
پدیده: الیزابت نوئل نیومان، جامعهشناس آلمانی، نظریه «مارپیچ سکوت» را دقیقاً بر اساس مشاهدات خود از جامعه آلمان در دهههای ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ میلادی تدوین کرد. حزب نازی با تسلط بر تبلیغات و سرکوب شدید مخالفان، این احساس را ایجاد کرد که همگی پشتیبان رژیم هستند. افرادی که با جنگ یا سیاستهای نژادی مخالف بودند، از ترس طرد اجتماعی و انتقام سخت، سکوت کردند.
نحوه شکستن: این مارپیچ سکوت نهایتاً نه از درون، بلکه با شکست نظامی آلمان در جنگ دوم جهانی و فروپاشی کامل ساختار سیاسی نازیها شکست. پس از پایان جنگ و عیان شدن عمق جنایات، فضای روانی جامعه تغییر کرد و اقلیت ساکت به اکثریت تبدیل شد.
۲- دوران مککارتیسم در ایالات متحده (دهه ۱۹۵۰)
پدیده: در اوایل جنگ سرد، سناتور جوزف مککارتی موجی از «ترس از کمونیسم» در آمریکا به راه انداخت. هر گونه دیدگاه چپگرایانه، انتقاد از دولت یا حامی حقوق مدنی بودن برابر با «خیانت» یا «جاسوسی برای شوروی» تلقی میشد. روشنفکران، هنرمندان و سیاستمداران از ترس بلکلیست (لیست سیاه) شدن و نابودی زندگی شغلیشان سکوت کردند.
نحوه شکستن: شکستن این مارپیچ با کنش رسانهای شجاعانه و رسوایی سیاسی رخ داد. روزنامهنگارانی مانند ادوارد آر. مورو در برنامه تلویزیونی خود ادعاهای بیاساس مککارتی را افشا کردند. پروندههای جلسات استماع دادگاهها بهطور زنده پخش شد و مردم رفتار خودخواهانه و بیمبنای مککارتی را دیدند. این افشاگریها باعث افول حمایت عمومی و در نهایت استیضاح و برکناری او در سنا شد.
۳- جنبش حقوق مدنی آمریکا (دهه ۱۹۶۰)
پدیده: در ایالتهای جنوبی آمریکا، نژادپرستی و قوانین جداسازی نژادی جیم کرو (Jim Crow) حاکم بود. بسیاری از سفیدپوستان معتدل یا سیاهپوستان از ترس گروههای خشونتطلب (مانند کو کلاکس کلان) و فشارهای اجتماعی نژادپرستان، جرات اعتراض نداشتند.
نحوه شکستن: مارپیچ سکوت با مقاومت مدنی سازمانیافته و نمادین شکست. کنشهایی مانند حرکت رزاپارکس در اتوبوس و نافرمانیهای مدنی آرام به رهبری مارتین لوتر کینگ، همراه با پوشش رسانهای گسترده از خشونت نژادپرستان، صدای خفته اکثریت معتدل را بیدار کرد و منجر به تغییر قوانین کشوری شد.
چماقداران حقیقی و مجازی
نظریه «مارپیچ سکوت» که نخستینبار توسط الیزابت نوئل نیومان در دهه ۱۹۷۰ بر پایه رسانههای جمعی سنتی (تلویزیون و روزنامهها) تدوین شد، در عصر شبکههای اجتماعی دستخوش تغییرات بنیادین تئوریک و عملی شده است.
