۰۱/شهريور/۱۴۰۵
|
۲۳:۵۹
جنگ 40 روزه چگونه نظم آمریکا در خاورمیانه پساجنگ سرد را براندازی کرد؟

رژیم‌چنج ایرانی در منطقه

علیرضا حقیقت: کمتر کسی در میان سیاستمداران غربی فکر می‌کرد قماری که زوج ترامپ-نتانیاهو برای سقوط ایران برپا کردند، به برآمدن ایران در جغرافیایی فراتر از منطقه غرب آسیا تغییر شکل دهد. جهان شاهد روزهایی است که اگر به تیتر یک رسانه‌های خبری-تحلیلی یا دیدگاه‌های متفکران آمریکایی درباره شکست آمریکا از ایران نگاه کند، برایش شوکه‌کننده باشد یا حتی احساس کند در جهان موازی زندگی می‌کند اما همان‌قدر که ترامپ مشغول فانتزی‌های ذهنی خود در شبکه‌های اجتماعی است، تحلیل رسانه‌ها کاملا واقعیت دارد: به عصر پساآمریکایی در خاورمیانه خوش آمدید. در چنین شرایطی از فروپاشی «دکترین کارتر» در خاورمیانه صحبت می‌شود. اسمی ترسناک و کابوس وار برای دونالد ترامپ که اذعان کرده بود دوست ندارد شبیه او به نظر برسد اما حالا با ترومای کارتر مواجه شده است. روزنامه انگلیسی فایننشال تایمز دیروز در گزارشی که در تاپ سایت خود قرار داد، نوشت: اگر انقلاب ایران باعث شکل‌گیری دکترین کارتر در خلیج فارس شد (گسترش پایگاه‌های نظامی آمریکا در منطقه برای مهار ایران)، جنگ 40 روزه باعث فروپاشی این دکترین شد و ترامپ با دستان خودش این کار را کرد. جنگی که برای براندازی ایران آغاز شد، در نهایت به براندازی نظم آمریکایی منطقه در پساجنگ سرد منجر شد. آیا این یک شعار گل‌درشت و انتزاعی است؟ نه! این مطلب چند هزار کلمه‌ای مجله «فارن افرز» به عنوان ارگان رسانه‌ای شورای روابط خارجی آمریکاست که خروجی‌هایش با یک قرن سابقه روی میز تصمیم‌سازان و استراتژیست‌های آمریکایی قرار می‌گیرد.
در آغاز هفتمین ماه شروع جنگ متجاوزانه دولت آمریکا علیه ایران، چیزی جز درماندگی رئیس‌جمهور تروریست آمریکا و مواضعی که مایه تمسخر جهانیان شده، همچنین مقادیری لاف تهاجمی علیه ایران و سپس عقب‌نشینی از آنها، باقی نمانده است. ترامپ ناامیدتر از هرزمانی و در میانه ته کشیدن ذخایر راهبردی نظامی‌اش، دوباره به عقب بازگشت، به سال‌هایی که پس از خروج از برجام کارزار «فشار حداکثری» را علیه ایران فعال کرد و امروز دوباره آن را جنگ اقتصادی مرگبار نامید.
