رضا رحمتی: پروفسور «جان مرشایمر» در گفتوگو با کریس هجز، جملهای میگوید که در میان خندهاش، معنایی بسیار جدی در آن نهفته است: آمریکاییها از ترس آسیبپذیری تجهیزات و نیروهایشان در پایگاههای خلیج فارس، بخشی از آنها را به اردن منتقل کردند اما بعد، ایران به اردن هم رسید و حالا به روایت مرشایمر، واشنگتن ناچار شده بخشی از این تجهیزات را جابهجا کرده و به اسرائیل و حتی اروپا ببرد. این شاید در نگاه اول یک جزئیات تاکتیکی در دل یک جنگ بزرگ باشد اما اگر آن را کنار آنچه در ماههای اخیر در میدان رخ داده بگذاریم، تصویر کاملا متفاوتی شکل میگیرد. مساله دیگر فقط این نیست که ایران به کدام پایگاه حمله کرده یا چند موشک رهگیری شده، مساله این است که آیا آمریکا هنوز میتواند در فاصلهای قابل اتکا از ایران، یک محیط عملیاتی پایدار و امن ایجاد کند یا نه؟ این پرسش، از تعداد موشکهای شلیکشده مهمتر است، زیرا پاسخ آن مستقیما به توانایی آمریکا برای ادامه جنگ مربوط میشود.
تغییر معادله ایران در برابر شبکه حضور آمریکا
آمریکا زمانی وارد جنگ شد که تصور میکرد مهمترین مزیتش در برابر ایران، برتری مطلق هوایی، اطلاعاتی و لجستیکی و البته شبکهای از پایگاههای نظامی در سراسر منطقه است. کویت، بحرین، قطر، امارات، عراق، اردن و حتی فلسطین اشغالی، در معماری نظامی آمریکا نقاطی بودند که امکان استقرار نیرو، سوخترسانی، تعمیر و نگهداری هواپیماها، ذخیره مهمات و اجرای عملیات را فراهم میکردند. منطق این معماری روشن بود: اگر ایران در یک نقطه بتواند فشار ایجاد کند، آمریکا نقاط دیگری برای عملیات خواهد داشت. جنگ اما بهتدریج همین منطق را علیه واشنگتن برگرداند، زیرا ایران به جای آنکه فقط در برابر حمله مستقیم به خاک خود واکنش نشان دهد، شبکه پشتیبان این حملات را نیز وارد محاسبات خود کرد. به بیان سادهتر، ایران تلاش کرده میدان جنگ را از «ایران در برابر آمریکا» به «ایران در برابر شبکه حضور آمریکا» تبدیل کند. همین تغییر، معنای بسیاری از حملات پراکنده و ظاهرا جدا از هم ماههای اخیر را روشن میکند.
منطق ایران در شلیکهای اخیر
نکته مهم این است که رفتار ایران در این جنگ، بر خلاف تصویری که گاهی از یک جنگ تمامعیار و انفجاری ارائه میشود، در بسیاری از مراحل تدریجی و محاسبهشده بوده است. تهران هر بار الزاما به دنبال وارد کردن بزرگترین ضربه ممکن نبوده، بلکه در موارد متعدد، حمله، سنجش پدافند، تکرار حمله، افزایش برد جغرافیایی و سپس تغییر نقطه هدف را در دستور کار قرار داده است. موشکی که یک بار به سمت پایگاه آمریکایی شلیک و رهگیری میشود، شاید در جدول خسارتها به عنوان «موفقیت پدافند» ثبت شود اما اگر همان حمله باعث شود هواپیماها جابهجا شوند، انبار مهمات پراکنده شود، سامانههای دفاعی بیشتری مستقر شوند و فرماندهان آمریکایی مجبور شوند درباره محل استقرار بعد خود تجدیدنظر کنند، اثر واقعی حمله بسیار بزرگتر از میزان تخریب فیزیکی آن است. در این جنگ، اصابت فقط برخورد موشک با هدف نیست، اصابت واقعی زمانی رخ میدهد که محاسبه فرمانده دشمن را تغییر دهد.