در مدل کلاسیک، رسانههای یکطرفه (Mass Media) افکار عمومی غالب را بازنمایی یا القا میکردند و فرد از ترس انزوای واقعی در محیط پیرامونیاش (خانواده، محل کار، جامعه) سکوت میکرد. در عصر شبکههای اجتماعی اما سازوکار پایداری و شکستن این سکوت به کلی تغییر کرده است:
۱- تفاوتهای تئوریک
کثرت حبابهای گفتمانی به جای افکار عمومی واحد: در نظریه کلاسیک، یک «فضا و جو غالب عمومی» وجود داشت که همگان آن را حس میکردند. در شبکههای اجتماعی به دلیل کارکرد حبابهای فیلتر (Filter Bubbles) و اتاقهای پژواک (Echo Chambers)، فرد ممکن است در یک پلتفرم (مثل ایکس/توئیتر) احساس کند در اقلیت محض و تحت فشار است اما در پلتفرم دیگر (مثل تلگرام یا اینستاگرام) احساس اکثریت بودن کند.
بازتعریف «ترس از انزوا»: در مدل سنتی ترس از انزوا مواجهه با طرد فیزیکی و چهرهبهچهره در جامعه بود. در مدل دیجیتال، این ترس به ترس از لغو شدن (Cancel Culture)، حملات سازمانیافته، فحاشی کلامی، آنفالو شدن، یا از دست دادن اعتبار دیجیتال تبدیل شده است.
معکوس شدن جهل مرکب (Pluralistic Ignorance):
در گذشته، رسانه سنتی حقیقت را پنهان میکرد و مردم به اشتباه فکر میکردند تنها هستند. امروز، شبکههای اجتماعی تصویری بسیار قطبیتر و تندتر از واقعیت موجود در خیابان و جامعه نشان میدهند. یعنی فرد ممکن است در خیابان ببیند که اکثریت معتدل هستند اما در توئیتر احساس کند تحت محاصره افراطیهاست.
۲- تفاوتهای عملی و اجرایی
ارتقای ابزارهای سرکوب و ارتشهای سایبری: در گذشته فشار اجتماعی پیامد طبیعی افکار عمومی بود اما امروز این فشار میتواند تصنعی و سازمانیافته باشد. استفاده از حسابهای فیک، ترولها و رباتها (Botnets) برای ترند کردن یک هشتگ یا حمله به یک فرد، حسِ ایجاد یک «اکثریت کاذب» را بازسازی میکند.
افزایش سرعت شکلگیری و فروپاشی مارپیچ: مارپیچهای سکوت کلاسیک ماهها یا سالها طول میکشیدند تا شکل بگیرند یا بشکنند. در فضای مجازی، یک موج تخریب میتواند ظرف چند ساعت فرد را به سکوت وادار کند اما به همان سرعت با یک واکنش جمعی یا اظهارنظر چند چهره شاخص، آن مارپیچ فرو بریزد.
رد پای دائمی و هزینه بلندمدت: در تعاملات سنتی، اظهارنظر شفاهی فراموش میشد. در فضای آنلاین، نوشتهها، ویدئوها و مواضع افراد آرشیو میشوند و امکان بازنشر و سوءاستفاده دائمی از آنها وجود دارد؛ موضوعی که محافظهکاری و سکوت افراد بویژه مشاهیر را دوچندان میکند.
تسهیل روند «مارپیچ معکوس»: اگرچه سرکوب در فضای مجازی شدیدتر است اما امکان پیدا کردن همفکران نیز آسانتر شده است. فرد در یک محیط محلی ممکن است تنها باشد اما در فضای آنلاین میتواند بهسرعت با هزاران نفر دیگر که دیدگاه مشابه دارند پیوند بخورد و مارپیچ سکوت را بشکند.
در نتیجه، مارپیچ سکوت مدرن بیشتر از آنکه ناشی از «طرد واقعی جامعه» باشد، محصول مهندسی بازنمایی و رفتارهای تهاجمی سازمانیافته در الگوریتمهای مجازی
است.
سازوکارهای اصلی شکستن مارپیچ سکوت
بهطور کلی در طول تاریخ، مارپیچهای سکوت زمانی فرو میریزند که یک یا چند عامل زیر رخ دهد:
ظهور «هسته سخت» یا پیشروان (Hard-core / Avant-garde): گروهی از افراد یا چهرههای برجسته که ترس از انزوا و هزینه دادن برایشان اهمیت کمتری دارد، شروع به بیان علنی عقیده خود میکنند.
