۲۹/شهريور/۱۴۰۵
|
۲۳:۵۱

آتش بر دامان آتش‌افروز!

حنیف غفاری: صدراعظم آلمان عملا به نقطه «مرگ مغزی سیاسی» رسیده و نسبت به تمایل اکثریت قریب به اتفاق جامعه کشورش برای برکناری‌اش از قدرت آگاه است. فردریش مرتس طی روزهای اخیر بیش از پیش رژیم صهیونیستی و آمریکا را بابت جنگ علیه ایران، تشدید بحران انرژی در تنگه‌های هرمز و باب‌المندب و پیچیدگی معادلات نوار غزه و کرانه باختری مورد عتاب قرار می‌دهد! با این حال افکار عمومی جهان هنوز آنقدر فراموشکار نشده که مواضع وقیحانه رئیس دولت ژرمن‌ها در حمایت مطلق از نسل‌کشی فلسطینیان و حتی حمایت‌های اولیه وی از جنگ رمضان و آغاز آن توسط آمریکا و صهیونیست‌ها را از یاد ببرد!
در فرهنگ واژگان روابط بین‌الملل، کمتر پدیده‌ای به‌ اندازه رفتار دولت‌های مداخله‌گر غرب از جمله برلین، مصداق روشنی از «تناقض سازمان‌یافته» است. تاریخی طولانی از مداخلات نظامی مستقیم، کودتاهای پنهان، اعمال تحریم‌های ویرانگر و در اوج آن، ارسال تسلیحات مرگبار به متحدانی که دست به پاکسازی قومی و نسل‌کشی آشکار می‌زنند، سنگ‌ بنای سیاست خارجی این کانون‌های قدرت را شکل داده است. با این حال، شگفت‌انگیزترین پرده این نمایش تراژیک زمانی روی صحنه می‌آید که ماشین جنگی به گل می‌نشیند، تلفات انسانی و خشم افکار عمومی دنیا از آستانه تحمل عبور می‌کند و عواقب ژئوپلیتیک بحران، دامنگیر اقتصاد و امنیت خود طراحان می‌شود. درست در این نقطه عطف، گفتمان رسمی با سرعتی باورنکردنی چرخش می‌کند: مهاجمان دیروز، نقاب «پیام‌آور ثبات و صلح» به چهره می‌زنند و با فاصله گرفتن نمایشی از جنایات خود، دست‌نشاندگان و متحدان‌شان، ژست بی‌طرف به خود می‌گیرند. حتی کار به جایی می‌رسد که افرادی مانند مرتس از ترامپ و نتانیاهو نیز تا حدی که امکان دارد اعلام برائت می‌کنند!
برای درک این پارادوکس، باید نخست انگیزه آغازین این رفتار را واکاوی کرد. مداخله‌گرایی مدرن، محصول اراده‌ای خیرخواهانه برای گسترش دموکراسی یا حقوق بشر نبوده و نیست، بلکه بر بنیاد منطق «هرج‌ومرج مدیریت‌شده» بنا شده است. کشور مداخله‌گری مانند آمریکا به تنش، بحران و درگیری‌های منطقه‌ای نیاز دارد تا حضور ناوگان‌ها، فروش تسلیحات کارخانه‌های بزرگ صنعتی-نظامی و وابستگی امنیتی رژیم‌های اقماری به چتر حمایتی خود را تضمین کند. 
در این مرحله، دست متحدان و بازیگران نیابتی برای ویرانگری، نسل‌کشی و زیر پا گذاشتن تمام موازین حقوق بین‌الملل باز گذاشته می‌شود. خطوط قرمز به تعلیق درمی‌آید، حق وتو در شورای امنیت سازمان ملل به سپری پولادین برای مصونیت‌بخشی به عاملان فجایع و جنایات ضدبشری بدل می‌شود و هرگونه صدای منتقد با برچسب‌های سیاسی و امنیتی خفه می‌شود. قدرت مداخله‌گر در این فاز، «شریک جرم کامل» و تأمین‌کننده بلامنازع سوخت و باروت ماشین جنگی است، زیرا اینگونه می‌پندارد که نتیجه این ویرانی، تثبیت نظم تحمیلی و تضعیف رقبا خواهد بود. در این میان متحدان بازیگر متجاوز نیز دست به کار شده و از هرگونه ابزار امنیتی، نظامی، اقتصادی و سیاسی ممکن برای تقویت بازی متحد اصلی و متوحش خود استفاده می‌کنند! دقیقا مانند اقداماتی که ژرمن‌ها در حمایت از جنایات آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران، فلسطین و لبنان انجام داده‌اند. اما واقعیت میدان و دینامیک‌های پیچیده ژئوپلیتیک به ندرت مطابق شبیه‌سازی‌های خوش‌بینانه اتاق‌های فکر پیش می‌رود. زمانی فرامی‌رسد که عملیات نسل‌کشی یا مداخله نظامی، به‌ جای تسلیم طرف مقابل، به جنگی فرسایشی بدل می‌شود؛ هزینه مادی جنگ برای حامیان سر به فلک می‌کشد، خطوط تجارت جهانی ناامن می‌شود، پای قدرت‌های منطقه‌ای رقیب به منازعه باز می‌شود و خیابان‌های پایتخت‌های غرب در تسخیر تظاهرات خشمگینانه میلیون‌ها شهروند قرار می‌گیرد. در این مقطع، «بحران از نقطه بهینه خود خارج می‌شود».  برای دولتی که بقای هژمونی‌اش را در موازنه سود و زیان می‌بیند، تداوم کورکورانه وضعیت موجود به یک تهدید وجودی برای پرستیژ بین‌المللی و منافع اقتصادی‌اش تبدیل می‌شود. درست همین‌جاست که ماشین رسانه‌ای و دیپلماتیک آلمان که رسما حامی تروریسم بود، فرمان دگردیسی را صادر می‌کند. واژگانی چون «ضرورت بازگشت به ثبات»، «جلوگیری از تشدید تنش منطقه‌ای»، «نگرانی عمیق از فاجعه انسانی» و «مسؤولیت جامعه جهانی» جایگزین طبل‌نوازی‌های پیشین برای پیروزی نظامی قاطع می‌شود. شاید وقیحانه‌ترین بخش این راهبرد، تلاش برای القای تمایز میان «خود» و «متحد جنایتکار» باشد. دولت آلمان که تا چند روز قبل حامی مطلق تروریسم آمریکایی و صهیونیستی محسوب می‌شد، ناگهان در نقش قاضی یا ناظری مستقل ظاهر می‌شود! مقامات برلین از جمله مرتس پشت تریبون‌ها از «اختلاف‌نظر تاکتیکی با واشنگتن » سخن می‌گویند و در گزارش‌های هدفمند رسانه‌ای، این توهم و دروغ مطلق را پمپاژ می‌کنند که گویا رفتارهای تروریستی و توحش‌آمیز واشنگتن و تل‌آویو از ابتدا مورد انتقاد آنها قرار داشته است! این تغییر نقش نخ‌نما نقطه اوج ریاکاری ژرمن‌ها محسوب می‌شود، چرا که هیچ‌گاه با قطع واقعی شریان تسلیحاتی، تحریم متحد جنایتکار یا بازخواست متجاوز همراه نمی‌شود. این فاصله‌گذاری، صوری و زبانی است، در حالی که لجستیک نظامی و حمایت اطلاعاتی در پشت پرده با همان توان سابق ادامه می‌یابد. چنین چرخش‌های ناشیانه و مسبوق به سابقه‌ای، بیانگر یک بحران ساختاری عمیق‌تر در تمدن سرمایه‌داری غربی است: «فرسایش اقتدار هژمونیک». دهه‌ها ادعای نظم قانون‌محور (Rules-Based International Order) امروز به یک امر مضحک و مملو از تضاد و تعارض داخلی بدل شده است. افکار عمومی جهان، حتی در میان جوانان و نخبگان غربی، دیگر این تناقض آشکار را باور نمی‌کنند. همه می‌دانند صلح‌طلبی ناگهانی و دروغین دولت کنونی آلمان و دیگر دولت‌های مشابه اروپا، زاده وجدان بیدار یا توبه سیاسی نیست، بلکه ناشی از «استیصال راهبردی» و ترس از فروریختن بیشتر است.  آشوبی که در پی این مداخلات زاده می‌شود، مانند بومرنگی است که پس از درنوردیدن غرب آسیا، اوکراین، آمریکای لاتین و آفریقا، اکنون به سوی خود غرب پرتاب شده است. بحران پناهجویان، جهش قیمت انرژی، انزوای اخلاقی در نهادهای بین‌المللی و گسست اجتماعی جوامع غرب، مالیاتی است که شهروندان این کشورها بابت زیاده‌خواهی الیگارشی نظامی-مالی حاکم بر خود می‌پردازند.

ارسال نظر
captcha
پربیننده