جنگ جابهجایی
اینجاست که مفهوم «جنگ جابهجایی» اهمیت مییابد. ایران برای پیروزی لزوما نیاز ندارد تمام پایگاههای آمریکا را منهدم کند، کافی است هزینه حضور در آنها را آنقدر افزایش دهد که استفاده از آنها از یک مزیت به یک ریسک تبدیل شود. وقتی آمریکا مجبور میشود تجهیزات خود را از یک نقطه به نقطه دیگر منتقل کند، در ظاهر شاید فقط در حال «بازآرایی نیروها» باشد اما در واقع بخشی از آزادی عمل خود را از دست داده است. پایگاه نظامی زمانی ارزش راهبردی دارد که فرمانده بتواند بدون نگرانی دائم از هدف حمله قرار گرفتن، از آن استفاده کند؛ اگر برای هر پرواز، هر انتقال مهمات و هر تجمع نیرو نیاز به محاسبه احتمال حمله باشد، آن پایگاه دیگر همان کارکرد پیش از جنگ را ندارد. ایران به این ترتیب میتواند بدون تصرف پایگاه آمریکایی، کارکرد آن را تغییر دهد و این یک شکل متفاوت از پیروزی در جنگ است.
اردن؛ سنگ محک
اردن در این میان به یک نمونه بسیار مهم تبدیل شده است. واشنگتن تصور میکرد انتقال تجهیزات از نقاط نزدیکتر به ایران در خلیج فارس به اردن میتواند آسیبپذیری را کاهش دهد اما حملات موشکی ایران به اردن نشان داد فاصله جغرافیایی به تنهایی امنیت ایجاد نمیکند. تیرماه، چندین مورد از ورود یا رهگیری موشکهای ایرانی در حریم هوایی اردن گزارش شد و در یکی از حملات، نیروهای آمریکایی نیز تلف شدند. اهمیت این اتفاق نه فقط در تلفات، بلکه در این بود که اردن از یک فضای نسبتا امن در پشت میدان نبرد، به بخشی از میدان نبرد تبدیل شد. این دقیقا همان چیزی است که پروفسور مرشایمر به آن اشاره میکند: آمریکا تجهیزاتش را برای دور کردن آنها از تیررس ایران به اردن برد اما با گسترش برد و دامنه حملات ایران، اردن نیز دیگر همان نقطه امن قبل نبود.
در اینجا باید به یک واقعیت مهم درباره جغرافیای جنگ توجه کرد: فاصله بیشتر همیشه به معنای امنیت بیشتر نیست، گاهی فقط به معنای لجستیک گرانتر است. اگر آمریکا از خلیج فارس عقبتر برود، باید برای عملیات به مسیرهای پروازی طولانیتر، هواپیماهای سوخترسان بیشتر، حفاظت پدافندی گستردهتر و خطوط انتقال تجهیزات پیچیدهتر متکی شود. اگر تجهیزات از اردن به سرزمین اشغالی منتقل شود، باز هم مساله حل نمیشود، زیرا اسرائیل خود یکی از اصلیترین اهداف موشکی ایران است و ورود بیشتر تجهیزات آمریکایی به آن، به معنای افزایش تراکم داراییهای باارزش در منطقهای است که ایران توان هدف قرار دادن آن را نشان داده است. اگر بخشی از این تجهیزات به اروپا منتقل شود، مشکل دیگری ظاهر میشود: فاصله عملیاتی از میدان اصلی جنگ افزایش مییابد و استفاده فوری از آنها دشوارتر میشود. بنابراین آمریکا میان 2 انتخاب نامطلوب قرار میگیرد: نزدیک بماند و ریسک اصابت را بپذیرد یا دور شود و بخشی از کارایی عملیاتی خود را از دست بدهد.
نگاهی به پاسخ ایران به حمله آمریکا به لارَک
حمله آمریکا به جزیره لارک و پاسخ ایران به پایگاههای آمریکا در اردن، این منطق را با وضوح بیشتری نشان داد. آمریکا 2 پرتابگر ایرانی را در لارک هدف قرار داد. واشنگتن مدعی بود این تجهیزات برای عملیات مرتبط با تنگه هرمز آماده میشدند اما پاسخ ایران در همان جغرافیا انجام نشد؛ ایران سراغ یکی از نقاط استقرار نیروهای آمریکایی در اردن رفت و سپاه از حمله به 2 پایگاه آمریکا در این کشور خبر داد. این تفاوت، از نظر راهبردی بسیار مهم است: آمریکا هدفی را در جغرافیای ایران انتخاب کرد اما ایران برای پاسخ، جغرافیای حضور آمریکا را انتخاب کرد. به این ترتیب، ایران نشان میدهد پاسخ به حمله لزوما در همان نقطهای که حمله رخ داده تعریف نمیشود، بلکه میتواند نقطهای را هدف قرار دهد که بیشترین ارزش نظامی یا سیاسی را برای طرف مقابل دارد.