خاورمیانه آمریکایی به پایان رسیده است. این را فارن افرز در شماره جدید دوماهنامه خود تحلیل کرد و نوشت: نظم کنونی خاورمیانه که توسط دولت جرج دبلیو بوش پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و آزادسازی کویت از اشغال عراق در جنگ خلیج فارس در سال‌های ۱۹۹1-۱۹۹0 برقرار شد، با برتری آمریکا تعریف شده است. واشنگتن که با فرصتی تاریخی برای تضمین تسلط بلامنازع بر منطقه‌ای که مدت‌ها محل مناقشه بود، روبه‌رو شده بود، با ایجاد پایگاه‌های نظامی و ترتیبات امنیتی برای مهار ایران، حضور خود را به امری ضروری تبدیل کرد که حمایت نظامی و سیاسی آن، بقای تقریبا هر حکومتی در منطقه را تضمین می‌کرد. فارن افرز ادامه داد: جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران ضربه‌ مهلکی به خاورمیانه‌ آمریکایی وارد کرد. شکست ترامپ از ایران، توهم قدرت مطلق نظامی آمریکا را در هم شکسته و به کشورهای عرب نشان داد آنها نفوذ معناداری در نظم منطقه‌ای ندارند و ضمانت‌های امنیتی آمریکا رو به کاهش است. اگر جنگ غزه آینده رهبری منطقه‌ای آمریکا را در هاله‌ای از ابهام قرار داد، جنگ ضد ایران تأییدی بر پایان این نظم بود. اعتماد متحدان خلیج فارس به واشنگتن بعد از حمله آمریکا و اسرائیل به ایران از بین رفت. برای دهه‌ها، طرفداران بمباران ایران استدلال می‌کردند چنین حمله‌ای ممکن است کثیف باشد اما در نهایت تهدید ایران را از بین می‌برد. با این حال، ایالات متحده و اسرائیل با تمام قدرت نظامی خود، به‌سادگی شکست خوردند. علاوه بر این، واشنگتن در حالی که تهران تنگه هرمز را می‌بست، درمانده و نظاره‌گر بود. بار دیگر، مقامات خلیج فارس نه‌تنها از بی‌توجهی آمریکا به ترجیحات آنها، بلکه از آشکار شدن ناتوانی آمریکا شوکه شدند. آنچه کشورهای خلیج فارس از همه اینها برداشت کردند این بود که ضمانت‌های امنیتی آمریکا دیگر قابل اعتماد نیست.
ژورنال تخصصی شورای روابط خارجی آمریکا با اذعان به اینکه واشنگتن نمی‌تواند با تظاهر به اینکه هیچ چیز تغییر نکرده، از گذار به یک نظم جدید منطقه‌ای جلوگیری کند، هشدار داد متحدان عرب که اعتماد خود را به ایالات متحده از دست داده‌اند، به طور فزاینده‌ای استقلال خود را اعمال خواهند کرد. گاهی اوقات، این می‌تواند به معنای پیگیری دیپلماسی با ایران و گسترش روابط با چین و روسیه برخلاف میل آمریکا باشد. در چنین فضایی طبق سناریوی واقع‌گرایانه موجود، صف‌بندی‌های منطقه‌ای از ائتلاف ضدایرانی‌ای که مقامات آمریکایی تصور می‌کنند، فاصله بیشتری خواهد گرفت. بسیاری از کشورهای خلیج فارس به جای تکیه بر حمایت آمریکا، می‌توانند برای دور نگه داشتن خود از فهرست اهداف تهران، به دنبال توافق‌های جانبی با ایران باشند. در این میان «رابرت کیگان» نومحافظه کار آمریکایی یادداشت جدید خود را روز گذشته در ماهنامه «آتلانتیک» منتشر کرد. این مقاله در کنار 2 مطلب قبل او درباره جنگ علیه ایران، تریلوژی‌ای را شکل می‌دهد که نام آن را جز ظهور قدرت جهانی ایران نمی‌شود گذاشت. این تحلیل از متفکری که خود روزگاری طرفدار مداخله‌گرایی آمریکا به‌ویژه در ایران بوده و همسرش ویکتوریا نولاند در وزارت خارجه آمریکا مسؤول پیشبرد انقلاب‌های رنگی در مناطق مختلف جهان به شمار می‌رفت، قابل توجه است.
کیگان تحلیل کرد سال‌ها ایران با موازنه قدرتی در خاورمیانه مواجه بود که علیه آن بود. این منطقه تحت سلطه یک ابرقدرت متخاصم آمریکایی، یک اسرائیل مسلح به سلاح هسته‌ای و بازیگران منطقه‌ای مهمی - مصر، سعودی و امارات عربی متحده - بود که از نظر استراتژیک و اقتصادی با ایالات متحده همسو بودند. به اعتراف کیگان اما حمله آمریکا/ اسرائیل به ایران، پتانسیل تهران را برای بازآرایی نقش منطقه‌ای و ظرفیت آزادسازی از حصار آمریکا در منطقه و کنشگری ورای مرزهای خاورمیانه بالفعل کرد. او نوشت امروز ایران در شرایط کاملاًجدیدی قرار دارد. این کشور با یک ابرقدرت (آمریکا) و اسرائیل رو در رو شده، در برابر ضربات پیشرفته‌ترین سلاح‌های آنها مقاومت کرده و بیش از پیش زنده مانده است. در نتیجه، ایران ساختار قدرت خاورمیانه و خلیج فارس را به طور کامل تغییر داده است. قدرت غالب در منطقه از این پس ایران خواهد بود، نه ایالات متحده یا اسرائیل. کشورهای همسایه در حال حاضر در حال تطبیق خود با این واقعیت جدید هستند. قدرت‌های دورتر نیز این کار را خواهند کرد. سال‌هاست جهان با ایرانی در تنگنا قرارگرفته سر و کار دارد. اکنون جهان متوجه خواهد شد ایران آزادشده چه شکلی است.