پوشش رسانهای و افشاگری: عیان شدن حقیقت یا مواجهه با واقعیتهای ملموس، تصویر کاذبی که توسط گروه فشار ساخته شده بود را متلاشی میکند.
کاهش احساس انزوا: وقتی افکار عمومی متوجه میشوند افراد زیاد دیگری مانند آنها فکر میکنند، مارپیچ معکوس میشود (مخالفان جرأت پیدا میکنند و گروههای افراطی مجبور به عقبنشینی میشوند).
مهمترین عامل در این میان افرادی هستند که حقایق پشت ظواهر را میبینند، تسلیم جوسازیها نمیشوند و خط را میشکنند تا بقیه هم کمکم از راه برسند. در جامعهشناسی ارتباطات به این افراد «هسته سخت» (Hard-core) یا «پیشروان گفتمانی» (Avant-garde) گفته میشود. اگر در عصر رسانههای سنتی شکستن مارپیچ سکوت نیازمند فرآیندهای پیچیده یا تحولات بزرگ سیاسی بود، در عصر شبکههای اجتماعی نقش این افراد به مراتب سریعتر، کلیدیتر و تعیینکنندهتر شده است.
علت این اهمیت مضاعف در فضای آنلاین را میتوان در چند محور خلاصه کرد:
شکستن خطای جهل مرکب: فضاهای قطبیشده و ارتشهای سایبری این تصور کاذب را میسازند که «همه مثل افراطیها فکر میکنند». وقتی یک فرد پیشرو یا چهره شناختهشده علناً حرف متفاوتی میزند، ناگهان هزاران نفر در خفا متوجه میشوند که تنها نیستند. این آگاهی، نخستین گام برای ریزش دیوار ترس است.
تغییر محاسبات «هزینه-فایده» برای افکار عمومی: شهروندان عادی معمولاً محافظهکارند و آستانه تحمل پایینتری در برابر هجمههای آنلاین دارند. وقتی مشاهیر یا کنشگران هزینه اولیه (مانند فحاشی، آنفالو شدن یا ترور شخصیت) را به جان میخرند و ایستادگی میکنند، آستانه ترس در بقیه جامعه پایین میآید و جرأت صحبت کردن پیدا میکنند.
تغییر الگوریتمی و معکوسسازی موج: در پلتفرمهای دیجیتال، واکنش مثبت یا بازنشر صحبتهای یک فرد پیشرو باعث میشود لایکها و حمایتهای پنهان آشکار شوند. این تعاملات جدید، الگوریتمها را مجبور میکند محتوای جایگزین را به کاربران بیشتری نشان دهند و در نتیجه، مارپیچ سکوت به یک «مارپیچ جرأت» معکوس تبدیل شود.
مشروعیتبخشی به عقلانیت و اعتدال: در فضایی که صداهای خشن و قطبیساز غلبه دارند، اقدام افراد پیشرو باعث میشود کلام عقلانی دوباره اعتبار پیدا کند و از حالت «ضعف» یا «انفعال» خارج شده، به عنوان یک «موضع شجاعانه» شناخته شود.
در نهایت، تاریخ نشان داده مارپیچهای سکوت چه در خیابان و چه در فیبرهای نوری شبکه، هیچگاه خودبهخود فرو نمیریزند؛ آنها همواره نیازمند صدمات اولیه و شجاعت اخلاقی افرادی هستند که حاضرند هزینه اولین برخورد با موجهای تهاجمی را بپردازند تا مسیر برای بقیه جامعه باز شود.
خوانندگان فارسیزبان خارج از کشورچگونه توهم اکثریت بودن سلطنتطلبان را به چالش کشیدند
صدای شکستن مارپیچ سکوت
ارسال نظر
پربیننده
لینکدونی