حتی اگر در یک مورد، بیشتر موشکهای ایرانی رهگیری شوند یا خسارت فیزیکی حمله محدود باشد، نمیتوان اثر آن را فقط با تصاویر ساختمانهای تخریبشده اندازه گرفت. یک سامانه پدافندی که مجبور است دهها یا صدها کیلومتر دورتر از میدان اصلی جنگ مستقر شود، یک هواپیمای سوخترسان که باید برای حمایت از عملیات به پرواز درآید، یک جنگنده که از پایگاه دورتری برخاسته و یک انبار مهمات که به جای یک نقطه در چند نقطه پراکنده شده، همگی هزینههایی هستند که در آمار «تلفات حمله» دیده نمیشوند. ایران در حال تحمیل هزینهای است که بخشی از آن فیزیکی و بخشی دیگر عملیاتی، روانی و لجستیکی است. اگر یک فرمانده آمریکایی پس از هر حمله مجبور شود محل استقرار تجهیزات را تغییر دهد، حتی یک حمله کمخسارت نیز میتواند در سطح راهبردی موفق باشد.
از این منظر، روند تدریجی اصابتها و حملات ایران اهمیت بیشتری از یک عملیات منفرد مییابد. ایران در ماههای اخیر بارها نشان داده میتواند به شبکهای گسترده از اهداف و پایگاههای مرتبط با حضور آمریکا فکر کند و دامنه جغرافیایی پاسخ خود را محدود به مرزهای ایران نکند. این همان چیزی است که باعث میشود جنگ برای آمریکا صرفا یک عملیات علیه زیرساختهای نظامی ایران نباشد، بلکه به جنگی علیه شبکه لجستیکی و استقرار منطقهای آمریکا تبدیل شود. هر حمله آمریکا، برای تهران یک پرسش جدید ایجاد میکند: این حمله از کجا انجام شده، چه پایگاهی از آن پشتیبانی کرده، کدام تجهیزات در کجا مستقرند و پاسخ را در کدام نقطه میتوان به گونهای طراحی کرد که بیشترین اثر بازدارنده را داشته باشد؟ نتیجه چنین فرآیندی، افزایش دائم هزینه امنیتی برای شبکه تروریستی آمریکایی است. در همین چارچوب، گزارشها درباره فشار بر ذخایر موشکهای دوربرد و دقیق آمریکا نیز اهمیت مییابد. ارتشی که در سراسر جهان مأموریت دارد، نمیتواند جنگی طولانی را بدون هزینه برای ذخایر مهمات، آمادگی نیروها و چرخه تعمیر و نگهداری تجهیزات ادامه دهد. جنگ 6 ماهه ـ همانطور که گزارشهای اخیر نیز نشان میدهد ـ فشار قابل توجهی بر ظرفیت نظامی آمریکا وارد کرده است. مساله فقط تعداد موشکهای مصرفشده نیست، مساله این است که آمریکا همزمان باید برای اروپا، شرق آسیا و سایر مناطق نیز ظرفیت بازدارندگی خود را حفظ کند. بنابراین هر موشکی که در جنگ ایران مصرف میشود، در یک محاسبه بزرگتر، بخشی از ظرفیت قابل استفاده ارتش تروریست آمریکا در سایر صحنهها را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. ایران در حال جنگیدن با یک ارتش منطقهای نیست، با ارتشی مواجه است که باید همزمان در چندین جغرافیا آماده بماند.