ایران نیازی به توافق با ایالات متحده ندارد. این فرض رایج که ایران ضعیف در نهایت مجبور خواهد شد تا حدودی با قدرت آمریکا کنار بیاید، تنگه هرمز را باز کند و به اقتصاد آسیب دیده خود رسیدگی کند، اشتباه از آب درآمد. کیگان ادامه داد ایران پاشنه آشیل آمریکا را آشکار کرد: آسیب‌پذیری همسایگان ایران. نقطه عطف اصلی اواسط ماه مارس رخ داد، زمانی که اسرائیل به میدان گازی پارس جنوبی ایران حمله کرد و ایران نیز به مجتمع رأس لفان قطر، بزرگ‌ترین تأسیسات گاز طبیعی مایع جهان، حمله تلافی‌جویانه‌ای انجام داد. این حمله نشان داد اگرچه ایران آشکارا نمی‌تواند ایالات متحده را در یک جنگ هوایی شکست دهد اما موشک‌ها و پهپادهای ایرانی می‌توانند به زیرساخت‌های نفت و گاز خلیج فارس آسیب کافی وارد کنند تا جهان را در یک بحران اقتصادی طولانی‌مدت فروببرد. کشورهای خلیج فارس بلافاصله این موضوع را درک کردند و ترامپ نیز این را فهمید. او حملات به اهداف انرژی ایران را متوقف کرد، به اسرائیل دستور داد و خیلی زود بدون گرفتن حتی یک امتیاز از ایران، کمپین بزرگ‌تر را متوقف کرد. از آن زمان با وجود تهدیدهای فراوان، ترامپ حتی یک بار هم دستور حمله دیگری به زیرساخت‌های انرژی ایران را نداده است. همین موضوع به تنهایی برای تغییر موازنه قدرت بین ایران و ایالات متحده کافی بود. از آوریل تا جولای، ترامپ بارها تهدید به حمله گسترده دیگری علیه ایران کرد. هر بار، ایران تهدید به تلافی می‌کرد، کشورهای خلیج فارس در مورد عواقب آن هشدار می‌دادند و ترامپ عقب‌نشینی می‌کرد. با سومین یا چهارمین بلوف، تهران به این نتیجه رسید ایالات متحده دیگر آماده نیست ایران را در نردبان تشدید تنش دنبال کند. ترامپ این موضوع را زمانی که اواسط ژوئن خاطرنشان کرد ادامه جنگ منجر به «فاجعه اقتصادی» و احتمالا حتی «رکود» خواهد شد و او نمی‌خواهد پرزیدنت هربرت هوور شود، روشن کرد. از آن زمان، رئیس‌جمهور آمریکا با ناامیدی قابل توجهی تلاش کرده به درگیری پایان دهد. یادداشت تفاهمی که ایالات متحده و ایران ماه ژوئن امضا کردند، این واقعیت را منعکس کرد. اگرچه این یادداشت تفاهم تا حد امکان برای حفظ آبروی ایالات متحده تدوین شد اما پیروزی آشکاری برای ایران بود. در این یادداشت تفاهم اعلام شده بود هیچ کشور دیگری «ترتیبات لازم» را برای «عبور ایمن کشتی‌های تجاری» از تنگه هرمز فراهم نخواهد کرد. ایران در گفت‌وگو با عمان، بدون واسطه یا حضور سایر شرکت‌کنندگان، اداره هرمز را «مطابق قوانین بین‌المللی قابل اجرا و حقوق حاکمیتی کشورهای ساحلی» تعیین خواهد کرد. به زعم این اندیشمند نومحافظه‌کار، این یادداشت تفاهم خواستار بازگشت به وضعیت قبل از جنگ نبود. همچنین برای ایالات متحده هیچ حقی برای اداره آینده تنگه قائل نبود. در عوض، ایران را به عنوان تنها بازیگر غیر از عمان ضعیف معرفی کرد و حتی به ایران اجازه داد پس از 60 روز از کشورها برای عبور امن هزینه دریافت کند. 
ازاین‌رو این یادداشت تفاهم شکستی را که ایالات متحده در ماه مارس متحمل شده بود، تدوین کرد؛ زمانی که ترامپ ظاهرا متوجه شد یا نمی‌تواند یا نمی‌خواهد ریسک حملات بیشتر به تأسیسات انرژی در منطقه را بپذیرد. 
کیگان اعتراف می‌کند اقدامات آمریکا آشکار کرد واشنگتن بیش از ایران از تشدید تنش‌ها می‌ترسد؛ نه فقط برای الان، بلکه برای آینده. این موضوع محدودیت‌هایی را برای ایالات متحده - حتی در سطوح پایین درگیری که می‌تواند انجام دهد - ایجاد می‌کند. از آنجا که هرگونه اقدام نظامی علیه ایران خطر ورود به نردبان تشدید تنشی را دارد که ایالات متحده نمی‌خواهد از آن بالا برود، حتی حملات تلافی‌جویانه نیز دیگر بخشی از استراتژی آمریکا به نظر نمی‌رسد. طبق گزارش‌ها، رئیس‌جمهور آمریکا به مشاوران خود گفته نمی‌خواهد دستور حملات بیشتری را صادر کند. ایرانی‌ها در این ماه به چندین کشتی امارات حمله کرده و حتی موشک‌های بالستیک به این کشور شلیک کردند اما ایالات متحده از ماه جولای تاکنون پاسخی نداده است؛ واقعیتی که بدون شک توسط امارات و سایر همسایگان ایران مشاهده شده است.
این فقط یک پیروزی نیست. برای ایران، کنترل هرمز نه یک کالای لوکس است و نه یک ابزار چانه‌زنی. با توجه به این احتمال که در مقطعی از آینده، اسرائیل یا ایالات متحده دوباره حمله کنند، چه با توافق و چه بدون توافق، این تنگه قوی‌ترین و مطمئن‌ترین عامل بازدارنده ایران است. همچنین کلید باز کردن بسیاری از قید و بندهایی است که نظم جهانی تحت سلطه ایالات متحده در طول دهه‌ها بر ایران تحمیل کرده، همچنین کلید لغو یک سیستم اقتصادی منطقه‌ای و جهانی که برای حذف و فقیر کردن تهران طراحی شده است.
عضو ارشد موسسه بروکینگز در ادامه یادداشت خود در آتلانتیک تصریح کرد کنترل ایران بر تنگه هرمز ابزار قدرت مفیدتری نسبت به بمب اتم است. سلاح هسته‌ای ممکن است مانع حمله شود اما کنترل تنگه هرمز هر روز به ایران در برابر ده‌ها کشور، اهرم فشار می‌دهد. با این اهرم، ایران می‌تواند به دوستان پاداش دهد، دشمنان را مجازات کند، درآمد کسب کند، تحریم‌ها را کاهش دهد و دولت‌ها را وادار کند قبل از مخالفت با سیاست‌های ایران، دوباره فکر کنند. ایران می‌تواند همه این کارها را بدون شلیک حتی یک گلوله انجام دهد و در عین حال توانایی تهدید به خشونت در صورت لزوم را نیز حفظ خواهد کرد.
ترتیبات جدید منطقه‌ای آغاز شده است. حاکمان خلیج فارس که زمانی روی تضمین امنیتی آمریکا حساب می‌کردند، اکنون باید با قدرتی که ثابت کرد قادر به شکست دادن حامی آنهاست، صلح کنند. رد توافقنامه‌های آبراهام مورد حمایت آمریکا و اسرائیل توسط عربستان و در عوض، امضای پیمان استراتژیک دفاعی با پاکستان و ترکیه، به شکل نظم آینده اشاره دارد. توافقنامه‌های آبراهام نشان‌دهنده تثبیت قدرت و نفوذ اسرائیل در منطقه و مهار بیشتر ایران بود اما پیمان مکه کاملا چیز دیگری است. نه پاکستان و نه ترکیه، ایران را تهدید بزرگی نمی‌دانند؛ پاکستان، مانند ایران، روابط نزدیکی با چین دارد و اسرائیل، ترکیه را تهدید منطقه‌ای دوم پس از ایران می‌داند. به جای یک نظم آمریکایی-صهیونیستی، این یک اتحاد کمتر خصمانه با ایران، کمتر دوستانه با اسرائیل و بیشتر مستقل از ایالات متحده خواهد بود.