عمق راهبردی یا عمق آسیبپذیری؟
در چنین شرایطی، شاید بزرگترین تغییر جنگ این باشد که «عمق راهبردی» آمریکا در منطقه در حال تبدیل شدن به «عمق آسیبپذیری» است. واشنگتن سالها از پراکندگی پایگاهها و متحدانش به عنوان یک مزیت استفاده کرده اما اگر هر پایگاه جدید به یک نقطه جدید برای دفاع، پدافند، استتار، پراکندگی و جابهجایی تبدیل شود، همان شبکه گسترده میتواند هزینههای خودش را تولید کند. ایران بر خلاف آمریکا شبکهای از صدها پایگاه خارجی ندارد اما با تکیه بر موشکهای دوربرد، پهپادها، توان اطلاعاتی و مهمتر از همه قابلیت تهدید خطوط ارتباطی و مراکز استقرار، تلاش میکند همین عدم تقارن را جبران کند. این یک دکترین کلاسیک اشغال یا نابودی نیست، دکترین فرسایش جغرافیایی است. هدف، وادار کردن قدرت بزرگتر به پرداخت هزینه بیشتر برای حفظ همان موقعیتی است که پیشتر با هزینه بسیار کمتری در اختیار داشت.
مرشایمر و پارادوکس آمریکایی
حالا میتوان معنای خنده مرشایمر را بهتر فهمید. او در واقع به یک پارادوکس راهبردی اشاره میکند: آمریکا با یکی از قدرتمندترین ارتشهای تاریخ وارد جنگ شده اما در نهایت یکی از پرسشهای اساسیاش این شده که تجهیزاتش را کجا قرار دهد تا ایران نتواند آنها را هدف قرار دهد؛ خلیج فارس برای بخشی از تجهیزات ناامن میشود، اردن به میدان تهدید تبدیل میشود، سرزمین اشغالی به دلیل قرار گرفتن در برد موشکی ایران خود یک منطقه پرریسک است و اروپا نیز از میدان جنگ بسیار دورتر است. بنابراین مسیر جابهجایی تجهیزات، فقط یک خط روی نقشه نیست، نقشهای از کاهش تدریجی آزادی عمل آمریکاست.
شاید به همین دلیل باشد که باید درباره مفهوم «پیروزی» در این جنگ نیز تجدیدنظر کرد. پیروزی الزاما به معنای آن نیست که یک طرف تمام پایگاههای طرف مقابل را نابود کند یا پرچم خود را بر فراز یک مرکز نظامی به اهتزاز درآورد. در جنگهای جدید، گاهی پیروزی یعنی بتوانی تصمیم دشمن را تغییر دهی، او را وادار کنی مسیر پروازش را عوض کند، تجهیزاتش را جابهجا کند، پایگاهش را تخلیه یا پراکنده کند، پدافند بیشتری مستقر کند و برای هر اقدام نظامی، هزینهای را بپردازد که پیش از آن وجود نداشت. اگر ایران بتواند چنین وضعیتی را به یک روند پایدار تبدیل کند، حتی حملات محدودی که از نظر تخریب فیزیکی بزرگ نیستند، در کنار یکدیگر معنای بسیار بزرگتری مییابند.
معما این است: «آخرین مسافت امن کجاست؟»
در نهایت، شاید پرسش اصلی جنگ دیگر این نباشد که آمریکا تا چه اندازه میتواند به ایران حمله کند، پرسش این است: آمریکا تا کجا میتواند به ایران نزدیک بماند و همچنان آزادی عمل نظامی خود را حفظ کند؟ ایران طی ماههای گذشته نشان داده قرار نیست صرفا در نقطهای که مورد حمله قرار میگیرد پاسخ دهد، بلکه میتواند پاسخ را در نقطهای دیگر و علیه حلقهای دیگر از زنجیره حضور آمریکا تعریف کند. این همان رفتاری است که آرامآرام جغرافیای جنگ را تغییر میدهد. اگر این روند ادامه یابد، ممکن است روزی مورخان جنگ نه از تعداد موشکهای شلیکشده، بلکه از مسافتی که تجهیزات آمریکایی برای پیدا کردن یک نقطه امن طی کردند به عنوان یکی از شاخصهای مهم این جنگ یاد کنند و شاید معنای واقعی آن خنده مرشایمر همین باشد: آمریکا میتواند از ایران دور شود اما مساله این است که اگر ایران بتواند «مسافت امن» را دائما بیشتر کند، آخرین نقطه عقبنشینی کجاست؟
ایران چگونه «عمق راهبردی» آمریکا را به «عمق آسیبپذیری» تبدیل میکند؟
جایی برای پنهان شدن نیست
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها
لینکدونی