در همین حال، ایران آزاد خواهد بود برنامه هسته‌ای خود را بدون ترس از یک حمله بزرگ دیگر از سر بگیرد. این واقعیت به خودی خود موازنه منطقه‌ای را تغییر خواهد داد. سال گذشته، اسرائیل و ایالات متحده به مدت ۱۲ روز تأسیسات هسته‌ای ایران را بمباران کردند اما اکنون ایران جسارت یافته از کنترل خود بر هرمز و تهدیدات علیه کشورهای همسایه و زیرساخت‌های انرژی آنها برای جلوگیری از هرگونه حمله‌ای در آینده قابل پیش‌بینی استفاده کند. پر کردن مجدد ذخایر موشکی و رهگیرهای آمریکایی به زمان زیادی نیاز خواهد داشت و ممکن است در سال‌های آینده در سایر نقاط جهان مورد نیاز باشد. ایران در عین حال با کمک روسیه و چین در حال مسلح شدن مجدد خواهد بود و به طور بالقوه ایالات متحده را در یک سال آینده در موقعیتی بدتر از امروز قرار خواهد داد.
اثرات این امر بسیار فراتر از خاورمیانه خواهد رفت. متحدان آمریکا در آسیا و اروپا می‌توانند ببینند یک جنگ نسبتا کوتاه علیه یک قدرت منطقه‌ای، بخش زیادی از ذخایر سلاح‌های مورد نیاز آمریکا برای دفاع موشکی را مصرف کرد. آنها می‌بینند ایالات متحده جنگی را آغاز کرد که نتوانست آن را به پایان برساند، شرکای خود را در معرض تلافی قرار داد و سپس وقتی هزینه‌ها بسیار زیاد شد، آن را متوقف کرد. شاید نتوان نتیجه‌گیری‌های پکن در مورد تایوان و نتیجه‌گیری‌های مسکو در مورد اروپا را دانست اما متحدان آمریکا ناگزیر این سوال را خواهند پرسید: واشنگتن سلاح، استقامت و اراده سیاسی لازم برای ادامه یک درگیری بزرگ دیگر را دارد؟
همزمان با رابرت کیگان، فایننشال تایمز هم در گزارش تحلیلی مبسوطی نوشت: حدود 4 دهه است حضور آمریکا در خاورمیانه توسط زنجیره‌ای از پایگاه‌های گسترده در سراسر خلیج فارس تثبیت شده اما در 6 ماه جنگ، ایران آینده آنها را در هاله‌ای از ابهام قرار داد.
به نوشته رسانه انگلیسی، واشنگتن بیش از 3 دهه به پایگاه‌های نظامی در تمام کشورهای بزرگ خلیج فارس دسترسی داشته اما اکنون باید تصمیم بگیرد آیا میلیاردها دلار برای بازسازی این تأسیسات هزینه کند یا حضور نظامی خود در خاورمیانه را برای دورانی جدید مورد بازنگری قرار دهد.
هال برندز، محقق دانشگاه جان هاپکینز گفت: «این تأسیسات، به‌ویژه پایگاه‌های بزرگ، بسیار آسیب‌پذیرند. ما شاهد کاهش حضور نظامی ایالات متحده در خلیج فارس خواهیم بود». این امر درخواست‌های دیرینه برای کاهش حجم حضور آمریکا در خلیج فارس را تشدید کرده؛ حضوری که مدت‌ها تجسم نظامی توافق نفت در برابر امنیت بین واشنگتن و متحدان منطقه‌ای آن بود.
دانا استرول، معاون سابق وزیر جنگ ایالات متحده در امور خاورمیانه با اشاره به اینکه طراحی لورفته پایگاه‌های خلیج فارس، یادگاری نامناسب برای درگیری‌های مدرن است، گفت: «کسانی که سعی در بیرون راندن ما از آن پایگاه‌ها داشته‌اند، احساس حقانیت خواهند کرد».
نیت سوانسون، مدیر سابق بخش ایران در شورای امنیت ملی آمریکا، با اشاره به نیاز به تأمین بودجه برای بازسازی تأسیساتی که ناخواسته هستند، گفت: «بازسازی برخی از این سایت‌ها فایده زیادی ندارد. اگر حرکتی به سمت غرب صورت نگیرد، بسیار متعجب خواهم شد».
ایالات متحده در طول 6 ماه جنگ، نیروهای خود را به اسرائیل و اردن منتقل کرد. همچنین هواپیماها و پهپادهایی را از پایگاه‌هایی در اروپا به پرواز درآورد. همه اینها فراتر از برد موشک‌ها و پهپادهای کوتاه‌برد ایرانی است که در سراسر منطقه شلیک شده‌اند اما تهران که جسورتر شده و رویارویی بلندمدت با واشنگتن را به طور فزاینده‌ای اجتناب‌ناپذیر می‌داند، با اقدامات آمریکا نیز سازگار خواهد شد. دنی سیترینوویچ، تحلیلگر سابق ایران در اطلاعات نظامی اسرائیل به فایننشال تایمز گفت انتظار دارد تهران سرمایه‌گذاری بیشتری روی موشک‌های میان‌برد با قابلیت هدف قرار دادن اردن و اسرائیل انجام دهد. او افزود آنها آرایش نیروهای خود را تغییر خواهند داد. ایرانی‌ها به شکار ادامه می‌دهند.
طبق گزارش فایننشال تایمز هرگونه تجدید نظر در این مورد، پیامدهایی نیز برای تعداد سربازان مستقر در خلیج فارس خواهد داشت. به طور معمول ۳۵۰۰۰ نفر در هر زمان در سعودی، امارات، بحرین، قطر و کویت در حال چرخش هستند. 3 استراتژیست دفاعی سابق ایالات متحده گفتند این تعداد احتمالا به سطحی کاهش خواهد یافت که از زمان قبل از حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ دیده نشده است.
اما چنین رویکردی، واشنگتن را مجبور به پذیرش یک معضل استراتژیک خواهد کرد: چگونه بدون جسور کردن ایران یا نگران کردن متحدان عربش، حضور خود در خلیج فارس را کاهش دهد. در پس آینده نامشخص تأسیسات آمریکایی، حس فزاینده‌ای از یک بحران استراتژیک بسیار عمیق‌تر وجود دارد که بن‌بست با تهران ایجاد کرده است. ردپای آمریکا در خلیج فارس در سال‌های پس از حمله شوروی به افغانستان و سرنگونی شاه ایران در سال ۱۹۷۹ شروع به پدیدار شدن کرد.
جیمی کارتر، رئیس‌جمهور وقت، ژانویه ۱۹۸۰ طرحی را مطرح کرد که از آن زمان به عنوان «دکترین کارتر» شناخته می‌شود: واشنگتن به یک کشور متخاصم اجازه نخواهد داد کنترل خلیج فارس را به دست گیرد و آن را با زور به عقب خواهد راند. پس از شکست عراق در طول جنگ اول خلیج فارس، این طرح با گسترش گسترده پایگاه‌های دائمی آمریکا دنبال شد.
گرگوری برو، مورخ و تحلیلگر گروه اوراسیا گفت: «به نظر می‌رسد دکترین کارتر فروپاشیده است». او افزود این حس وجود دارد که واشنگتن به نقطه‌ شروع برگشته است. برو ادامه داد: «انقلاب اسلامی دکترین کارتر را اجباری کرد و جنگ ضد ایران باعث فروپاشی آن شد».
ترامپ بارها گفته است نمی‌خواهد مانند کارتر به یاد آورده شود؛ کسی که ریاست جمهوری‌اش با انقلاب در ایران و گروگانگیری آمریکایی‌ها در سفارت آمریکا در تهران از مسیر خود منحرف شد. سیترینوویچ گفت: «این طنز تاریخ است که شکست استراتژیک در ایران، [ترامپ] را نیز آزار خواهد داد. او هرگز نمی‌خواست کارتر شود و حالا دارد به او تبدیل می‌شود».

ارسال نظر
captcha
لینکدونی